تبليغاتX
(?why ask why) سرخور

(?why ask why) سرخور

صفحه ای برای قتل ثانیه های بی عرض،بی ارتفاع...ثانیه های نامیرم

وقتی بارو بندیلت رو می بندی و  همه  داشته و نداشته ها رو زیر پا گذاشته  راه می افتی سمت ناکجا شهر... یه چیزایی هست...یه چیزیایی که تا ناکجا شهر بهشون دل می بندی...

ولی...

وقتی میری.وقتی دور می شی.دوووووووور...

وقتی واسه بار آخر برمی گردی و پشت سرتُ نیگا می کنی.تنها کلمه "لعنت "از دهنت بیرون میاد.

واسه همه چیزایی که داشتی.واسه همه ی چیزایی که دوس نداشتی داشته باشی....

                                                                                          "ناکجا شهر"

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 15:10  توسط لیلا نوروزی  | 

    

                                                                                             به "لیلا نوروزی"

 

 

" در نیم زلف آشفته ی ماه

      انار

 دانه دانه از شکم مادرم ریخت زمین.... ."

 

 

 Free Image Hosting Free Image Hosting

 

                                          ۱۱ مهر ۸۸- اردبیل - فدک - آلاچیق

 

 پ.ن (دیالوگ پایانی یه  فیلم!): خیلی خود خواهی،مردم آزار،اصن مریضی، مرض داری،شایدم خنگ و کودنی، این یکی رو شک داشتم اما الان مطمئن شدم...(سانسور شد!!)... . دِ یا واقعن خنگی(ک احتمالش بیشتره) یا مردم آزاری دیگه!  نه ؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 11:5  توسط لیلا نوروزی  | 

 

 

 

خانواده ام دزد اند. و حتی مادر مهربانم. کودکی ام را می دزدند و می دهند به نوزاد تازه به دنیا آمده ی همسایه :

_ دوچرخه ام را

_ روسری "زی زی گولی ای " ام

_ ونگ ونگ "آنی"

 _ موی بلند " نانی"

_کتاب قصه ی "خر در لباس شیر" ، "ماتی و پدر بزرگ"

_ تمام حیوانات اهلی و وحشی باغ وحش کوچکم

 _"یه توپ دارم.." لابه لای حرف های  ضبط شده  ..

و حتی

_ پسر شجاع را..

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 0:9  توسط لیلا نوروزی  | 

 

هنوز هم ترجیح می دهم توی روسیه ،کشور قمار و شراب و فلسفه زندگی کنم.بعد انتخابات چند کتاب روسی گرفتم تا پس از فراغت از کنکور بنشینم توی اتاقم و در دنیایی دیگر زندگی کنم. یعنی ترجیح دادم به جای ایستادن جلوی آینه در نوزده سالگی و حسرت خوردن اینکه بقیه ی عمرم هم خیلی ساده حرام خواهد شد، دوباره مثل گذشته به دنیایی که دوست دارم پناه ببرم.ولی با همه ی اینها من یک بچه ی حرامم.چون جامعه ای که در ان زندگی می کنم من را به عنوان یک دختر خوب و نجیب قبول ندارد. حتی فامیل و آشنا هم که خیلی اوقات فکرم را تحسین می کند ،وقتی به ظاهر می رسند ناچار از روی عقاید و سنت و قانون و و دین! اشان ،نمی توانند من را به عنوان دختری خوب! به حساب بیاورند. حتی اگر فیلسوف، نویسنده، کارگردان و... قرن هم شناخته شوم، باز هم چون مثل دخترشان خوب نیستم می شوم "اَخ". می شوم" جلف".می شوم " حرام" . با این کلمه ی سومی مخالفتی ندارم. البته اگر ایهام داشته باشد.چون واقعاً هم دارم حرام می شوم! فکر خودشان است.ما را چه به فضولی؟توی دنیای روسی سیر می کنیم و هی برای خودمان خیال می بافیم و می بافیم تا آخر سر خودمان هم خیال شویم.البته این دفعه خیال بافی ام توی "جنایت و مکافات" کامل نشد. پایان عارفانه ای که از داستایوسکی بعید بود، همه ی خیالاتم را ریخت به هم. انتظار داشتم فلسفه به فلسفه ختم شود. ولی از اینکه فلسفه در نهایتِ داستان ، در چند صفحه ی پایانی یکدفعه با عرفان ختم به خیر شده بود ، کفری ام کرد. همه ی اینها برمی گردد به سیر تکاملی نویسنده.شاید داستایوسکی هنگام نوشتن این رمان، هنوز بین فلسفه و عرفان در شک بوده است.لحظه به لحظه ی داستان که شخصیت ها با دیالو گ های فیلسوفانه  جلو می برندش،گویای تفکر و اندیشه ی نویسنده است. اما چیزی که در این رمان بر خلاف دیگر نوشته های داستایوسکی وجود دارد و در نهایت پایان را متفاوت می کند،شخصیت زن است. در دیگر آثار این نویسنده، چون قمار باز و ابله،همواره یک زن سرکش و دل فریب وجود دارد. شخصیتی که به هیچ وجه نمی تواند در فضای عارفانه زندگی کند.و به هیچ چیز و هیچ کس وابسته نیست.یک زن آزاد. اما در جنایت و مکافات، دو شخصیت زن،سونیا و دونیا،هر دو به دین و مذهب خود وابسته اند. و حاضرند به خاطر دیگران از خود گذشتگی کنند. و همین دو زن هستند که باعث می شوند راسکلنیکف،شخصیت اصلی رمان و ناپلئون زمان خود که مرتکب قتل شده ،در نهایت به عشق ایمان بیاورد و زندگی را دوست داشته باشد. راسکلنیکف که در هفتصد صفحه از کتاب و در حدود یک سال با زجری فلسفی   زندگی می کند، در سی، چهل صفحه ی پایانی که هشت سال زندان را روایت می کند به خوشبختی ایمان می اورد!اما چیزی که بیشتر ناراحتم کرد عنوانی بود که در قسمتی از مقدمه ی کتاب به داستایوسکی داده شده بود و او را یکی از بزرگترین عرفا دانسته بودند. به نظرم اگر قرار باشد در کنار اسم این غول ادبیات جهان عنوان (یکی از) بزرگترین را قرار داد،آن عنوان فیلسوف است نه عارف.

