تبليغاتX
(?why ask why) سرخور - بچه ی حرام یعنی من.

(?why ask why) سرخور

صفحه ای برای قتل ثانیه های بی عرض،بی ارتفاع...ثانیه های نامیرم

 

هنوز هم ترجیح می دهم توی روسیه ،کشور قمار و شراب و فلسفه زندگی کنم.بعد انتخابات چند کتاب روسی گرفتم تا پس از فراغت از کنکور بنشینم توی اتاقم و در دنیایی دیگر زندگی کنم. یعنی ترجیح دادم به جای ایستادن جلوی آینه در نوزده سالگی و حسرت خوردن اینکه بقیه ی عمرم هم خیلی ساده حرام خواهد شد، دوباره مثل گذشته به دنیایی که دوست دارم پناه ببرم.ولی با همه ی اینها من یک بچه ی حرامم.چون جامعه ای که در ان زندگی می کنم من را به عنوان یک دختر خوب و نجیب قبول ندارد. حتی فامیل و آشنا هم که خیلی اوقات فکرم را تحسین می کند ،وقتی به ظاهر می رسند ناچار از روی عقاید و سنت و قانون و و دین! اشان ،نمی توانند من را به عنوان دختری خوب! به حساب بیاورند. حتی اگر فیلسوف، نویسنده، کارگردان و... قرن هم شناخته شوم، باز هم چون مثل دخترشان خوب نیستم می شوم "اَخ". می شوم" جلف".می شوم " حرام" . با این کلمه ی سومی مخالفتی ندارم. البته اگر ایهام داشته باشد.چون واقعاً هم دارم حرام می شوم! فکر خودشان است.ما را چه به فضولی؟توی دنیای روسی سیر می کنیم و هی برای خودمان خیال می بافیم و می بافیم تا آخر سر خودمان هم خیال شویم.البته این دفعه خیال بافی ام توی "جنایت و مکافات" کامل نشد. پایان عارفانه ای که از داستایوسکی بعید بود، همه ی خیالاتم را ریخت به هم. انتظار داشتم فلسفه به فلسفه ختم شود. ولی از اینکه فلسفه در نهایتِ داستان ، در چند صفحه ی پایانی یکدفعه با عرفان ختم به خیر شده بود ، کفری ام کرد. همه ی اینها برمی گردد به سیر تکاملی نویسنده.شاید داستایوسکی هنگام نوشتن این رمان، هنوز بین فلسفه و عرفان در شک بوده است.لحظه به لحظه ی داستان که شخصیت ها با دیالو گ های فیلسوفانه  جلو می برندش،گویای تفکر و اندیشه ی نویسنده است. اما چیزی که در این رمان بر خلاف دیگر نوشته های داستایوسکی وجود دارد و در نهایت پایان را متفاوت می کند،شخصیت زن است. در دیگر آثار این نویسنده، چون قمار باز و ابله،همواره یک زن سرکش و دل فریب وجود دارد. شخصیتی که به هیچ وجه نمی تواند در فضای عارفانه زندگی کند.و به هیچ چیز و هیچ کس وابسته نیست.یک زن آزاد. اما در جنایت و مکافات، دو شخصیت زن،سونیا و دونیا،هر دو به دین و مذهب خود وابسته اند. و حاضرند به خاطر دیگران از خود گذشتگی کنند. و همین دو زن هستند که باعث می شوند راسکلنیکف،شخصیت اصلی رمان و ناپلئون زمان خود که مرتکب قتل شده ،در نهایت به عشق ایمان بیاورد و زندگی را دوست داشته باشد. راسکلنیکف که در هفتصد صفحه از کتاب و در حدود یک سال با زجری فلسفی   زندگی می کند، در سی، چهل صفحه ی پایانی که هشت سال زندان را روایت می کند به خوشبختی ایمان می اورد!اما چیزی که بیشتر ناراحتم کرد عنوانی بود که در قسمتی از مقدمه ی کتاب به داستایوسکی داده شده بود و او را یکی از بزرگترین عرفا دانسته بودند. به نظرم اگر قرار باشد در کنار اسم این غول ادبیات جهان عنوان (یکی از) بزرگترین را قرار داد،آن عنوان فیلسوف است نه عارف.

 

هنوز هم یک بچه ی حرام هستم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 23:26  توسط لیلا نوروزی  |