تبليغاتX
(?why ask why) سرخور

(?why ask why) سرخور

صفحه ای برای قتل ثانیه های بی عرض،بی ارتفاع...ثانیه های نامیرم

 

دیدمش.قسم می خورم دیدم.با همین چشم های خودم.حالا فکر می کنی خواب بود و خیال. نه.واقعی بود.آنطور که همه دیده اند.حالا گیرم خواب و خیال بود.مگر زندگی خودش خیال نیست؟یا اینکه در تمام عمرمان برای خودمان رویا نمی بافیم ؟و اسمش را نمی گذاریم زندگی؟ حالا واقعی یا غیر واقعی،برای من دیگر فرقی نمی کند.اتفاقی که باید می افتاد،افتاد.آن هم کجا؟فکرش را بکن.نشسته بودم "کافه رسول". ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 21:4  توسط لیلا نوروزی  | 

 

 نشست رو یکی از صندلی های چسبیده به دیوار و پاکت سیگار را از جیب بیرون آورد. بقیه صندلی های کلاس خالی بودند و پراکنده. روبرویش ایستاده،زل زدم به پاکت سیگار.خنده ای کوچک نشست رو لبش:

-" متاسفم..فقط یه نخ مونده!".

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 21:52  توسط لیلا نوروزی  | 

 

 

 "زن همیشه همین طور فکر می کند".

مرد گفته ،می ایستد رو به دیوار. شعاع نور تابیده از پنجره،وسط کمرش می شکند.چشم به  گلهای زردِ پریده ی دیوار ، جمله اش را  هجی می کند:

-"زن ...همیشه ..همین طور ...فکر... می... کند".

 دست می کند تو جیب شلوارش .نور بالا و پایین می شود.تلفن همراهش را برداشته...هنوز چشمش به دیوار است. صدای تق و توق ظرف از پشت در. صورت کشیده ی مرد برمی گردد سمت در بسته.صدا قطع می شود.سر خم کرده، انگشت می گذارد رو دکمه ی قرمز .سر بالا اورده زل می زند به دیوار.صدای تق.صفحه ی تلفن سیاه می شود.انگشت از  دکمه بر می دارد .

سمت تخت که می رود شعاع نور می افتد روی زمین .می شکند.

مرد خم شده ، سر می برد زیر تخت. سرش  این طرف و ان طرف می چرخد.دست دراز کرده ،گوشی را می گذارد جایی. بلند می شود . در حالی که شعاع نور توی کمرش می شکند،نگاهش سر می خورد روی دیوار.در را آهسته باز کرده نفس عمیقی کشیده ، پا می گذارد بیرون...

سرش رو به جلو است. با دو انگشت دست راست، شروع می کند به باز کردن دکمه های پیراهنش. یکی می افتد. مرد دکمه ی افتاده را زیر پاش حس می کند. زیر لب چیزی زمزمه کنان می رسد به در حمام.دست گذاشته روی دستگیره، زمزمه اش قطع می شود.سر برگردانده ،چشم می چرخاند روی زمین.دکمه را می بیند و نگاه می کند سمت آشپزخانه .

صورت گرد و لپ های سرخ زن ، بریده بریده بین شاخ و برگ گل مصنوعی رو اپن آشپزخانه دیده می شود. مویش را جمع کرده بالا سرش.ناخن هاش را سوهان می کشد.

مرد چند قدم برگشته ، دکمه را از روی حاشیه ی فرش برمی دارد...

در حمام را باز کرده ، می رود تو .

-"زن همیشه همین طور فکر می کند".

مرد گفته، در را آرام پشت سرش می بندد.

 

                                                                              تیر 88  - اردبیل

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 0:5  توسط لیلا نوروزی  | 

((یک سالترسیب گذشت))

 

برهنه روی دیوار راه می روم

((نشستن روی مبل هیچ لذتی ندارد.خودم را پرت می کنم تو نرمی اش و تا می توانم پام را از هم باز نگه می دارم."برای دیدن تو...تویی تویی..." سرم را می گذارم به پشتی اش.خانه ی کوچک و جمع و جور یعنی بهترین جای دنیا.چند در چند متر.چه فرقی دارد کوچک و بزرگ بودنش.خرت و پرتها هرقدر هم باشند یک جوری جا می شوند.مگر من جز یک اتاق چیز دیگری هم می خواستم.حالا عوض یک اتاق، یک خانه دارم با یک در.هیچ کدام اینها هم نبود یک صندلی کافی بود تا خالی اش شوم. این موها را باید کوتاه کنم.مدام می ریزند پشت گردنم و روی سینه ام.تنم می خارد. موی بلند به هیچ دردی نمی خورد. ففط برای خجالت کشیدن خوب است.اینکه لختی سینه هایت را قایم می کند.ولی از کی؟ "غریبه عجیبه ضریبه نگات...می دونم جدیده فریبه چشات...".اینجا حتی تنهایی هم حال آدم را به هم می زند.غریبه عجیبه اخلاق...به قول مریم تنهایی فقط همینش خوب است که می توانی لخت توی خانه ات قدم بزنی و هرچه دلت خواست توی آینه به برجستگی ها و فرورفتگی های بدنت نگاه کنی.سیگار بکشی. هر چند بسته دلت خواست.به کسی هم قول ندهی این آخرین نخ است.قول می دهم این آخرین نخ باشد امروز می کشم. به خودم قول می دهم...به این چهره ی تو هم که هزار بار توی آینه تکرار می شود؟به انگشتهام .به دندان هام.به کمرم.یا مثلا به چشم هام.اه...باز یادم رفت وقتی وارد خانه می شوم تندی عینک را از چشمم برندارم.باید عادت کنم.باید توی خانه هم به عینک آفتابی عادت کنم تا آن چشم ها ،آن چشم های بزرگ و مردمکهای گشاد مدام بهم زل نزنند. لعنتی مثل آدم روشن شو.این فندک هم همه اش گیر می کند. برو گم شو. باید به فندک هم قول بدهم...هه. زرشک.در برابر اعضای ناتنی خودم مسئولم.برای فندک و مبل و دیوار که مادر نیستم. اهنگ...آهنگ...اهنگ... .چرا نمی خواند این پدر مرده.هر مذخرفی می خواهد باشد فقط بخواند  . یکی دیگر از کارهایی که باید بهش عادت کنم.از سکوت سفید دیوارها که بهتر است.از کوبیده شدن کفش ها توی راه پله.اینها هم که نباشند یکدفعه تیک تیک ساعت می تپد تو سرم.مثل اینکه مدتها خاموش بوده یا مرده بوده و تا می فهمد تو اعصابت به هم ریخته بیدار می شود یا زنده می شود درحالی که هیچ وقت نمی میرد.آهنگ...آهنگ...آهنگ...                                                     

-"می مونی...می مونی...اما رفتی و نموندی...نموندی ....نموندی...تیک تیکه....تیک تیک تیک تیکه".

تیک تیکه...مریم از این ترانه ها حالش به هم می خورد.می گوید هیچ حرفی ندارند.برای اینکه هیچ حرفی ندارند گوش می دهم.هیچ نقطه ی مشترکی بین خودم و این ترانه ها پیدا نمی کنم.خوشم می آید که شبیه من نیستند.خوشم می آید مثل اینها یک چیز را از دست نداده ام.یک دفعه همه چیز را ول کرده ام و آمده ام جایی که هیچ کس و هیچ چیزش را نمی شناسم.یک دفعه توی هوا معلق شدن...تیک تیکه...نموندی...کی رفت و نماند؟مگر کسی بود نماند.احساس می کنم اگر دستم را بکشم به جای خالی کنارم کسی را لمس خواهم کرد.فکر می کنم کسی نشسته .دستهایم می لرزند.چشم هایم را بسته، دستم را آرام از روی پوست نرم شکمم سر می دهم سمتی که یکی نشسته.حتماً یکی هست.یکی که پوست دارد.اگر دستش را بگیرم توی دستم می توانم نبضش را حس کنم.ولی اگر نباشد.باید دستهای یکی را توی دستم فشار دهم.دستم را دراز می کنم.شاید مریم باشد.می مونی...می مونی...مریم پسر است یا دختر؟خودش می گوید دختر.ولی نوشته هایش....بالاخره یا پسر است یا دختر....تیک تیکه...تیک تیکه... . نه کسی نیست.می خواهم باشد.نیست.باید باشد.نیست.اگر نباشد.نیست. دستم می رسد به دسته ی مبل..تیک تیکه...میزنم روی NEXT .دسته ی مبل را محکم می فشارم. یک اهنگ تکراری شروع می شود. سر می گذارم روی لختی شانه ام و مویم می ریزد روی صورتم.اگر از بالا به خودم نگاه کنم تکان خوردن شانه ام را می بینم.تکان خوردن پستان هام را. و لرزیدن پاهام.

-" فقط اگه برگشتی من نبودم گله نکن...بی خیال همه شدم بی خیال تو و دنیا ... یادت باشه که دلمو له کردی تو به زیر پا...گفتم...گفتم...اگه...برو...".

می مونی...تیک تیکه...خوشحالم دوربین فیلبرداری نیستم تا از بالا خودم را ببینم.خواستم خودم بشم خواستم...از پایین خودم را ببینم.آهنگها پشت سر هم تمام می شوند . شروع می شوند.شانه ام خیس خیس است.مویم را می دهم عقب .می دانم اگر به روبرو نگاه کنم باز آن دو چشم بزرگ و مردمکهای گشاد را خواهم دید .زل زده ... .دلم نمی خواهد رو برو را ببینم.از کمد بدم می آید.از دیوار بدم می آید.به دلم مونده یه بار...از دو چشم گشاد،از کپی مونالیزا و کپی گئورنیکا.از کپی و اصل دختری توی آینه با ان رنگهای تو در تویش حالم به هم می خورد.مرد هی می خواند و می خواند:

-" برای تو من می میرم...عشقتو حرفتو رنگتو عکستو اشکتو برای من عزیزه...ندیده...به ترانه هام تو دادی...".

باید گوش بدهم.باید یک چیزی باشد.رو می کنم به دیوار پشت سرم.سر می گذارم به پشتی مبل.رنگ مبل می تپد توی سرم.سر برمی دارم و زل می زنم به سفیدی دیوار.خوب شد دیوارها را رنگ نزدم.دیوارها هیچ حرفی ندارند. همه اش خوابند.از وقتی به دنیا امده اند حرفی نداشته اند.نه.مثل آدمها نیستند.آدم ها وقتی به دنیا می آیند ساکتند.دیوارها وقتی رنگ می خورند خفه می شوند.پس یعنی قبل از رنگ خوردن فکر دارند.وقتی آجری اند.ناشناسی واسه من...ناشناسی واسه چشمام...منی که فکر می کردم... .وقتی رنگ می خورند،سفید می شوند دیگر فکر ندارند.پس فکرشان کجا می رود؟قایمش می کنند؟به کسی نگو ما رو دیدی...برو برو برو...با تو رسیدیم....یک سطح صافند.یکدست سفید.ولی نه. پر از نقطه اند.نقطه های ریز کوچک.لابد فکرشان را لای نقطه ها قایم می کنند.مثل یه حس غریبه...توی اون چشمای نازت...سایه به سایه...دیوارها فکر دارند.دیوارها فکر...دیوارها فکر دارند؟سرم بین دو دستم سنگین می شود.نقطه های ریز سفید زیر فشار فکر به حرکت در می آیند.خدای من دیوارها فکر دارند؟چشمم را می بندم.سرم پراز نقطه های سفید می شود.دستم چشمم را فشار می دهد.نقطه ها پف می کنند.بزرگ تر ...جز همون شایعه و روزای غمگین عزیزم ...دیگه برام هیچی نمونده...یاد چشمات که یه روز...سرم به جایی می خورد.صدای تقی بلند می شود.نقطه ها کج  می شوند.شایعه بود...شایعه بود...شایعه بود...مدام پشت سر هم صدای تق می آید .شایعه بود...باید عادت کنم.باید به عینک آفتابی عادت کنم.شایعه بود...ما دوتا... .یک جایی برای قایم شدن...تیک تیکه... نقطه های سفید توی سرم بزرگتر شده و می چسبند به هم.مثل دیوار.سرم دیوار می شود.سرم رنگ می خورد.تو دنیا عاشق مث ما زیاده...چه خوبه که...دستامونو...دیوارها زیاد می شوند.سرم اتاق می شود...تیک تیکه... تق...تق...یک چیزی الان منفجر می شود.سرم خانه می شود.اینجا هیچ کس را نمی شناسم.خیابانها را نمی شناسم. کوچه ها را اشتباهی می روم.همسایه ها فقط نگاهم می کنند .چیزی با خودشان زمزمه می کنند.شاید هم نگاهم نمی کنند.فقط چشم می چرخانند و رد می شوند .حواسشان جای دیگری است.شاید همان جا که حواس من است. حواس من کجاست؟هیچ جا.هیچ جا... در واقع هیچ جا.کلید را از جیبم در آورده و چیریک در باز می شود.چراغ را روشن می کنم.نه روشن نمی کنم.عینک را هم برنمی دارم.کیفم را پرت می کنم گوشه ای.یک چیزی روی دیوار سرم است.یک تابلوی بزرگ.یک چیزی می خندد.کسی لباسش را می کند .کسی می ایستد جلوی آینه .مویش را شانه می زند.شبا کنار پنجره...به انتظارت می شینم...واسه تو...دونه دونه...یکی یکی...کسی زل زده بهم. شاید مریم باشد.مریم پسر بود یا دختر؟مریم چشمهای درشتی داشت؟کسی با چشم های درشت زل زده بهم. مریم می گوید برای اینکه از یادت نرود باید هر روز تکرارش کنی.می گوید باید عادت کنی.تیک تیکه. کسی لخت می افتد روی مبل و شروع می کند به بازی با نوک پستانش.حالش از رنگ قهوای به هم می خورد.ساعت دیوار چشمام قلبم آلبوم گریه نامه عاشق گلدون...مریم می گوید باید به آینه و کمد و تابلو و دیوار و مبل و در و ساعت عادت کنی.کسی با مردمکهای گشاد زل زده بهم.تق...تق...الان منفجر می شود.منفجر می شود.دیوارها از هم جدا می شوند. دیوارها فکر دارند؟دیوارها می ریزند زمین.نقطه های ریز سفید می لولند تو هم.چشم های گشاد می افتند زمین.نقطه ها دیگر نفس نمی کشند.موهایم را باید کوتاه کنم. باید به عینک آفتابی عادت کنم. مریم پسر بود یا دختر؟ ))

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 19:41  توسط لیلا نوروزی  | 

                                 (التماس می کنم نوشته ی مضحک این بنده ی عاجز و بی نوا را بخوانید)

به کلاه پالتوی الف:                 

                               