 

هنوز هم یک بچه ی حرام هستم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 23:26  توسط لیلا نوروزی  | 

                (شیدای کوچک توی پارک)

 

 اینکه چه قدر ادم خیال پردازی هستم،شاید به نظر احمقانه باشد.البته وقتی می فهمم خیال پردازی ام چه قدر احمقانه بوده،کلی حرص می خورم. ولی بعضی وقتها که نه،بیشتر اوقات همین خیال پردازی هست که به دادم می رسد.مخصوصاً وقتی که به طور اجباری مجبور می شوم توی یک جمعی باشم که هیچ نقطه ی مشترکی با آنها ندارم و در برابر هر کلمه اشان لبخندی تحویل می دهم.چون اگر حرف بزنم همه ی جمع!بدون استثنا ،با نگاهشان می افتند توی سرم و هرچه هم بگویم قبول نمی کنند.بعدش مجبور می شوم ... .تو فکر کن که مجبور باشی یک هفته،شب و روز با این جمع! یکجا زندگی کنی... ..توی چهارمین یا پنجمین و شاید هم ششمین و هفتمین روز دیگر طاقتم تمام شد. باید برای فرار از دستشان  نقشه ای می کشیدم. همین که بساط نهار آماده شد،و صدای ظرف و زن و های و هوی بچه ها بلند شد،جیم شدم.نه خیلی راحت.بلکه خیلی خیلی راحت.پالتو ام را پوشیدم و کلاهش را هم انداختم روی سرم و بعد از اتاقی که  9در 5 یا 6 متر بود و هفده نفر توی آن پا دراز کرده بودند،زدم بیرون.اگر هنگام کشیدن نقشه به این نتیجه نرسیده بودم که باید بروم قمارخانه،شاید توی راه پله که وحید را دیدم و زیر چشمی به هم نگاه کردیم،از قمارخانه منصرف می شدم و مثلا با وحید می رفتیم کافی شاپ یا مجلس رقص و چیزی شبیه این.ولی باید می رفتم قمارخانه.چون شنیده بودم که مادربزرگ خوب می برد.این را وقتی شنیده بودم که مادربزرگ خودم از درد پایش ، توی اتاق 9 در 5 یا 6 متر می نالید.وحید که داشت از پله ها بالا می آمد مویش را داد عقب و نگاهم کرد.نخندیدم.نباید می خندیدم.وگرنه فکر می کرد دارم التماسش می کنم که... .بیرون که می رفتم معلم را دیدم.نمی دانم معلم بود یا نه.ولی قیافه اش شبیه معلم ها بود.در یک هفته ای که هر روز می دیدمش شبیه معلم ها بود.بیشتر وقتها که وحید توی حیاط بود و من هم،،معلم چپکی نگاهم می کرد و من رو نمی گرداندم سمت وحید تا چشم تو چشم هم شویم.بعد از بیرون آمدن مستقیم رفتم قمارخانه.مستقیمِ مستقیم هم نه.سر راه یک چیپس سرکه ای خریدم و بعد مستقیم رفتم.مادر بزرگ آنجا بود.جثه ای کوچک داشت و پشت میزقمار نشسته بود(از ان جایی که هیچ تصور درستی در رابطه با میز ندارم،هیچ توصیف رئالی نمی توانم  بدهم).چند مرد درشت هیکل و سبیلو هم جمع بودند کنارش. این را یادم آمد میز سبز رنگ بود.هم رنگ چشم های مادربزرگ.رفتم و دورتر از جمع ایستادم و شروع کردم به چیپس خوری. دنبال الکسی ایوانوویچ بودم.اولش که ندیدم فکر کردم از دست مادربزرگ  ناراحت شده و رفته پی پولینا. ولی چند دقیقه بعد با دوبسته چیپس سرکه ای پیدایش شد.همین که مادربزرگ داد زد: (( الکسی ایوانوویچ کدام گوری هستی؟))، قلب من از جا کنده شد.البته نه کامل.حدود شصت و پنج درصد.هیچ فکر نمی کردم که الکسی عزیز به این شکل و قیافه باشد.پالتوی مشکی بلندی تنش بود و موهایش ان قدر کوتاه بود که لازم نبود بزندش کنار تا کسی را نگاه کند.