ازکجا باید می دانستیم آن اتفاق می افتد وما مجبور می شویم یک شب بیرون لای علفهای سرد و گزنده ی زمینهای زراعی مچاله شده ،تا صبح نخوابیم ولبمان نجنبد و منتظر باشیم بریزند بالا سرمان .وروز بعد بفهمیم یکیمان زبانش بند آمده و دیگر نمی تواند حرف بزند.پدر بزرگ گفته بود خطرناک است.هر بار این جمله اش می تپید تو گوشمان،مو بر تنمان می سیخید و هشت مردمک سیاه اجدادیمان بزرگ تر.چهار نوه از چهار پسر:نسیم،سهراب،کسرا و لیلا. هر سال یک ماه تابستان می رفتیم ده ،پیش پدربزرگمان که پیرترین آدم ده بود و کلی زمین داشت و یک خانه ی گلی و برعکس بیشتر روستاییها که حالا یا تراکتور خریده بودند، یا موتور و یا ماشین،با الاغش این طرف و آن طرف می رفت و ما عکسهامان را که با الاغ انداخته بودیم به بچه شهری ها نشان می دادیم و خاطره تعریف می کردیم.هر سال پدر بزرگ ما را می نشاند کنار خودش ومی گفت آنجا خطرناک است،نزدیکش نشوید.می گفت اگر شب از جلوی درش رد شوید وگوشتان را نزدیک ببرید صداشان را می شنویدکه زوزه می کشند و می نالند.می گفت من خودم یکی از آنها را کشته ام.سر زمین داشلخ با هم دعوا کرده بودند و پدر بزرگ با چماق سرخش از پادر آورده بودش.یک زمین بزرگ بود که هر سال دوسه روز بعدِ آمدنمان به خیال پیدا کردن زیر خاکی آنجا سر می زدیم.بیرونِ ده بود و هیچ درخت و آبی نداشت.زمین داران آنجا زمین های خود را از موتور خانه ای که ووو...ووو صدا می داد وآب را از دل زمین بیرون می کشید،آب می دادند و در ازای هر ساعت آب پول می پرداختند.پدر هامان می گفتند وقتی بچه بودند و گاوها را می بردند داشلخ برای چریدن زیر خاکی پیدا می کردند.از کوزه سفالی لعاب دار و بدون لعاب گرفته ،تا منجق و چیزهایی مثل آن.پدر نسیم یک شمشیر داشت که از داشلخ پیدا کرده بود،مادر سهراب هم از توی جواهراتش چند منجق رنگارنگ درآورده و گفته بود قبلِ ازدواجشان بابای سهراب اینها را پیدا می کرده و سرِ چشمه می داده به او.اولین بار وقتی پنج ،شش سالمان بود همراه پدرهامان رفتیم آنجا.چهار برادر افتاده بودند جان خاک و با پا لگدش می زدند.و مدام تکرار می کردند دیگر چیزی پیدا نمی شود.ما استخوانهایی را می دیدیم که با لگد آنها از زیر خاک بیرون می زد. کسرا پرسیده بود این استخوانها مال چه حیوانی هستند.باباش رو کرده بود به همه ی ما که بالا سر یکی از استخوانها ایستاده بودیم:
-"این کله ی یه آدمه".
هر چهار تا به هم نگاهیده ،با جیغ و داد دویده بودیم بیرون زمین.صدای خرد شدن استخوانها را زیر پامان می شنیدیم.کف کفش هامان را به خاک می مالیدیم و چندشمان می شد از کفش هایی که مرده ها را لمسیده بودند.سر راه که به خانه برمی گشتیم رسیدیم به همان جایی که پدربزرگ می گفت.اولین بار بود می دیدیمش.نگاهمان را از روی دیوار سراندیم بالا و شاخ و برگهایی را دیدیم آویزان.دری داشت که بزرگ بود وآهنی بود و زنگ زده بود...سیاه و قهوه ای. نسیم از موی بلندش که باد می چرخاند و به پشتش می کوبید ترسیده و گفته بود توی گلوی هوا چیزی گیر کرده که سیاه می شود و می خواهد از پشت ما را قورت دهد.باباهامان چند دقیقه جلوی در ایستاده بودند.بابای لیلا دستی به ریشش کشیده بود :
-"همون خونه ست،هیچ تغییری نکرده".
بابای کسرا دست به کمر ایستاده بود:
-"همیشه دوس داشتیم بریم این تو،یادتونه…".