((رویا که مجسمه نیست این طوری ایستاده تو قاب در.بی هیچ حرکتی،حتی پلک زدن.دیروز خودم زنگ زدم و گفتم بیاید.نگفتم بیاید بایستد تو قاب در.گفتم فقط بیاید.حتی نگفتم کجا بایستد.این را هم نگفتم باید بایستد.می تواند بنشیند یا هر کار دیگری غیر از ایستادن تو قاب در بکند.خودش لابد این طوری دلش می خواهد.تا ایستاد چند بار نگاهش کردم که بگویم بنشیند.ولی حواسش جای دیگری بود.دیشب هم که گفتم بیاید،پرسید با ماشین یا پیاده.فکر کردم حواسش جای دیگری است.بعد فکر کردم شاید خودم بهش گفته ام هر وقت زنگ زدم و گفتم بیاید،بپرسد با ماشین یا پیاده.گفتم پیاده روی می کنیم. الان ایستاده.نگاهم نمی کند.سرش پایین است.همیشه فکر می کنم چرا رویا مویش را بیرون نمی دهد.روسری اش را طوری سر می کند که مویش بیرون نباشد.بعضی وقتها هم که توی خیابان از من می پرسد مویم دیده می شود، می گویم نه.همین طوری نمی گویم.اول نگاه می کنم،بعد می گویم نه.همیشه هم بعد جواب من خودش به آینه نگاه می کند و داد می زند که مویش دیده می شود و من بهش دروغ گفته ام.نمی دانم لابد دیده می شود. من فقط می زنم زیر خنده.خودش هم می خندد.می خندد و دست می گذارد روی شکمش.ولی من دست نمی گذارم.شکمم یک جوری می شود.می دانم که از قورت دادن قه قاه خنده است.همیشه سعی می کنم نخندم.ولی می خندم.برای همین همیشه سعی می کنم با صدای بلند نخندم.با صدای بلند نمی خندم .از خندیدن با صدای بلند خوشم نمی آید.زشت می شوم.صدایم هم زشت می شود.رویا می گوید مثل مردها می خندم.با اینکه از خنده ی مردها خوشم می آید ولی از حرف رویا می فهمم مردها از دختری که مثل خودشان بخندد بدشان می آید..می گویم" اینو بپوشم".رویا که دستش را گذاشته به دیوار،سر بلند کرده و زل می زند به مانتو قرمزم.می گوید بله و دوباره سر می اندازد پایین.نمی گوید مانتوام مثل تابلوی ادوارد مونک جیغ می کشد تا من هم بگویم مترجم تو کتاب به جای "جیغ" نوشته بود "فریاد".او هم بگوید بعضی مترجم ها هیچ چی از هنر نمی فهمند.من هم بگویم کل تابلو را با ترجمه اش خراب کرده بود.و رویا بگوید شبیه شخصیتی هستم که توی تابلو جیغ می کشد.من هم بپرسم لابد تو هم سایه ی من هستی که می روی؟رویا تایید کرده و بپرسد مگر تو دو تا سایه داری.من ساکت بمانم.معلوم هست که ندارم.یعنی امیدوارم نداشته باشم.از دست همین یک سایه هم نمی توانم خودم را خلاص کنم.شاید ادوارد مونک دوتا سایه داشته.اصلاً ادوارد مونک خودش گفته آن دو، دوستانش هستند که به راه خودشان روی پل ادامه می دهند.تازه گفته است که صدای جیغ را شنیده.پس آن شخصیتی که توی تابلو دست گذاشته رو گوشش و دهانش را باز نگه داشته جیغ نمی کشد.شاید فریاد می کشد.آن وقت دیگر تقصیر مترجم نیست.عیب از خود ادوراد مونک است که از ترس ابرهای شعله ور و سرخ ،خودش هم نمی داند صدای جیغ از کجا آمد توی سرش. فقط تکیه داده به نرده ها،من و رویا را عاشق پلی می کند که خودش را از دره هایی با خط های عمودی کج جدا کرده. مانتو را به زور می پوشم.می چسبد به تنم.توی آینه دلم می خواهد یکی باشد تا دستش را بیاندازد دور کمرم و سرش را بگذارد روی شانه هام.مویم را از روی شانه ام می دهم عقب و با کش می بندمش.کش شل است.باید از بالا ببندمش.نه آن وقت پف می کند.مثل موی دخترخاله ام که از پشت پف می کند.بازش می کنم و رهایش می کنم پشت سرم.روسری ام را سر می کنم.پسر همسایه هر وقت من را با این روسری می بیند بهم سلام می کند. من هم با لبخندی که مخصوص ناز کردن و دلبری هست جوابش را می دهم.می دانم که با این لبخند عاشقم می شود.نمی دانم اسم لبخند چیست.شاید اصلا اسمی ندارد.ولی یک جور دیگری است.مخصوص آنهایی که ازشان خوشم می آید. به بقیه پسرهای محله هیچی چی نمی گویم.حتی نگاهشان هم نمی کنم. هر وقت از کوچه رد می شوم نگاه همه اشان را رو تنم حس می کنم.همه زل می زنند به من.به کمرم.و اگر مقنعه سر نکنم و روسری سرم باشد به برآمدگی سینه ام.می گویم کاش پسر همسایه توی کوچه باشد.دعا می کنم که باشد.می گویم ((جون هرکی دوست داری یه کاری کن که باشه...فقط همین یه بار)).وقتهایی هم که منچستر یونایتد از تیم رقیب عقب می افتد می گویم "تو رو جون هرکی دوست داری یه گل بزنیم". و بعد که مثلاً داور ضربه ی آزاد اعلام می کند یا کرنر می گیرد،یا اینکه بازیکنان حتی دفاع ها با دریبل وپاس های پی در پی خط دفاعی حریف را می شکنند چیزی یا کسی بهم می گوید "همین گُله".می دانم راست می گوید.و گل می زنیم.برای همین است هر وقت بازی منچستر را می بینم،می بریم.یک جورِعجیب می بریم.ولی هیچ کس نمی فهمد چه قدر عجیب برده ایم.هیچ کس .نه فرگوسن نه رونالدو نه داور نه اکبر میثاقیان که مثل من عاشق جاهای بلند است. رویا هم که هنوز سرش پایین است نمی فهمد.رویا هیچ چیز از فوتبال سرش نمی شود .فقط بلد است از من بپرسد رنگ لباس تیمی که با آنها بازی داریم  چه رنگی است و بعد همه اش از آن رنگ تعریف کند،تا بازی بعد که رنگ عوض می شود.الان هم که ریمل زده و رژگونه.یعنی من هم بزنم؟کیف آرایشم  باید یک جایی همین جاها باشد.نمی دانم کجا گذاشتمشان.من فقط وقتی می روم عروسی از اینها به صورتم می مالم .شاید هم می زنم.اسم خیلی هاشان را نمی دانم.بیشترشان را رویا برایم کادو گرفته.وقتی ازش اسمشان را می پرسم می زند زیر خنده و می گوید " دختر بچه هام اسم اینا رو می دونن" و مویم را به هم می ریزد . من هم بیشتر وقتها سرش داد می کشم.یا داد می زنم.ولی حالا هیچ کدام را پیدا نمی کنم.از بویشان هم بدم می آید.بوی آرایشگاه می دهند.بوی عروسی. بوی روسری سبزم را که رقیه خانم توی عروسی دختر خاله ام سرش کرد. و من دیگر هیچ وقت سرم نکردم.رقیه خانم خواهر شوهر خاله ام بود و دوست قدیمی مامانم که آن روز همدیگر را پیدا کرده بودند و مدام با هم می رقصیدند.نمایش بازی می کردند.مادرم زن شده بود .رقیه خانم با ماژیک سبیل گذاشته بود.کلاه لبه دار پدربزرگم را هم گذاشته بود سرش. ناکس همه اش مادرم را بغل می کرد.دلم می خواست بروم بابام را صدا کنم  تا ببیند زنش چه ادایی در می آورد. از مادرم بدم آمده بود.شده بود شبیه طاهره  همسایه امان ،که همه می گفتند از وقتی شوهرش مرده، هر روز تو بغل یک مرد می خوابد.زنهای محله ازش بدشان می آمد. وقتی با بابام از جلو درشان رد می شدیم،بابام زیر چشمی دور از چشم ما نگاه می کرد به پنجره خانه ی طاهره. مامانم  هر وقت از طاهره چیزی می گفت منتظر می ماند بابام حرفهایش را تایید کند و بگوید که زن فاحشه ای ست.ولی بابام هیچ وقت هیچ چی نمی گفت.فقط چشم هایش برق می زد.مامانم شده بود طاهره و رقیه خانم مثل مردها می رقصید.همه ی مهمانها فکر می کردند مرد است.من هم اولش فکر کردم مامانم با مرد می رقصد .ولی بعد که داماد آمد تو و رقیه خانم روسری خواست فهمیدم که نه، زن بوده.مامان زود روسری من را داد بهش.اگر روسری ام را سرش می کرد کرم صورتش می خورد به آن.رژش هم می خورد آن وقت روسری ام بوی زن می داد.سبیلش نمی خورد.ماژیک فقط با آب پاک می شود.این را پسر خاله ام گفته بود.به مامان گفتم من روسری ام را می خواهم.مامان حتی بهم نگاه هم نکرد.توی دلم گفتم "باشه...منم دیگه سرم نمی کنم".من از همان اولش با روسری مشکل داشتم.مامانم به زور روسری سرم می کرد. می گفت شوهر خاله ام از دخترهای بی روسری بدش می آید.من از شوهر خاله ام متنفر بودم.با آن چشمهای قورباغه ای اش. از رقیه خانم هم بدم آمد.دعا می کردم نگاهم کند تا با اخمم بهش بگویم ازش بدم می آید و باید به جای روسری ام یک چیز دیگر برایم بخرد.اگر نگاهم می کرد حتماَ می فهمید.آخر من همیشه خوب اخم می کنم.کلاس اول دبستان که بودیم معلممان گفت :"همه تون اخم کنید تا ببینم کی خوب اخم می کنه".یک طوری اخم کردم که همه ازم ترسیدند.من کلاً خوب اخم می کنم.ولی آن شب رقیه خانم نگاهم نکرد.ولی به جای او پسرش تلافی کرد.همه اش برایم زبانش را در می آورد.پسر بامزه ای بود.ان وقت کلاس سوم بودم.او هم کلاس چهارم. آن شب هیچ کس تا صبح نخوابید.من هم نخوابیدم.مامان که همه اش حرف می زد ، توی خیالش فکر می کرد خوابیده ام.من و پسر رقیه خانم دراز کشیده بودیم.او سرش روی پای مامانش بود،من هم سرم روی پای مامانم.به هم نگاه می کردیم و می خندیدیم.یادم نمی آید توی نگاهمان به هم چی می گفتیم.او هم لابد یادش نیست.الان اگر من را ببیند نمی شناسد. من هم نمی شناسمش.رویا می گوید "پاشو...تموم نکردی".چرا تمام کرده ام.نمی دانم باید پالتوام را بپوشم یا نه.از روی صندلی برش می دارم.قبلاً اگر رویا می دید مسخره ام می کرد که توی این گرما پالتو به چه درد می خورد.من هم می گفتم به خاطر کلاهش تنم می کنم.آخر کلاهش را خیلی دوست دارم.در واقع فقط به خاطر کلاهش پالتو را خریدم.رویا هم می گفت"آهان...می خوای با کلاهش دل صد نفر دیگه رو ببری".می خندید.اما نه طوری که دست بگذارد روی شکمش.می پوشمش و کلاهش را طوری پشت سرم درست می کنم که بیشتر به چشم بیاید. راه می افتیم. یعنی پسر رقیه خانم چه شکلی شده؟ چشم هایش هنوز درشت و سیاه اند؟چشم هایش هنوز می خندد؟شلوار جین می پوشد و پیراهن تنگ.مویش را هم بلند می کند .شاید هم کچل شده.مامانم می گوید پسرها کم کم کچل می شوند.می گوید همه اشان ژل می زنند و موشان می ریزد. به برادرم می گوید.به من بیشتر از برادرم می گوید و بعد پسر عمویم را مثال می آورد که موی فرق سرش می ریزد.هر وقت از پسر عمویم چیزی می گوید به این فکر می کنم که چه قدر شبیه او هستم.شبیه پسرعمویم.ازش خوشم می آید.این را به هیچ کس نگفته ام.حتی به رویا.چون فکر می کنم همین طوری ازش خوشم می آید،چون پسر عمویم است. ولی مامان انگار می داند من از پسرعمویم خوشم می آید.شاید دلیلش را هم می داند.مامان هرچند باری که من احساس کرده ام عاشق شده ام،زودتر از من باخبر شده.زن باهوشی است.وقتی می خواهند با دوست و فامیل بروند جایی که من خوشم نمی آید،به من می گوید او هم می آید.می دانم منظورش پسر عمویم است.برای همین دلم می تپد.با صدای بلند.نه مثل دل بقیه ی دخترها.دلم هم مثل صدایم مردانه است.یا حداقل زنانه نیست.کلفت می تپد.خشن می تپد.و خودخواه. خودم را می زنم به یک راهی که نمی دانم به کجا می رسد و می پرسم "اون یعنی کی".می گوید پسر عمویم. اولش بهانه می آورم که نه.حوصله ندارم.بعد می گویم بیایم چه کار. و در آخر با گذاشتن شرط می روم که یعنی من دلم نمی خواست بروم.ولی اگر پسر عمویم کچل شود هیچ جا نمی روم.مامان می گوید پسر های قدیم کجا و ... .آخرش را یا او می خورد یا من گوش نمی دهم.یکبار عکس دایی ام را از توی صندوقچه اش که همیشه قفل است درآورد و نشانم داد.من دایی ام را ندیده ام.دایی ام شهید شده.ولی توی عکس اصلاً شبیه شهید ها نیست.نه ریش دارد و نه بد قیافه است.مامان می گوید از آن پسرهایی بوده که هزار کشته مرده داشته.بعضی وقتها فکر می کنم  دروغ می گوید .فکر می کنم او هم یکی از کشته مرده هایش بوده و عکسش را توی صندوقچه قایم می کند تا بابام نبیند.تازه هرچه هم کشته مرده داشته باشد به پای پسر عمویم نمی رسد.فقط مو قشنگ است.یکبار توی خیابان یکی شبیه دایی ام دیدم.از پشت دیدمش.مویش از همان ها بود که مامان می گفت. پالتوی مشکی پوشیده بود.پالتو اش مثل پاتوی من کلاه داشت.کلاهش طوسی بود.از کلاهش خوشم آمد.با خودم گفتم کاش من هم از آن پالتوها می خریدم.با خودم فکر کردم که عاشقش شده ام.راه افتادم دنبالش. خیلی خوب راه می رفت.توی عمرم کسی را ندیده بودم مثل او راه برود.پایش را مثل جنتلمن هایی برمی داشت که رویا تو فیلم ها می دیدشان و برایم تعریف می کرد.از پشت دستش را می دیدم که توی هوا می چرخاند.یعنی اولش به سیگار بین انگشتانش پک می زد و بعد دستش را می چرخاند. دود سیگار توی هوا دور می زد مثل چرخ  فلک.مثل همه سیگار نمی کشید.یکجوری می کشید که دلم می خواست یک پک هم بدهد به من. هرچه تند راه می رفتم نمی توانستم بهش برسم.هواسم که جای خودش نبود،پای زن بیچاره را هم له کردم زیر کفش کتانی ام.ولی زن نشنید که گفتم معذرت می خواهم.همه اش فحش می داد.فحش هایش خیلی به دلم نشست.از آنهایی بود که آدم را وسوسه می کند.توی صدای فحش،رسیدم به پسر پالتو پوشِ سیگاریِ موقشنگ. من نرسیدم.خودش ایستاد جلوی دکه ی روزنامه فروشی .نفس نفس می زدم.می خواستم خودم را بچسبانم به پالتواش و دود سیگارش را یک نفس بدهم توی بدنم.گفتم که ،عاشقش شده بودم.از کلاه پالتواش بدجور خوشم آمده بود. چشمم فقط به کلاه بود.یک بسته سیگار خرید و گذاشت توی جیبش.اول خواست برود.ولی بعد ایستاد.احساس کردم فهمیده تعقیبش می کنم که نمی دانم چه بشود.سر برگرداند سمت من.سرش پایین بود.سیگاری گیراند.پکی زد و سرش را بلند کرد.صورتش را که دیدم فهمیدم عاشقش نشده ام.راه خودم را گرفتم و رفتم.آخ یادم رفت کوچه امان را نگاه کنم.شاید پسر همسایه آنجا بود.شاید نگاهم کرد و سلام داد. باید از رویا بپرسم.رو می کنم بهش.نگاهش به چند متر جلوتر است.از وقتی از خانه بیرون آمده ایم یک کلمه هم چیزی نگفته.همیشه کلی حرف می زد.کلی حرف می زدیم. و کلی هم می خندیدیم.باید یک چیزی بگویم تا دوباره بخندیم.باید یک چیزی باشد.مثل همیشه.یک چیزی ...یک چیزی... .ولی چیز خنده داری نیست.هیچ وقت نبوده.همیشه الکی می خندیدیم.خب امروز هم الکی بخندیم.مگر چه اشکالی دارد.یک چیز جدید...یک چیز جدید...بله. دیروز از دانشکده که بیرون آمدیم تنها برگشتم خانه.به رویا و بقیه ی بچه ها گفتم من کار دارم،شما بروید.می خواستم تنها بروم.از وقتی فهمیده ام مجید با هیچ کس قاطی نمی شود، تصمیم گرفته ام تنها بگردم.با خودم.تا مجید بفهمد من چه قدر شبیه او هستم.مجید از بچه های نمایش است.متفاوت ترین پسری است که تا حالا دیده ام.درست برعکس فرشاد که روزنامه نگار است و می گوید با همه فرق دارد و من می دانم با هیچ کس فرق ندارد.وقتی به رویا تفاوت مجید را می گویم جواب می دهد که برنارد شاو می گوید"عشق اشتباه فاحش یک شخص در تمایز فردی معمولی از سایر اشخاص معمولی ست".مجید به هیچ کس محل نمی گذارد.فقط سلام می دهد و رد می شود. عوضش همیشه توی نمایش می درخشد. نمایش نامه ها را خودش می نویسد.نمایش نامه هایش هم با بقیه فرق دارد.یکجور دیگری ست. توی همه اشان تنهایی موج می زند.ترس موج می زند.مثل من که آدم تنهایی هستم و می ترسم. توی نمایش نامه هایش خبری از عشق نیست.مثل من که هیچ وقت عاشق نشده ام.همه ی دخترها اولین بار که مجید را می بینند کشته مرده اش می شوند ولی بعد که با کم محلی اش روبرو می شوند می روند پی پسرهای دیگر.ولی من نمی روم.من آمده ام پی مجید. اولش فکر می کردم مثل فرشاد، که می گوید یک دل نه صد دل عاشقم شده،خجالتی است و نمی تواند با کسی رابطه برقرار کند.ولی بعد فهمیدم نه، این طور نیست.او خودش هم نمی خواهد با کسی رابطه داشته باشد.این طوری همیشه توی خودش است و توی خیالش با هرکسی خواست می تواند دوست بشود.چند روزپیش که باچند تا از بچه ها نشسته بودیم توی حیاط دانشکده وقتی آمد از کنارمان رد شد ،بهش سلام دادم .سر بلند کرد و با لبخندی جوابم را داد.بچه ها حسودی اشان شد.گفتند تا حالا به کسی این طور جواب نداده.من فکر می کنم مجید من را دوست دارد.البته همان طور که گفتم توی خیالش.نمی دانم شاید یک روز اظهار علاقه کند.به رویا گفته ام با اینکه مجید را بیشتر از بقیه دوست دارم ولی دلم نمی خواهد بهم اظهار علاقه کند.این طوری ابهتش برایم از دست می رود.رویا به کلمه ی ابهت می خندد.می گوید کلمات گنده تر از دهانم  به کار می برم.از این خنده هایش عصبانی می شوم. رو می کنم به رویا:

:" من مجید رو خیلی دوست دارم...دوست دارم اگه یه روز مُردم،قبلش اسم کوچیکم رو از زبونش بشنوم و بعد بمیرم".