صورتی گرد و سبز داشت. یادم می آید صورتش آنقدر سبز بود که دلم خواست گره اش بزنم و سیزده بدر بندازمش توی آب.خونسردتر از آن چیزی که شنیده بودم ،خم شد و چیپس را گذاشت جلوی مادربزرگ.حتی وقتی خم می شد قامت استوارش هیچ تغییری نمی کرد و قلب من بیشتر از شصت و پنج درصد (نزدیکی های شصت و هشت،شصت و نه) از جایش کنده شد.مادربزگ به الکسی عزیز گفت در مدتی که تنها قمار بازی می کرده ،چه قدر از پولش باخته است.منتظر بودم تا قیافه ی الکسی عزیز تغییر کند اما صورت او همان طور سبز بود و لبهایش هیچ لرزشی نداشت.قمار بازها یکی یکی می آمدند و دور میز جمع می شدند طوری که من فقط می توانستم صورت الکسی ام را ببینم.و همان لحظه بود که الکسی سرش را برگرداند سمت من و چشم تو چشم شدیم. قلبم یکدفعه نزدیک به هشتاد درصد از جاکنده شد.و بعد همه جا شلوغ شد.یعنی اول یکی از در وارد شد و پشت الکسی ایستاد و بعد همه جا شلوغ شد.دعوا بود.یکی می زد.یکی می خورد.توی همین گیر و دار بود الکسی را دیدم با جیبهای پر از قمارخانه رفت بیرون.در را که می خواست ببندد برگشت و نگاهی به من انداخت و بعد رفت بیرون.داشتم راه می افتادم دنبالش که صدای مادربزگ آمد:(( الکسی عزیزم آمدی)).فکر کردم برگشته است.راه افتادم سمت مادربزگ.مردهای گنده را یکی یکی پس زدم و رسیدم به میز قمار.ولی الکسی نبود.یعنی بود.ولی الکسی من نبود.مادربزرگ دست مردی با دماغ گنده و پالتوی پوسیده و صورتی کشیده را گرفته بود تو دستش و مدام می گفت:((الکسی عزیز)).فهمیدم الکسی من همان مردی بوده که داستایوسکی نوشته بود سر مادربزرگ کلاه می گذاشته و پولش را می دزدیده.قلب کنده شده ام حدود بیست و سه درصد درصد ترمیم شد.ولی هنوز پنجاه و نصفی اش معلق بود. باید دنبالش می رفتم.در را باز کردم . نبود.شاید هم بود ولی بین آن همه حوا و آدم که داشتند خرید عید می کردند نمی شد پیدایش کرد.لابد رفته بود یک گوشه ای و داشت پول هایش را می شمرد.لازم هم نبود مویش را کنار بزند تا کسی را که چشم دوخته به پولهایش ببیند.چیپس توی دستم راه افتادم بین شلوغی خیابان.طعم سرکه ی دهانم را مزه مزه می کردم.توپی افتاد جلویم. پسر بچه ای دوید و توپ را برداشت و گم شد.نگاه به ساعتم کردم.پنج و نیم بود.وحید داشت با پسرها فوتبال بازی می کرد.سه روز بود که فهمیده بودم سر ساعت پنج  شروع می کنند.تندی از بین جمعیت عبور کردم .نه خیلی سخت.بلکه بیش از اندازه سخت.پیچیدم توکوچه. و بعد از در بزرگ که بالایش نوشته بود(...)رفتم تو.توپ زیر پای برادر وحید بود.پاس  داد به وحید.وحید ندید.وحید مویش را می داد عقب.ایستاده بو.توپ رسید به کریستیانو رونالدو.وحید ایستاده بود.نخندیدم.کریستیانو رونالدو رفت سمت دروازه و بوفون هم کاری از دستش برنیامد.صدای بچه ها بلند شد.وحید ایستاده بود.برادرش زد به پشتش.نخندیدم. رفتم توی سالن.مادرم داشت از پله ها می آمد پایین.نگاهم کرد.خندیدم.رفت بیرون.ایستادم پشت در و از پشت شیشه و نرده زل زدم به کریستیانو رونالدو که نیشش مثل همیشه باز بود و صورتش چروک شده بود.یکی با پای برهنه از کنارش رد شد.زمین خیس بود و آب شلپ شلپ پاشید روی کفش رونالدو.پسر بی کفش را نگاه کردم.وحید بود.دایی ام از کنارم رد شد و رفت بیرون.