ولی...
وقتی میری.وقتی دور می شی.دوووووووور...
وقتی واسه بار آخر برمی گردی و پشت سرتُ نیگا می کنی.تنها کلمه "لعنت "از دهنت بیرون میاد.
واسه همه چیزایی که داشتی.واسه همه ی چیزایی که دوس نداشتی داشته باشی....
"ناکجا شهر"
صفحه ای برای قتل ثانیه های بی عرض،بی ارتفاع...ثانیه های نامیرم
ولی...
وقتی میری.وقتی دور می شی.دوووووووور...
وقتی واسه بار آخر برمی گردی و پشت سرتُ نیگا می کنی.تنها کلمه "لعنت "از دهنت بیرون میاد.
واسه همه چیزایی که داشتی.واسه همه ی چیزایی که دوس نداشتی داشته باشی....
"ناکجا شهر"
"بک گراند یاشماق مادربزرگ ، پیش نشین لبهای پدر،بُعد چهارم پیکره ی نذریِ "اسماعیل شاه" (که پست می کند شمع های نیم سوخته را ، مدرنتر)...".
هوم... چه ایستایی نامتقارنی دارد این ابوالهول کور!!
دیدمش.قسم می خورم دیدم.با همین چشم های خودم.حالا فکر می کنی خواب بود و خیال. نه.واقعی بود.آنطور که همه دیده اند.حالا گیرم خواب و خیال بود.مگر زندگی خودش خیال نیست؟یا اینکه در تمام عمرمان برای خودمان رویا نمی بافیم ؟و اسمش را نمی گذاریم زندگی؟ حالا واقعی یا غیر واقعی،برای من دیگر فرقی نمی کند.اتفاقی که باید می افتاد،افتاد.آن هم کجا؟فکرش را بکن.نشسته بودم "کافه رسول". ...
با یک لگد ، دیوار بلند تخیلاتش را زمین می زند و دردناکتر از تمام جنگ زده ها، می گرید....
" یئل گئجه گونوز ایاخلاریمی سوپورور.
تورپاقدا بوینو قیریلمیش قره هئیکلی منه ایناندیرماق اوچون.... ": (ترکی) مهر۸۸ - تبریز
(( این روزها هیچ نوع خبری نیست تا محرک و داروی فکرزایی شود برایم.آخرین خبری که نظرم را جلب کرد جایزه ی صلح اوباما بود.البته نه به این دلیل که "صلح و اوباما؟"برایم جالب باشد.بلکه تنها و تنها به این دلیل که به کوری چشم راستِ رئیس جمهور یازدهم و چشم چپ رئیس جمهور دوازدهم،این نوبل را به اوباما تبریک گفتم!
سینما هم که چه عرض کنم."درباره ی الی " بود که تمام حرف و حدیث های آن هم تمام شد.و خدا می داند تا کی باید منتظر یک فیلم بر روی پرده باشیم.البته قضیه ی تلوزیون در این میان یک بحث دیگر است. که هرچه احساس است با فجیع ترین شکلش می ریزد توی فکر مخاطب.اما نباید از زرنگی کارگردان"دلنوازان" غافل شد که معلوم نیست برای جذب مخاطب عام(و در نتیجه مخاطب بیشتر) یک قسمت از فیلمش را اختصاص داده به "سانتی مانتال!" و"دلم از کسی گرفته که می خوام براش بمیرم "ها!و یا با قسمت دیگر که همانا تعلیق و کشمکش میان شخصیت هاست،خواسته فیلمی هنری بسازد!حالا از این فیلم هم که بگذریم حاجی ها و کربلایی های فرشته!، سربازهای ننه مرده و بچه های معصوم و دزدهای از مادر دزد زاده شده، تمام صفحه ی رنگی تلوزیون را گرفته.که همه ی این ها بحث همیشگی بوده و هست و خواهد بود.
کتاب:
مجموعه های:"رویای آدم مضحک" اثر داستایوسکی،"نیمه ی تاریک ماه" از گلشیری"،"بهترین داستان های کوتاه همینگوی"، "دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد"از آنا گاوالدا،"ساواش"از نویسندگانی چون :ویلیام سیدنی پورتر،ویلیام سامرست موام،آنتوان چخوف و... که به ترکی برگردانده شده،"لاپ او اوزاقلاردا" مجموعه داستان ترکی از رضا کاظمی،
داستان "آینه های دردار"از هوشنگ گلشیری،رمان "جن زدگان" نوشته ی داستایوسکی،
و کتابهای:"خلاصه ی تاریخ هنر" اثر پرویز مرزبان،"زیر آسمان های جهان"گفتگویی با داریوش شایگان، "درون انقلاب ایران" اثر جان.دی.استمپل، "عرفان و فلسفه" از و.ت.استیس ،"تنهایی پر هیاهو" اثر بهومیل هرابال، "بعد پنهان" اثر ادوارد . تی هال، "درباره ی تغییر جهان" اثر میشل لووی،
و دو فیلم نامه ی" دیباچه ی نوین شاهنامه اثر" بهرام بیضایی،و " یک اتفاق ساده" اثر سهراب شهید ثالث
آثار و تمام اتفاقاتی هستند که در سطر به سطرشان زندگی می کنم.
به "لیلا نوروزی"
" در نیم زلف آشفته ی ماه
انار
دانه دانه از شکم مادرم ریخت زمین.... ."
۱۱ مهر ۸۸- اردبیل - فدک - آلاچیق
پ.ن (دیالوگ پایانی یه فیلم!): خیلی خود خواهی،مردم آزار،اصن مریضی، مرض داری،شایدم خنگ و کودنی، این یکی رو شک داشتم اما الان مطمئن شدم...(سانسور شد!!)... . دِ یا واقعن خنگی(ک احتمالش بیشتره) یا مردم آزاری دیگه! نه ؟
می خواست سقوط کند.
کلماتش را چپاند توی بادکنک و
به آسمانی از کلاغ پرید..
نشست رو یکی از صندلی های چسبیده به دیوار و پاکت سیگار را از جیب بیرون آورد. بقیه صندلی های کلاس خالی بودند و پراکنده. روبرویش ایستاده،زل زدم به پاکت سیگار.خنده ای کوچک نشست رو لبش:
-" متاسفم..فقط یه نخ مونده!".
...
سرم کادر کوچکیست
همه باد از ذهنم می لنگد بیرون
همه برف از بیرون می تازد به ذهن.
.
.
.
.
سرم هنوز کادر کوچکیست..
این پست بنا به دلایل شخصی عوض شد!!
از دوستانی که برای نوشته ی قبلی نظر گذاشته بودند بسیار ممنونم.
همیشه خریدن یه عروسک نو ، همراهه با نخریدن یه عروسک نو دیگه؛
وقتی تصمیم می گیری همه ی عروسکای قدیمیتو بسپاری دست گرد و غبار انباری خیالت.
آسونه.خیلی آسون:
مث بازی کلاغ پر. گنجیشک هم پر.
ولی در نهایت
نه عروسکای قدیمی رو دوس داری.
نه عروسک جدید رو
و نه ....
خانواده ام دزد اند. و حتی مادر مهربانم. کودکی ام را می دزدند و می دهند به نوزاد تازه به دنیا آمده ی همسایه :
_ دوچرخه ام را
_ روسری "زی زی گولی ای " ام
_ ونگ ونگ "آنی"
_ موی بلند " نانی"
_کتاب قصه ی "خر در لباس شیر" ، "ماتی و پدر بزرگ"
_ تمام حیوانات اهلی و وحشی باغ وحش کوچکم
_"یه توپ دارم.." لابه لای حرف های ضبط شده ..
و حتی
_ پسر شجاع را..
با یک تُنگ سفید کننده
سرخی ام را پاک می کنی
....
لعنت به " ماهی سیاه کوچولو"..
.....
دستانم بوی ماهی گیرانی را می دهند
که در جزر و مد اندامم
غرق شدند ....
گنجشک هایت به روی شانه ام
پاسخ رد می دهند اندوه بنگ بنگ خیابان را
و آفتاب پرست ها
در سایه ام پناه جسته اند..
کفر ورزیده به حقیقت آفتاب
عاشق جیک جیک گنجشک هایت..
پ.ن:این یک پست شخصی است.(شکل همه ارزوهام..)
"زن همیشه همین طور فکر می کند".
مرد گفته ،می ایستد رو به دیوار. شعاع نور تابیده از پنجره،وسط کمرش می شکند.چشم به گلهای زردِ پریده ی دیوار ، جمله اش را هجی می کند:
-"زن ...همیشه ..همین طور ...فکر... می... کند".
دست می کند تو جیب شلوارش .نور بالا و پایین می شود.تلفن همراهش را برداشته...هنوز چشمش به دیوار است. صدای تق و توق ظرف از پشت در. صورت کشیده ی مرد برمی گردد سمت در بسته.صدا قطع می شود.سر خم کرده، انگشت می گذارد رو دکمه ی قرمز .سر بالا اورده زل می زند به دیوار.صدای تق.صفحه ی تلفن سیاه می شود.انگشت از دکمه بر می دارد .
سمت تخت که می رود شعاع نور می افتد روی زمین .می شکند.
مرد خم شده ، سر می برد زیر تخت. سرش این طرف و ان طرف می چرخد.دست دراز کرده ،گوشی را می گذارد جایی. بلند می شود . در حالی که شعاع نور توی کمرش می شکند،نگاهش سر می خورد روی دیوار.در را آهسته باز کرده نفس عمیقی کشیده ، پا می گذارد بیرون...
سرش رو به جلو است. با دو انگشت دست راست، شروع می کند به باز کردن دکمه های پیراهنش. یکی می افتد. مرد دکمه ی افتاده را زیر پاش حس می کند. زیر لب چیزی زمزمه کنان می رسد به در حمام.دست گذاشته روی دستگیره، زمزمه اش قطع می شود.سر برگردانده ،چشم می چرخاند روی زمین.دکمه را می بیند و نگاه می کند سمت آشپزخانه .
صورت گرد و لپ های سرخ زن ، بریده بریده بین شاخ و برگ گل مصنوعی رو اپن آشپزخانه دیده می شود. مویش را جمع کرده بالا سرش.ناخن هاش را سوهان می کشد.
مرد چند قدم برگشته ، دکمه را از روی حاشیه ی فرش برمی دارد...
در حمام را باز کرده ، می رود تو .
-"زن همیشه همین طور فکر می کند".
مرد گفته، در را آرام پشت سرش می بندد.
تیر 88 - اردبیل
در روشنایی کوچک این شهر
برای سیاهی چشم دیکتاتور بزرگ
می رقصم.
برای سفیدی چشم دیکتاتور بزرگ
می خندم!!
خط درشتی دارد خدا
کوفه را می شکند شبیه نستعلیق.
...
: سیاه مشقی از آمریکا
نه انفجار ماه
نه انجماد خورشید
راضی ام به اسم کوچکم..