تبسمی می نشیند گوشه ی لب رویا.یعنی اینکه خوشش آمده.یعنی اینکه اگر کمی ادامه دهم از خنده دست می گذارد روی شکمش و تو عرض پیاده رو این طرف و آن طرف می رود.من هم باید جلوی خنده ام را بگیرم.یعنی اینکه باید ادامه داشته باشد.ولی چه طور؟ ادامه ندارد.هرچی فکر می کنم چیزی به ذهنم نمی رسد.نه مجید...نه چیز خنده دار.فقط چشم دوخته ام به کلاغ ها که بالای درختند.این درختها همیشه کلاغ دارند.هیچ کس از کنارشان رد نمی شود.می ترسند کلاغ ها رو سرشان خرابکاری کنند.منو رویا هم که کلاغ دوست داریم ، می ترسیم. وقتی اینجا می رسیم سر بلند کرده و لانه هاشان را که روی هرشاخه دو سه تا هست نگاه می کنیم.صدای بوق و ترمز و ترکیدن بدنه ی اتومبیل ها از زور صدای باند شان نمی گذارد صدای قار قار را بشنویم. فقط می فهمیم که قار قار می گویند.مثل کلاغ های عباس معروفی که می گویند قار قار.یعنی برف برف. بعد یاد علی می افتیم که  فکر می کند فقط خودش ترکی بلد است و همیشه از کلاغ های معروفی استفاده یا سوء استفاده می کند و می گوید ((قار قار یعنی برف برف)).می خواهم لب باز کنم و به رویا بگویم دلم می خواست مجید هم اینجا بود.ولی نمی گویم.فکر که می کنم می بینم هیچ هم دلم نمی خواهد مجید اینجا باشد.حتی بیشتر که فکر می کنم می فهمم دلم نمی خواهد رویا هم اینجا باشد.ولی خودم بهش گفته ام با من بیاید برویم روی پل.مثل ادوارد مونک و سایه اش.چه فرقی دارد؟رفیقش.برویم و صدای جیغ بشنویم.نمی توانم بگویم برو.نمی فهمد چرا می گویم برو.با اینکه همیشه خیال می کنم رویا همه چیز را می فهمد.ولی حالا می فهمم هیچ چیز سرش نمی شود.فقط مثل سایه دنبالم می افتد و هرچه می گویم می خندد و هر پیشنهادی می دهم قبول می کند. هیچ وقت درباره ی خودش حرف نمی زند.ولی می دانم که خیلی حرف ها دارد برای گفتن.مثلاً فرشاد را دوست دارد.مثلاَ دلش می خواهد هرچه زودتر ازدواج کند.رویا می ترسد.از اینکه چند سال بعد هیچ کس حتی نگاهش هم نکند.وقتی می گویم ازدواج یعنی پایان همه چیز،مثل همیشه می خندد.ولی من می دانم خنده اش پر از تمسخر است.با خنده اش می گوید چند سال بعد که پیشانی ات چین افتاد و برای اینکه زیبا به چشم بیایی مجبور شدی از کرم و رژ و رژ گونه استفاده کنی،تازه می فهمی باید ازدواج کنی تا حداقل یک نفر تحویلت بگیرد.رویا سه سال از من بزرگتر است.فکر می کنم منم سه سال بعد مثل او سیاه می شوم و پشت یکی دیگرکه شاید دوست دختر واقعی مجید باشد روی زمین و دیوار سر می خورم و توی جوابش می خندم.و پنهان از او می گویم برو گم شو.رویا مدام می خواهد درباره ی فرشاد از زیر زبانم حرف بکشد.می خواهد بداند فرشاد هنوز هم دوستم دارد. می خواهد بداند من به فرشاد چه جوابی داده ام.من هم می گویم هیچ. کفری می شود و دوباره با من می آید،هرجا که می روم.از کنار ایستگاه اتوبوس که رد می شویم پیرزنی عصا به دست جلومان را می گیرد.اتوبوسی پر از مسافر را نشانمان می دهد و چیزی می گوید.رویا بدوننگاه به اتوبوس می گوید " بله مادر جان.بله می ره" . پیرزن.راه می افتد سمت اتوبوس.می خواهم پیرزن را نگاه کنم.می ایستم.رویا هم می ایستد .می خواهم اتوبوس زود حرکت کند و پیرزن که لنگ لنگان خودش را با عصا می کشد سمتش نتواند سوار شود .دعا می کنم.می گویم"جون هر کی دوست داری بره".خیال می کنم شاید اشتباهی فکر کند که منظورم این است پیرزن برود سوار اتوبوس شود.می گویم"جون هرکی دوست داری اتوبوس حرکت کنه".پیرزن می رسد و سوار می شود.اول عصایش بعد هم هیکل نحیفش که سنگینی اش را آویزان عصا می کند و بالا می رود.سر برمی گردانم که راه بیفتم.رویا دارد می رود.چند قدم جلوتر است.لابد توی اتوبوس یکی بلند شده و جایش را داده به پیرزن. او هم از پشت شیشه با تمسخر به من نگاه می کند و می گوید"هه ...می بینی که...".بی اختیار نگاه می کنم به اتوبوس.پیرزن پشت هیچ پنجره ای نیست.دارد از پله ها پایین می آید.یعنی پله ها را می پرد.عصا را گرفته زیر بازویش و می پرد. پا که به زمین می گذارد عصا را می گیرد توی دستش و لنگ لنگان راه می افتد سمت نیمکت.خیلی خنده دارد.باید بخندم.به پریدن پیرزن. رویا هم باید ببیند و بخندد.ولی نمی خندم.راه می افتم سمت رویا.حرصم می گیرد از اینکه جلوتر از من راه می رود.می رسم بهش.یک قدم جلوتر از او ادامه می دهم.چیزی نمانده برسیم به پل عابر سواره.کاش پسر همسایه این طرف ها باشد و سلام بدهد.ولی هیچ کس نیست.فقط اتومبیل ها هستند. می آیند، می روند.رویا می پرسد که او هم بیاید.می گویم "خودت می دانی".می آید.می رویم بالای پل.همه بوق می زنند.آن دفعه که آمدیم تا به قول رویا پل را تست کنیم،گفتم الان می آیند جریمه امان می کنند.رویا خندید و گفت" اینجا جای آدما نیس.تا کسی بیاد بالا و جریمه مون کنه".پرسیدم "پس جای چیه؟".نخندید و گفت"جای سایه هایی که نمی میرن".فکر کردم خودش را می گوید."جای کلاغ هایی که هیچ وقت عاشق نمی شن".لابد من بودم.زدیم زیر خنده و صدای بوق کشیده شد تو سرمان.صدای جیغ را نشنیدیم.می ایستیم درست رو قسمتی که ماشین ها از زیرش حرکت می کنند.بالا سرمان اصلا شبیه تابلوی ادوارد مونک نیست.نه ابر سرخی دیده می شود و نه چیز ترسناکی.ابرها مثل پشمکهایی هستند که توی بچگی با پول توجیبی ام می خریدم و دور از چشم برادرم می خوردم.چون دلم نمی خواست به او بدهم.اگر می دید مجبور می شدم بدهم.اگر نمی دادم دهانش آب می افتاد و من می رفتم جهنم.اگر نمی دید نه دهانش آب می افتاد،نه من می رفتم جهنم و به جای دو نفر یک نفر پشمک می خورد.بدون اینکه اتفاقی برای نفر دوم بیفتد..تازه ممکن بود به بهشت هم بروم.می گویم: "تو نمی یای ؟ ".چیزی نمی گوید.نگاهش چند متر جلوتر روی سرعت گیر زرد است.خط سفید بریده بریده را وسط خیابان دنبال می کنم.می دانم تو واقعیت همه اشان به یک اندازه اند.ولی پرسپکتیو همه چیز را غیر واقعی می کند.خط ها رفته رفته کوچک شده و تبدیل می شوند به نقطه و در آخر حتی نقطه هم نیستند. با خودم می گویم کاش فقط یکبار اسم کوچکم را صدا می زد..می خواهم این را به رویا بگویم و بعد ازش بخواهم چند روز بعد بیاییم بالای پل.شاید تا آن موقع مجید من را با اسمم صدا بزند.رویا می گوید "زود باش".خط های عمودی کج و کوله ی جلو چشمم پل را از فضای سبز و خیابان و اتومبیل هایی که محو شده اند،جدا می کند.چه فرقی دارد با اسم کوچک.با اسم بزرگ.خودم بهتر از هرکسی می دانم اگر چیزی بهم بگوید ازش بدم می آید.می روم بالای نرده ها ومی نشینم روشان.صدای بوق ها بلند تر می شود.صدای ترمز هم می  آید. داد هم می زنند پشت سرم.رویا می گوید "اومدن".دستم را از روی نرده ها برمی دارم.فاصله ی میان این جا تا زمین را قبلاً حساب کرده ام.اول فکر کردم ممکن نیست بمیرم.فکر کردم فقط ناقص می شوم و می مانم روی دست خانواده ام.ولی بعد فهمیدم درجا می کشد.بدون درد.یکدفعه خلاصم می کند.مثل فلسفه نیست که ذره ذره روحم را می مکد و من سرم را می کوبم به دیوار. و سعی می کنم بخندم.درست هم فهمیده بودم.درجا مردم.اول صدای جیغ آمد و بعد من مردم.شاید هم اول مردم و بعدش صدای جیغ بود.مردن آن قدر ها هم که می گفتند سخت نبود. چند ثانیه می میری و بعد بلند می شوی.هیچ دردی هم ندارد.فقط یاد چشمهای سیاه و درشتی می افتی که وقتی بچه بودی بهت زل زده بودند و با نفرت قیافه ی مردی را که با مادرت رقصیده بود به یاد می آوری.اگر هم مثل من هیچ وقت درست و حسابی عاشق نشده باشی ،بین همه ی آنهایی که می شناسی دنبال یکی می گردی که از این به بعد با او عاشقی کنی.حتی به کسی که فقط یک بار، توی پاساژ آن هم توی شهری که هزار کیلومتر با تو فاصله دارد،دیده ای هم فکر می کنی. وبعد جسدت را می بینی ."همانجا ایستادم  و صدای جیغی بلند و پایان نایافتنی،جیغی که طبیعت را سوراخ می کرد شنیدم"*.  به راننده ای که از روی تنت رد می شود،لعنت می فرستی. مرتیکه...حیف از صورتم.مویم ریخت به هم.همه دارند جمع می شوند و لابد فکر می کنند وقتی مُردم خیلی زجر کشیدم.نمی دانند درست مثل این بود که کلاغ ها روی سرم خرابکاری کردند.می ایستم بالا سر جسدم و برایش فاتحه می خوانم.از بچگی دوست داشتم این کار را بکنم. همیشه مردها دور مرده را می گرفتند و مادرم نمی گذاشت من بروم پیششان.دست می گذارم توی جیب پالتو ام و از بین سکه هایی که پرت می شود سمت جسدم ، گذشته، راه می افتم توی پیاده رو. پاهایم دیگر توان رفتن ندارند.باید سوار تاکسی شده ،بروم خانه و کمی دراز بکشم .فردا شاید رفتم دانشکده و با مجید قدم زدم.))                                                                                                                                     

                                  اردیبهشت 88 – اردبیل

 -*" گفته ی ادوارد مونک در رابطه با تابلوی "جیغ"-از کتاب کارگاه هنر۱

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 0:9  توسط لیلا نوروزی  | 

اول تبریک خدمت دوست خوب شاعرمان،"فرزاد رنود" که در گذرش به گیلان،در زمینه ی شعر برگزیده شناخته شد(فرزاد شیرینی یادت نره!)... .و بعد با تشکر از دوستانی که می یان و نظر می دن. این داستان هنوز بازنویسی نشده  و هر نظری که بدهید حتماْ قابل بررسی خواهد بود :  

                          بنفش               

نگین که وارد شد، خنده ی مهمانها سالن را ترکاند.همه پشت به او می خندیدند.تنها زنی چاق بود سربرگرداند سمتش.قه قاهِ خنده توی گلویش خفه شد.قیافه اش رفت تو هم.دهانش را برد جلوی گوش مردی که سیگاری روی لب داشت و کراواتی زرشکی ،همرنگ کتش بسته بود.مرد نگاهش را چرخاند سمت نگین و لبخندی ماسید روی لبش.با دست زد پهلوی مرد کناریش و چیزی توی گوش او گفت.نگاه مهمانها یکی یکی چرخید سمت نگین.حتی دخترهای سیزده ،چهارده ساله ای که گوشه ای به صورت گروه های چند نفره  و به نوبت می رقصیدند دست از رقص برداشته،خیره شدند به مهمان غریبه ای که تازه وارد شده بود.نگاه ها مانند کبریتی همدیگر را روشن کرده بودند.همه از هم می پرسیدند این دختر کیست،به هم شانه بالا می انداختند.صدای آرام وکشیده ی موسیقی پچ پچ مهمانها را می بلعید.مردی داشت اسپانیایی می خواند:

-"".LIvea  Me  EI  Compas…

نگین وقتی وارد خانه شده بود برای درآوردن مانتو وروسری اش یکراست رفته بود توی اتاقی که دختری نشانش داده بود.وحالا در آستانه ی در بی حرکت ایستاده،موی سیاهش ریخته بود روی شانه اش. کت ودامن بنفش تنش بود.کتش دکمه های بزرگ داشت . پاهای برنزه ای باریکش از زیر دامن می زد توی چشم.قیافه ی مهمانها را می دید و چشم های نیمه بازشان را،خیره سمت خودش.وخنده ی قوی ونفس دار دل آنها را وقتی انگشت های بی انگشتری و گردن بی گردن بندش را می دیدند،می شنید.اعصابش طاقت تحمل نگاه ها را نداشت.می خواست هرچه زودتر کار را تمام کرده واز دست ثانیه هایی که  توی رگش سیلی از درد به راه انداخته بودند خلاص شود.در حالی که ناخن انگشت شصتش را می جوید نشست روی صندلی.زن چاق با شانه ای کوچک مویش را داد عقب.النگوهایش تکان خورد و گوشت تنش لرزید.مردکنارش،خاکستر سیگار را تکاند توی جا سیگاری. دست انداخت دور گردن زن و با علامت دست مرد روبرویی را متوجه خود ساخت:

-"من از اول فیلم می دونستم همه ی کارا زیر سر اون مَرده ست."زیر چشمی نگاه انداخت به زن چاق که داشت با زنی حرف می زد.آهسته گفت:

-"دختره رو دیدی؟محشر بود.یه ساعت زدمش روstop...اوف...نمی دونی با موسیقی چه حالی می ده".

 قاه قاهِ خنده ی مردها بلند شد. صدای موسیقی بین های وهوی مهمانها گم می شد دخترهایی که آن طرف تربودند،رقص را از سر گرفته،دست و پاهاشان را با ریتم منظمی تکان می دادند.نگاه نگین به دستمال کاغذی کثیفی بود جلوی پایش.می دانست باید قبلِ اینکه میزبان متوجه حضور او شود برود.و میزبان مست بود و سرگرم پذیرایی از مهمانهایش .وقتی دختری با یک ظرف سیب از جلویش رد می شد،نگین جرات کرده،سرش را بلند کرد.دختر که از جلویش رد شد،چشم نگین افتاد به دختر روبرویی اش ،جلوی پنجره . موی بلند و قهوه ای دختراز پشت بسته بود .جلویش را هم از فرق سر تا پیشانی به صورت زیگزاگ از وسط جدا کرده بود.صورتی داشت باریک وکشیده.با ابروهایی صاف وکم پشت .پیراهنی سفید تنش بود که چسبیده بود پهلوهاش.با حرکت آرام دستش دامنش را جمع کرده،نشست.با هر تکان دستش النگوهایش حرکت کرده،برق می زد.نگین ازبوی تلخ وبیات سیگار حالش به هم می خورد.ترسید بالا بیاورد.دست گذاشت جلوی بینی و دهانش.شروع کرد به شمردن النگوهای دختر.یک...دو...چهار...هفت...بوی عطری مردانه خورد صورتش. احساس کرد فشار خونش یکدفعه بالا آمد وگردن وسینه اش از تب می سوزد.کلماتی که مهمانها بین هم رد و بدل می کردند نا آشنا توی گوشش می پیچید.دستش را از روی بینی برداشته وبا نفسی بلند بوی عطر را توی بدنش هضم کرد.نگاهش افتاد به دختر روبرویی.دستش را گرفته بود بالای شانه .با لبخندی انگشتانش را چند بار باز کرد و بست.النگوها تکان خوردند.پسری که تکیه داده بود به دیوار پشت نگین،در حالی که سیبی را از این دست به آن دست می انداخت رفت پیش دختر.شلواری جین تنش بود با یک پیراهن راه راه زرشکی وسفید.جای ریشش سبز.وقتی از کنار نگین رد شد بوی عطرش تندتر شد.نگین دامنش را محکم چنگ زد تا حرکات دستش بیشتر نشود.پسر دست گذاشت روی زانو،نشست.پا انداخت روی پای دیگرش.نگین انگشتر دختر را دید و نگین درشت روی آن ، برق می زد.نگاه کرد دست خودش. انگشتر را توی انگشت خودش دید و برق آن را روی لاک بنفش ناخن هایش.صدای موسیقی بلند شد.این دفعه یک ترانه ی ایرانی بود:

-"خوشگلا باید برقصن...".