شکمم قارو قور می کرد.وحید رونالدو را دریبل زد.بعدش یکی دیگر را.بعدش هم یکی دیگر را.نزدیک دروازه که رسید توپ را پاس داد به برادرش.وحید هورا کشید و مویش را داد عقب و ایستاد.چشمم را تندی ازش برداشتم و زل زدم به معلم که از کنارم رد می شد و می رفت بیرون.زل زدم به دیوار.زل زدم به هوا.وحید باز هم دریبل زد. ایندفعه مویش پرید هوا و توپ رفت توی دروازه.مادرم از کنارم رد شد.صدای پایش را شنیدم که داشت از پله ها می رفت بالا.وحید به توپ شوت زد و توپ رفت ایستاد کنار دیوار.دایی ام از کنارم رد شد و از پله ها رفت بالا.وحید داشت می خندید.صدایش کلفت بود.برادرش داد زد :((وحید)).همان لحظه بود که فهمیدم اسمش وحید است.وحید از کنارم رد شد.ایستاد و نگاهم کرد.بعد رد شد.خیس بود.بوی عرق تنش می آمد.بو را توی سینه حبس کردم و دادم تو.به  اتاق 9 در 5 یا 6 متر که برگشتم،سرم درد می کرد.دراز کشیدم .توی دلم خدا خدا می کردم که هرچه زودتر از این اتاق برویم بیرون.همه بروند پی کار خودشان.همه ای که دوست داشتند پیش هم باشند و با هم حرف بزنند.و من که نمی خحواستم با این جمع! باشم،کار دیگری نمی توانستم بکنم جز اینکه به مادرم بگویم هر حرکتی ازم سر زد تقصیر خودش است.دوست داشتم برگردم اتاق خودم.اتاقی که تا چند روز پیش برایم غیر قابل تحمل بود.ولی حالا شده بود نهایت هدفم.آخرین شب بود با آن جمع یکجا می خوابیدم. باید یک جور می گذراندم.یک جوری که نه خیلی احمقانه باشد نه خیلی خسته کننده.تازه باید یکجوری بود که بیخودی خنده ام نمی گرفت یا بیخودی نمی زدم زیر گریه تا جمع زل بزند به من و یکی از آن جمع که شوهرخاله ام باشد سرش را برای بقیه تکان دهد.حوصله ی این را نداشتم که نقشه ی بزرگتری بکشم.برای همین به این فکر افتادم که توی شب آخر با کسی که دوستش دارم خوش بگذارانم.ولی توی کشیدن نقشه نمی دانستم سخت ترین کار را انتخاب کرده ام.چه کسی را بیشتر از همه دوست داشتم.توی ذهنم به سراغ همه رفتم...همه... .از آنهایی که توی بچگی می شناختمشان و آن هایی که توی چهارده ،پانزده سالگی عاشقشان شده بودم .هم کلاسی هایی که فکر می کردم دوستشان دارم.معلم ها و عابرهای پیاده،مغازه دار ها.بقال سر کوچه ی مادر بزرگ،پسر کج و کوله ای که سیگار می فروخت،مرده ها،هری پاتر،پسر عمویم،پیرمرد خنزر پنزری ، براد پیت و نمی دانم که ها که ازناکجاآباد سر و کله اشان پیدا شده بود.شاید اگر نسیم پسر بود یا اینکه من پسر بودم،او را بیش از همه دوست داشتم.ولی حالا که دختر بود هیچ توفیری نداشت.نمی توانستم که باهاش برقصم.یعنی می توانستم ولی مزه ای نمی داد.مزه اش می شد مثل خوردن چیپس با ماست.نتیجه اش این بود که فهمیدم هیچ کس را بیشتر از کس دیگر دوست ندارم.همه را دوست داشتم.خیلی هم دوست داشتمشان. بدبختی ام این بود که نمیتوانستم با کسی که دوستش دارم بروم کافی شاپ یا برقصم.نمی دانم خواب بود یا شاید هنوز بیدار بودم و توی اتاق 9 در 6 یا 5 متر نفس می کشیدم،ولی خوب یادم هست که آخرین روز با الکسی ایوانووچ رقصیدم.الکسی صورتش سبز بود و اندامش استوار.دستش را انداخته بود دور کمرم و با ریتم آرام موسیقی می رقصیدیم... .