بابای سهراب که از همه اشان بزرگ بود نزدیکتر رفته ،دستش را به دیوار گلی زده بود.تکه ای از دیوار کنده شده، مانده بود دستش.یکدفعه صدای فریاد بابای نسیم را شنیده بودیم که عقب عقب می رفت:
-"یکی بالای درختا بود.یه سفید پوش…".
و دست ما را گرفته بودند و دویده بودیم .تا خانه ی پدربزرگ دویده بودیم.
-"پدربزرگ گفته اونجا خطرناکه…اونایی که اونجان می خوان انتقام بگیرن."
این را نسیم گفت.روسری اش را که داشت از روی موی قهوه ای اش می افتاد آورد جلو.کسرا دکمه ی چراغ قوه اش را چند بار فشرد:
-"من می گم دخترا نیان،دردسر درست می کنن".
نگاهید به لیلا که زیپ کاپشنش را تا خرخره بالا کشید.مویش کوتاه بود وسوراخ گوشش که هیچ وقت گوشواره توی آن نمی انداخت مثل یک خال محو دیده می شد.با شلواری جین وکفش اسپورت. چراغ قوه اش را برداشت:
-"من آماده ام".
قیافه اش مصمم، رو کرد به نسیم که نشسته بود:
-"چی می شد اون موهاتو کوتاه می کردی؟"
نسیم بلند شد:
-"گیرم کوتاه می کردم ...مگه می خواستم مثل تو بی روسری از خونه برم بیرون".
تبسمی نشست گوشه ی لب سهراب که بلندتر بود و شلوار را کشیده بوده روی پیراهن سیاهش.نسیم سرش را انداخت پایین. سرخی دوید روی دو گونه ی سفیدش. لبش را گازگرفت.دو گوشه ی روسری را برد پشت سرش و محکم بست.کسراکه ایستاده بود و سینه اش را داده بود جلو،موی پشت سرش را گرفت لای انگشتانش:
-"بریم؟"
سهراب انگشت اشاره اش را گذاشت روی بینی. با دست در را نشانمان داد.درباز شد وغیژغیژ صدا داد.سریدیم بیرون.ماه بود بالا سرمان که خونش را مکیده بودند و لاغر و نحیف آویزان اکبر و اصغر و پروین ،توی تاریکی معلق.صدای پارس سگها از دور می آمد. هرچه می رفتیم صدای سگ می بلندید. دیوارهای آجری و گهگاه گلی خانه ها نور زرد رنگی را قاب گرفته،کوبیده بودند روی خودشان.پاهامان قومب قومب روی زمین.سهراب چماق به دست جلوتر بود وسایه اش روی نسیم می شکست.گاهی برگشته و ما را می نگاهید.چیزی ویژ هوای جلومان را درید و رد شد.نسیم جیغید و محکم بازوی لیلا را گرفت.هر چهار تا ایستادیم. کسرا تکان نخورد و خیره شد به چیزی دور.سهراب نور چراغ قوه اش را انداخت روی درخت و دو چشم گرد و تیزجغدی را دیدیم ،آماده برای بلعیدن ما.نسیم سرش را گذاشت روی شانه ی لیلا و چشمش را بست.لیلا بازویش را از بازوی نسیم کشید بیرون:
-"آبروی هرچی دختره بردی...".
نسیم دو قدم رفت عقب:
-"نشنیدین پدربزرگ گفت چند ماه پیش سه مُرده پیدا کردن که با گلوله کشته بودنشون و بعد تیکه تیکه کرده و انداخته بودنشون تو چاه آب...از قاتلا فقط جا پای بزرگشون بالای چاه مونده بوده...می خواین خون مارو هم جای آب با سطل از تو چاه بیرون بکشن ...".
کسرا پوزخندی زد:
-"نترس...اونایی که تو اون خونه ن اسلحه ندارن...اونا خیلی گرسنه ن...آدما رو می گیرن لای دندوناشون و خرچ خرچ می جونشون و قورت می دن.تازه سر گوشت و خونت با هم دعوا می کنن نه اینکه بذارن همین جوری خونت هدر شه".