نگین دوباره نگاه کرد دست خودش.رگهاش زده بود بیرون.پوستش سفت وخشک بود.با خودش گفت مثل دست یک زن چهل و پنج ساله.چشمش را دوخت به انگشتر دختر که توی انگشتش،روی شانه ی پسر بود.پسر چرخشی به شانه اش داد وسیب توی دستش را برد جلوی دهانش.موسیقی آرام شده بود.پسر سیب را گاز زد.دور لبش خیس شد.نگین نفسش را جمع کرد توی دهانش ویک دفعه داد تو. با خودش فکر کرد بوسیدن لبهای پسرچه حسی دارد.خون دوید روی گونه اش.لبش را مالید به هم.پسر دهانش را برد جلوی گوش دختر.نوک بینی اش خورد به صورت دختر.نگین نفس گرم پسر را قاطی عطرش روی صورت دختر حس می کرد.مردمکهایش گشاد شد.نفسش را بریده بریده داد بیرون.انگشتانش را فرو کرد لای مویش .آن را ریخت سمت چپ صورت و روی چشم وپیشانیِ خیس عرقش سایه انداخت.از بین تار موهای آویزان جلوی چشمش،پسر و دختر را دید که خیره شده بودند به هم.لب پسر تر بود و خنده ای روی آن.زنی از جلوی نگین رد شد.همان زن چاق بود،زنی که نگین را نشان بقیه داده بود.صدای به هم خوردن النگوهایش تپید توی گوش نگین.زن موی کوتاهش را ریخته بود روی گوشش. گوشواره ها از زیر آن برق می زدند.گوشت لرزان پایش از چاک دامن دیده می شد.نگین دید النگوهای زن تا آستین کوتاه پیراهنش می رسید.زن دری را باز کرد ورفت تو.نگین نگاه کرد اطرافش.دخترها هنوز می رقصیدند.پسر و دختر روبرویی اش تو گوش هم پچ پچ کرده، می خندیدند.مردی که کنار زن چاق نشسته بود دست گذاشته بود روی کراواتش. نخ سیگاری که دست به دست می گردید رسید به او.پکی به سیگار زده،دودش را فوت کرد طرف سقف.آن را داد به زنی که آن طرف صندلی خالی زن چاق نشسته بود.نگین نگاه کرد سمت دری که زن پشت آن بود.بلند شد.صدای تکان خوردن صندلی اش را شنید.در حال کندن لاک انگشتش یک قدم رفت جلو. کفش توی پاش لق می زد. نگاهش به دخترهایی بود که می رقصیدند.پایش گیر کرد به میز کوچکی که شش ،هفت لیوان خالی رویش بود.لیوانها لرزیدند.دستش را گذاشت روی دیوار.رفت سمت در.دستگیره را پایین آورده، رفت تو.در را بست و صدای موسیقی قطع شد.زن چاق جلوی آینه ایستاده بود.داشت رژی قرمز می مالید لبش.نگین شیر آب را باز کرد ودستش را گرفت زیر آن.زن نگاهش کرد:

-"اوه می بینی دختر...مردا رو می گم.همچین که می رن یه مهمونی باید دو سه بطری خالی کنن تو شکمشون...بعد هم حالیشون نیس چی می گن...کافیه الان یه عده پلیس بریزه اینجا و...".

بلند خندید.نگین صدای زن را می شنید که خس خس می کرد.نگاهش را دوخته بود به دست او که انگشتر را از انگشتش در می آورد.یک انگشتر کلفت با چند نگین کوچک در کنار ناخن های کوتاه ومرتب.زن انگشتر را در آورده، گذاشت لبه ی روشویی.انگشتر افتاد. برداشته نگاهی اطرافش انداخت.رو کرد سمت نگین:

-"دختر...اینو چند لحظه نگه دار".

نگین که سمت نگاه زن را دید لب پایینی اش را گاز گرفت.رو کرد سمت زن.زن جمله اش را تکرار کرد وانگشتر را گرفت سمت او.نگین آب دهانش را به زحمت قورت داد.دست لرزانش را برد جلو.زن انگشتر را گذاشت توی دست او،رفت داخل دستشویی.انگشتر روی خط های کف دست نگین بود.خواست لبخندش را قایم کند.دندان های تو همش ،بیرون زد.دستش را مشت کرده،در را باز کرد برود بیرون.پسر را دید که بلند شده .دختر آخرین النگو را از دستش درآورده ،گذاشت توی کیف.انگشتر توی انگشتش نبود.نگین در را به اندازه ی پنج ،شش سانتی متر باز گذاشت وازپشت آن چشم دوخت به دختر و پسر.دختر مویش را باز کرده،رها یش کرد روی شانه اش.پسر سیب را برده بود جلوی دهانش.نوای موسیقی ملایم تر از قبل به گوش می رسید. یکی داشت می خواند.نگین سعی کرد بفهمد خواننده زن است یا مرد.نتوانست حواسش را جمع کند.فقط می فهمید یکی دارد با صدای آرام می خواند.صدا مثل باد بود،مثل نسیم بود توی گوش نگین:

-"I love you more than…

But you don’t look at me…

She will dance…she will dance…only for you she will dance..."

لب پسر آرام باز شد.دانه های عرق از زیر سینه بند نگین سر خورد روی شکمش.نفسش چنگ انداخته بود گلویش و بالا نمی آمد.پسر سیب را گاز زد.لبش هم مثل جای گازش روی سیب آبدار شد.آن را مالید به هم.نوک پستان نگین تیر کشید.انگشتش را آرام روی لبش گذاشت.لبش را تر کرد.مثل لب پسر که با ریتم موسیقی آرام باز و بسته می شد.دستی روی شانه اش نشست.موسیقی کوبیده شد توی سرش.تند برگشت. زن چاق بود:

-"اوه... دختر...داشتم می ترکیدم...راحت شدم...".

نگین مشتش را باز کرده و به انگشتر عرق کرده روی کف دستش نگاه کرد.یکدفعه یاد دختر و پسر افتاد.سر برگرداند سمتی که نشسته بودند.نبودند.نه پسر،نه دختر.روی صندلیشان کیف دختر بود وکنار پنجره سیبی که پسر گازش زده بود. نگین بدون نگاه به انگشتر توی دستش،آن را گرفت سمت زن.زن دستش را دراز کرد.:

-"اوم...خب ارزش زیادی نداره...طلا که نیست ...یه انگشتر بدله...ولی...".

نگین زل زد توی چشم زن.با خودش گفت" زنیکه ...خوب شد نرفتم."زن انگشتر را برداشت .در را باز کرد ورفت بیرون.نگین هم پشت سرش.زن رفت وتوی صندلی خالی نشست.صندلی مردی که کنارش نشسته بود خالی بود.این طرف هم به جای زنی که با او حرف می زد، مردی جوان با عینکی مستطیلی روی بینی ،نشسته بود و درمورد سیاست های دو نامزد پیر و جوان ریاست جمهوری امریکا با مرد دیگری حرف می زد.دخترهایی که گوشه ای به صورت گروهی می رقصیدند،آمده بودند کمی وسط.چند دختر هم با ظرف هایی توی دست وسط سالن این طرف وآن طرف می رفتند.نگین راه افتاد سمت کیف.ریتم موسیقی یکدفعه تند شد.نگین ایستاد.دلش خواست یک لیوان آب سرد بود تا آب دهانش را راحت قورت دهد.با تقلایی نفس بر پایش را برمی داشت.ایستاد جلوی پنجره.حالا می توانست با دراز کردن دست کیف را توی چنگ گرفته ،بزند بیرون.صدای تلپ تلپ قلبش مدام توی سرش بالا وپایین می رفت.دستش را دراز کرد.دخترها رسیده بودند وسط ،به صورت یک گروه پشت سر نگین با حرکاتی تند می رقصیدند.با آرام شدن صدای موسیقی دایره ای تشکیل داده،دستشان آرام رفت هوا.چرخی زد و آرام پایین آمد.نگین در حالی که تند تند نفسش را بیرون می داد از وسطشان رد شد.گونه اش سرخ بود ومردمک گشادش وسط سفیدی چشمش می لرزید.رفت بیرون.صدای پچ پچ وخنده و صدای موسیقی از ورای هم به گوش می رسیدند.دخترها همه به صورت تعظیم سرشان را پایین آورده،دستشان را وسط دایره به روی دست هم گذاشتند.پشت سر آنها کیف بود روی صندلی.کمی آن طرفتر جلوی پنجره جای رژی بنفش روی قسمت گاز گرفته شده ی سیب می زد توی چشم.

        تیر ۸۷                                                                 

                                                       

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 15:44  توسط لیلا نوروزی  | 

         

                                                                                                     عروس آباد

  امروز می شدند چهار نفر.چند ماهی بود تعدادشان زیاد نمی شد.از همان موقع که جنگ تمام شد و دیگر هیچ کدام از سه نفر امیدی به بازگشت شوهرش از جنگ نداشت.هرچه داشتند و نداشتند فروختند ویکی یکی جمع شدند توی این ویرانه.هر سه تازه عروس بودند.اینکه از کجا همدیگر را پیدا کردند معلوم نبود.هیچ کدام از هم سوال نکردند.همین که یکی شان توی آن ویرانه پیدا شد،دومی هم آمد و دنبالش سومی.هرکدام چادری روی سر و بقچه ای توی دست با شکمی برآمده. زنهای شوهردار محله اسم ویرانه را گذاشته بودند عروس آباد.هر وقت می رسیدند آنجا چند ثانیه ای می ایستادند . اگر تنها بودند زیر لب خدا به دور می گفتند و الله هُم صل الا محمد و اله محمدشان تا دم در خانه اشان ادامه می یافت. اما وقتی با زنهای دیگر بودند تند تند صلواتی می فرستادند طوری که معلوم نمی شد محمد می گویند یا مهدی و وحید و سعید. بعد دعا می کردند  خدا شوهرانشان را حفظ کند که براشان آب و نان می آورند.اما اگر توپ یکیشان ازدست شوهرش که شبها خانه نمی آمد پر بود دعاهاشان تبدیل می شد به آه و ناله ونفرین که ان شا ا... بروند زیر ماشین و چلاق شده و بنشینند گوشه ی خانه. و همین طور راهشان را ادامه می دادند و می رسیدند خانه اشان که بوی غذای سوخته می داد.شام و نهارسه زن عروس آباد به جز وقتهایی که توی قابلمه مسی که رنگ و بوی خون می داد ،غذا درست می کردند هیچ بویی توی کوچه نمی پیچاند.موقع خوردن غذای بو دارشان سفره پهن می کردند و توی سکوت سرشان را می انداختند پایین.بدون اینکه نگاهشان به سیاهی و سفیدی چشم هم بیفتد شروع    می کردند به جویدن غذایی که بوی سوختگی می داد .از وقتی پا گذاشته بودند آنجا فقط سه بار توی قابلمه مسی غذا پخته بودند و با آن قارو قور شکمشان را فرستاده بودند جنگ تا شهید شود.اما فقط برای چند روز مفقود الاثرشده بود و وقتی خون باقیمانده ته قابلمه مسی را می لیسیدند  دوباره سرو کله اش پیدا شده و توی شکم هرسه سوت می کشید. حتی صدایش را توی خواب هم می شنیدند که توی ویرانه خروپف می کرد و از ترس اینکه مردی تو آمده باشد از خواب می پریدند.حالا مدتی بود به این صدا عادت کرده بودند.درست مثل شانه کردن موهاشان یا دوختن بند پاره  شده ی سینه بندشان که هر هفته پاره می شد و سینه ها آویزان می ماند و آنها دست می کشیدند نوک پستانشان که بچه اشان آن را مکیده بود. دیگر هیچ کدام حامله نبودند.با این حال صدای بچه ای از عروس آباد شنیده نمی شد،نه گریه می کردند ونه حتی دیده می شدند.

چهارمین زن که وارد شد سه تای دیگر که نشسته بودند سربرگرداندند سمت او.استخوان های صورتش زده بود بیرون. دو لکه ی سفید سمت راست صورت سوخته اش می زد توی چشم.چادر سرمه ای رنگش که خالهای کوچک سفیدی داشت از سرش سر خورد و افتاد زمین. سه زن نگاهشان را دوختند به شکمش.اگر پیراهن گشاد توی تنش نبود می توانستند استخوانهای چسبیده به پوستش را بشمارند که نشان می داد حامله نیست.به دستهایش نگاه کردند.توی دست آویزانش بقچه ای کوچک بود و توی آن یکی چیزی پیچیده به پارچه ای سفید با لکه های درشت قهوه ای و نارنجی که سرش روی شانه ی زن قرار داشت.زن دستی را که بقچه داشت بالا آورد و گذاشت روی چیزی که پیچیده شده بود به پارچه سفید:

- "...غذا آوردم... ".

تبسمی نشست گوشه ی لب  زن اول و سوم.دومی که داشت با کاموای سیاه رنگ بافتنی می بافت،لبش را گزید.اولی بلند شد و بقچه ی زن را از دستش گرفت:

-"واست دردسر درست می شد ...این طوری هم شکم مارو سیر می کنی هم خودت راحت می شی"

زن سوم که بلندتر از بقیه بود و سینه هایی درشت داشت بلند شد و رفت سمت زن چهارم.دستش را گذاشت روی شانه او:

- "حالا دیگه می تونی اینجا بمونی...بیا بریم آشپزخونه رو نشونت بدم"

او را کشید بیرون توی اتاق بدون سقف.زن اول بقچه را گذاشت گوشه ای  و آمد نشست.صدایی از اتاق بی سقف آمد:

-"قابلمه مسی کجاست؟

-" پشت پرده رو نگاه کن...همون جا باید باشه".

زن اول گفت. روسری اش را پهن کرد جلویش.موی سیاهش را ریخت یک طرف صورتش و شروع کرد به شانه زدن.دیگرصدایی نیامد.نه از اتاق بی سقف و نه ازاتاقی که دو زن نشسته بودند ویکی مویش را شانه می زد و دیگری بافتنی دستش بود.سکوت ویرانه درست مثل موقعی بود که مردهاشان تازه رفته بودند جنگ و آنها هر کدام تنها توی خانه خودشان بودند. توی سکوت جلو پنجره می نشستند و دست می گذاشتند روی شکمشان و آه می کشیدند.

سکوت قطع شد.اول قارو قور شکم یکی ازدو زن و بلند کردن قابلمه بود که فضا را برای چند ثانیه شکست.بعد صدای موتوری که دوژ دوژ کُنان رد شدو پس از آن بچه های همسایه بودند که هورا کشیدند.زن دوم  پایش را دراز کرد و تند تند کاموا را گره زد.با انگشتان لرزانش گره ها را از یک میل به آن یکی می انداخت.و با هر گره بسم الله می گفت. زیر لب.زن اول شروع کرد به خواندن:

- "لالا لا لا گل انجیر  اگه پاره بشه زنجیر...".

آوازش مثل دفعات قبل که قابلمه مسی را گذاشته بودند روی اجاق سوزناک بود.مثل آواز همه ی  مادرانی که شوهر وپسران خود را فرستاده بودند مرزهای کشور برای کشتن و کشته شدن  و خودشان داشتند توی خانه با مردهای همسایه می جنگیدند.آرام می خواند.زن سوم  که توی اتاق بی سقف بود ،بیرون آمد.روسری اش را باز کرده بود و موی کوتاه درهمش چسبیده بود به پوست سرش.سوراخ های توی گوشش بزرگ بود و خالی.می شد بالای شانه اش پارچه ی مثلثی شکلی را دید که پیچیده بودش به دعایی توی کاغذ و با سنجاق وصل کرده بود به پیراهنش. انگشت بزرگ پایش از جوراب زده بود بیرون.دو دستش را مالید به دامنش.بدون اینکه نگاهی به دوتای دیگر بیندازد از طاقچه نخ و سوزن برداشت و رفت گوشه ای نشست.جوراب سوراخ اش را در آورد و گرفت توی دستش:

- " خب...اینم غذای چند روزمون...بعد مدتها از خونه ی ما هم بوی غذا بلند می شه...بذار همسایه ها بگن..."

زن اول توپید:

- "همسایه ها...همسایه ها...همین همسایه هان که باعث شدن خون بخوریم...یه تیکه نون بهمون نمی دن..."