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 19:36  توسط لیلا نوروزی  | 

می دونی دلم چی می خواد؟...تابستون,عید... یه هوای خنک .ومن تو طبیعت روستامون باشم. صبح با یه تیکه نون و پنیر از خونه بزنم بیرون.برم همون جایی که از بچگی ،با خونواده ی بابام سیزده به در می رفیتم و خوش می گذشت.فوتبال بازی می کردیم.بعضی سالها بارون می بارید و همه خیس می شدیم.بچه بودم .خوشیم بود آش دوغ و تخمه و پفک و بازی فوتبال.دلم می خواد برم همون جا و شب برگردم خونه.برم اونجا روی علفای سبز دراز بکشم.دلم می خواد علفاش بلند باشه تا کسی نبیندم.اونجا یه رود کوچولو هم داره. که بعد عید آبش زیاد می شه.دلم می خواد برم تو آب و تنم یخ بزنه.مثل همون موقع ها که آب پاهامو با خودش می برد.دلم می خواد برم اونجا و صبح تا شب زل بزنم به آسمون.فقط زل بزنم.نمی خوام بهش فکر کنم،به آبی بودنش،به بزرگ بودنش،به خداش.فقط زل بزنم و بوی  علفها رو حس کنم و گرسنه م که شد نون و پنیر بخورم.هیچ کتابی هم با خودم نمی برم.گور بابای کاغذ و قلم.دلم نمی خواد هیچ چی بنویسم.فقط دراز بکشم.تازه می خوام یه دوچرخه هم بخرم و مثل بچگیام سوارش شم و ،همه جا رو که نه،همون روستامون رو بگردم.آواز بخونم و باد بخوره صورتم.دلم می خواد برم خونه ی قدیمیه بابابزرگم که حالا خراب شده.برم همون زیر زمینی که ازش می ترسیدم و تاریک بود و پر از کتابای قدیمی. بابابزرگ قول می دم دیگه دست به اون کتابا نزنم.فقط می خوام بدونم اون پوستی که آویزون کرده بودی و ما ازش می ترسیدیم پوست چه حیوونیه.می خوام دست بکشم روش.می خوام باهات بیام هرجا که می ری.می خوام بیام سر همه ی زمینات و وقتی چکمه ی سیاهتو می پوشی و زمینا رو آب می دی نگات کنم.می خوام از اون لقمه هات که توی جیب جلیقه ت بود و توش پنیر بود و گردو به منم بدی.می خوام عینک بزرگ قهوه ایت رو از چشات بردارم و پاک کنم.کجایی بابا بزرگ؟ کجایی؟ بدجور دلتنگتم.مامان بزرگ رو هم که با خودت بردی و یه ماه بعد،یه سال می شه که دورم ازش. مامان بزرگ رو هم بردی...کاش برمی گشتیم به همون دورانی که تو خونه ی قدیمی بودین.به مامان که می گم می گه دوران سختی بود.می گه تو که نبودی ببینی،آب نداشت،برق نداشت،هیچی نداشت.می گم کاش برمی گشتیم همون دوران و زیر نور فانوس می نشستیم پیش بابابزرگ و اون برامون قصه می گفت.کاش برق اختراع نشده بود.کاش برق واسه همیشه قطع می شد. بابابزرگ می ترسم.مثل همه... .عروست نمی فهمه...مامان نمی فهمه چی می گم. بابا هم که این روزا بدجور تو خودشه.می زنم زیر گریه.کاش دستای خشک مامان بزرگ بود تا بغلم کنه.صورتم گر می گیره از گریه.

یاد دوستای دوران بچگیم می افتم"نسیم،عفت،نادر، رضا."دلم برای همشون تنگ شده.نسیم که رفته دانشگاه،شاید. عفت سال پیش ازدواج کرد.نادر که فوتبالیست شده و این ور اون وره. و رضا...که دو سال پیش مرد.یاد رضا می افتم که مرد... .کاش می تونستم حرفاموهمین طور که می نویسم،به زبون بیارم.لعنت به همه ی نوشته ها.لعنت به همه ی داستانا.لعنت به همه ی شعرا.دلم هوای پرنده ایی رو کرده که بالای درختای روستامون خونه داشتن.هوای درختایی رو کرده که روشون کلی یادگاری نوشته بودیم.هوس درختی رو کرده که بالاش خونه بود،مثل خونه بود.بابابزرگ اون درخته دیگه نیست.بریدنش و حتماً با چوبش کاغذ ساختن.دلم واسه سیبای باغت تنگ شده.سیبای سرخ و سفید...آخ که چه قدر آبدار بود و گازش که می زدم کلی انرژی می گرفتم.کاش اون درختا بود.هیچ چی ازشون نمونده جز یه تنه ی پوسیده..دوست دارم فرار کنم به گذشته.ولی هیچ چی درست نمی شه.داریم همین طوری می ریم جلو. و من فقط پشت عکسای بچگیم قایم می شم.بچگی... داداشم با دوچرخه می اومد مدرسه دنبالم.برام پفک می خرید.مامانم واسم شال گردن می بافت و اسمم رو روش می نوشت.بابام بغلم می کرد و من از ریشش بدم می اومد.داداش بزرگم که ازمون دور بود، به ازای هرنامه ای که براش می نوشتم و پر بود از غلط املایی،واسم کتاب می خرید و پست می کرد.آبجیم مدام سرم داد می کشید که خونه رو به هم نریزم.هنوزم نفاشیام روی در و دیوار خونه مونده.هنوزم صدای ضبط شده م رو بعضی وقتا گوش می دم که مامانم می پرسه خدا چند تاست.می گم یکی.شعر تپلویم تپلو رو می خونم...یه توپ دارم قل قلیه... .کاش هنوز عید مثل گذشته بود.ذوق می کردم از پوشیدن لباس نو.از روشن کردن آتیشِ چهارشنبه سوری.می ترسیدم از بمب.چه کیفی داشت عیدی گرفتن...چه کیفی داشت شکستن قلک.چه کیفی داشت رفتن به مسجد تو شبای محرم...چه کیفی داد اون یه بار که با عفت نقشه کشیدیم تا قمقمه مون رو سوراخ کنیم تا یکی دیگه واسمون بخرن....چه کیفی داشت تعطیلیای زمستون.چه کیفی داشت زلزله ی سال 75 و سرماش و بازم تعطیلی. تو اون سرما با عفت سه بار رفتیم مدرسه.اولش گفتن تعطیله.برگشتیم.تو خونه همه فکر کردن دروغ می گیم.یه بار دیگه فرستادنمون.و بار سوم خودشون هم اومدن.چه مزه ای می داد نوشابه تو بچگی...چه قدر خوشمزه بود بستنی ...