به: الناز سرخانلو -تبریکی برای چاپ کتاب " آخرین نسخه حوا هستم"
۰۰۰۰۰۰۰۰
گفت:
همین کوچه را بپیچی می رسی به..
نرسیدم.

آبرنگ - مدارنگ
-در این به ندرت
من در ابدیت وحشت ناکی که از شما تمامی ندارد
نمی توانم تعجب کنم
وگرنه پلک ام را از او به آخر رسیده ام
که تو را در این به ندرت اتفاقن خندیدیم
اصلن حافظه ی من برای قسمتی از چاقو منجر شده
اما هنوز معلوم نیست از چه چیزی حرف می زنم
تو و من و او و ما و شما و ایشان نصف شب از خواب پریدیم
برای همین مثلن
تا جایی که یادم می آید فراموش کرده ام
و در این فاصله حتی اگر چند سال هم طول بکشد
به یک چیز جدی می رسیم
ولی گفتنش راحت نیست
- پیش از آن که فکر کنی
مثلن این که چند سطر اول
هیچ اسمی از تو نمی میرم
که بعد هم چرا اصلن
فراموشی در بگیرد
و از در دربروم تا از پلاک3
ویا هر سه شنبه ای که پرچم
سرریز شده از حوصله ی دیوار
بنابراین پول خردم را صدا برده است
بوق بزند
عابری ی که کروکی ی چشم های تو را بلد نیست
تا بخندد و
کیوسک زرد تنهایی ام را بالا بیاورد
خیابان را همین جا کنار بزنید
مرده شور حواسم را اشتباه عطسه می کند
و همین طور از سر سطر
قول می دهم کنار بیایم
که مثل پیش از آن که فکر کنی
تاسف و تاثر
صحنه را زیر و رو کند
( سایت دیگری از سعید احمدزاده اردبیلی)
هنوز هم ترجیح می دهم توی روسیه ،کشور قمار و شراب و فلسفه زندگی کنم.بعد انتخابات چند کتاب روسی گرفتم تا پس از فراغت از کنکور بنشینم توی اتاقم و در دنیایی دیگر زندگی کنم. یعنی ترجیح دادم به جای ایستادن جلوی آینه در نوزده سالگی و حسرت خوردن اینکه بقیه ی عمرم هم خیلی ساده حرام خواهد شد، دوباره مثل گذشته به دنیایی که دوست دارم پناه ببرم.ولی با همه ی اینها من یک بچه ی حرامم.چون جامعه ای که در ان زندگی می کنم من را به عنوان یک دختر خوب و نجیب قبول ندارد. حتی فامیل و آشنا هم که خیلی اوقات فکرم را تحسین می کند ،وقتی به ظاهر می رسند ناچار از روی عقاید و سنت و قانون و و دین! اشان ،نمی توانند من را به عنوان دختری خوب! به حساب بیاورند. حتی اگر فیلسوف، نویسنده، کارگردان و... قرن هم شناخته شوم، باز هم چون مثل دخترشان خوب نیستم می شوم "اَخ". می شوم" جلف".می شوم " حرام" . با این کلمه ی سومی مخالفتی ندارم. البته اگر ایهام داشته باشد.چون واقعاً هم دارم حرام می شوم! فکر خودشان است.ما را چه به فضولی؟توی دنیای روسی سیر می کنیم و هی برای خودمان خیال می بافیم و می بافیم تا آخر سر خودمان هم خیال شویم.البته این دفعه خیال بافی ام توی "جنایت و مکافات" کامل نشد. پایان عارفانه ای که از داستایوسکی بعید بود، همه ی خیالاتم را ریخت به هم. انتظار داشتم فلسفه به فلسفه ختم شود. ولی از اینکه فلسفه در نهایتِ داستان ، در چند صفحه ی پایانی یکدفعه با عرفان ختم به خیر شده بود ، کفری ام کرد. همه ی اینها برمی گردد به سیر تکاملی نویسنده.شاید داستایوسکی هنگام نوشتن این رمان، هنوز بین فلسفه و عرفان در شک بوده است.لحظه به لحظه ی داستان که شخصیت ها با دیالو گ های فیلسوفانه جلو می برندش،گویای تفکر و اندیشه ی نویسنده است. اما چیزی که در این رمان بر خلاف دیگر نوشته های داستایوسکی وجود دارد و در نهایت پایان را متفاوت می کند،شخصیت زن است. در دیگر آثار این نویسنده، چون قمار باز و ابله،همواره یک زن سرکش و دل فریب وجود دارد. شخصیتی که به هیچ وجه نمی تواند در فضای عارفانه زندگی کند.و به هیچ چیز و هیچ کس وابسته نیست.یک زن آزاد. اما در جنایت و مکافات، دو شخصیت زن،سونیا و دونیا،هر دو به دین و مذهب خود وابسته اند. و حاضرند به خاطر دیگران از خود گذشتگی کنند. و همین دو زن هستند که باعث می شوند راسکلنیکف،شخصیت اصلی رمان و ناپلئون زمان خود که مرتکب قتل شده ،در نهایت به عشق ایمان بیاورد و زندگی را دوست داشته باشد. راسکلنیکف که در هفتصد صفحه از کتاب و در حدود یک سال با زجری فلسفی زندگی می کند، در سی، چهل صفحه ی پایانی که هشت سال زندان را روایت می کند به خوشبختی ایمان می اورد!اما چیزی که بیشتر ناراحتم کرد عنوانی بود که در قسمتی از مقدمه ی کتاب به داستایوسکی داده شده بود و او را یکی از بزرگترین عرفا دانسته بودند. به نظرم اگر قرار باشد در کنار اسم این غول ادبیات جهان عنوان (یکی از) بزرگترین را قرار داد،آن عنوان فیلسوف است نه عارف.
هنوز هم یک بچه ی حرام هستم.
((یک سالترسیب گذشت))
برهنه روی دیوار راه می روم
((نشستن روی مبل هیچ لذتی ندارد.خودم را پرت می کنم تو نرمی اش و تا می توانم پام را از هم باز نگه می دارم."برای دیدن تو...تویی تویی..." سرم را می گذارم به پشتی اش.خانه ی کوچک و جمع و جور یعنی بهترین جای دنیا.چند در چند متر.چه فرقی دارد کوچک و بزرگ بودنش.خرت و پرتها هرقدر هم باشند یک جوری جا می شوند.مگر من جز یک اتاق چیز دیگری هم می خواستم.حالا عوض یک اتاق، یک خانه دارم با یک در.هیچ کدام اینها هم نبود یک صندلی کافی بود تا خالی اش شوم. این موها را باید کوتاه کنم.مدام می ریزند پشت گردنم و روی سینه ام.تنم می خارد. موی بلند به هیچ دردی نمی خورد. ففط برای خجالت کشیدن خوب است.اینکه لختی سینه هایت را قایم می کند.ولی از کی؟ "غریبه عجیبه ضریبه نگات...می دونم جدیده فریبه چشات...".اینجا حتی تنهایی هم حال آدم را به هم می زند.غریبه عجیبه اخلاق...به قول مریم تنهایی فقط همینش خوب است که می توانی لخت توی خانه ات قدم بزنی و هرچه دلت خواست توی آینه به برجستگی ها و فرورفتگی های بدنت نگاه کنی.سیگار بکشی. هر چند بسته دلت خواست.به کسی هم قول ندهی این آخرین نخ است.قول می دهم این آخرین نخ باشد امروز می کشم. به خودم قول می دهم...به این چهره ی تو هم که هزار بار توی آینه تکرار می شود؟به انگشتهام .به دندان هام.به کمرم.یا مثلا به چشم هام.اه...باز یادم رفت وقتی وارد خانه می شوم تندی عینک را از چشمم برندارم.باید عادت کنم.باید توی خانه هم به عینک آفتابی عادت کنم تا آن چشم ها ،آن چشم های بزرگ و مردمکهای گشاد مدام بهم زل نزنند. لعنتی مثل آدم روشن شو.این فندک هم همه اش گیر می کند. برو گم شو. باید به فندک هم قول بدهم...هه. زرشک.در برابر اعضای ناتنی خودم مسئولم.برای فندک و مبل و دیوار که مادر نیستم. اهنگ...آهنگ...اهنگ... .چرا نمی خواند این پدر مرده.هر مذخرفی می خواهد باشد فقط بخواند . یکی دیگر از کارهایی که باید بهش عادت کنم.از سکوت سفید دیوارها که بهتر است.از کوبیده شدن کفش ها توی راه پله.اینها هم که نباشند یکدفعه تیک تیک ساعت می تپد تو سرم.مثل اینکه مدتها خاموش بوده یا مرده بوده و تا می فهمد تو اعصابت به هم ریخته بیدار می شود یا زنده می شود درحالی که هیچ وقت نمی میرد.آهنگ...آهنگ...آهنگ...
-"می مونی...می مونی...اما رفتی و نموندی...نموندی ....نموندی...تیک تیکه....تیک تیک تیک تیکه".
تیک تیکه...مریم از این ترانه ها حالش به هم می خورد.می گوید هیچ حرفی ندارند.برای اینکه هیچ حرفی ندارند گوش می دهم.هیچ نقطه ی مشترکی بین خودم و این ترانه ها پیدا نمی کنم.خوشم می آید که شبیه من نیستند.خوشم می آید مثل اینها یک چیز را از دست نداده ام.یک دفعه همه چیز را ول کرده ام و آمده ام جایی که هیچ کس و هیچ چیزش را نمی شناسم.یک دفعه توی هوا معلق شدن...تیک تیکه...نموندی...کی رفت و نماند؟مگر کسی بود نماند.احساس می کنم اگر دستم را بکشم به جای خالی کنارم کسی را لمس خواهم کرد.فکر می کنم کسی نشسته .دستهایم می لرزند.چشم هایم را بسته، دستم را آرام از روی پوست نرم شکمم سر می دهم سمتی که یکی نشسته.حتماً یکی هست.یکی که پوست دارد.اگر دستش را بگیرم توی دستم می توانم نبضش را حس کنم.ولی اگر نباشد.باید دستهای یکی را توی دستم فشار دهم.دستم را دراز می کنم.شاید مریم باشد.می مونی...می مونی...مریم پسر است یا دختر؟خودش می گوید دختر.ولی نوشته هایش....بالاخره یا پسر است یا دختر....تیک تیکه...تیک تیکه... . نه کسی نیست.می خواهم باشد.نیست.باید باشد.نیست.اگر نباشد.نیست. دستم می رسد به دسته ی مبل..تیک تیکه...میزنم روی NEXT .دسته ی مبل را محکم می فشارم. یک اهنگ تکراری شروع می شود. سر می گذارم روی لختی شانه ام و مویم می ریزد روی صورتم.اگر از بالا به خودم نگاه کنم تکان خوردن شانه ام را می بینم.تکان خوردن پستان هام را. و لرزیدن پاهام.