صدای ونگ ونگ بچه ای بلند شد.ازبیرون نبود.ازاتاق بی سقف بود که می آمد.زن اول دسته ای از مویش را ازبالای گوشش رد کرد و بعد همه را توی دست جمع کرده، با جوراب سیاه رنگ و رو رفته ای محکم از پشت بست.کف دستش را کشید روی روسری پهن شده ی جلویش و دسته ی مو را توی دستش گرفت. صدای گریه بچه بلندتر شده بود و بریده بریده.از پشت دیوارها صدای گریه زنی هم می آمد.گاهی بلند،گاهی آرام و گاهی هم قطع می شد.زن دوم بافتنی اش را انداخت توی دامنش و دو دستش را گذاشت روی گوشش:

-" لعنتی ها...لعنتی ها...لعنتی ها...".

زن سوم جورابش را برد جلوی دهانش و با دندانش نخ را پاره کرد . جوراب را پوشید:

- "تقصیر شوهرای ماست که رفتن...جنگ براشون بهانه بود.از دست سیر کردن شکم ما بود در رفتن..."

زن اول تند نگاهش کرد:

- "غذاتونو که گذاشتن...آمادست...الان میاد می خورین...".

روسری گلدارش را سر کرد و زیر لب گفت:

-" می خوریم...می خوریم...".

بچه جیغ بلندی کشید و گریه ی پشت دیوارهم بلندتر شد.لبهای زن دوم می لرزید.دعا می خواند.زن سوم بلند شد و رفت به دیوار اتاق بی سقف تکیه داد.نخ سفید به صورت زیگزاگ روی جوراب سیاهش دیده می شد.بچه جیغ دیگری کشید و دیگرصدایش نیامد.در عوض زن بود می نالید.زن اول با دسته موی مچاله شده در دست بلند شد.رفت سمت در و مو را گوشه ی دیوار بین آت و آشغالهای تلنبارشده انداخت.بو ازاتاق بی سقف بیرون آمده ،توی ویرانه می پیچید.بوی تند گوشت سرخ شده که می ماسید به در و دیوار و برای چند روز به مشام همسایه ها می رسید.ناله های زن حالا تبدیل شده بود به هق هق های بریده و نفس کشیدن های نامنظم.صدای برداشتن در قابلمه مسی. بوی گوشت سرخ شده بیشتر شد.بوی گوشت سوخته.لبهای زن دوم تا صدا را شنید بسته شد.بلند شده ،آمد کنار سومی  ایستاد.انگشتان دستش را تا کرده گرفت جلوی دهانش. زن اول داشت توی اتاق قدم می زد.صدای زن چهارم آمد:

-" آما...دَ...س".

- " زود سفره رو بندازین...من بشقاب و قاشق میارم".

سومی بود.رفت توی اتاق بی سقف پیش زن چهارم.سفره را زن دوم انداخت. بوی نان کپک زده ،زد بیرون.زن اول دستمالی برداشت وچند بار کشید به سفره.دو زن نشستند روبروی هم و چشم دوختند به اتاق بی سقف.زن چهارم قابلمه ی مسی در دست و سرش رو به پایین آمد بیرون.به دنبال او زن سوم با بشقاب و قاشق:

- "اینم غذا...بَه بَه...".

هردو نشستند.قابلمه جلوی زن چهارم بود.هر سه زن چشم دوخته بودند به او که صورتش سرخ شده بود و دو لکه ی سفید خودش را بیشتر نشان می داد.زن سوم دهانش را باز کرد.زن اول پرید جلوی حرفش:

- "دیگه هیچکی حرفی نزنه...سرتونو بندازید پایین و غذاتونو کوفت کنین...".

و رو کرد به زن چهارم که بی حرکت زل زده بود به در قابلمه و دو دستش را توی دامنش به هم قلاب کرده بود :

- "تو هم زود غذا رو بکش تو ظرفا...همه چی تموم شده...راحت شدی...".

نگاه ها پرید به در قابلمه.زن چهارم دستش را آرام از روی دامنش برداشت.دستش می لرزید.در حالی که انگشتانش را به هم می مالید،آن را برد سمت قابلمه.دستش خشکید:

- "بچم...بچم...".

- " ساکت...غذاتو بکش...".

زن اول بود.زن چهارم بغضش را فرو داد و در قابلمه را برداشت.بخار بلند شد و بوی گوشت سوخته زد توی صورت چهار زن و از بین آنها رد شد و رفت بیرون .سه زن بشقابهاشان را گرفتند کنار قابلمه.زن چهارم در حالی که هق هقش را توی سینه خفه می کرد دست کرد توی قابلمه و جثه ی کوچک سوخته ای را تیکه تیکه کرده و با دستی که خون ازآن می چکید توی هر بشقاب چند تیکه گذاشت.هر چهار تا سرشان را انداختند پایین .فقط صدای خرچ خرچ جویدنِ گوشت بود و صدای ساییده شدن دندان به استخوان. این صدا تا چند روز وقت شام ونهار توی عروس آباد می پیچید وتا چهار زن می خواستند به آن عادت کنند صدای قار قور شکمشان بودکه بلند می شد.

دو زن شوهر دار محله که از آنجا رد می شدند به هم نگاه کردند:

 - " خوبه... دیگه نمی یان در خونه مون دنبال نون"

- " تا چند روز از دستشون راحت شدیم"

                                                              ده/ آبان /۸۷  

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 23:50  توسط لیلا نوروزی  | 

                                                                                                             

 -((بیتا بیا با توکار دارن)).

می دانم با من کار دارند.گونه های برجسته و لبهای خیس و موی بلندم که وقتی می خواهد سرش را بگذارد روی شانه ام،صورتش را قایم کند،چشمش را گرفته.سرم بالا...نفسم جمع می شود توی دهانم.پیراهن زرشکی از شکمم فاصله گرفته،خط های سیاه عمودی اش راست می ایستد...هو...پیراهن می چسبد به شکمم.دستگیره را پایین می آورم.می روم بیرون.مادرم دستش را می گذارد روی دهنیه گوشی:

-((همون پسره ست.مودب حرف بزن.هرچی گفت قبول کن.اگه اینم پشیمون شه...))0

اسم پسره یادش رفته.شاید هم اسمش را اصلاً نمی دانسته.فرقی هم نمی کند اسمش چیست.گوشی را از دستش می گیرم.دو قدم می رود عقب.لبه ی پیراهنش را می گیرد توی دستش.می کشد روی میز.آرام.چند تار مویم را که ریخته روی شانه ام می پیچم دور انگشتم.نفس های خشک کیومرث از پشت تلفن...ماری که توی شکمم خوابیده بود بلند می شود.می پیچد به رگهای سرخ وخونی ام.چیزی از دهانم می خواهد بریزد بیرون.صدای قورت دادن آب دهانم.کیومرث می شنود.سلام می کند.صدایش آجری..می خواهد توی سرم برج بسازد.توی رگم.توی شکمم.یک خانه ی بزرگ.با آدم های زیاد.خودش هم می خواهد رئیس شود.بزرگ خانه.کور خوانده.نمی گذارم:

-((سلام)).

صدایم را که می شنود،می خندد.خنده اش هم خشک...آجری تر..دلم می خواهد مادرم دامنش را بگیرد جلوی دهانم تا من استفراغ کنم.حالم را می پرسد.قه قه ی مار تا توی دهانم بالا می آید.پشت لبم خفه...داد می زند باز هم دروغ بگو.نباید معطل کنم.هرچه زودتر بگویم بهتر است:

-((من...خوبم...خیلی خیلی خوبم)).

می گوید خدا را شکر.خدا را شکر که حالم خوب نیست؟یک احمق به تمام معنا...مار از خنده به سرفه می افتد.یک احمقِ..صدای به هم خوردن لب...مادرم...می گوید حالش را بپرس.می گویم خوب و بد بودن او به من چه ربطی دارد.با حرکات بی صدای لبم می گویم.چنگ می اندازد روی صورتش.لبش را گاز می گیرد.حالش را می پرسم...مکث...حتماً وقت پاک کردن شیشه ی عینکش رسیده.سر هر ساعت باید این کار را بکند.با دو انگشت درازش دستمالی برمی دارد.از توی جیبش.یک دستمال سفید اتو خورده.بعد شروع می کند به پاک کردن عینکش.بدون اینکه بداند عینکش کثیف هست یا نه.هر وقت هم که یادش می رود این کار را بکند کلی به خودش می خندد.ولی نباید کسی فراموشی اش را بداند.چون تنها همان موقع است که او را بزرگ ترین احمق دنیا فرض می کنند.صدایش می آید:

-((اگه تو خوب باشی منم خوبم)).

می زنم زیر خنده.توی دلم.به سرفه می افتم.چیزی فرو می رود توی بازویم.می خورد به استخوانم.انگشت های مادرم.ابرویش بالا وپایین می شود.لبخوانی...بهش...برمی خوره...می ره.به درک.بذار برود.من که از خدام است هرچه زودتر جوابش را بخواهد ومن بگویم نه.نفس گرم ولرزان مادرم می خورد به صورتم:

-((دختره ی احمق...می خوای بشینی ور دل من...)).

مزاحم...؟من دختر بچه ی او نیستم؟با یک چادر گلدار و عروسکی توی بغل...وقتی گریه می کنم توی آغوشش آرامم کند.نمی خواهد دیگر پیشش بمانم.صدایش بلند می شود:

-((وقتی هم منو بابات رو کُشتی خودت تنها زندگی کنی...می خوای بشی مرد خودت...))

مار کمربندش را محکم می کند.چند تار مویم را می گذارم بالای لبم.مادرم آنها را از دستم می کشد بیرون:

-((خودتو خر نکن...فکر می کنی می تونی؟...به من نگاه کن.قیافه مو ببین.الان جوونی وادعا داری.چند سال که بگذره تازه می فهمی قیافه ت چه قدر زشت شده و هیچ کس تحویلت نمی گیره...دخترک بیچاره)).

کلمه ی آخر را محکم تر می گوید.باید به آینه نگاه کنم.باید قیافه ام را ببینم.قیافه ی اجدادم.قیافه ی نسل هایی که شاید چهره ی خشک این دنیا را نبینند.شاید.اگر بگویم نه..مار آرام می گوید این کار را نکن.بیشتر وقتها که با تلفن حرف می زدم ،جلوی آینه می رقصیدم.باید همین جا باشد.پشت سرم.مار داد می کشد نگاه نکن.سرم را آرام برمی گردانم.تصویر پیراهنی زرشکی روبرویم...صدای خشک کیومرث:

-((فکراتو کردی؟...نمی خوای جوابمو بدی؟))

مار خودش را می کوبد این طرف وآن طرف.خال های روی پوستش را می کند.شبح خودم توی آینه..چیزی شانه ام را می درد ومی رود تو.شیهه می کشد.خودش را می کوباند به استخوانم.می رود پایین.چنگ می اندازد پهلویم.آن را خرچ خرچ جویده،بیرون که می رود تفش می کند توی دامن مادرم.مویم از دو طرف صورتم ریخته روی سینه ام.موی قهوه ای ام.نه...خاکستری...سفید.ابروهایم بلند می شوند ومی ریزند روی چشمم.صورتم اتو می خورد.چروک کی شود.مادرم می ایستد پشت سرم.توی آینه.چین وچروک پیشانی اش می رقصند.دستم را می گذارم روی دهنیه گوشی:

-((نه...نمی خوام...)).

مادرم از آینه می رود بیرون.برمی گردم ونگاهش می کنم.گوشه ی روسری را می گیرد توی دستش:

-((بگو نمی خوام یه بچه داشته باشم که وقتی نگاش می کنم یاد بابا و ننه م بیفتم.بگو...معطل چی هستی؟))

صدای هق هقش بلند می شود.برمی گردم طرف آینه.مار به ناله می افتد.مویم را از جلوی چشمم می زنم کنار.دستم کشیده می شود روی صورتم.پوستش صاف...دسته ی دیگر مویم را از پشت گوشم رد می کنم.انگشتهای کیومرث می رود لای آن.نوازشش می کند.سر می خورد روی سینه ام.پشت گردنم.آرام حرکت می کند.نفسش می خورد به صورتم.لبم گرم...صدای الو...الو..مادرم زل می زند توی چشمم.مار چیزی می گوید.صدایش توی شکمم خفه...کیومرث:

-((خب...چی می گی؟))

مردمک های چشم مادرم وسط سفیدیش می لرزند.گونه ام سرخ شده نوک انگشتانم می سوزد.مثل اینست که با پیچ گوشتی افتاده اند به جانم.نفسم را به زور بالا می آورم:

-((من...جوابم...بَ...بله ست)).

آخرین نفس مار می خورد به رگهای سرخ وخونی ام.گوشه ی روسری مادرم از دستش می افتد.می آید طرفم.دستش را می اندازد دور گردنم.خنده ی خشک وزبر کیومرث...صدا از لای دندان های صاف وسفیدش بیرون آمده،آرام شروع می کند به جویدن روحم.

                                                                              هشت/مرداد/هشتادوهفت                                                             

                                                                                     

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 16:54  توسط لیلا نوروزی  | 

 

 ازکجا باید می دانستیم آن اتفاق می افتد وما مجبور می شویم یک شب بیرون لای علفهای سرد و گزنده ی زمینهای زراعی مچاله شده ،تا صبح نخوابیم ولبمان نجنبد و منتظر باشیم بریزند بالا سرمان .وروز بعد بفهمیم یکیمان زبانش بند آمده و دیگر نمی تواند حرف بزند.پدر بزرگ گفته بود خطرناک است.هر بار این جمله اش می تپید تو گوشمان،مو بر تنمان می سیخید و هشت مردمک سیاه اجدادیمان بزرگ تر.چهار نوه از چهار پسر:نسیم،سهراب،کسرا و لیلا. هر سال یک ماه تابستان می رفتیم ده ،پیش پدربزرگمان که پیرترین آدم ده بود و کلی زمین داشت و یک خانه ی گلی و برعکس بیشتر روستاییها که حالا یا تراکتور خریده بودند، یا موتور و یا ماشین،با الاغش این طرف و آن طرف می رفت و ما عکسهامان را که با الاغ انداخته بودیم به بچه شهری ها نشان می دادیم و خاطره تعریف می کردیم.هر سال پدر بزرگ ما را می نشاند کنار خودش ومی گفت آنجا خطرناک است،نزدیکش نشوید.می گفت اگر شب از جلوی درش رد شوید وگوشتان را نزدیک ببرید صداشان را می شنویدکه زوزه می کشند و می نالند.می گفت من خودم یکی از آنها را کشته ام.سر زمین داشلخ با هم دعوا کرده بودند و پدر بزرگ با چماق سرخش از پادر آورده بودش.یک زمین بزرگ بود که هر سال دوسه روز بعدِ آمدنمان به خیال پیدا کردن زیر خاکی آنجا سر می زدیم.بیرونِ ده بود و هیچ درخت و آبی نداشت.زمین داران آنجا زمین های خود را از موتور خانه ای که ووو...ووو صدا می داد وآب را از دل زمین بیرون می کشید،آب می دادند و در ازای هر ساعت آب پول می پرداختند.پدر هامان می گفتند وقتی بچه بودند و گاوها را می بردند داشلخ برای چریدن زیر خاکی پیدا می کردند.از کوزه سفالی لعاب دار و بدون لعاب گرفته ،تا منجق و چیزهایی مثل آن.پدر نسیم یک  شمشیر داشت که از داشلخ پیدا کرده بود،مادر سهراب هم از توی جواهراتش چند منجق رنگارنگ درآورده و گفته بود قبلِ ازدواجشان بابای سهراب اینها را پیدا می کرده و سرِ چشمه می داده به او.اولین بار وقتی پنج ،شش سالمان بود همراه پدرهامان رفتیم آنجا.چهار برادر افتاده بودند جان خاک و با پا لگدش می زدند.و مدام تکرار می کردند دیگر چیزی پیدا نمی شود.ما استخوانهایی را می دیدیم که با لگد آنها از زیر خاک بیرون می زد. کسرا پرسیده بود این استخوانها مال چه حیوانی هستند.باباش رو کرده بود به همه ی ما که بالا سر یکی از استخوانها ایستاده بودیم:

-"این کله ی یه آدمه".

هر چهار تا به هم نگاهیده ،با جیغ و داد دویده بودیم بیرون زمین.صدای خرد شدن استخوانها را زیر پامان می شنیدیم.کف کفش هامان را به خاک می مالیدیم و چندشمان می شد از کفش هایی که مرده ها را لمسیده بودند.سر راه که به خانه برمی گشتیم رسیدیم به همان جایی که پدربزرگ می گفت.اولین بار بود می دیدیمش.نگاهمان را از روی دیوار سراندیم بالا و شاخ و برگهایی را دیدیم آویزان.دری داشت که بزرگ بود وآهنی بود و زنگ زده بود...سیاه و قهوه ای. نسیم از موی بلندش که باد می چرخاند و به پشتش می کوبید ترسیده و گفته بود توی گلوی هوا چیزی گیر کرده که سیاه می شود و می خواهد از پشت ما را قورت دهد.باباهامان چند دقیقه جلوی در ایستاده  بودند.بابای لیلا دستی به ریشش کشیده بود  :

-"همون خونه ست،هیچ تغییری نکرده".

