تبليغاتX
(?why ask why) سرخور

(?why ask why) سرخور

...در روشنای کوچک این شهر...

                         

 

       

        " ما دیکتاتور نمی خواهیم" 

 

 

 

 

 

"عدالت آن است که کسی آنچه حق اوست به دست بیاورد و کاری را در پیش گیرد که استعداد و شایستگی آن را داشته باشد." ((افلاطون))

.

.

.

 ...


به گوش کًر آنهایی که می کشُند:                                          چهارشنبه۲۷/۳/۸۸

از جنایت و مکافات،نوشته ی فیودور داستایوسکی:

((...یابوی بیچاره دیگر حالی ندارد.خفه می شود،می ایستد و باز سعی می کند گاری را بکشد،چیزی نمانده است که بیفتد.میکلکا فریاد می زند:"آن قدر بزن تا بمیرد، حال که چنین است خودم تا دم مرگ می زنمش".

پیرمردی از جمعیت فریاد می کند:"ای غول، مگر صلیب همراه نداری و خدا را نمی شناسی؟"

دیگری علاوه می کند:"آیا دیده شده که همچو یابویی چنین باری ببرد."

سومی بانگ می زند:"می کشی؟"

-"دست نزن ،مال من است ؟هرچه بخواهم می کنم.باز هم سوار شوید!باز هم سوار شوید!همه سوار شوید! می خواهم حتماً بتاخت برود!...".

ناگهان صدای قه قهه بلند می شودو همه صداهای دیگر را در خود می گیرد؛یابوی بیچاره طاقت ضربات پی در پی را نمی آوردو از ناتوانی شروع به لگد اندازی می نماید. حتی پیرمرد هم طاقت نیاورد و تبسمی کرد.راستی هم چنین یابویی مردنی تازه جفتک هم می اندازد! دو نفر از جوانان جمعیت هر کدام شلاقی به دست می گیرند وبه سوی یابوی بیچاره می دوند تا او را از دو پهلو بزنند.هر کدام از طرفی می دود.

میکلکا فریاد می زند:" به پوزه اش،به چشم هایش شلاق بزن.به چشم ها!".

...حیوان آخرین کوشش خود را می کند،اما باز جفتک می اندازد.میکلکا در منتهای عصبانیت فریاد می زند:" مرده شویت ببرد".سپس شلاق را می اندازد،خم می شود و از ته گاری تیر مال بند بلند و ضخیمی را بیرون می کشد، با دو دست سر آن را می گیرد و با تمام قوا می خواهد بر یابوی بیچاره فرود آورد.اطرافیان فریاد می زنند:" خرد می کند"، "می کشد".اما میکلکا نعره می کشد :" مال خودم است!". و با شتاب تمام یکی از تیرهای مال بند را فرود می آورد. صدای ضربه ی محکمی بگوش می رسد. فریادهایی از جمعیت برمی آید:" بزنش،بزن چرا ایستاده اید!".                               

میکلکا بار دیگر  دست را بلند می کند و ضربه ی دیگری با شتاب تمام بر پشت یابوی بدبخت می زند.حیوان گویی می نشیند،اما باز برمی جهد و با آخرین قوا از هر سو شروع به کشیدن گاری می کند تا مگر آنرا براه اندازد.لکن شش شلاق از هر سو از او پذیرایی می کنند.تیر مالبند باز بلند می شود و برای بار سوم و بعد چهارم،با قوت و فاصله به فاصله فرود می آید.میکلکا از اینکه با یک ضربه نمی تواند حیوان را بکشد،نزدیک است دیوانه بشود.از اطراف فریاد می زنند:" چه جانی!".

یکی از تماشاچیان از میان جمع بانگ می زند:" بچه ها،الان می افتد،مرگش رسیده!".

سومی فریاد می کشد:" چرا معطلید،با تبر خدمتش برسید!کارش را یکسره کنید".

...میکلکا فریاد می زند:" کلکش را بکن!" و چنان از روی گاری به زمین می جهد که انگار از خود بیخود شده است.                                  

...-" آخر چرا به تاخت نرفت".

...-"مال خودم است".

... – "راستی گویا صلیبی به گردن نداری!"

...))

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 18:32  توسط لیلا نوروزی  | 

مطالب قدیمی‌تر