-" فقط اگه برگشتی من نبودم گله نکن...بی خیال همه شدم بی خیال تو و دنیا ... یادت باشه که دلمو له کردی تو به زیر پا...گفتم...گفتم...اگه...برو...".
می مونی...تیک تیکه...خوشحالم دوربین فیلبرداری نیستم تا از بالا خودم را ببینم.خواستم خودم بشم خواستم...از پایین خودم را ببینم.آهنگها پشت سر هم تمام می شوند . شروع می شوند.شانه ام خیس خیس است.مویم را می دهم عقب .می دانم اگر به روبرو نگاه کنم باز آن دو چشم بزرگ و مردمکهای گشاد را خواهم دید .زل زده ... .دلم نمی خواهد رو برو را ببینم.از کمد بدم می آید.از دیوار بدم می آید.به دلم مونده یه بار...از دو چشم گشاد،از کپی مونالیزا و کپی گئورنیکا.از کپی و اصل دختری توی آینه با ان رنگهای تو در تویش حالم به هم می خورد.مرد هی می خواند و می خواند:
-" برای تو من می میرم...عشقتو حرفتو رنگتو عکستو اشکتو برای من عزیزه...ندیده...به ترانه هام تو دادی...".
باید گوش بدهم.باید یک چیزی باشد.رو می کنم به دیوار پشت سرم.سر می گذارم به پشتی مبل.رنگ مبل می تپد توی سرم.سر برمی دارم و زل می زنم به سفیدی دیوار.خوب شد دیوارها را رنگ نزدم.دیوارها هیچ حرفی ندارند. همه اش خوابند.از وقتی به دنیا امده اند حرفی نداشته اند.نه.مثل آدمها نیستند.آدم ها وقتی به دنیا می آیند ساکتند.دیوارها وقتی رنگ می خورند خفه می شوند.پس یعنی قبل از رنگ خوردن فکر دارند.وقتی آجری اند.ناشناسی واسه من...ناشناسی واسه چشمام...منی که فکر می کردم... .وقتی رنگ می خورند،سفید می شوند دیگر فکر ندارند.پس فکرشان کجا می رود؟قایمش می کنند؟به کسی نگو ما رو دیدی...برو برو برو...با تو رسیدیم....یک سطح صافند.یکدست سفید.ولی نه. پر از نقطه اند.نقطه های ریز کوچک.لابد فکرشان را لای نقطه ها قایم می کنند.مثل یه حس غریبه...توی اون چشمای نازت...سایه به سایه...دیوارها فکر دارند.دیوارها فکر...دیوارها فکر دارند؟سرم بین دو دستم سنگین می شود.نقطه های ریز سفید زیر فشار فکر به حرکت در می آیند.خدای من دیوارها فکر دارند؟چشمم را می بندم.سرم پراز نقطه های سفید می شود.دستم چشمم را فشار می دهد.نقطه ها پف می کنند.بزرگ تر ...جز همون شایعه و روزای غمگین عزیزم ...دیگه برام هیچی نمونده...یاد چشمات که یه روز...سرم به جایی می خورد.صدای تقی بلند می شود.نقطه ها کج می شوند.شایعه بود...شایعه بود...شایعه بود...مدام پشت سر هم صدای تق می آید .شایعه بود...باید عادت کنم.باید به عینک آفتابی عادت کنم.شایعه بود...ما دوتا... .یک جایی برای قایم شدن...تیک تیکه... نقطه های سفید توی سرم بزرگتر شده و می چسبند به هم.مثل دیوار.سرم دیوار می شود.سرم رنگ می خورد.تو دنیا عاشق مث ما زیاده...چه خوبه که...دستامونو...دیوارها زیاد می شوند.سرم اتاق می شود...تیک تیکه... تق...تق...یک چیزی الان منفجر می شود.سرم خانه می شود.اینجا هیچ کس را نمی شناسم.خیابانها را نمی شناسم. کوچه ها را اشتباهی می روم.همسایه ها فقط نگاهم می کنند .چیزی با خودشان زمزمه می کنند.شاید هم نگاهم نمی کنند.فقط چشم می چرخانند و رد می شوند .حواسشان جای دیگری است.شاید همان جا که حواس من است. حواس من کجاست؟هیچ جا.هیچ جا... در واقع هیچ جا.کلید را از جیبم در آورده و چیریک در باز می شود.چراغ را روشن می کنم.نه روشن نمی کنم.عینک را هم برنمی دارم.کیفم را پرت می کنم گوشه ای.یک چیزی روی دیوار سرم است.یک تابلوی بزرگ.یک چیزی می خندد.کسی لباسش را می کند .کسی می ایستد جلوی آینه .مویش را شانه می زند.شبا کنار پنجره...به انتظارت می شینم...واسه تو...دونه دونه...یکی یکی...کسی زل زده بهم. شاید مریم باشد.مریم پسر بود یا دختر؟مریم چشمهای درشتی داشت؟کسی با چشم های درشت زل زده بهم. مریم می گوید برای اینکه از یادت نرود باید هر روز تکرارش کنی.می گوید باید عادت کنی.تیک تیکه. کسی لخت می افتد روی مبل و شروع می کند به بازی با نوک پستانش.حالش از رنگ قهوای به هم می خورد.ساعت دیوار چشمام قلبم آلبوم گریه نامه عاشق گلدون...مریم می گوید باید به آینه و کمد و تابلو و دیوار و مبل و در و ساعت عادت کنی.کسی با مردمکهای گشاد زل زده بهم.تق...تق...الان منفجر می شود.منفجر می شود.دیوارها از هم جدا می شوند. دیوارها فکر دارند؟دیوارها می ریزند زمین.نقطه های ریز سفید می لولند تو هم.چشم های گشاد می افتند زمین.نقطه ها دیگر نفس نمی کشند.موهایم را باید کوتاه کنم. باید به عینک آفتابی عادت کنم. مریم پسر بود یا دختر؟ ))
از آنجا که بدبختانه به همه گفته ام کنکوری هستم همه گونه سوال و نوشته ی کنکوری برایم ارسال می شود. از دوستانی که اس ام اس می فرستند و جواب نمی گیرند پوزش طلبیده و عرض می کنم که اس ام اس بنده هنوز هم قطع می باشد.و به اطلاع می رسانم که امتحان کنکورم روز پنجشنبه ساعت ۱۵ در دانشگاه محقق برگذار خواهد شد. و از همه ی دوستان تقاضا دارم دیگر هیچ سوالی در رابطه با کنکور از من نپرسند که وضع خراب است!
و این هم متنی که یکی از دوستان زحمت کشیده و برایم ارسال نموده است.خواندنش خالی از لطف نیست:
خبر:رئیس سازمان سنجش آموزش کشور از اضافه شدن یک رشته ی جدید در کنکور امسال خبر داد.او اضافه کرد به دلیل احساس نیاز به این رشته در کشور، فکر ایجاد آن در دانشگاه و کنکور سراسری امسال شکل گرفته است.این رشته "مهندسی انتخابات"!عنوان شده که امسال در مقطع کارشناسی در هر 5 گروه آزمایشی گنجانده خواهد شد .ایشان اظهار امیدواری کردند که با اضافه شدن این رشته ی دانشگاهی امسال در دانشگاههای کشور ، در 4 سال آینده نخستین فارغ التحصیلان آن امکان بازار کار را در وزارت کشور و شورای نگهبان خواهند داشت.این مقام سازمان سنجش هدف از ایجاد این رشته ی جدید التاسیس در موسسات آموزش عالی را ارتقاء کیفی در "مهندسی انتخابات" 4 سال آینده ذکر کردند و افزودند که من بعد با تدریس این رشته به صورت سیستماتیک و آکادمیک در کشور، دیگر امکان اشتباهات و قصورات در مهندسی انتخابات رخ ندهد که عواقب آن دامنگیر ما بعد انتخابات گردد و حوادث دلخراشی را سبب شود.چون انتخابات اخیر به دلیل فقدان این مهم و تجربی بودن مهندسی انتخابات و عدم دقت آکادمیک و علمی درآن موجب شده بود که همه ی جوانب شکل دهی ، سازمان دهی ،کارشناسی و مهندسی در این انتخابات چه قبل و چه بعد درست انجام و اعلام نگیرد و این باعث ایجاد شبهاتی نمود که البته بجا هم بودند چون هیچگونه پیش زمینه علمی و استدلال منطقی صحیحی صورت نگرفت. البته لازم به ذکر است که بدلیل عدم وجود مصداق خارجی رشته مذکور وهمچنین به دلیل نو ظهور بودن آن، اساتید مجرب و مدرسین متعهد ی که در مراکز آموزش عالی ارتقا و انتقال را بر عهده بگیرند هم به تبع آن وجود ندارد که این مهم هم باز از طریق وزارت محترم کشور و شورای محترم نگهبان مرتفع شدنی است، به این صورت که اعضایی از این دو ارگان رسمی به دلیل تجربیات هرچند غیر سیستماتیک ولی تا حدود زیادی موثر با مدارکی جز این رشته قابلیت جذب و تدریس را در این رشته نو ظهور خواهند یافت که از آن جمله شخص آقای رئیس جمهور فعلی هم با داشتن مدرک دکتری غیر از مهندسی انتخابات به عنوان مدرس و دانشیار مقبول خواهند بود که این حداقل ها در مقاطعی مانع از اشکالات فاحش این مهندسی خواهد شد.با این اوصاف اگر دقت عمل علمی و قبلی در انتخابات اخیر در مهندسی انتخابات مد نظر واقع می شد بروز چنین اشکالاتی قاعدتن موضوعیت پیدا نمی کرد.در پایان رئیس سازمان سنجش آموزش کشور مقارنه کنکور سراسری با حوادث بعد از انتخابات ریاست جمهوری اخیر را جهت ایجاد این رشته جدید در مراکز آموزش عالی؛ مبارک دانستند و ابراز امیدواری کردند که به دلیل ابتکار و جدید بودن این رشته در کشور ، تا مدتها فارغ التحصیلان از فقدان بازار کار برای رشته دانشگاهیشان گلایه ای نخواهند داشت.ضمنا ایشان در آینده ای نه چندان دور با تامین هیات علمی مجرب در سراسر مراکز آموزش عالی از امکان بسط و ایجاد این رشته در مقاطع کارشناسی ارشد و حتی دکتری نیز خبر داد.
" ما دیکتاتور نمی خواهیم"
"عدالت آن است که کسی آنچه حق اوست به دست بیاورد و کاری را در پیش گیرد که استعداد و شایستگی آن را داشته باشد." ((افلاطون))
.
.
.
...
به گوش کًر آنهایی که می کشُند: چهارشنبه۲۷/۳/۸۸
از جنایت و مکافات،نوشته ی فیودور داستایوسکی:
((...یابوی بیچاره دیگر حالی ندارد.خفه می شود،می ایستد و باز سعی می کند گاری را بکشد،چیزی نمانده است که بیفتد.میکلکا فریاد می زند:"آن قدر بزن تا بمیرد، حال که چنین است خودم تا دم مرگ می زنمش".