بابای کسرا دست به کمر ایستاده بود:

-"همیشه دوس داشتیم بریم این تو،یادتونه…".

بابای سهراب که از همه اشان بزرگ بود نزدیکتر رفته ،دستش را به دیوار گلی زده بود.تکه ای از دیوار کنده شده، مانده بود دستش.یکدفعه صدای فریاد بابای نسیم را شنیده بودیم که عقب عقب می رفت:

-"یکی بالای درختا بود.یه سفید پوش…".

و دست ما را گرفته بودند و دویده بودیم .تا خانه ی پدربزرگ دویده بودیم.

-"پدربزرگ گفته اونجا خطرناکه…اونایی که اونجان می خوان انتقام بگیرن."

این را نسیم گفت.روسری اش را که داشت از روی موی قهوه ای اش می افتاد آورد جلو.کسرا دکمه ی چراغ قوه اش را چند بار فشرد:

-"من می گم دخترا نیان،دردسر درست می کنن".

نگاهید به لیلا که زیپ کاپشنش را تا خرخره بالا کشید.مویش کوتاه بود وسوراخ گوشش که هیچ وقت گوشواره توی آن نمی انداخت مثل یک خال محو دیده می شد.با شلواری جین وکفش اسپورت. چراغ قوه اش را برداشت:

-"من آماده ام".

           

قیافه اش مصمم، رو کرد به نسیم که نشسته بود:

-"چی می شد اون موهاتو کوتاه می کردی؟"

نسیم  بلند شد:

-"گیرم کوتاه می کردم ...مگه می خواستم مثل تو بی روسری از خونه برم بیرون".

تبسمی نشست گوشه ی لب سهراب که بلندتر بود و شلوار را کشیده بوده روی پیراهن سیاهش.نسیم سرش را انداخت پایین. سرخی دوید روی دو گونه ی سفیدش. لبش را گازگرفت.دو گوشه ی روسری را برد پشت سرش و محکم بست.کسراکه ایستاده بود و سینه اش را داده بود جلو،موی پشت سرش را گرفت لای انگشتانش:

-"بریم؟"

سهراب انگشت اشاره اش را گذاشت روی بینی. با دست در را نشانمان داد.درباز شد وغیژغیژ صدا داد.سریدیم بیرون.ماه بود بالا سرمان که خونش را مکیده بودند و لاغر و نحیف آویزان اکبر و اصغر و پروین ،توی تاریکی معلق.صدای پارس سگها از دور می آمد. هرچه می رفتیم صدای سگ می بلندید. دیوارهای آجری و گهگاه گلی خانه ها نور زرد رنگی را قاب گرفته،کوبیده بودند روی خودشان.پاهامان قومب قومب روی زمین.سهراب چماق به دست جلوتر بود وسایه اش روی نسیم می شکست.گاهی برگشته و ما را می نگاهید.چیزی ویژ هوای جلومان را درید و رد شد.نسیم جیغید و محکم بازوی لیلا را گرفت.هر چهار تا ایستادیم. کسرا تکان نخورد و خیره شد به چیزی دور.سهراب نور چراغ قوه اش را انداخت روی درخت و دو چشم گرد و تیزجغدی را دیدیم ،آماده برای بلعیدن ما.نسیم سرش را گذاشت روی شانه ی لیلا و چشمش را بست.لیلا  بازویش را از بازوی نسیم کشید بیرون:

-"آبروی هرچی دختره بردی...".

نسیم دو قدم رفت عقب:

-"نشنیدین پدربزرگ گفت چند ماه پیش سه مُرده پیدا کردن که با گلوله کشته بودنشون و بعد تیکه تیکه کرده و انداخته بودنشون تو چاه آب...از قاتلا فقط جا پای بزرگشون بالای چاه مونده بوده...می خواین خون مارو هم جای آب با سطل از تو چاه بیرون بکشن ...".

کسرا پوزخندی زد:

-"نترس...اونایی که تو اون خونه ن اسلحه ندارن...اونا خیلی گرسنه ن...آدما رو می گیرن لای دندوناشون و خرچ خرچ می جونشون  و قورت می دن.تازه سر گوشت و خونت با هم دعوا می کنن نه اینکه بذارن همین جوری خونت هدر شه".

نسیم یک قدم دیگر رفت عقب.نیم نگاهی پشت سر انداخت.نقطه های سیاه بودند که چشم را می کوریدند.دهانش خشکید. ما داشتیم می رفتیم.دوید و خودش را به ما رساند. دیوار گلی را که می پیچیدیم،مسجد ده بود، بعد گورستان ، و خانه مردگان.بعد آن هم رودخانه کم آبی بود که ده را از زمینهای زراعی  و داشلخ جدا می کرد.جز صدای سگ که ته دلمان را قرص می کرد و قدم هامان را محکم همه چیز خوابیده بود یا مرده بود.همه نور چراغ قوه هامان را انداخته بودیم جلو پامان و گاهی شیشه های ریز شکسته ای روی خاک برق می زدند.لیلا ایستاد.نگاهش دوخته شده بود به جایی که نور چراغ قوه روشنش کرده بود:

-"خون...".

نسیم که عقب بودایستاد پشت لیلا:

-"مال هموناست...حتماً باز یکی رو کشتن...خودشون هم زخمی شدن...ببین خون ادامه داره ...می بینی...بیایین برگردیم".

کسرا و سهراب که جلوتر بودند خودشان را رساندند به روشنایی چراغ قوه و رنگ قرمز زیر آن.هر چهار تا حالا نور چراغ قوه امان را انداخته بودیم روی خون و دنبال آن می رفتیم.دیوار گلی را پیچیدیم.صدای سگ بلند تر شده بود.پشت دیوار ها بودند و می پارسیدند.گاهی صدایشان می برید و بعد بلند می شد.نرسیده به مسجد خون یکدفعه تمام شد.خاک آنجایی که خون تمام شده بود بالاتر بود.کسرا دست به کمر زد:

-"روش رو پوشوندن کسی نفهمه کجا رفتن...عجب خبیثن...".

سهراب که خم شده بود صاف ایستاد:

-"شاید فقط خون یه حیوونه...مرغ ...خروس...گوساله...سرش رو بریدن...امروز عاشورا بود...".

-"شاید هم خون همون امامیه که مرده بود... یه دفعه با چند تای دیگه غیبش زد".

  نسیم بود که گفت.لیلا پوزخند زد و کسرا بلند خندید.سهراب بروبر نسیم را نگاه کرد:

-"بس کن دیگه...مذخرف نگو...".                                                                                                                                

نسیم سر انداخت پایین.صبح وقتی یکی از امام ها را که انگارمرده بود از میدان جلوی مسجد برده بودند سمت در آهنی ،ماهم دنبالش رفته بودیم.ولی تا نسیم را از بین دخترهای اسیر شمر صدا کنیم ، امام مرده و همراهانش غیب شده بودند.همان لحظه بود تصمیم گرفتیم از در آنی برویم تو.ولی چون صبح بود و اگر کسی می دیدمان نمی گذاشت،گذاشته بودیم برای شب.هرسه ایستاده هم دیگر را نگاه کردیم.کسرا بود راه افتاده بود.وقتی دید ما نمی رویم برگشت سمت ما:

-"منتظر چی هستین؟".

سهراب آرام و خونسرد نگاهش را از روی نسیم سر داد سمت کسرا:

-"شاید بهتر باشه دیگه نریم".

نسیم خودش را چسباند به سهراب و نگاهش را دوخت به کسرا.لیلا با نور چراغ قوه اش روی زمین دنبال خون بود.

-"بی جربزه ها ...ترسیدید...ها؟".

کسراگفت.لیلا نور چراغ قوه را انداخت صورت کسرا .راه افتاد سمت خانه ی مردگان.کسرا هم دنبالش.سهراب نسیم را نگاه کرد که از جاش جم نخورده بود.دستش را گرفت.یخ بود:

-"نترس...بیا...با من...".

و  صدایش را بلند کرد:

-"یار دبستانی من...با من و همراه منی... ".

هرچهارتا شروعیدیم به خواندن و پاهامان را لخ لخ روی زمین کشیدیم سمت قبرستان.هر بار می رفتیم آنجا پوست خشکیده ی مارها را می دیدیم بالا سر قبرها.چشم می دوختیم به مارهایی که بین علفهای هرز درکمین آنهایی بودندکه می نشستند و با سنگ های کوچک ،روی قبرهای سیمانی می کوبیدند.زیر لب چیزی می گفتند و از سر یک قبر به سر قبری دیگرمی رفتند. و ما نام خوانوادگیمان را می دیدیم ،روی قبرهای سیمانی ،گود افتاده .

-"مرده های خوب اینجا زندگی می کنن...زیر خاک...از تو قبرشون هم بیرون نمی یان... جز پنج شنبه ها...".

لیلا که گفت آواز قطع شد.گورستان تاریک بود و فقط دیوار گلی کوتاه اطرافش دیده می شد.مرده ها همه خواب بودند و ما بدون نگاه به قبرستان، روحی را می دیدیم که می خواست خودش را از زیر خاک بکشد بیرون.سهراب رو به نسیم کرد:

-"چشاتو ببند و به هیچ چی فکر نکن".

نسیم دو چشمش را محکم به هم فشرد.ما هم چشممان را بستیم و هر چند ثانیه یکبار آن را باز کرده و جلو پامان را نگاه       می کردیم.صدای پارس سگ بود هر لحظه بلند تر.انگار بوی مرده ها مشام تیزشان را می خاراند.مرده هایی که بیرون از قبرستان می پلکیدند و زیر پامان می حرکتیدند. ما گوشت مرده ی آنها را حس کرده و انگشتانمان را توی کفش جمع می کردیم.دیوار کوتاه گلی قبرستان تمام شده بود و حالا دیوار بلندی پیش رومان بود.دیوار بلند گلی . بالای آن شاخ و برگ سیاه درختان به صف کشیده شده بودند.می خواستند دست درازیده ،ما را از این طرف دیوار ببرند توی حیاط و تسلیم مرده ها کنند.با فاصله از دیوار راه می رفتیم و جرات نداشتیم سر بلند کرده و بالا را نگاه کنیم.از پشت سرمان بی خبر .کسی نمی توانست برگردد.مرده ها سایه هامان را تسخیر کرده بودند.هر لحظه ممکن بود یکی از سایه ها از زمین جدا شده،حمله کند به صاحبش.بقیه سایه ها هم بشورند و حتی سایه ی سگها هم  بریزد توی کوچه و دست وپای مارا بسته ،از لای در آهنی زنگ زده ببرندمان پیش مرده هایی با دهان  خونی و ناخن بلند و کثیفشان، منتظر برای انتقام گرفتن.در آهنی... .هرچهار تا ایستادیم.شانه به شانه ی هم.یک در آهنی بزرگ.میانش هفت،هشت سانتی متر باز بود وسیاه.صدای وهچیره بود و ناله های دل خراش توی سرمان. بیرون صدای سگ.مثل چهار مجسمه ی شیشه ای چشممان را دوخته بودیم به سیاهی که از آن فاصله می ریخت بیرون.جرات نداشتیم نور چراغ قوه را بیندازیم آنجا و ارواح ناپیدا که کاری به کارمان نداشتند یک دفعه مرئی شده ، بیفتند جانمان.حتی نمی توانستیم به چهره ی ترسناک هم نگاه کنیم.   

-"مَ...من تو کتاب خوندم...اینا خیلی سمجن...حا...حالا که دیدن ما دنبالشونیم و فهمیدیم قتلا کار او...اوناست  ول کنمون نیستن...ردمون و رو می گیرن و نِ...نفله مون می کنن".

صدای بریده ی کسرا بود نفس ها را توی سینه هامان حبسید.بدنمان یخید.ازلای دندانهای به هم چفت شده ی نسیم  صدایی شنیدیم:

-"برگردیم".

رویمان را چرخاندیم سمت قبرستان.سگها می پارسیدند و خِرخِر می کردند... بلندتر از همیشه. دنبال سایه هاشان بودند که بی اعتنا از دیوارهای گلی می سریدند تو کوچه.ارواح خبیث آنها را جمع می کردند توی قبرستان ومرده های دیگر را هم از زیر خاک فراری می دادند.و یک شبه اهالی روستا را قتل عام کرده ،خودشان می چپیدند توی خانه ها و گوشت اهالی را برای چند روز می خوردند.بعد حمله می کردند روستاهای دیگر وحتی  شهر هم با آن چراغهای سفید و زردش  و با آدم های عینکی و متمدنش جای امنی برای زندگی نمی شد. ارواح نامرئی... .یکی جیغید:

-"او...او...اونارو...".

سمت انگشت معلق تو تاریکی را که دنبال کردیم، رسیدیم قبرستان.دو اندام سفید پوش پشت دیوار کوتاه گلی راه می رفتند و می ایستادند و راه می رفتند.هر چهارتا، چشم به در آهنی جیغیدیم و با پاهایی که توی دستهای مرده ها به بدنمان سنگینی می کرد دویدیم سمت رودخانه.صدای پارس سگها نمی آمد .ته دلمان خالی بود و پشت سرمان دستهایی سیاه زوزه می کشیدند و با ناخن هایی بلند وکثیف می خواستند چنگ بیندازند لباسمان.

 

                                                              یازده/مهر/هشتادوهفت

                                                                                                      

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 16:43  توسط لیلا نوروزی  | 

 