می دونی دلم چی می خواد؟...بریم روستامون و دوتایی دراز بکشیم بین علفای بلند و نترسیم از اینکه لباسمون کثیف شه یا اینکه مار بیاد و نیشمون بزنه...خیره شیم آسمون... فقط خیره شیم.نه کتاب با خودمون ببریم.نه کاغذ نه قلم. نه بحث مکتب های ادبی باشه،نه داستان، نه شعر و نه... .فقط خیره شیم به آسمون و به هیچی فکر نکنیم.... یا اینکه دو تا دوچرخه بخریم و ... .

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 22:52  توسط لیلا نوروزی  | 

            ... تولدت مبارک...                                                   یا الله...

بوس،دولب،التهاب،ترس...بوس و کات

من اینجا چه می کنم عزیز؟بگو...بوس و کات

چسبیده به تنت بوی هوس می دهد دو پستانم

این تب،صدای نفس نفست...بوس و کات

این یک اتاقک تاریک،یک فیلم،یک سکانس

تو چسبیده به تنم؟!...عزیز...بوس و کات

یک سیب تر شدی و گاز...گاز می زنم تورا

حواترم،آدمم شو،تنم شو،...بوس و کات

تلخ،قهوه ی بنفش،سرخ،رنگ شهوتت به روی لب

برای چند بوسه می چشمت...آه...بوس و کات

هی کات می دهد هوسم این کارگردان لعنتی

لعنت به لبت،بوسه ات،خودت و خودت...بوس و کات

لعنت به تنم،عکسی که ظهور شد از لبم به لبت

این یک اتاقک تاریک بود ...

                                      ...

                                          ...

                                              بوس و کات

                     ۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳

مدتی بود خودم را برای این پست آماده می کردم.آخر قرار بود یک جشن مفصل بگیرم.برای یک موجود خیالی متولد دهم دی... .حتی چند تا از دوستانم را هم دعوت کرده بودم.منتهی اتفاقی که برایم افتاد باعث شد این جشن خلاصه و خشک( طوری که مشاهده می کنید) برگذار شود. و آن اتفاق دیدار با ملیحه،شخصیت اول داستان سرخور که بسیار مدیونش هستم می باشد.( اگر این داستانم را نخوانده باشید به احتمال زیاد متوجه حسی که پیدا کردم نخواهید شد).