پیرمردی از جمعیت فریاد می کند:"ای غول، مگر صلیب همراه نداری و خدا را نمی شناسی؟"
دیگری علاوه می کند:"آیا دیده شده که همچو یابویی چنین باری ببرد."
سومی بانگ می زند:"می کشی؟"
-"دست نزن ،مال من است ؟هرچه بخواهم می کنم.باز هم سوار شوید!باز هم سوار شوید!همه سوار شوید! می خواهم حتماً بتاخت برود!...".
ناگهان صدای قه قهه بلند می شودو همه صداهای دیگر را در خود می گیرد؛یابوی بیچاره طاقت ضربات پی در پی را نمی آوردو از ناتوانی شروع به لگد اندازی می نماید. حتی پیرمرد هم طاقت نیاورد و تبسمی کرد.راستی هم چنین یابویی مردنی تازه جفتک هم می اندازد! دو نفر از جوانان جمعیت هر کدام شلاقی به دست می گیرند وبه سوی یابوی بیچاره می دوند تا او را از دو پهلو بزنند.هر کدام از طرفی می دود.
میکلکا فریاد می زند:" به پوزه اش،به چشم هایش شلاق بزن.به چشم ها!".
...حیوان آخرین کوشش خود را می کند،اما باز جفتک می اندازد.میکلکا در منتهای عصبانیت فریاد می زند:" مرده شویت ببرد".سپس شلاق را می اندازد،خم می شود و از ته گاری تیر مال بند بلند و ضخیمی را بیرون می کشد، با دو دست سر آن را می گیرد و با تمام قوا می خواهد بر یابوی بیچاره فرود آورد.اطرافیان فریاد می زنند:" خرد می کند"، "می کشد".اما میکلکا نعره می کشد :" مال خودم است!". و با شتاب تمام یکی از تیرهای مال بند را فرود می آورد. صدای ضربه ی محکمی بگوش می رسد. فریادهایی از جمعیت برمی آید:" بزنش،بزن چرا ایستاده اید!".
میکلکا بار دیگر دست را بلند می کند و ضربه ی دیگری با شتاب تمام بر پشت یابوی بدبخت می زند.حیوان گویی می نشیند،اما باز برمی جهد و با آخرین قوا از هر سو شروع به کشیدن گاری می کند تا مگر آنرا براه اندازد.لکن شش شلاق از هر سو از او پذیرایی می کنند.تیر مالبند باز بلند می شود و برای بار سوم و بعد چهارم،با قوت و فاصله به فاصله فرود می آید.میکلکا از اینکه با یک ضربه نمی تواند حیوان را بکشد،نزدیک است دیوانه بشود.از اطراف فریاد می زنند:" چه جانی!".
یکی از تماشاچیان از میان جمع بانگ می زند:" بچه ها،الان می افتد،مرگش رسیده!".
سومی فریاد می کشد:" چرا معطلید،با تبر خدمتش برسید!کارش را یکسره کنید".
...میکلکا فریاد می زند:" کلکش را بکن!" و چنان از روی گاری به زمین می جهد که انگار از خود بیخود شده است.
...-" آخر چرا به تاخت نرفت".
...-"مال خودم است".
... – "راستی گویا صلیبی به گردن نداری!"
...))
به 5/6:
سگ را هزار بار هم نان می دهم
من را مثل مادرم پارس می کند...
۱- من
پس مانده ی هیچ ذهنی نیستم...
سر راهی تر از یک هوس
بازیافت می شوم.
۲- می خواهم تا لبه ام
از تو سرزیر شوم.
سر به زیر شوم
چهار طبع تنت را
ساکن شوم
معماری پیراهنت را
(التماس می کنم نوشته ی مضحک این بنده ی عاجز و بی نوا را بخوانید)
به کلاه پالتوی الف:
((رویا که مجسمه نیست این طوری ایستاده تو قاب در.بی هیچ حرکتی،حتی پلک زدن.دیروز خودم زنگ زدم و گفتم بیاید.نگفتم بیاید بایستد تو قاب در.گفتم فقط بیاید.حتی نگفتم کجا بایستد.این را هم نگفتم باید بایستد.می تواند بنشیند یا هر کار دیگری غیر از ایستادن تو قاب در بکند.خودش لابد این طوری دلش می خواهد.تا ایستاد چند بار نگاهش کردم که بگویم بنشیند.ولی حواسش جای دیگری بود.دیشب هم که گفتم بیاید،پرسید با ماشین یا پیاده.فکر کردم حواسش جای دیگری است.بعد فکر کردم شاید خودم بهش گفته ام هر وقت زنگ زدم و گفتم بیاید،بپرسد با ماشین یا پیاده.گفتم پیاده روی می کنیم. الان ایستاده.نگاهم نمی کند.سرش پایین است.همیشه فکر می کنم چرا رویا مویش را بیرون نمی دهد.روسری اش را طوری سر می کند که مویش بیرون نباشد.بعضی وقتها هم که توی خیابان از من می پرسد مویم دیده می شود، می گویم نه.همین طوری نمی گویم.اول نگاه می کنم،بعد می گویم نه.همیشه هم بعد جواب من خودش به آینه نگاه می کند و داد می زند که مویش دیده می شود و من بهش دروغ گفته ام.نمی دانم لابد دیده می شود. من فقط می زنم زیر خنده.خودش هم می خندد.می خندد و دست می گذارد روی شکمش.ولی من دست نمی گذارم.شکمم یک جوری می شود.می دانم که از قورت دادن قه قاه خنده است.همیشه سعی می کنم نخندم.ولی می خندم.برای همین همیشه سعی می کنم با صدای بلند نخندم.با صدای بلند نمی خندم .از خندیدن با صدای بلند خوشم نمی آید.زشت می شوم.صدایم هم زشت می شود.رویا می گوید مثل مردها می خندم.با اینکه از خنده ی مردها خوشم می آید ولی از حرف رویا می فهمم مردها از دختری که مثل خودشان بخندد بدشان می آید..می گویم" اینو بپوشم".رویا که دستش را گذاشته به دیوار،سر بلند کرده و زل می زند به مانتو قرمزم.می گوید بله و دوباره سر می اندازد پایین.نمی گوید مانتوام مثل تابلوی ادوارد مونک جیغ می کشد تا من هم بگویم مترجم تو کتاب به جای "جیغ" نوشته بود "فریاد".او هم بگوید بعضی مترجم ها هیچ چی از هنر نمی فهمند.من هم بگویم کل تابلو را با ترجمه اش خراب کرده بود.و رویا بگوید شبیه شخصیتی هستم که توی تابلو جیغ می کشد.من هم بپرسم لابد تو هم سایه ی من هستی که می روی؟رویا تایید کرده و بپرسد مگر تو دو تا سایه داری.من ساکت بمانم.معلوم هست که ندارم.یعنی امیدوارم نداشته باشم.از دست همین یک سایه هم نمی توانم خودم را خلاص کنم.شاید ادوارد مونک دوتا سایه داشته.اصلاً ادوارد مونک خودش گفته آن دو، دوستانش هستند که به راه خودشان روی پل ادامه می دهند.تازه گفته است که صدای جیغ را شنیده.پس آن شخصیتی که توی تابلو دست گذاشته رو گوشش و دهانش را باز نگه داشته جیغ نمی کشد.شاید فریاد می کشد.آن وقت دیگر تقصیر مترجم نیست.عیب از خود ادوراد مونک است که از ترس ابرهای شعله ور و سرخ ،خودش هم نمی داند صدای جیغ از کجا آمد توی سرش. فقط تکیه داده به نرده ها،من و رویا را عاشق پلی می کند که خودش را از دره هایی با خط های عمودی کج جدا کرده. مانتو را به زور می پوشم.می چسبد به تنم.توی آینه دلم می خواهد یکی باشد تا دستش را بیاندازد دور کمرم و سرش را بگذارد روی شانه هام.مویم را از روی شانه ام می دهم عقب و با کش می بندمش.کش شل است.باید از بالا ببندمش.نه آن وقت پف می کند.مثل موی دخترخاله ام که از پشت پف می کند.بازش می کنم و رهایش می کنم پشت سرم.روسری ام را سر می کنم.پسر همسایه هر وقت من را با این روسری می بیند بهم سلام می کند. من هم با لبخندی که مخصوص ناز کردن و دلبری هست جوابش را می دهم.می دانم که با این لبخند عاشقم می شود.نمی دانم اسم لبخند چیست.شاید اصلا اسمی ندارد.ولی یک جور دیگری است.مخصوص آنهایی که ازشان خوشم می آید. به بقیه پسرهای محله هیچی چی نمی گویم.حتی نگاهشان هم نمی کنم. هر وقت از کوچه رد می شوم نگاه همه اشان را رو تنم حس می کنم.همه زل می زنند به من.به کمرم.و اگر مقنعه سر نکنم و روسری سرم باشد به برآمدگی سینه ام.می گویم کاش پسر همسایه توی کوچه باشد.دعا می کنم که باشد.می گویم ((جون هرکی دوست داری یه کاری کن که باشه...فقط همین یه بار)).وقتهایی هم که منچستر یونایتد از تیم رقیب عقب می افتد می گویم "تو رو جون هرکی دوست داری یه گل بزنیم". و بعد که مثلاً داور ضربه ی آزاد اعلام می کند یا کرنر می گیرد،یا اینکه بازیکنان حتی دفاع ها با دریبل وپاس های پی در پی خط دفاعی حریف را می شکنند چیزی یا کسی بهم می گوید "همین گُله".می دانم راست می گوید.و گل می زنیم.برای همین است هر وقت بازی منچستر را می بینم،می بریم.یک جورِعجیب می بریم.ولی هیچ کس نمی فهمد چه قدر عجیب برده ایم.هیچ کس .نه فرگوسن نه رونالدو نه داور نه اکبر میثاقیان که مثل من عاشق جاهای بلند است. رویا هم که هنوز سرش پایین است نمی فهمد.رویا هیچ چیز از فوتبال سرش نمی شود .فقط بلد است از من بپرسد رنگ لباس تیمی که با آنها بازی داریم چه رنگی است و بعد همه اش از آن رنگ تعریف کند،تا بازی بعد که رنگ عوض می شود.الان هم که ریمل زده و رژگونه.یعنی من هم بزنم؟کیف آرایشم باید یک جایی همین جاها باشد.نمی دانم کجا گذاشتمشان.من فقط وقتی می روم عروسی از اینها به صورتم می مالم .شاید هم می زنم.اسم خیلی هاشان را نمی دانم.بیشترشان را رویا برایم کادو گرفته.وقتی ازش اسمشان را می پرسم می زند زیر خنده و می گوید " دختر بچه هام اسم اینا رو می دونن" و مویم را به هم می ریزد . من هم بیشتر وقتها سرش داد می کشم.یا داد می زنم.ولی حالا هیچ کدام را پیدا نمی کنم.از بویشان هم بدم می آید.بوی آرایشگاه می دهند.بوی عروسی. بوی روسری سبزم را که رقیه خانم توی عروسی دختر خاله ام سرش کرد. و من دیگر هیچ وقت سرم نکردم.رقیه خانم خواهر شوهر خاله ام بود و دوست قدیمی مامانم که آن روز همدیگر را پیدا کرده بودند و مدام با هم می رقصیدند.نمایش بازی می کردند.مادرم زن شده بود .رقیه خانم با ماژیک سبیل گذاشته بود.کلاه لبه دار پدربزرگم را هم گذاشته بود سرش. ناکس همه اش مادرم را بغل می کرد.دلم می خواست بروم بابام را صدا کنم تا ببیند زنش چه ادایی در می آورد. از مادرم بدم آمده بود.شده بود شبیه طاهره همسایه امان ،که همه می گفتند از وقتی شوهرش مرده، هر روز تو بغل یک مرد می خوابد.زنهای محله ازش بدشان می آمد. وقتی با بابام از جلو درشان رد می شدیم،بابام زیر چشمی دور از چشم ما نگاه می کرد به پنجره خانه ی طاهره. مامانم هر وقت از طاهره چیزی می گفت منتظر می ماند بابام حرفهایش را تایید کند و بگوید که زن فاحشه ای ست.