نسیم یک قدم دیگر رفت عقب.نیم نگاهی پشت سر انداخت.نقطه های سیاه بودند که چشم را می کوریدند.دهانش خشکید. ما داشتیم می رفتیم.دوید و خودش را به ما رساند. دیوار گلی را که می پیچیدیم،مسجد ده بود، بعد گورستان ، و خانه مردگان.بعد آن هم رودخانه کم آبی بود که ده را از زمینهای زراعی و داشلخ جدا می کرد.جز صدای سگ که ته دلمان را قرص می کرد و قدم هامان را محکم همه چیز خوابیده بود یا مرده بود.همه نور چراغ قوه هامان را انداخته بودیم جلو پامان و گاهی شیشه های ریز شکسته ای روی خاک برق می زدند.لیلا ایستاد.نگاهش دوخته شده بود به جایی که نور چراغ قوه روشنش کرده بود:
-"خون...".
نسیم که عقب بودایستاد پشت لیلا:
-"مال هموناست...حتماً باز یکی رو کشتن...خودشون هم زخمی شدن...ببین خون ادامه داره ...می بینی...بیایین برگردیم".
کسرا و سهراب که جلوتر بودند خودشان را رساندند به روشنایی چراغ قوه و رنگ قرمز زیر آن.هر چهار تا حالا نور چراغ قوه امان را انداخته بودیم روی خون و دنبال آن می رفتیم.دیوار گلی را پیچیدیم.صدای سگ بلند تر شده بود.پشت دیوار ها بودند و می پارسیدند.گاهی صدایشان می برید و بعد بلند می شد.نرسیده به مسجد خون یکدفعه تمام شد.خاک آنجایی که خون تمام شده بود بالاتر بود.کسرا دست به کمر زد:
-"روش رو پوشوندن کسی نفهمه کجا رفتن...عجب خبیثن...".
سهراب که خم شده بود صاف ایستاد:
-"شاید فقط خون یه حیوونه...مرغ ...خروس...گوساله...سرش رو بریدن...امروز عاشورا بود...".
-"شاید هم خون همون امامیه که مرده بود... یه دفعه با چند تای دیگه غیبش زد".
نسیم بود که گفت.لیلا پوزخند زد و کسرا بلند خندید.سهراب بروبر نسیم را نگاه کرد:
-"بس کن دیگه...مذخرف نگو...".
نسیم سر انداخت پایین.صبح وقتی یکی از امام ها را که انگارمرده بود از میدان جلوی مسجد برده بودند سمت در آهنی ،ماهم دنبالش رفته بودیم.ولی تا نسیم را از بین دخترهای اسیر شمر صدا کنیم ، امام مرده و همراهانش غیب شده بودند.همان لحظه بود تصمیم گرفتیم از در آنی برویم تو.ولی چون صبح بود و اگر کسی می دیدمان نمی گذاشت،گذاشته بودیم برای شب.هرسه ایستاده هم دیگر را نگاه کردیم.کسرا بود راه افتاده بود.وقتی دید ما نمی رویم برگشت سمت ما:
-"منتظر چی هستین؟".
سهراب آرام و خونسرد نگاهش را از روی نسیم سر داد سمت کسرا:
-"شاید بهتر باشه دیگه نریم".
نسیم خودش را چسباند به سهراب و نگاهش را دوخت به کسرا.لیلا با نور چراغ قوه اش روی زمین دنبال خون بود.
-"بی جربزه ها ...ترسیدید...ها؟".
کسراگفت.لیلا نور چراغ قوه را انداخت صورت کسرا .راه افتاد سمت خانه ی مردگان.کسرا هم دنبالش.سهراب نسیم را نگاه کرد که از جاش جم نخورده بود.دستش را گرفت.یخ بود:
-"نترس...بیا...با من...".
و صدایش را بلند کرد:
-"یار دبستانی من...با من و همراه منی... ".
هرچهارتا شروعیدیم به خواندن و پاهامان را لخ لخ روی زمین کشیدیم سمت قبرستان.هر بار می رفتیم آنجا پوست خشکیده ی مارها را می دیدیم بالا سر قبرها.چشم می دوختیم به مارهایی که بین علفهای هرز درکمین آنهایی بودندکه می نشستند و با سنگ های کوچک ،روی قبرهای سیمانی می کوبیدند.زیر لب چیزی می گفتند و از سر یک قبر به سر قبری دیگرمی رفتند. و ما نام خوانوادگیمان را می دیدیم ،روی قبرهای سیمانی ،گود افتاده .
-"مرده های خوب اینجا زندگی می کنن...زیر خاک...از تو قبرشون هم بیرون نمی یان... جز پنج شنبه ها...".