((دو روز پیش مادرم آش پشت پا!درست کرده بود و باید به در و همسایه و فامیل و آشنا می دادیم.تا اسم ملیحه آمد و اینکه یکی هم باید به آنها آش ببرد(البته خود ملیحه مدتی بود توی تیمارستان نفس می کشید و بچه هایش در نبود پدرشان که فوت کرده تنها زندگی می کردند) بسیج شدم برای فضولی.و رفتم.درشان طبق عادت دیرینه باز بود.البته فقط چند سانتی متر.زنگ زدم...دو بار...سه بار...تا اینکه صدای خرت خرت دمپایی آمد.رضا بود،همان سرخور.ولی نه آن بچه ی موقرمز توی داستان که که با صدای سرخور بچه های کوچه بالا و پایین می پرید و دست میزد.دیگر بزرگ شده.یازده سال دارد.برای خودش و برای خواهرهایش مردی شده.دیدن رضا یک عادت تقریباً هرماهه بود و تعجبی نداشت.و من هم به او مثل یک شخصیتی که همیشه در دسترس است نگاه می کردم.سلام داد و آب دهانش ریخت بیرون.جوابش را داده، آش را دادم دستش.تشکر کرد و رفت.باید منتظر می ماندم ظرف را بیاورد.چشم گرداندم توی حیاطشان.همان حیاط بود...با دیوار سوخته و پیرمردی که جایش خالی بود(البته طبق آخرین تحقیقاتم پیرمرد هنوز زنده است و دور از نوه هایش زندگی می کند)و جای ملیحه هم خالی بود تا گیسش را بدهد دست پیرمرد و او هم روی زمین بکشدش و آخر سر کنار دیوار سوخته رهایش کند...جایت خالی بود پیرمرد تا کتت را پرت کنی روی آجرهای گوشه ی حیاط و من که نویسنده ی ترسویی بودم از ترس تو و تمام مردها فعلم را جویده و قورت دهم و همه سرم داد بکشند که چرا نوشته ام:"کتش را در آورده و پرت روی آجرهای گوشه ی حیاط...".جای تو هم چه قدر خالی بود ملیحه... . یکدفعه چشمم افتاد به زنی که کنار رضا پیدایش شد.شانه ی چپش افتاده تر بود.دامن سیاهی تنش بود با یک پیراهن گلدار... .نگاهش دوخته شده بود به آش توی دست رضا.نه... . یک لحظه مثل اینکه همه چیزش زوم شد توی سرم.سرش را بالا برده و نگاهم کرد.چیزی کوبیده شد به سرم.چیزی گرم و هر لحظه داغتر... خودش بود...ملیحه بود.نگاهم کرد.ملیحه نگاهم کردی...صدای آژیر ماشین پلیس...صدای فس فس مار...صدای جیغ ...آمده بودی توی من. من آمده بودم درون بدنت...شاید اصلاً از همان اول بودی در من.ملیحه ی داستانم خودم بودم .من... داشتم خودم را می نوشتم...خودم را زجر می دادم این همه مدت.تو می دانستی...تو از اول می دانستی.رفته بودی تیمارستان و این همه ماه...را به من می خندیدی.خنده دارد.بخند.خندیدی... نگاهم کردی.شایدهم نگاهم کردی و بعد خندیدی.و من این همه خودم را نزدیک تو دیدم.سلام دادم.گفتی بیا تو.گفتم ممنون.گره روسری ات را محکم کردی و با شانه ی آویزان مثل یک دختر بچه ی پنج ساله راه افتادی دنبال پسرت و دنبال آش.اگر می آمدم تو...ملیحه...من را می فرستادی تو حمام و سر پسرت را می جویدی و خونش را می ریختی روی کاشی ها و با آب قاطی می شد و بالا می آمد و خفه می شدم.خفه می شدیم.هردو با هم می جیغیدیم و می زدیم زیر گریه.سر روی شانه ی هم گریه می کردیم.ملیحه کاش می آمدم و گریه می کردیم.می رفتیم توی حمام و در را قفل می کردیم و گریه... .کاش می آمدم تا تمام این مدت را با هم خالی کنیم. به من هم می گفتند دیوانه...کاش می آمدم تا به من هم بگویند دیوانه... .من از دیوانه ها نمی ترسم ملیحه...دیوانه ترس ندارد... .من از پدرم میترسم...از مادرم...از همسایه مان...از همه ی آنهایی که توی پیاده رو راه می روند،پشت چراغ قرمز می ایستند،از همه ی آنهایی که سلام می دهند و فرار می کنند و تو می مانی و آنهایی که جواب سلامت را شنیده اند...می ترسم ، ملیحه میترسم.از دیوار می ترسم،از پنجره،از لباس های جدیدم، از لباس هایی که پوسیده شده اند،از کمد از جوراب.هفته ای یک بار از خانه بیرون می روم و خیابان ها را ول می گردم و شب...کابوس می بینم.ملیحه کابوس هایم پر خون است.اگر می توانستم حرف بزنم،نمی نوشتم و دیگر نیازی به خیابان،به همسایه و به هیچ چیز دیگر نداشتم.اگر می توانستم حرف بزنم و به تو بگویم...کاش تو می آمدی.کاش ظرف آش را می گرفتی توی دستت و مثل یک دختر بچه پنج ساله مویت را میدادی دست باد و دوان دوان می آمدی و با هم می رفتیم تمام کوچه ها را می دویدیم. و آن وقت دیگر این همه تنها نبودم.ولی رضا بود که آمد. سرخورِ من و تو.ظرف را داد دستم و رفت.درتان باز مانده بود و من به دیوار سوخته ای که تو را کنارش رها کرده بودند... .))

 همین جا داستانی را که شروع کرده ام و شاید یک روز تمام شود تقدیم می کنم به ملیحه .......................................................

و دوست خوبم(( م . ب )) که همیشه مشوق من برای نوشتن سیصدو سی و سه سرخور(واحد شمارش داستان های من) داستان بوده و هست.

                                                     

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 22:10  توسط لیلا نوروزی  | 

 

 

در نوزده سالگی زندگی می کنم و نوزده سال پیش در نمی دانم کدام یک از شنبه های مهر به دنیا امدم.اینکه شب بود یا روز فقط خدا می داند.چون نه پدر یادش مانده نه مادر.برای همین و برای خیلی از همین های دیگر، بعضی وقتها مثل خیلی های دیگر فکر می کنم من بچه ی پدرو مادرم نیستم و احتمال می دهم در مهر ماه 68 جنگی بین ایران و ناکجا کشور در گرفته و من از تلفات همان جنگم.