ولی بابام هیچ وقت هیچ چی نمی گفت.فقط چشم هایش برق می زد.مامانم شده بود طاهره و رقیه خانم مثل مردها می رقصید.همه ی مهمانها فکر می کردند مرد است.من هم اولش فکر کردم مامانم با مرد می رقصد .ولی بعد که داماد آمد تو و رقیه خانم روسری خواست فهمیدم که نه، زن بوده.مامان زود روسری من را داد بهش.اگر روسری ام را سرش می کرد کرم صورتش می خورد به آن.رژش هم می خورد آن وقت روسری ام بوی زن می داد.سبیلش نمی خورد.ماژیک فقط با آب پاک می شود.این را پسر خاله ام گفته بود.به مامان گفتم من روسری ام را می خواهم.مامان حتی بهم نگاه هم نکرد.توی دلم گفتم "باشه...منم دیگه سرم نمی کنم".من از همان اولش با روسری مشکل داشتم.مامانم به زور روسری سرم می کرد. می گفت شوهر خاله ام از دخترهای بی روسری بدش می آید.من از شوهر خاله ام متنفر بودم.با آن چشمهای قورباغه ای اش. از رقیه خانم هم بدم آمد.دعا می کردم نگاهم کند تا با اخمم بهش بگویم ازش بدم می آید و باید به جای روسری ام یک چیز دیگر برایم بخرد.اگر نگاهم می کرد حتماَ می فهمید.آخر من همیشه خوب اخم می کنم.کلاس اول دبستان که بودیم معلممان گفت :"همه تون اخم کنید تا ببینم کی خوب اخم می کنه".یک طوری اخم کردم که همه ازم ترسیدند.من کلاً خوب اخم می کنم.ولی آن شب رقیه خانم نگاهم نکرد.ولی به جای او پسرش تلافی کرد.همه اش برایم زبانش را در می آورد.پسر بامزه ای بود.ان وقت کلاس سوم بودم.او هم کلاس چهارم. آن شب هیچ کس تا صبح نخوابید.من هم نخوابیدم.مامان که همه اش حرف می زد ، توی خیالش فکر می کرد خوابیده ام.من و پسر رقیه خانم دراز کشیده بودیم.او سرش روی پای مامانش بود،من هم سرم روی پای مامانم.به هم نگاه می کردیم و می خندیدیم.یادم نمی آید توی نگاهمان به هم چی می گفتیم.او هم لابد یادش نیست.الان اگر من را ببیند نمی شناسد. من هم نمی شناسمش.رویا می گوید "پاشو...تموم نکردی".چرا تمام کرده ام.نمی دانم باید پالتوام را بپوشم یا نه.از روی صندلی برش می دارم.قبلاً اگر رویا می دید مسخره ام می کرد که توی این گرما پالتو به چه درد می خورد.من هم می گفتم به خاطر کلاهش تنم می کنم.آخر کلاهش را خیلی دوست دارم.در واقع فقط به خاطر کلاهش پالتو را خریدم.رویا هم می گفت"آهان...می خوای با کلاهش دل صد نفر دیگه رو ببری".می خندید.اما نه طوری که دست بگذارد روی شکمش.می پوشمش و کلاهش را طوری پشت سرم درست می کنم که بیشتر به چشم بیاید. راه می افتیم. یعنی پسر رقیه خانم چه شکلی شده؟ چشم هایش هنوز درشت و سیاه اند؟چشم هایش هنوز می خندد؟شلوار جین می پوشد و پیراهن تنگ.مویش را هم بلند می کند .شاید هم کچل شده.مامانم می گوید پسرها کم کم کچل می شوند.می گوید همه اشان ژل می زنند و موشان می ریزد. به برادرم می گوید.به من بیشتر از برادرم می گوید و بعد پسر عمویم را مثال می آورد که موی فرق سرش می ریزد.هر وقت از پسر عمویم چیزی می گوید به این فکر می کنم که چه قدر شبیه او هستم.شبیه پسرعمویم.ازش خوشم می آید.این را به هیچ کس نگفته ام.حتی به رویا.چون فکر می کنم همین طوری ازش خوشم می آید،چون پسر عمویم است. ولی مامان انگار می داند من از پسرعمویم خوشم می آید.شاید دلیلش را هم می داند.مامان هرچند باری که من احساس کرده ام عاشق شده ام،زودتر از من باخبر شده.زن باهوشی است.وقتی می خواهند با دوست و فامیل بروند جایی که من خوشم نمی آید،به من می گوید او هم می آید.می دانم منظورش پسر عمویم است.برای همین دلم می تپد.با صدای بلند.نه مثل دل بقیه ی دخترها.دلم هم مثل صدایم مردانه است.یا حداقل زنانه نیست.کلفت می تپد.خشن می تپد.و خودخواه. خودم را می زنم به یک راهی که نمی دانم به کجا می رسد و می پرسم "اون یعنی کی".می گوید پسر عمویم. اولش بهانه می آورم که نه.حوصله ندارم.بعد می گویم بیایم چه کار. و در آخر با گذاشتن شرط می روم که یعنی من دلم نمی خواست بروم.ولی اگر پسر عمویم کچل شود هیچ جا نمی روم.مامان می گوید پسر های قدیم کجا و ... .آخرش را یا او می خورد یا من گوش نمی دهم.یکبار عکس دایی ام را از توی صندوقچه اش که همیشه قفل است درآورد و نشانم داد.من دایی ام را ندیده ام.دایی ام شهید شده.ولی توی عکس اصلاً شبیه شهید ها نیست.نه ریش دارد و نه بد قیافه است.مامان می گوید از آن پسرهایی بوده که هزار کشته مرده داشته.بعضی وقتها فکر می کنم دروغ می گوید .فکر می کنم او هم یکی از کشته مرده هایش بوده و عکسش را توی صندوقچه قایم می کند تا بابام نبیند.تازه هرچه هم کشته مرده داشته باشد به پای پسر عمویم نمی رسد.فقط مو قشنگ است.یکبار توی خیابان یکی شبیه دایی ام دیدم.از پشت دیدمش.مویش از همان ها بود که مامان می گفت. پالتوی مشکی پوشیده بود.پالتو اش مثل پاتوی من کلاه داشت.کلاهش طوسی بود.از کلاهش خوشم آمد.با خودم گفتم کاش من هم از آن پالتوها می خریدم.با خودم فکر کردم که عاشقش شده ام.راه افتادم دنبالش. خیلی خوب راه می رفت.توی عمرم کسی را ندیده بودم مثل او راه برود.پایش را مثل جنتلمن هایی برمی داشت که رویا تو فیلم ها می دیدشان و برایم تعریف می کرد.از پشت دستش را می دیدم که توی هوا می چرخاند.یعنی اولش به سیگار بین انگشتانش پک می زد و بعد دستش را می چرخاند. دود سیگار توی هوا دور می زد مثل چرخ فلک.مثل همه سیگار نمی کشید.یکجوری می کشید که دلم می خواست یک پک هم بدهد به من. هرچه تند راه می رفتم نمی توانستم بهش برسم.هواسم که جای خودش نبود،پای زن بیچاره را هم له کردم زیر کفش کتانی ام.ولی زن نشنید که گفتم معذرت می خواهم.همه اش فحش می داد.فحش هایش خیلی به دلم نشست.از آنهایی بود که آدم را وسوسه می کند.توی صدای فحش،رسیدم به پسر پالتو پوشِ سیگاریِ موقشنگ. من نرسیدم.خودش ایستاد جلوی دکه ی روزنامه فروشی .نفس نفس می زدم.می خواستم خودم را بچسبانم به پالتواش و دود سیگارش را یک نفس بدهم توی بدنم.گفتم که ،عاشقش شده بودم.از کلاه پالتواش بدجور خوشم آمده بود. چشمم فقط به کلاه بود.یک بسته سیگار خرید و گذاشت توی جیبش.اول خواست برود.ولی بعد ایستاد.احساس کردم فهمیده تعقیبش می کنم که نمی دانم چه بشود.سر برگرداند سمت من.سرش پایین بود.سیگاری گیراند.پکی زد و سرش را بلند کرد.صورتش را که دیدم فهمیدم عاشقش نشده ام.راه خودم را گرفتم و رفتم.آخ یادم رفت کوچه امان را نگاه کنم.شاید پسر همسایه آنجا بود.شاید نگاهم کرد و سلام داد. باید از رویا بپرسم.رو می کنم بهش.نگاهش به چند متر جلوتر است.از وقتی از خانه بیرون آمده ایم یک کلمه هم چیزی نگفته.همیشه کلی حرف می زد.کلی حرف می زدیم. و کلی هم می خندیدیم.باید یک چیزی بگویم تا دوباره بخندیم.باید یک چیزی باشد.مثل همیشه.یک چیزی ...یک چیزی... .ولی چیز خنده داری نیست.هیچ وقت نبوده.همیشه الکی می خندیدیم.خب امروز هم الکی بخندیم.مگر چه اشکالی دارد.یک چیز جدید...یک چیز جدید...بله. دیروز از دانشکده که بیرون آمدیم تنها برگشتم خانه.به رویا و بقیه ی بچه ها گفتم من کار دارم،شما بروید.می خواستم تنها بروم.از وقتی فهمیده ام مجید با هیچ کس قاطی نمی شود، تصمیم گرفته ام تنها بگردم.با خودم.تا مجید بفهمد من چه قدر شبیه او هستم.مجید از بچه های نمایش است.متفاوت ترین پسری است که تا حالا دیده ام.درست برعکس فرشاد که روزنامه نگار است و می گوید با همه فرق دارد و من می دانم با هیچ کس فرق ندارد.وقتی به رویا تفاوت مجید را می گویم جواب می دهد که برنارد شاو می گوید"عشق اشتباه فاحش یک شخص در تمایز فردی معمولی از سایر اشخاص معمولی ست".مجید به هیچ کس محل نمی گذارد.فقط سلام می دهد و رد می شود. عوضش همیشه توی نمایش می درخشد. نمایش نامه ها را خودش می نویسد.نمایش نامه هایش هم با بقیه فرق دارد.یکجور دیگری ست. توی همه اشان تنهایی موج می زند.ترس موج می زند.مثل من که آدم تنهایی هستم و می ترسم. توی نمایش نامه هایش خبری از عشق نیست.مثل من که هیچ وقت عاشق نشده ام.همه ی دخترها اولین بار که مجید را می بینند کشته مرده اش می شوند ولی بعد که با کم محلی اش روبرو می شوند می روند پی پسرهای دیگر.ولی من نمی روم.من آمده ام پی مجید. اولش فکر می کردم مثل فرشاد، که می گوید یک دل نه صد دل عاشقم شده،خجالتی است و نمی تواند با کسی رابطه برقرار کند.ولی بعد فهمیدم نه، این طور نیست.او خودش هم نمی خواهد با کسی رابطه داشته باشد.این طوری همیشه توی خودش است و توی خیالش با هرکسی خواست می تواند دوست بشود.چند روزپیش که باچند تا از بچه ها نشسته بودیم توی حیاط دانشکده وقتی آمد از کنارمان رد شد ،بهش سلام دادم .سر بلند کرد و با لبخندی جوابم را داد.بچه ها حسودی اشان شد.گفتند تا حالا به کسی این طور جواب نداده.من فکر می کنم مجید من را دوست دارد.البته همان طور که گفتم توی خیالش.نمی دانم شاید یک روز اظهار علاقه کند.به رویا گفته ام با اینکه مجید را بیشتر از بقیه دوست دارم ولی دلم نمی خواهد بهم اظهار علاقه کند.این طوری ابهتش برایم از دست می رود.رویا به کلمه ی ابهت می خندد.می گوید کلمات گنده تر از دهانم به کار می برم.از این خنده هایش عصبانی می شوم. رو می کنم به رویا:
:" من مجید رو خیلی دوست دارم...دوست دارم اگه یه روز مُردم،قبلش اسم کوچیکم رو از زبونش بشنوم و بعد بمیرم".