لیلا که گفت آواز قطع شد.گورستان تاریک بود و فقط دیوار گلی کوتاه اطرافش دیده می شد.مرده ها همه خواب بودند و ما بدون نگاه به قبرستان، روحی را می دیدیم که می خواست خودش را از زیر خاک بکشد بیرون.سهراب رو به نسیم کرد:
-"چشاتو ببند و به هیچ چی فکر نکن".
نسیم دو چشمش را محکم به هم فشرد.ما هم چشممان را بستیم و هر چند ثانیه یکبار آن را باز کرده و جلو پامان را نگاه می کردیم.صدای پارس سگ بود هر لحظه بلند تر.انگار بوی مرده ها مشام تیزشان را می خاراند.مرده هایی که بیرون از قبرستان می پلکیدند و زیر پامان می حرکتیدند. ما گوشت مرده ی آنها را حس کرده و انگشتانمان را توی کفش جمع می کردیم.دیوار کوتاه گلی قبرستان تمام شده بود و حالا دیوار بلندی پیش رومان بود.دیوار بلند گلی . بالای آن شاخ و برگ سیاه درختان به صف کشیده شده بودند.می خواستند دست درازیده ،ما را از این طرف دیوار ببرند توی حیاط و تسلیم مرده ها کنند.با فاصله از دیوار راه می رفتیم و جرات نداشتیم سر بلند کرده و بالا را نگاه کنیم.از پشت سرمان بی خبر .کسی نمی توانست برگردد.مرده ها سایه هامان را تسخیر کرده بودند.هر لحظه ممکن بود یکی از سایه ها از زمین جدا شده،حمله کند به صاحبش.بقیه سایه ها هم بشورند و حتی سایه ی سگها هم بریزد توی کوچه و دست وپای مارا بسته ،از لای در آهنی زنگ زده ببرندمان پیش مرده هایی با دهان خونی و ناخن بلند و کثیفشان، منتظر برای انتقام گرفتن.در آهنی... .هرچهار تا ایستادیم.شانه به شانه ی هم.یک در آهنی بزرگ.میانش هفت،هشت سانتی متر باز بود وسیاه.صدای وهچیره بود و ناله های دل خراش توی سرمان. بیرون صدای سگ.مثل چهار مجسمه ی شیشه ای چشممان را دوخته بودیم به سیاهی که از آن فاصله می ریخت بیرون.جرات نداشتیم نور چراغ قوه را بیندازیم آنجا و ارواح ناپیدا که کاری به کارمان نداشتند یک دفعه مرئی شده ، بیفتند جانمان.حتی نمی توانستیم به چهره ی ترسناک هم نگاه کنیم.
-"مَ...من تو کتاب خوندم...اینا خیلی سمجن...حا...حالا که دیدن ما دنبالشونیم و فهمیدیم قتلا کار او...اوناست ول کنمون نیستن...ردمون و رو می گیرن و نِ...نفله مون می کنن".
صدای بریده ی کسرا بود نفس ها را توی سینه هامان حبسید.بدنمان یخید.ازلای دندانهای به هم چفت شده ی نسیم صدایی شنیدیم:
-"برگردیم".
رویمان را چرخاندیم سمت قبرستان.سگها می پارسیدند و خِرخِر می کردند... بلندتر از همیشه. دنبال سایه هاشان بودند که بی اعتنا از دیوارهای گلی می سریدند تو کوچه.ارواح خبیث آنها را جمع می کردند توی قبرستان ومرده های دیگر را هم از زیر خاک فراری می دادند.و یک شبه اهالی روستا را قتل عام کرده ،خودشان می چپیدند توی خانه ها و گوشت اهالی را برای چند روز می خوردند.بعد حمله می کردند روستاهای دیگر وحتی شهر هم با آن چراغهای سفید و زردش و با آدم های عینکی و متمدنش جای امنی برای زندگی نمی شد. ارواح نامرئی... .یکی جیغید:
-"او...او...اونارو...".
سمت انگشت معلق تو تاریکی را که دنبال کردیم، رسیدیم قبرستان.دو اندام سفید پوش پشت دیوار کوتاه گلی راه می رفتند و می ایستادند و راه می رفتند.هر چهارتا، چشم به در آهنی جیغیدیم و با پاهایی که توی دستهای مرده ها به بدنمان سنگینی می کرد دویدیم سمت رودخانه.صدای پارس سگها نمی آمد .ته دلمان خالی بود و پشت سرمان دستهایی سیاه زوزه می کشیدند و با ناخن هایی بلند وکثیف می خواستند چنگ بیندازند لباسمان.
یازده/مهر/هشتادوهفت