ان وقتها که نوشتن بلد نبودم فهمیدم باید یک نویسنده شوم.برای همین هرچه می دیدم و می شنیدم و می فهمیدم توی ذهنم جمع کردم.بعد که نوشتن یاد گرفتم هم می خواستم نویسنده شوم.ولی با این تفاوت که فکر نکردم چرا.حالا هم که چند سال است می نویسم (به صورت نیمه جدی ،نیمه ابری)هرچه فکر می کنم چرا می نویسم،یادم نمی آید.در واقع هنوز نمی دانم من دنبال نوشتن هستم یا نوشتن دنبال من.فقط همین را می دانم که خیلی وقتها از نوشتن بدم  آید.و بعد می فهمم من عاشق نوشتن نیستم.این کلمه ها هستند که به من دل باخته اند.من فقط ناز می کنم... .

از بچگی دوست نداشتم که پسر باشم.ولی همیشه همه به من می گفتند پسر.مادرها به بچه های خود من را نشان می دادند و می گفتند:"نیگا کن پسره رو...ببین گریه نمی کنه".دزدها هم صدایم زدند و می گفتند"آقا پسر...بیا از دیوار خونه ی ما برو بالا و درو باز کن".عجب دزد زرنگی بودند. ولی نمی دانستند این دختر بچه ای که کت و شلوار پسرخاله اش را پوشیده بود،چه قدربه انها می گوید دزد و دوچرخه اش را دو دستی می گیرد و می رود حیاط خودشان بازی کند.

هم کلاسی های دوران راهنمایی و دبیرستانم را هم که نگو...بلایی بودند که نمی توانستند سر هیچ پسری بیایند جز من. شده بودم دوست پسرشان و دست می انداختند دور گردنم و... خلاصه طوری شده بود که پسرها را رفیق خودم می دانستم و دخترها را دوست دختر غیر شرعی!جلوشان خجالت می کشیدم و سرخ می شدم.ولی مگر گناه من چی بود؟هیچی .جز اینکه مادرم از دختر بدش می آمد ....البته شاید... .

ولی اگر پسر بودم هیچ وقت بعد از اینکه توانسته بودم بنویسم،نمی خواستم نویسنده بشوم.می شدم فوتبالیست.بازی ام هم خوب بود.با پسر عمویم  که فوتبال دو نفری بازی می کردیم،همیشه من می بردم. نه اینکه او بازیکن بدی بود،نه .اتفاقاً خوب بازی می کرد و الان هم بازیکن یکی از تیم های معروف لیگ برتر است(البت در رده ی جوانان).این من بودم که فوتبال را با تمام وجود دوست داشتم و دارم....ولی افسوس ...توی فوتبال هم به جای اینکه مثل بقیه پله ها را چند تا چند تا بالا برویم،ده تا ده تا پایین می آییم.... .

تا سال 85 توی جشنواره های آموزش و پرورش!چند مقام آورده بودم.و همه دوم... .توی داستان (که البته نه تنها داستان نبود بلکه حتی خاطره هم نبود) و شعر و تنیس روی میز.سال 85 به لطف استادانم که جا دارد از شان تشکر کنم (نام نمی برم!) فرق بین داستان و خاطره را یاد گرفتم و شدم سوگلی کارگاه داستان نویسی!و خلاصه اینکه از همان موقع نوشتن عاشقم شد و من از دستش فراری... .

 یک سالی هست شده ام عشق فیلم.و بیچاره نوشتن همه اش غصه می خورد و می خواهد رقیبش را به قتل برساند.

ولی چاره چیست؟وقتی یکی پالتو می پوشد و موهایش را همان طور که تو همیشه توی خیالت تصور می کردی درست می کند و با غرور می خندد و با غرور از جلوی همه رد می شود و به هیچ کس محل نمی گذارد،تازه می فهمی چه قدر باید خودت را بکشی و شب و روز از درد عشق! خوابت نیاید و مدام آن چشم های فریبنده ی سیاه و آن نگاه بی اعتنا جلوی چشمت باشد که وقتی بی اعتنا به همه از جلویت رد می شود و به تو که می رسد،چشمش را می چرخاند و عشوه گر لبخندی به تو می زند...بله تازه می فهمی  باید دستش را بگیری توی دستت  و او را به چنگ بیاوری .

 

الان پشت کنکوری ام.آن هم کنکور هنر...! ولی عاطل و باطل افتاده ام دنبال ان پالتو پوش (که پالتو اش کلاه هم دارد) بلند بالا و سیاه چشم و گندمی پوست.فرقی نمی کند توی کدام شنبه به دنیا آمده باشم و از تلفات کدام کشور و زاده شده از کدام زن.فرقی هم نمی کند کسی که صدایم می زند دزد باشد یا غیر ان.فقط دوست دارم ... .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 19:10  توسط لیلا نوروزی  |