تبسمی می نشیند گوشه ی لب رویا.یعنی اینکه خوشش آمده.یعنی اینکه اگر کمی ادامه دهم از خنده دست می گذارد روی شکمش و تو عرض پیاده رو این طرف و آن طرف می رود.من هم باید جلوی خنده ام را بگیرم.یعنی اینکه باید ادامه داشته باشد.ولی چه طور؟ ادامه ندارد.هرچی فکر می کنم چیزی به ذهنم نمی رسد.نه مجید...نه چیز خنده دار.فقط چشم دوخته ام به کلاغ ها که بالای درختند.این درختها همیشه کلاغ دارند.هیچ کس از کنارشان رد نمی شود.می ترسند کلاغ ها رو سرشان خرابکاری کنند.منو رویا هم که کلاغ دوست داریم ، می ترسیم. وقتی اینجا می رسیم سر بلند کرده و لانه هاشان را که روی هرشاخه دو سه تا هست نگاه می کنیم.صدای بوق و ترمز و ترکیدن بدنه ی اتومبیل ها از زور صدای باند شان نمی گذارد صدای قار قار را بشنویم. فقط می فهمیم که قار قار می گویند.مثل کلاغ های عباس معروفی که می گویند قار قار.یعنی برف برف. بعد یاد علی می افتیم که فکر می کند فقط خودش ترکی بلد است و همیشه از کلاغ های معروفی استفاده یا سوء استفاده می کند و می گوید ((قار قار یعنی برف برف)).می خواهم لب باز کنم و به رویا بگویم دلم می خواست مجید هم اینجا بود.ولی نمی گویم.فکر که می کنم می بینم هیچ هم دلم نمی خواهد مجید اینجا باشد.حتی بیشتر که فکر می کنم می فهمم دلم نمی خواهد رویا هم اینجا باشد.ولی خودم بهش گفته ام با من بیاید برویم روی پل.مثل ادوارد مونک و سایه اش.چه فرقی دارد؟رفیقش.برویم و صدای جیغ بشنویم.نمی توانم بگویم برو.نمی فهمد چرا می گویم برو.با اینکه همیشه خیال می کنم رویا همه چیز را می فهمد.ولی حالا می فهمم هیچ چیز سرش نمی شود.فقط مثل سایه دنبالم می افتد و هرچه می گویم می خندد و هر پیشنهادی می دهم قبول می کند. هیچ وقت درباره ی خودش حرف نمی زند.ولی می دانم که خیلی حرف ها دارد برای گفتن.مثلاً فرشاد را دوست دارد.مثلاَ دلش می خواهد هرچه زودتر ازدواج کند.رویا می ترسد.از اینکه چند سال بعد هیچ کس حتی نگاهش هم نکند.وقتی می گویم ازدواج یعنی پایان همه چیز،مثل همیشه می خندد.ولی من می دانم خنده اش پر از تمسخر است.با خنده اش می گوید چند سال بعد که پیشانی ات چین افتاد و برای اینکه زیبا به چشم بیایی مجبور شدی از کرم و رژ و رژ گونه استفاده کنی،تازه می فهمی باید ازدواج کنی تا حداقل یک نفر تحویلت بگیرد.رویا سه سال از من بزرگتر است.فکر می کنم منم سه سال بعد مثل او سیاه می شوم و پشت یکی دیگرکه شاید دوست دختر واقعی مجید باشد روی زمین و دیوار سر می خورم و توی جوابش می خندم.و پنهان از او می گویم برو گم شو.رویا مدام می خواهد درباره ی فرشاد از زیر زبانم حرف بکشد.می خواهد بداند فرشاد هنوز هم دوستم دارد. می خواهد بداند من به فرشاد چه جوابی داده ام.من هم می گویم هیچ. کفری می شود و دوباره با من می آید،هرجا که می روم.از کنار ایستگاه اتوبوس که رد می شویم پیرزنی عصا به دست جلومان را می گیرد.اتوبوسی پر از مسافر را نشانمان می دهد و چیزی می گوید.رویا بدوننگاه به اتوبوس می گوید " بله مادر جان.بله می ره" . پیرزن.راه می افتد سمت اتوبوس.می خواهم پیرزن را نگاه کنم.می ایستم.رویا هم می ایستد .می خواهم اتوبوس زود حرکت کند و پیرزن که لنگ لنگان خودش را با عصا می کشد سمتش نتواند سوار شود .دعا می کنم.می گویم"جون هر کی دوست داری بره".خیال می کنم شاید اشتباهی فکر کند که منظورم این است پیرزن برود سوار اتوبوس شود.می گویم"جون هرکی دوست داری اتوبوس حرکت کنه".پیرزن می رسد و سوار می شود.اول عصایش بعد هم هیکل نحیفش که سنگینی اش را آویزان عصا می کند و بالا می رود.سر برمی گردانم که راه بیفتم.رویا دارد می رود.چند قدم جلوتر است.لابد توی اتوبوس یکی بلند شده و جایش را داده به پیرزن. او هم از پشت شیشه با تمسخر به من نگاه می کند و می گوید"هه ...می بینی که...".بی اختیار نگاه می کنم به اتوبوس.پیرزن پشت هیچ پنجره ای نیست.دارد از پله ها پایین می آید.یعنی پله ها را می پرد.عصا را گرفته زیر بازویش و می پرد. پا که به زمین می گذارد عصا را می گیرد توی دستش و لنگ لنگان راه می افتد سمت نیمکت.خیلی خنده دارد.باید بخندم.به پریدن پیرزن. رویا هم باید ببیند و بخندد.ولی نمی خندم.راه می افتم سمت رویا.حرصم می گیرد از اینکه جلوتر از من راه می رود.می رسم بهش.یک قدم جلوتر از او ادامه می دهم.چیزی نمانده برسیم به پل عابر سواره.کاش پسر همسایه این طرف ها باشد و سلام بدهد.ولی هیچ کس نیست.فقط اتومبیل ها هستند. می آیند، می روند.رویا می پرسد که او هم بیاید.می گویم "خودت می دانی".می آید.می رویم بالای پل.همه بوق می زنند.آن دفعه که آمدیم تا به قول رویا پل را تست کنیم،گفتم الان می آیند جریمه امان می کنند.رویا خندید و گفت" اینجا جای آدما نیس.تا کسی بیاد بالا و جریمه مون کنه".پرسیدم "پس جای چیه؟".نخندید و گفت"جای سایه هایی که نمی میرن".فکر کردم خودش را می گوید."جای کلاغ هایی که هیچ وقت عاشق نمی شن".لابد من بودم.زدیم زیر خنده و صدای بوق کشیده شد تو سرمان.صدای جیغ را نشنیدیم.می ایستیم درست رو قسمتی که ماشین ها از زیرش حرکت می کنند.بالا سرمان اصلا شبیه تابلوی ادوارد مونک نیست.نه ابر سرخی دیده می شود و نه چیز ترسناکی.ابرها مثل پشمکهایی هستند که توی بچگی با پول توجیبی ام می خریدم و دور از چشم برادرم می خوردم.چون دلم نمی خواست به او بدهم.اگر می دید مجبور می شدم بدهم.اگر نمی دادم دهانش آب می افتاد و من می رفتم جهنم.اگر نمی دید نه دهانش آب می افتاد،نه من می رفتم جهنم و به جای دو نفر یک نفر پشمک می خورد.بدون اینکه اتفاقی برای نفر دوم بیفتد..تازه ممکن بود به بهشت هم بروم.می گویم: "تو نمی یای ؟ ".چیزی نمی گوید.نگاهش چند متر جلوتر روی سرعت گیر زرد است.خط سفید بریده بریده را وسط خیابان دنبال می کنم.می دانم تو واقعیت همه اشان به یک اندازه اند.ولی پرسپکتیو همه چیز را غیر واقعی می کند.خط ها رفته رفته کوچک شده و تبدیل می شوند به نقطه و در آخر حتی نقطه هم نیستند. با خودم می گویم کاش فقط یکبار اسم کوچکم را صدا می زد..می خواهم این را به رویا بگویم و بعد ازش بخواهم چند روز بعد بیاییم بالای پل.شاید تا آن موقع مجید من را با اسمم صدا بزند.رویا می گوید "زود باش".خط های عمودی کج و کوله ی جلو چشمم پل را از فضای سبز و خیابان و اتومبیل هایی که محو شده اند،جدا می کند.چه فرقی دارد با اسم کوچک.با اسم بزرگ.خودم بهتر از هرکسی می دانم اگر چیزی بهم بگوید ازش بدم می آید.می روم بالای نرده ها ومی نشینم روشان.صدای بوق ها بلند تر می شود.صدای ترمز هم می آید. داد هم می زنند پشت سرم.رویا می گوید "اومدن".دستم را از روی نرده ها برمی دارم.فاصله ی میان این جا تا زمین را قبلاً حساب کرده ام.اول فکر کردم ممکن نیست بمیرم.فکر کردم فقط ناقص می شوم و می مانم روی دست خانواده ام.ولی بعد فهمیدم درجا می کشد.بدون درد.یکدفعه خلاصم می کند.مثل فلسفه نیست که ذره ذره روحم را می مکد و من سرم را می کوبم به دیوار. و سعی می کنم بخندم.درست هم فهمیده بودم.درجا مردم.اول صدای جیغ آمد و بعد من مردم.شاید هم اول مردم و بعدش صدای جیغ بود.مردن آن قدر ها هم که می گفتند سخت نبود. چند ثانیه می میری و بعد بلند می شوی.هیچ دردی هم ندارد.فقط یاد چشمهای سیاه و درشتی می افتی که وقتی بچه بودی بهت زل زده بودند و با نفرت قیافه ی مردی را که با مادرت رقصیده بود به یاد می آوری.اگر هم مثل من هیچ وقت درست و حسابی عاشق نشده باشی ،بین همه ی آنهایی که می شناسی دنبال یکی می گردی که از این به بعد با او عاشقی کنی.حتی به کسی که فقط یک بار، توی پاساژ آن هم توی شهری که هزار کیلومتر با تو فاصله دارد،دیده ای هم فکر می کنی. وبعد جسدت را می بینی ."همانجا ایستادم و صدای جیغی بلند و پایان نایافتنی،جیغی که طبیعت را سوراخ می کرد شنیدم"*. به راننده ای که از روی تنت رد می شود،لعنت می فرستی. مرتیکه...حیف از صورتم.مویم ریخت به هم.همه دارند جمع می شوند و لابد فکر می کنند وقتی مُردم خیلی زجر کشیدم.نمی دانند درست مثل این بود که کلاغ ها روی سرم خرابکاری کردند.می ایستم بالا سر جسدم و برایش فاتحه می خوانم.از بچگی دوست داشتم این کار را بکنم. همیشه مردها دور مرده را می گرفتند و مادرم نمی گذاشت من بروم پیششان.دست می گذارم توی جیب پالتو ام و از بین سکه هایی که پرت می شود سمت جسدم ، گذشته، راه می افتم توی پیاده رو. پاهایم دیگر توان رفتن ندارند.باید سوار تاکسی شده ،بروم خانه و کمی دراز بکشم .فردا شاید رفتم دانشکده و با مجید قدم زدم.))