از حمام که بیرون آمد صورتش خالی شده بود.سیاه نبود. مثل این چند سال سیاه نبود.مثل چند سالی که یا خیلی سیاه بود یا کمی.ایندفعه صورتی بود.مایل به زرد.میانگین رنگ صورت مردهای ایرانی.پوستش زیر ریش شاداب و جوان مانده بود.زن با لیوان شیری که هر صبح ساعت هفت و نیم (یا یکی دو دقیقه این طرف  و آن طرف تر)توی دستش بود،نگاهش کرد.صورت مرد را دید.مرد از چند ماه بعد از ازدواجشان ریشش را از ته نمی زد((برای شغلم این مناسبتره)).وقتی روی تخت دو نفره اشان دراز می کشیدند و مرد صورتش را می آورد سمت صورت زن و گونه اش را می بوسید،زن نمی توانست پوست او را لمس کند.چندشش می آمد وقتی ریش بلند شوهرش می خورد به پوست لطیفش.ولی حالا او را بدون ریش می دید. موی خیسش ریخته بود روی شقیقه ها و صورتش تر بود.زن می خواست دستش را روی صورت او بکشد و لبش را آرام بگذارد روی گونه اش.مرد در حالی که با حوله مویش را خشک می کرد آمد سمت او ولیوان شیر را از دستش گرفت((خیلی ممنون)).رفت توی اتاقش.زن نتوانسته بود لبش را به صورت شوهرش نزدیک کند یا حتی دستش را دور گردن او بیندازد،عطر مردانه ی صورت بی  موی او را حس کند.رفت توی آشپزخانه...بشقاب های چرب و چیلی شب...لکه های قهوه ای اطراف قوری که شب زیر نور چراغ و حالا زیر نوری که از پنجره ی لعنتی می آمد تو،به او چشمک می زدند.دستش را مالید به هم.زود آن ها را از خودش دور کرده ، توی هوا تکاند،مثل چیزی که بخواهد بیندازدش دور.نه.این دستهای خودش نبود.دستهایی که نرم بود و صورت شوهرش را می نوازید.حالا پوستش مثل کاغذ دفتر کاهی شده بود که بچگی ها مشق هایش را توی آن می نوشت و چه قدر خطش روی آن بد دیده می شد.در اتاق مرد باز شد و او آمد بیرون.زن جلوی شیر آب ظرف شویی ،او را مجسم کرد:شلوار پوشیده،کیف توی دست ،با موی مرتب. تنها صورتش با روزهای قبل فرق داشت.آماده بود تا زن برود و کتش را از رخت آویز کنار در بردارد و بدهد دستش.زن راه افتاد سمت در.کت را برداشت و گرفت سمت مرد.مرد دستش را دراز کرد.یعنی تنم کن.تنش کرد.پشتش گچی شده بود.آستینش را کشید روی دستش و پشت کت  شوهرش را پاک کرد.مرد در را باز کرده، در حالی که پشتش به زن بود گفت:((خداحافظ)). رفت بیرون .صدای پایش که روی پله ها کوبیده می شد رفته رفته کم شد.زن در را بست.تکیه داد به در.دو دستش بین در و پشتش قرار داشت.اتاق را دید که بوی مرد را می داد.بوی سیگار مرد،بوی جوراب مرد،بوی حوله ی خیس مرد.هرکدام یک طرف:روی مبل،بالای در،کنار گلدان بزرگ کنار پنجره.لیوان شیرش روی میز بود.خالی و سفید.رفت نشست روی یکی از مبل ها:((چه قدر سفت شدن)).جهازیه اش بودند.اولش خیلی راحت بودند.سفت نبودند.دوتایی می نشستند رویش.دوتایی.یادش افتاد که مویش بلند بود و آن را از پشت می بست.ولی وقتی اینجا می نشستند مرد همیشه گله  می کرد که چرا مویش را می بندد وبعد گیره ی آن را باز می کرد و می ریخت روی شانه ی زنش.شانه ی لخت زنش.آن موقع ها پوست شانه اش صاف و نرم بود.ولی زیر بند نازک سینه بندش همیشه سرخ بود.حالا نمی دانست پوستش چه قدر صاف است و یا اینکه جوش های ریز روی آن به چشم می زند یا نه.چشمش افتاد به بسته ی سیگار روی میز و جاسیگاری پر خاکستر.سیگارهایی که شبها شوهرش می دودید.شبهایی که کتاب می خواند و سیگار دود می کرد و کتاب می خواند.بیشتر وقتها بعد از شام می رفت توی اتاقش ومی نشست پشت میز.همیشه زودتر از زن غذایش را تمام کرده ، بلند می شد.زن در حالی که غذا را می جوید دست می برد به  پارچ آب .آن را همراه لیوان ها از روی میز برمی داشت.پارچ را از آب پر می کرد و می گذاشت تو یخچال.بعد هم شروع می کرد به جمع کردن بشقاب و چنگال و قاشق...و در آخر روی میز را دستمال می کشید.دو تا چای می ریخت تو استکان و می رفت پیش شوهرش که عینک زده و با خودکار زیر جملات خط می کشید.می ایستاد پشت سرش. چای را می گذاشت روی میز.مردکتاب را ورق می زد(( خیلی ممنون)).زن از اتاق می آمد بیرون.می نشست جلوی تلوزیون ومدام کانالها راعوض می کرد.تا اینکه سریال های خانوادگی شروع می شد.چای می خورد و می دید زن وشوهرهای تو فیلم  با هم در مورد همسایه ها،خانواده اشان ویا اتفاق هایی که در محل کارشان می افتدحرف می زنند و در مورد لباس و غذایی که استفاده می کردند اظهار نظر می کنند.می خندیدند و بعضی وقت ها مردها با صدای کلفتشان و زن ها با صدایی نازک  سر هم داد می کشیدند.شوهرش هیچ وقت سر او داد نکشیده بود.حرف هایشان همیشه توی جملاتی مثل خیلی ممنونم،خسته نباشی ،خواهش می کنم و این جور چیزها خلاصه می شد.جز چند مورد که مرد در مورد کتاب هایی که خوانده بود و یا مطالب روزنامه ها می گفت و زن فقط گوش می داد.هوس کرد یک نخ از سیگار شوهرش بردارد و بکشد.یاد سالها پیش افتاد. وقتی که دختر بود و دیپلمش را تازه گرفته بود.زن سرش را تکان داده،آهی کشید((پُش کنکوری)).با دوستش می رفتند کتابخانه و درس می خواندند.بعضی وقتها هم می رفتند توی فضای سبز اطراف کتابخانه،جای دنجی پیدا کرده شروع می کردند به سیگار کشیدن.تا وقتی که هر دو ازدواج کردند.زیاد نکشیده بودند.سه یا چهار بار.با هم می رفتند سیگار می خریدند.آدامس می خریدند.یکی با خودش فندک می آورد و یکی دیگر ادکلن،تا بوی سیگار را از لباس هاشان دور کنند.فقط تو اولین بارشان بودکه هر کدام یک بسته کبریت آورده بودند.سیگار را از پسر جوانی می خریدند که انگشتانش صاف نمی ماند.کج می شد،این طرف و آن طرف.یک طرف صورتش هم سوخته بود.می خندید.شاید هم نمی خندید.زن نفهمیده بود.توی دفعات دوم و سوم و حتی چهارم هم نفهمید پسر می خندد یا نه.بار اول که خواسته بودند سیگار را روشن کنند کلی خندیده بودند:((چه قد احمق بودیم...هه)).یکی کبریت روشن می کرد یکی سیگار را نگه می داشت.روشن نمی شد.سیگار را می گذاشتند روی لبشان.آتش نمی گرفت.چوب کبریتها اطرافشان پخش و پلا شده بود.چند چوب بیشتر نمانده بود که آتش گرفت. سیگار را گذاشت روی لبش.فندک را فشار داد . سیگار آتش گرفت.پکی به آن زد. دودش را پخش کرد روی پیراهنش.پیراهنش هم بوی مرد را داد.آن را چسباند به صورتش.بو را بلعید.دومین پک را که به سیگار زد،به سرفه افتاد.سرش را پایین آورد و با صدای بلند زد زیر گریه.مثل همان دفعه ی اولی که سیگار کشیده بودند((اولش خندیدیم...بَ...بعد...نخندیدیم)). بی صدا گریه کرده بودند.نباید کسی صدایشان را می شنید.بغضشان را قورت داده بودند..زن یاد سرمه ی چشمش افتاد.هر وقت می خواست گریه کند،یاد آرایش صورتش می افتاد((قیافه م زشت می شه)).دو دستش را مثل بادبزن جلوی چشمش تکاند.روزنامه ی مرد روی میز بود.جدول نا تمام مرد... .بیشترش حل شده بود،با خودکار سیاه.اما مثل همیشه چند خانه ی سفید داشت.تیتر بزرگی روی صفحه بود)):قیمت نفت دو و نیم دلار کاهش یافت)).همیشه تیترها را می خواند.اگر برایش جالب می آمد شروع می کرد به خواندن مطلب.ولی مرد تمام قسمت های روزنامه را می خواند.زیر بعضی جاها خط می کشید.زن همان طور که روزنامه را ورق می زد رسید به صفحه ی حوادث.عکس درشتی از یک زن بالای صفحه بود.زنی با موی بلند، چشم های درشت و گونه های برجسته.گردنش را کج کرده،روزنامه را نزدیک چشمش برد.از خودش پرسید شوهرش چند دقیقه به این عکس زل زده است.تیتر را خواند :((حبس ابد برای مادری که نوزادش را پخت)).استخوانها ، سر و دندان هایش تیر کشید.هوای لعنتی یک دفعه سرد شده بود.دستش را گذاشت روی شکمش .کمی بالا آمده بود((نکنه...نه)).ترسیده بود.درست مثل بچگی هایش.وقتی آب زیاد می خورد و شکمش بالا می آمد. مادرش گفته بود دخترها نباید با پسرها دوست شوند.حتی اگر دست پسری بهشان بخورد شکمشان بالا می آید و پدر ومادرشان آنها را می کشند.خاله اش سرش را به علامت تایید تکان داده بود.او هیچ وقت نمی گذاشت دست هم بازیهای پسرش به او بخورد.یکبار هم که داشت توپ پسر همسایه را می داد و دستش به او خورد،خواب دید عروسکش رفته توی شکمش و گریه می کند.او هم گریه می کرد .وقتی پدرش با چاقویی توی دست می آمد طرف او جیغ کشید.از خواب که پرید دعا کرد و گفت دیگر حتی به پسرها نگاه هم نمی کند. آن موقع هم که تازه با مرد آشنا شده بود،(همان روزهایی که می خواستند دور از چشم خانواده اشان همدیگر را بشناسند،)و توی سینما دست همدیگر را گرفته بودند،یکدفعه یاد حرف مادرش افتاد وترسید.دستش در آن لحظه یخ زده بود و مرد فقط نگاهش کرده بود.حالش به هم خورد.دوید تو دستشویی.چیزی توی گلویش گیر کرده ، بالا نمی آمد.صورتش را گرفت زیر آب. خیره شد به آینه.لکه های سیاه زیر مژه هایش می زد توی چشم((ای...این همون زنی نیست...)) همان زنی نبودکه توی این آینه برای اولین بار دیده بودش.دیگر آن موی بلند و لبخند شیطنت آمیز را نداشت تا بخواهد با دو چال کوچک روی گونه اش برای شوهرش ناز کند.هق هقش بلندتر شد.دلش می خواست همه چیز بخورد توی سرش و غیب شود.همه چیز.اتاق خوابها،تخت خواب، جوراب های نشسته ی مرد،ظرف های توی آشپزخانه،جارو برقی،مبل ها ،آینه و حتی قیافه ی خودش((یه آدم بی مصرف...که فقط باید بشوره و بپزه...مثل همه ی مادرا و... مادربزرگا یه مشت آدم تحویل بده...)).نفس نفس می زد.چیزی داشت توی شکمش ریشه می دواند و او توی دل و روده اش قارچ های سمی را حس می کرد.دستش را تکیه داد به دیوار و آمد بیرون((اون پنجره ی لعنتی هنوز بازه)).رفت سمت پنجره.هوا مه بود و  ساختمان های اطراف را پشت خودش قایم  می کرد. زنی که توی طبقه ی سیزدهم آپارتمان آنها با دو دختر و شوهرش زندگی می کرد،گیج ومنگ داشت توی محوطه ی اطراف ساختمان قدم می زد.گاهی سرش را را بالا آورده ،خیره می شد به چیزی روی دیوار. بعد نگاهش آرام آرام رو به پایین می سُرید.زن پنجره را بست.چشمش افتاد به عکس های عروسیشان.مرد ریش نداشت،مثل امروز.کت و شلوار تنش بود،مثل هر صبح.با لبهای بسته می خندید((مثل لبخندای همیشگیش)).لبخند خودش را هم دید.ردیف سفید و منظم دندان ها صورتش را برق می انداخت.یادش افتاد هیچ وقت نمی توانست با دهان بسته بخندد.دهانش را که می بست لب و چانه اش هر دو با هم می لرزیدند.خواست مثل توی عکس بخندد ولی تنها توانست دو ردیف دندانش را روی هم فشار دهد((من دندونامو مسواک می زنم)).صدای به هم خوردن ظرف ها را توآشپزخانه شنید. بعد صدای بلند خنده ی آنها... .ساعت را نگاه کرد.یک ساعت بیشتر به آمدن مرد نمانده بود. رفت آشپزخانه و جلوی  شیر آب ایستاد . خلس خلس پاک شدن ظرف ها ... ظرف هایی که تا به هم  می خوردند با صدای بلند همیشگیشان سلام و علیک می کردند.بعد زن صدای پچ پچشان را می شنید. یکی یکی آنها را گرفت زیر آب و گذاشتتشان تو سبد.شیرآب را بست و دستمال سفیدی برداشت.ظرف ها به نوبتی که شسته شده بودند یعنی از اولین ظرف شسته شده تا آخری  توی دست زن قرچ قرچ می کردند.هر کدام را برمی داشت دوست داشت بکوبد روی سر خودش((به تعداد دفعاتی که شستمتون)).می چیدشان تو جای ظرفی.قوری یادش رفته بود.بَرَش داشت و لکه های قهوه ای اطرافش را پاک کرد.گرفت زیر آب.انگشتش را کشید روی چشمش.سیاه شد((اَه...اگه قیافمو این طوری ببینه...))زود شیر آب را بست. در حالی که دستش را با گوشه ی بلوزش پاک می کرد رفت توی اتاق.جلوی میز آرایشش ایستاد و سرمه ی پخش شده ی چشمش را با دستمال کاغذی که طرح گل رز رویش بود پاک کرد.لبهایش را با فاصله از هم نگه داشته،رژی صورتی مالید به آن. سفید کننده، رژ گونه ،ریمل و... .صدای باز شدن در را که شنید دست برد به شانه و آن را سه بار لای مویش فرو برد.در حالی که می رفت سمت در ،شانه را پرت کرد.افتاد پشت میز.در اتاق را باز کرد.((سلام)).صدای خندان مرد بود.زن مثل صبح دلش خواست گونه ی مرد را ببوسد.صورت بی ریش مرد را.رفت جلو.((سلام)).کت را از دست مرد گرفت.مرد با لبهای بسته می خندید.دستش را گرفته بود پشتش.چیزی توی آنها بود.زن با خودش گفت حتماً یک انگشتر نگین دار است یا یک ادکلن فرانسوی.شاید هم فقط یک شاخه گل بود.در حالی که کت را آویزان می کرد زیر چشمی دست مرد را دید که آرام حرکت کرده وآمد جلو.کت را آویزان کرده و برگشت سمت مرد.توی یکی از دستهای مرد کیف بود و توی آن یکی ،یک ورق کاغذ تکان می خورد.کیفش را گذاشت زمین.آرام آمد سمت زن و دست گذاشت توی گودی کمرش.صورت بی ریش و عطر مردانه اش خورد به صورت زن که مات ومبهوت خیره شده بود به پنجره و موجودی پوشیده از یک مایع لزج و غلیظ سفید رنگ را توی شکمش حس می کرد.صدای جیغ و داد آمد.هر دو بدون معطلی دویدند سمت پنجره ،پهلو به پهلوی هم ایستادند.مرد پنجره را باز کرد.سرشان را بیرون بردند.جسد یک نفر را دیدند که توی محوطه ی جلوی ساختمان افتاده بود وخونش روی زمین جریان می یافت.زنی که توی طبقه ی سیزدهم آپارتمانشان زندگی می کرد خودش را از پنجره پرت کرده بود بیرون.مرد دستش را گرفت جلوی چشم زن و او را از جلوی پنجره کشید کنار((از این به بعد باید بیشتر مراقب خودت باشی)).پنجره باز مانده بود و زن خیره شده بود به نقطه های بی وزن مه که می آمدند تو.

                                                     شهریور/۸۷                         

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 16:32  توسط لیلا نوروزی  | 

                                                                                                                                 

میو...میو...میو..بروید کنار.من یک گربه ی اشرافی هستم.میو...راه را باز کنید.صاحب بزرگوار من آن جلوست.دارد می رود تشییع جنازه ی دوستش که مهندس است.میو...من دست به این آت و آشغال هایی که اینجا ریخته اید و با داد و فریاد مشتری جمع می کنید،نمی زنم چه رسد بخواهم به اربابم بگویم برایم از این چیزها بخرد.پس الکی جلویم را نگیرید.میو...نخیر. مثل اینکه باید از روی این سنگ های دراز کشیده بپرم.مثل کف خانه امان است.کف قصرمان.برق می زند.گربه رویش لیز می خورد.البته گربه های اشرافی.آن گربه های لات و بی سرو پا که سرکوچه می ایستند و دنبال این و آن میو ...میو می کنند کف پاشان انقدر کثیف است که می چسبد و می ماند رویش.راستش آنها را می بینم خجالت می کشم بگویم من یک گربه ام.چندشم می شود از ریخت و قیافه ی کثیفشان.حالم به هم می خورد و از آن جا که یک گربه ی اشرافی هستم صاحبم من را می برد پیش پزشک.آه ببخشید اشتباه کردم.پزشک را می آورد بالین من.و تا یک هفته مجبور می شوم قرص های گران قیمت بخورم.می بینید دوست عزیز مشکل ما گربه های اشرافی را.ولی خب چه می شود کرد.اَه میو ...بی فرهنگ...میو ...بی ادب...انگار خانواده ات یادت نداده اند با گربه های با شخصیت چه طور باید رفتار کنی.ایستاده کنار سنگ قبری که من رویش راه می روم و نزدیک بود بشاشد رویم.ببینم پسرک باید از این بچه های بی خانمان باشی که می آیند قبرستان و قبرها را می شویند و از مردم پول می گیرند.بله باید از آنها باشی و الا بچه هایی مثل پسر صاحب من اصلاً پاشان را این جور جاها نمی گذارند تازه اگر بیایند و ببخشید،رویم به دیواری که سوراخ موش نداشته باشد از آن کارها داشته باشندخودشان را به زور نگه می دارند تا برسند خانه و توی دستشویی خوشبو و خوش رنگشان خود را خالی کنند.نه همچین جایی که معلوم نیست چرا آدم با شخصیتی مثل مهندس را می خواهند تویش دفن کنند.البته باید بگویم آن قسمتی که برای مهندس آماده شده است جزو قبرهای درجه ی یک می باشد که کسانی مثل صاحب گرامی من ،توان خرید ش دارند.میو.این صدا چیست...میو...زیر پایم ...وای خدای بزرگِ گربه های اشرافی...میو...درست می شنوم؟از زیر این سنگ است؟ الهه ی خوش اندام گربه های اشرافی نگذار من دیوانه شوم...وای الهه ی مقدس اگر نگذاری دیوانه شوم  قول می دهم دو روز نصف موش های چاق و چله  و لذیذم را به این گربه های گدا و گشنه ی جلوی قصرمان بدهم.باشد...باشد...سه روز.اصلاً یک هفته...پشم های تنم سیخ ایستاده اند.الهه ی زیبارویِ من کاری کن.نمی توانم از روی این سنگ حرکت کنم.کسی که صدایش از آن پایین می آید پایم را گرفته.فرشته های مهربان گربه های اشرافی به دادم برسید.صدایش را  می شنوید.معلوم نیست چه می گوید. اوه خدای من صدای ویولون است  آن زیر.پناه می برم به شش گربه ی برگزیده ی خدای گربه های اشرافی.گوش کن...ناکس چه ملوس هم می نوازد...استادانه...اوه نه...آن یکی قبر ...از زیر آن هم صدای آواز می آید.مردک با چه صدایی هم می خواند.گوشم کر شد...((نَوایی نَوایی نَوایی نَوایی همه با وفایند تو گور بی وفایی)). صدای کف زدن .جشن گرفته اند.سوت هم می زنند.نمی توانم باور کنم.نه...نه...باید خواب باشد.ولی یک گربه ی اشرافی همیشه خوابش را خودش انتخاب می کند و تا آنجا که یادم هست هیچ وقت نخواسته ام همچین جای مذخرفی بیایم و همچین چیزهای مذخرف تری ببینم.همان چند سالی که اینجا سرگردان بودم کافی است.چند سال؟اِ...یعنی...اِ...اوم...شوخی کردم دوست عزیز.بله فقط یک شوخی.والا یک گربه ی اشرافی مثل من چه کاری می تواند اینجا داشته باشد.الان  هم همان طور که گفتم فقط به خاطر تشییع جنازه ی مهندس آمده ام.و حالا گیر افتاده ام بین این مرده ها که معلوم نیست مرده اند یا زنده.اُه ...نگاه ... حرف می زنند.خدایا دارند مثل چند گربه با هم حرف می زنند.الان نوبت یکیشان است که صدایش لطیف است و از آن وقار و متانت می بارد.مثل صدای صاحب من.حتماً مرد محترمی است. کراوات می زند .سیگارگران قیمت می کشد و از این ماشین های باکلاس ملوس دارد یا داشته. صدا از دو قبر آن طرفتر.بگذارید ببینم چه می گویند.