اردیبهشت 88 – اردبیل
-*" گفته ی ادوارد مونک در رابطه با تابلوی "جیغ"-از کتاب کارگاه هنر۱
درختی بودند برای پرواز
..
اکنون مامن گریه هایم شده اند..
۱۱ ۱- تف می کنم خودم را بالا
آن بالا دریایی از تف های سر بالاست
تف های مغرور
چیزی مثل خدای لزج
....
۲- کفش های بی بند وبارم را وقتی غرق شدم
خیابان پایانی برای دویدن نداشت ..
چه فرقی دارد
اسب بودن و
خر نوشتن؟
....
۳-فرقی نمی کند سایه ات دزد باشد یا نه
همیشه کسی آن بالا
تنهایی ات را دست دراز کرده است..
....
۴- دیشبروز
ساعت 3:56 بامداد
گریه کردم
برای نخوابیدن ساعتها..
تقدیم به دوست قدیمی/خاطره ی صمیمی.... . برای چخوف خودمان :"هومن قاسمی راد" ... که یکبار برای همیشه فرمان ایست را به قلبش داد:
----------------------------------------------
"قتل جسی جیمز توسط رابرت فورد بزدل"
"اون همیشه چیزایی بالاتر از اون چیزایی که می تونه درست می کنه. وقتی اون تو خونه ست اتاق ها گرم به نظر می رسن.باران قوی تر می باره.ساعت ها می ایستن.صداها قوی تر به گوش می رسن".
فیلم "قتل جسی جیمز توسط رابرت فورد بزدل"فیلمی است در قالب وسترن.اما نه شبیه وسترن های جان فورد .بلکه وسترنی شاعرانه و نو آور در تصویر و صدا و دیالوگ و حتی اسب!برش هایتصویری که در فیلم می بینیم همه گویای شخصیت درونی جسی جیمز هستند:گندم زار ،صحنه ی کوهستان،برف،حرکت تند ابرها با برجستگی زیاد،باران،بازی نور خورشید در اتاق نیمه تاریک،آب یخ زده زیر پای جسی جیمز،محو شدگی کناره های تصویرو...همگی مانند چهار فصل سال،فصل هایی از روح و جسم جسی جیمز این اسطوره و قهرمان و یاغی کشور امریکا را به بیننده نشان می دهند.البته نباید از موسیقی فیلم و صدای خنده هایی که یکدفعه به سکوتی آزار دهنده تبدیل می شوند و همچنین موسیقی که شلیک گلوله ایجاد می کند غافل ماند.این فیلم یک کلاس آموزشی ست درباره ی نورپردازی ، ترکیب تصویری و صدا،حرکت،دیالوگ و حتی حالت چهره ها در موقعیت های مختلف که شاید برای اولین بار در یک فیلم، این گونه موفق عمل کرده است.در واقع هر تصویر یک تابلوی نقاشی است در جلوی چشم بیننده.
"جسی جیمز"اسطوره ای نزدیک به زندگی تک تک ملت آمریکاست.بر خلاف اسطوره های ما(رستم و سهراب و ...)که حتی در باور نیمه ی واقعی آن شک داریم،چه رسد به نیمه ی خیالی اش،این قهرمان برخاسته از دل مردمی ست که وجود خارجی دارند،مثل خود جسی جیمز!
فیلم اقتباسی ست از رمانی نوشته ی ران هانسن."آندرو دومنیک"، کارگردان فیلم،با نشان دادن روابط جسی جیمز با همسر و فرزندانش و با گروهش به خوبی توانسته زندگی این قهرمان را نشان دهد:
راوی-"( در رابطه با دو فرزند جسی جیمز) اونا نمی دونستن پدرشون چه طور زندگی می کنه یا چرا اونا همش در حرکتن.اونا حتی اسم پدرشون رو هم نمی دونستن".
وجود راوی نه تنها به فیلم ضربه نزده، بلکه بیننده گاهی احساس می کند به طور مستقیم با جسی جیمز صحبت می کند یا اینکه در زندگی خصوصی او می تواند به طور آزادانه فضولی کند.در قسمتهایی که با گزارش تصویری نمی توان موقعیت و فضا را نشان داد،کارگردان به گزارش کلامی رو می آورد :
راوی-"(در ابتدای فیلم درباره ی جسی جیمز) او تا میانسالی بزرگ شد .او تو یه خونه یییلاقی تو خیابون وودلند زندگی می کرد. او تو یه صندلی سنگی می نشست و تو عصرها سیگار می کشید و زنش اون دستای صورتیشو با دامنش پاک می کرد و خبرای خوشی از دو تا بچشون می داد".
بازی خوب "براد پیت" در نقش جسی جیمز بی شک یکی از بازی های به یاد ماندنی و شاید بتوان گفت شاهکار این بازیگر محسوب می شود. یکی از دلایل موفقیت پیت این بود که جسی جیمز و او هر دو اهل از اسپرینگ فیلد ایالت میسوری هستند. که این می توانست باعث شود "براد پیت" نزدیکی زیادی بین خود و جسی احساس کند" پیت "خود گفته است که از این شباهت احساس غرور می کند. وی با بازی در این نقش توانست در جشنواره ی فیلم ونیز جایزه ی بهترین بازیگر مرد را به دست بیاورد.
جسی ،قهرمان فیلم،شخصیتی است فوق العاده باهوش!تجربه های او از 25 سرقت (از سال 1867 تا 1881) همراه با گروهش ، باعث شده در قبال افرادش تیزبین باشد و با هر حرکت آنها، به نیتشان پی ببرد.طوری که نمی تواند به کسی اعتماد کند.جیمز در یکی از دیالوگهایش می گوید جان نیومن در رابطه با او چنین نوشته است:"اون گفت من نمی تونم به دوتا مرد تو هزار تا اعتماد کنم. و حتی در مورد اونا هم من حواسم به اطرافم هست". دو مردی که جیمز برای سرقت آینده اش انتخاب می کند یکی چارلز فورد هست و آن یکی رابرت فورد.چارلز همیشه می خندد.خیلی هم خوب می خندد!دلنشین! ولی ترسو و بی اراده ست.از جسی جیمز می ترسد. ولی هیچ عکس العملی نشان نمی دهد. رابرت فورد(کیسی افلک) شخصیت مقابل جسی جیمز است.درونیاتش همیشه در قیافه اش جلوه می کنند. جوانی بیست ساله که از دوازده سالگی با شنیدن قهرمانی های جسی جیمز عاشق او شده ، و کلی وجه اشتراک بین خودش و معشوق ! اش پیدا کرده است. خاطراتش در باره ی جسی جیمز را یادداشت می کند و باعث می شود دیگران او را مسخره کنند.اما وقتی با جسی روبرو می شود، همیشه مورد تمسخر او قرار می گیرد.طوری که وقتی سر میز به درخواست جسی اشتراکاتشان را می شمارد،سرخورده از خنده های جسی بلند شده و میز را ترک می کند.:
- رابرت :"پدر تو یه پیشوا بود تو کلیسا و پدر منم تو بهار تو کلیسا یه پیشوا بود.تو کوچکترین از سه تا پسر خانواده ی جیمز هستی. من کوچکترین پسر از پنج تا پسر خانواده ی فورد هستم. بین منو چارلی سه تا برادر هست که یکیشون ویلبور،اسمش 6 تا حرف داره وبین تو و فرانک یه برادر هست رابرت که اونم 6 تا حرف داره و اسم مذهبی منم رابرت هست.تو چشای آبی داری.من چشای آبی دارم.تو پنج فوت و هشت اینچ هستی منم پنج فوت و هشت اینچم.من یه لیست بلند دارم حتی از لباسای شبت از وقتی پنج سالم بود"
. 
شاید جسی به اندازه ای که به رابرت شک دارد ،به کس دیگری مشکوک نیست.در حالی که رابرت شیفته ی او می باشد.اگر به جای رابرت ،چارلی جسی را می کشت ، می شد جسی را قهرمانی ابله که بوسیله ی تعریف وتمجید های دیگران به اسطوره تبدیل شده ،پنداشت. ولی وقتی چارلی و رابرت هردو سوراخ اسلحه را از پشت به سمت جسی می گیرند و رابرت زودتر شلیک می کند،بیننده به اسطوره ایمان می آورد.آن هم در حالی که جسی جیمز قبل از شلیک گلوله انعکاس تصویر رابرت را در تابلو می بیند.ولی هیچ عکس العملی نشان نمی دهد.جسی جیمز از زندگی کردن با اسم مستعار خسته شده است.از اینکه همیشه باید نسبت به اطرافیان خود شک کند. برای خانواده اش مانند مرد غریبه ای ست که گاهی از خانه ی آنها گذر می کند.در واقع هیچ دوستی برای خود ندرد.در نگاه همه انسانی ست که از هیچ چیز نمی ترسد و به هیچ کس وابستگی ندارد.ولی جدای از همه ی اینها بیننده خوب درک می کند جسی یک انسان است با تمام نیازهایش.او شلیک گلوله ی رابرت را می بیند ،در حالی که در برابر تابلویی از یک اسب ایستاده است . و می میرد.این تصویر پیوندی است با تصویری که جسی بعد از کتک زدن پسرکی سرش را به اسبش تکیه داده و گریه می کرد.اسب و اسلحه (که هیچ وقت جسی از خودش جدا نمی کند) دو دوست همیشگی اش هستند.اما وقتی می میرد که برای اولین بار اسلحه اش را از خودش جدا می کند.در واقع بر خلاف عقیده ی رابرت که به کشتن جسی افتخار می کند ،این خود جسی جیمز است که خودش را می کشد و رابرت را بزدل می سازد!
برعکس بیشتر فیلم هایی که با مردن شخصیت اصلی تمام می شوند ، این فیلم 160 دقیقه ای ادامه می یابد.صحنه ی باشکوه وداع با جسی جیمز که عکسهایی زیبا از جسد او به همراه دارد و به دنبال آن فروخته شدن جسم این قهرمان ، نقطه ی اتصالی است بین دو قسمت فیلم.رابرت و چارلی که دو ضد قهرمان در ادامه ی فیلم هستند برای مدتها به اجرای صحنه ی قتل جسی جیمز می پردازند.طوری که رابرت بیش از 800 بار جسی جیمز را می کشد! رابرت مغرور است از اینکه این یاغی را کشته.اما چارلی ناراحت است.چون دلش می خواهد خودش جسی را می کشت وعاقبت نیز خودکشی می کند. رابرت نه تنها به خاطر کشتن جسی جیمزِ قانون شکن هیچ حمایت و تشویقی از جانب مردم نمی بیند بلکه از طرف انها تحقیر می شود(همان گونه که همیشه جسی جیمز تحقیرش می کرد).مردم از اینکه رابرت قهرمانِ یاغی آنها را کشته، سخت از او بیزارند ( ترانه ای که برای رابرت ساخته اند و می خوانند):
"جسی جیمز کسی بود که خیلی ها رو کشته بود
خیلی از قطارها رو زده بود
و
او دل و قلب شجاعی داشت
خوب جسی یه همسر داشت که براش سوگواری کنه
۳ تا بچه
اونها شجاع بودن
اما اون بزدل کوچیک کسی بود که به اون شلیک کرده بود
جسی جیمز رو تو قبر خوابوند
اون بزدل کوچیک رابرت فورد بود
من شگفت زده ام اون چه جور احساسی داره
برای اینکه اون با جسی جیمز غذا می خورد
با جسی جیمز می خوابید...
رابرت در برابر دوست دخترش اعتراف می کند به خاطر پاداش و نیز از ترس کشته شدن توسط جسی جیمز، او را کشته است. اما خودش نیز نمی داند وسیله ای بوده در دست دولت تا جسی جیمز را بکشد. تا اینکه دلش برای قهرمان دوران کودکی اش تنگ می شود واز کشتن او پشیمان است.اما این خود رابرت است که جسی جیمز را به یک قهرمان همیشگی تبدیل کرده است...در پایان نیز با شلیک گلوله ی کسی که ملت و دولت برای کشتنش فرستاده اند می میرد.با همان شهرتی که جسی جیمز داشته...اما تنها ... .
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
اضافه می کنم فیلم کند پیش می رود و دیدن آن حوصله ی بی اندازه ای می خواهد. ولی بی شک یک شاهکار است. طوریکه با هفت،هشت بار دیدن سیر نمی شوید!
"راست می گفت...بزرگترین نعمتی که دارم تنهایی ست..."

پوسادا- (( کاواورای دون کیشوت ))
من می توانم نغمه ای بخوانم
و می خواهم آن را بخوانم؛
گرچه در خانه ی خالی تنها هستم
باید آن را برای شنیدن خود بخوانم.
((نیچه))
"این خفاش رادار قوی داره"
ساخته ی :مارتین برست
محصول:۱۹۹۲
بی شک هر یک از ما به افرادی برخورده ایم که نسبت به آنها دو حس متضاد داشته ایم.یعنی هم با تمام وجود ازشان متنفر شده ایم و در عین حال با تمام وجود دوستشان داشته ایم. یا اینکه احساس دلسوزی نسبت به آنها پیدا کرده ایم.بعضی وقتها حتی اتفاق می افتد که این گونه افراد را انسان های ابلهی می پنداریم ولی با این حال دوست داریم خودمان جای آنها می بودیم و یا برای خودمان هم شرایط آنها پیش می آمد. سرهنگ فرانک اسلید از این گونه شخصیت هاست. سرهنگی باز نشسته و کور. که ابتد به نظر مخاطب شخصیتی یک دنده و خودخواه به نظر می آید.ولی این قسمت بیرونی شخصیت است."مارتین برست" اگر فیلمش را همین گونه جلو می برد،یعنی از بیرون و بدون وجود شخصیتی دیگر،حتماً شکست می خورد.اما وجود چارلز که از یک خانواده ی فقیر است و با گرفتن بورسیه توانسته در یک کالج گران قیمت به تحصیل ادامه دهد،قسمت کامل کننده ی سرهنگ است.چارلز برای اینکه پول بلیط رفت و برگشت به شهرش را به دست آورد،مجبور می شود از سرهنگ مراقبت کند.و طی این مراقبت همراه سرهنگ راهی سفر می شود.
"آل پاچینو" با بازی در نقش سرهنگ و دریافت جایزه ی اسکار برای این نقش، یکبار دیگر با قاطعیت ثابت کرد چهره ،حرکات ،لحن و حتی نگاهش به تنهایی می تواند عامل موفقیت یک فیلم شود.در حالی که اگر بازیگر دیگری در نقش سرهنگ ظاهر می شد، می توان گفت فیلم،یک فیلم معمولی از آب در می آمد. پاچینو در "بوی خوش زن" شخصیتی را بازی می کند که می خواهد به آرزوهایش برسد و بمیرد.این آرزوها آخرین آرزوهای او نیستند،بلکه آرزوهای همیشگی او هستند که تبدیل به عقده شده اند.این سفر برای سرهنگ تور لذت هاست:
سرهنگ:" موندن تو یه هتل درجه یک...غذای مورد قبول خوردن...یه لیوان مشروب خوب خوردن...و برادر بزرگم رو دیدن.هیچ چیز خانواده نیست... و در نهایت عشق بازی با یک زن بی نظیر.بعد از اون ...روی تخت زیبا و بزرگم در والدورف دراز می کشم ...و مغزم رو منفجر می کنم..."
سرهنگ با پولی که جمع کرده،همراه با چارلز در یک هتل درجه یک می ماند و غذای مورد علاقه اش را می خورد و گران ترین مشروب را می آشامد.همراه چارلز به خانه ی برادرش می رود.تا این قسمت فیلم سرهنگ در نظر چارلز و مخاطب، انسانی است که به تمام گذشته ی خودش افتخار می کند . همین باعث می شود که مخاطب او را کمی دورتر از خودش و بالاتر احساس کند. و در نتیجه نسبت به او احساس خوبی نداشته باشد. اما در خانه ی برادرش ورق یکدفعه برمی گردد.برادر زاده اش تمام گذشته ی او را پوچ جلوه می دهد.و احساسی که بیننده نسبت به سرهنگ داشت، یکدفعه تبدیل می شود به ترحم و یک جور دوست داشتن.
اما نکته ی دیگر و اساسی ترین نکته ی فیلم که از نام آن نیز پیداست زن است.سرهنگ با تمام وجود به زن علاقه دارد. با وجود کور بودن ،وجود زن را در اطرافش درک می کند و حتی به شخصیت درونی او نیز پی می برد.یکی از دیالوگهای زیبای فیلم که به شخصیت پردازی سرهنگ بسیار کمک کرده،به خوبی گویای نظر سرهنگ نسبت به زن است:
سرهنگ:"خانم ها.نظرت در مورد اونا چیه؟کی خلقشون کرده،خدا باید یه نابغه بوده باشه.موهاشون.بعضیا می گن مو همه چیزه. می دونستی؟تا به حال دماغت رو در اعماق موهاشون فرو بردی؟ و اینکه بخوای همونجا تا ابد خوابت بگیره؟یا لبهاشون...وقتی با لبهات تماس پیدا می کنن...مثل اون اولین جرئه از آب گوارا هستش که پس از گذر از یه صحرا می نوشی.سینه ها!بزرگشون.کوچیکشون.نوک سینه ها بهت خیره شدن...مثل چراغ قوه هایی که تا به حال مخفی بودن...".
سرهنگ وقتی به آرزوهایش می رسد روی تختش دراز کشیده و می خواهد بمیرد.چارلز برای اینکه سرهنگ و خودش را که وظیفه ی مراقبت از سرهنگ را دارد،نجات دهد همه کار می کند.و بالاخره یادش می افتد سرهنگ ماشین فراری را دوست دارد.سرهنگ بیمار با شنیدن ماشین فراری از تخت بلند می شود. و ماشین سواری می کند،با سرعت زیاد!
چارلز هر طور شده سرهنگ را سالم به خانه بر می گرداند.در دقایق پایانی فیلم چارلز به خاطر دیدن خرابکاری دوستانش ،در جلسه ی انضباطی مدرسه باید جوابگو باشد.و در حالی که با بی عدالتی توسط مسئولین چیزی نمانده اخراج شود،سخنرانی طولانی سرهنگ،باعث تغییر نتیجه می گردد. اینکه سرهنگ کی می میرد و یا اینکه آیا مغزش را منفجر خواهد کرد یا نه،معلوم نیست.اما در پایان ،روزنه ی امید،یعنی معلم سیاست چارلز هر بیننده ای را به ادامه ی زندگی سرهنگ امیدوار می کند:
سرهنگ اسلید خطاب به معلم:"باید بعضی وقتها همدیگه رو ببینیم و با هم راجع به سیاست حرف بزنیم".
برای اطلاع بیشتر از آل پاچینو کلیک کنید.
روز نوشت:
"نگران نباش! وقتی بمیریم.کلاغ ها که نمرده اند!سیگار تمام نشده امان را دود می کنند... مثل کلاغ!"
برای نسیم که یعنی تولدت مبارک!