-"...می بینید این مک کین و اوباما چه رقابتی دارن.هر روز یکی از اون یکی جلو می زنه...واقعاً قلب آدم می ایسته".

یک صدای دیگر .کمی دورتر از این یکی.باید بروم نزدیکش...اوه نمی توانم حرکت کنم.صدایش شبیه صدای رئیس جمهور محترم کشورمان است.صدا از زیر آن قبر.قبر کوچکی است.نگفتم...حتی جثه اش هم مثل جثه ی رئیس جمهور محترممان کوچک است.

-"بله جناب دکتر...بله...شما درست می فرمایین.حالا مشکلش بیشتر اون روزیه که یکی انتخاب می شه و اون دیگری... من باشم سکته می کنم"

و این صدا...وَه...نکند مادر صاحب محترمم باشد .چند ماه پیش مرد.زنیکه...وای معذرت می خواهم...اوم...راستش چیز بهتری برای خطاب کردن آن زن ندارم. با من دشمنی داشت و من را گربه ی ولگرد صدا می زد.نمی دانم چه طوربه خودش جرات می داد با من که از خانواده ی اصل و نصب داری هستم ولی آنها را گم کرده ام ،اآن طور رفتار کند.باید ببینم اگر خودش باشد به آن پسر بچه بگویم هر روز بیاید و به جای آب ریختن ،روی قبرش بشاشد و پول بگیرد.البته احتمالش خیلی کم است خودش باشد چون اینجا قسمت درجه ی سه قبرستان هست و همان طور که گفتم صاحب بزرگوار بنده نمی گذارند مادرشان این قسمت دفن شود.وای...حرف زدنش را:

-"...انگار شما قبل مردنتان روزنامه نمیییی... خواندید. من با این پیریییی.... ام  هر روز خبرها را دنبال میییی... کردم و بیشتر خبرهای مربوط به مردن رو... .ایییی...ن روزها دیگه کسییی...سکته نمی کنه.یعنییی... از مُد افتاده.حالا همه خودشون رومی کشن تا بعدِ مردنشون همه شجاعتش رو تحسین کنن.واقعاًشجاعت مییی... خواد.می دونید که منم خودم رواز پله های خونه ام انداختم پایین.البته همه پشت سرم مذخرف بافتن و گفتن چون پیر بودم ونمییی... تونستم راه برم پام پیچ خورده و افتادم.ولییی... به جان خودم خودم،خودم روانداختم"

صدای قه قهه از توی بیشتر قبرها.زود خفه می شوند.واقعاً چه زن شجاعی.شجاعتش را فقط می توان توی اشراف زاده ها یافت.

- "این موش های لعنتی،عجب سمجند...اون جا از دست طلبکارا می کشیدیم اینجا از دست اینا.هر روز     می یان می ریزن و تیکه های بدنمون رو می خورن.شما نمی خواین یه کاری کنین؟".

صدای مردی بود از کنار قبر پیرزن .انگار موشی توی گلویش گیر کرده بود و او نمی خواست موش دربرود. موش...وای دهانم آب افتاد.البته نه موش خام...موشی که خدمتکار هر روز برایم سرخ می کند و تکه تکه اش کرده و می گذارد جلویم که کنار صاحبم روی میز نشسته ام .همراه با دسر و دوغ و نوشابه و ...0

-"شما می گین چی کار کنیم؟مگه کاری از دستمون برمی...".

رئیس جمهور محترم کشورمان.اُه مای گاد.چه شباهتی.حتی مثل اوجمله را ناتمام می گذارد. سه سرفه پشت سر هم.. پیر زن عجوزه:

-"من مییی... گم یه اعتراض بنویسیم و بدیم به حاج آقا...اون با رئیس انجمن مرده ها سلام و علیک داره.اون دفعه که یادتون هست...".

صدای خرچ خرچ موشها...وای چه طور می توانند تحمل کنند موجود بی ارزش و بی اصالتی مثل موش بیاید تن عزیز آدم یا گربه را بخورد و هیچ کاری نکنی...اَه...اَه...واقعاً چندش آور است.

"- بله...یادمونه.همون دفعه.هیچ کس هم ندونه،من که میدونم همش تقصیر تو پیرزن بود و حاج آقا صداش رو در نیاورد...می خواین بگم؟".

این صدا جدید است . معلوم نیست از قبر است یا از همین اطراف.

-" جوون بی شعور...جوون احمق...آدم با زنی هم سن من این طوری حرف می زنه...جوونای امروزی چه قدر جسارت دارن...مثل اینکه ننه ت زبونت رو با...با... کثافت سگ باز کرده".

اوه...اوه...گربه دلش نمی خواهد از این کلمه های زشت بشنود.چه زنی.معلوم شدمادر صاحب بزرگوارم نیست درست است که او زن قدر نشناسی بود و به من برچسب می چسباند ولی هرچه باشد یک اشراف زاده بود و از این حرف ها نمی زد.خاک توی سرت ای زن بد دهن.امیدوارم پسر جوان بگوید چه کار کرده ای و آبرویت برود.

-"حالا که این طور شد می گم.گوش کنین مرده ها... مرده های جناح راستی و مرده های جناح چپی این پیره اون دفعه که قرار بود آت و آشغالامون رو تو قبرای دیگرون نریزیم...یادتونه که...".

صدای سکسکه دار پیرزن:

-"اوه...نگو...پسرم...نگو...".

-"یادتونه یکی گوش نداده بود...وما رو تنبیه کردن..."

همهمه ای بلند می شود.چه قدر بلند...وای ...من می ترسم...نکند این مرده ها بخواهند از قبر بزنند بیرون.صدایشان تو هَم :

-" یادمونه...یادمونه...همون دفعه که تنبیه مون کردن...یادمونه...ناکسا...بد تنبیه مون کردن...من یادم نیست... کدومش رو می گین...بابا همون پنج شنبه ای که نذاشتن از قبرستون بریم بیرون .همون روزی که  تو قبرستون هود نصب کردن و از بوی هرچی خیرات و نذری بود محروم شدیم...وای یادم افتاد...هر وقت به اون روز فکر می کنم بدنم یخ می زنه...آره اَخوی پنج شنبمون سیاه شد...من که جسدم می لرزید...وای دماغ من گشنه ش شده بود... گور گور می کرد... من گور به گور شدم...آره...من...پنج شنبه...لعنت...مرده شور...".

گوشم کر شد.کلمه ها را نمی توانم از هم جدا کنم.صدا از همه جای قبرستان می آید.حتی از قسمت درجه ی دو و یک.و این هم جوانک جسور.زود باش.حرف بزن.بگو.

-"بله دوستای مرده ی من...دوستان...ساکت...یه لحظه ساکت باشین تا بگم چی شد...خواهش می کنم".

کلمه ها گم می شوند و مرده ها می نشینند توی قبرهاشان.خدا را شکر.خیالم راحت شد. دیگر نمی آیند بیرون.

-"خیلی ممنون...شما مرده های با شخصیتی هستید...مرده های محترم...حق شما نبود اون روز اون طوری زجر بکشید...ولی به خاطر یکی دیگه تنبیه شدید...و حاج آقا که می دونست کی قانون قبرستون رو زیر پا گذاشته زبونش رو بست و گذاشت همه مون رو تنبیه کنن".

صدایی از دور:

_ "یا الله بگو اون کیه...زود باش".

-"باشه می گم...اون ...همین پیرزنیه که ادعا داره خودکشی کرده...همون که با حاجی دوتایی پنج شنبه ها می رن به بستگانشون سر می زنن...اون روز کثافتش رو ریخته بوده تو قبریکی دیگه".

صدایی مثل زوزه بلند شده و خاموش.هیچ خبری از پیرزن نیست .شاید دوباره مرده است و این بار رفته به یک دنیای دیگر.پسر جوان ادامه می دهد:

-"ولی دوستان من...شما باید بدونید که همه ی اینا تقصیر اون حاج آقاست...اگه اون روز می گفت ما رو تنبیه نمی کردن...اون حاج آقای پدر سگ...".

نمی گذارند حرفش را ادامه دهد.صدا از همه طرف بلند می شود:

-" مرگ بر حاج آقا...مرگ بر حاج آقا...مرگ بر حاج آقا...".

ساکت می شوند.آخیش.صدای بلند رئیس جمهور کشورمان:

-"مرگ بر حاج آقا...مرگ بر...".

دوباره شروع می شود. نه...مثل اینکه اینها تا حاج آقا را هم به آن دنیا نفرستند راحت نمی شوند.وای...دارد می لرزد....زمین دارد می لرزد. مرده های لعنتی  گوربه گور شده...پدرسگها...مادرسگها...سگها...کثافت سگها...دارند می آیند بیرون.میو...خدای گربه ها...میو...الهه ی گربه ... میو...فرشته ی گربه ها...به دادم برسید...پایم چسبیده به سنگ قبر... .میو...خدای من.

               پایان 

                                                                              بیست و یک/مهر/هشتادو هفت

                                                 

                                                                       

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 16:59  توسط لیلا نوروزی  | 

 

 ((صدای شر شر خون.تند برمی گردم ونگاه می کنم.زنی به گونه اش سرخاب می مالد.زنی دیگر گریه کرده، یکی می رقصد.یکی دیگر می کوبد روی طبل.در حمام باز...0ظرف رنگ در دست می روم توی حمام.دررا از تو می بندم.چیزی پشت سرم...0برمی گردم.می چسبم به دیوار.صدایی مثل فس فس مار...از کاشی های حمام.زود از دیوار دور می شوم.دردی در اندامم کشیده می شود.چنگ می زنم سینه ام.فضا پر می شود از بو. بویی تند وتهوع آور.صدای فس فس بلند می شود.خودش است.همان که می گوید اسمم ملیحه است.گاهی می آید وفس فس می کند.احساس می کنم چیزی زیر پوستم وول می خورد.چیزی گرم.هرلحظه داغ تر. می افتد روی زمین.عکس یک پسر بچه...0سرش را جویده اند.صدا واضح می شود:"اون پسر منه.همه صداش می کنن سرخور."سرم را موش های موذی تکه تکه می کنند.کوچه ای می بینم باریک وسیاه.با چاله های کوچک گنداب.چند زن نشسته اند دور هم.دری باز شده پسرکی می آید بیرون.با اندامی ریز.مویش قرمز.همان است که ملیحه می گوید.زنها تا او را می بینند ،به هم نزدیک می شوند.صدای پچ پچ بلند...0چند پسربچه باهم داد می کشند"سرخور"تکرار می کنند.پسرک با صدای سرخور آنها بالا وپایین می پرد.می خندد.دستی از لای در می آید بیرون.پسرک را می کشد تو.ضربان قلبم تندتر...0ظرف رنگ را پرت می کنم طرف آینه:"لعنتی.خودتو جمع کن.شدی عینهو جن زده ها.از چی می ترسی؟ها؟" نفس نفس می زنم. ملیحه فس فس می کند:"چون وقتی به دنیا اومد سر شوهرم ُ خورد."خون شوهر ملیحه پخش می شود روی آینه.باریکه ی قرمزی روی صورتم کشیده،می رود پایین.دستم می رود طرف صورتم .سایه ای روی دیوار حرکت می کند.جیغ می کشم.خون توی سرم می جوشد:همه سیاه پوشیده،دور تابوتی جمع شده اند.صدای گریه وشیون از میان جمع...0شش دختر قد ونیم قد خاک را چنگ زده ،می ریزند سرشان.خونی دلمه بسته راه گلویم را می فشارد.صدای ملیحه را از لای تمام کاشی ها می شنوم:"بعدِ مرگ شوهرم همه ی مردا عاشقم شده بودن."قاه قاه خنده اش.چیزی مثل سیم خاردار روی مغزم کشیده می شود:مردی ایستاده جلوی در خانه ی ملیحه.پکی به سیگار می زند.از لای در زنی دیده می شود.مرد چپ وراست را نگاه کرده،می رود.از دهانم مایعی گرم می جهد بیرون.سرم را با دو دست بالا می گیرم.کرم ها یکی یکی از لابه لای مویم می خزند بیرون.از سوراخشان بخار بیرون می آید.صدای ضربه های خون به رگهای متورم دیوار.ملیحه با خنده می گوید:"منم دلم می خواس شوهر کنم تا مثل بقیه زن ومردا...0"صدای چک چک چک آب مغزم را خورده.دستم می رود جلو تا شیر آب را ببندد. یکباره خون با فشار ازلوله ی آب می ریزد بیرون.مویم را چنگ زده ،تا دهانم باز شود نفسم بالا نمی آید.نگاهم می افتد به سینه بندم.نفسم زیر آن گیر کرده.چنگ زده وپاره.صدایش تیزمی شود:"ولی نذاشتن.هیچ کس نذاشت.پدرم تا فهمید افتاد به جونم.تا می تونست کتکم زد."دستم کشیده می شود روی صورتم.بریدگی ها داغ...0چیزی محکم می خورد کمرم.حرکت می کند طرف مغزم:از لای در پیرمردی درشت اندام وارد حیاط شده.با کلاهی لبه دار.کتش را درآورده،پرت روی آجرهای گوشه ی حیاط.آفتاب مستقیم تابیده،آب سیاه حوض رابخارمی کند. صدای جیغ...0 زنی روی زمین افتاده،می خزد.پیرمرد موی او را چنگ زده،روی زمین می کشدش. کلاه پیرمرد می افتد.زن را کنار دیوار سوخته ی حیاط رها می کند.از خط های روی صورت زن خون می آید بیرون.نفس های ملیحه زیر پوستم پایین رفته وبالا.دور می زنم.می خندد:  "منم رفتم پیش همونایی که عاشقم شده بودن.خون از شیر آب بیرون ریخته دارد بالا می آید.فس فس کنان:"هر شب می رفتم خونه ی یکیشون.تو عمرم اون همه از زندگی لذت نبرده بودم."پیشانی ام پاره می شود.بوی سیگار و قلیان در فضا می لولد.صدای نفس نفس مردی می آید.ناله های یک زن...مویم چسبیده به پوست سرم.صورتم مثل کوره شده.صدای رقص و پایکوبی ازپشت کاشی ها.خون تا زانویم بالا آمده:"ولی نشد.مرتیکه ها نذاشتن بشه.می دونی چرا؟نه،نمی دونی.چرا باید بدونی؟"ملیحه زوزه می کشد.پشت سرهم.خون رسیده تا سینه ام.تمام بدنم فشرده می شود.کسی توی تاریکی می دود.صدای آژیر ماشین پلیس...صدای شلیک گلوله...0زنی داد می کشد.به سرش کوبیده،حمله ور طرف مامور پلیس.چادرش می افتد.موی حنایی اش از روی صورتش کنار می رود:"داره حالم ازت به هم می خوره.بکش حقته.حالا کجاهاشو دیدی؟اینم پسریه که می خواستی.اول سر شوهرت رو خورد.یه روزهم سرخور تو می شه."بدنم می لرزد.خون زیر پوستم حرکت کرده،بالا و پایین.جیغ می کشم:"نه...نه...من اون نیستـ...0"خون بالا آمده،دهانم پر...چشمانم باز مانده.در فضایی سرخ وسفید پلک می زنم.یکدفعه زیر خون غوطه ور...0دست وپا زده به دنبال رخنه ای توی دیوار می گردم. صدای طبل کف حمام را می لرزاند.زوزه ها ملیحه به سرم پیچیده.اعضای بدنم جا به جا می شوند.همه چیز زیر پایم مرده.مثل جن زده ها به دیوار کوبیده می شوم.صدای ترک برداشتن.تق و توق ...صدای شکستن. خون به یکباره با صدای مهیبی به زیر زمین رسوخ کرده،صدای زوزه های ملیحه رو به سکوت می رود ومحو...0از دریچه ای نور سبزمی تابد روی صورتم.مو تمام بدنم را پوشانده.همه وحشت زده نگاهم می کنند.زنی دارد می کوبد روی طبل.زنی دیگر می رقصد.دو نفر می آیند طرفم.پارچه ای دستشان.نفسم به یکباره بالا می آید:"من...من...زیر خون...0"همه آبی پوشیده اند.                                                            

   بهار/هشتاد و شش

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 12:29  توسط لیلا نوروزی  |