تبليغاتX
(?why ask why) سرخور

(?why ask why) سرخور

صفحه ای برای قتل ثانیه های بی عرض،بی ارتفاع...ثانیه های نامیرم

                         

 

       

        " ما دیکتاتور نمی خواهیم" 

 

 

 

 

 

"عدالت آن است که کسی آنچه حق اوست به دست بیاورد و کاری را در پیش گیرد که استعداد و شایستگی آن را داشته باشد." ((افلاطون))

.

.

.

 ...


به گوش کًر آنهایی که می کشُند:                                          چهارشنبه۲۷/۳/۸۸

از جنایت و مکافات،نوشته ی فیودور داستایوسکی:

((...یابوی بیچاره دیگر حالی ندارد.خفه می شود،می ایستد و باز سعی می کند گاری را بکشد،چیزی نمانده است که بیفتد.میکلکا فریاد می زند:"آن قدر بزن تا بمیرد، حال که چنین است خودم تا دم مرگ می زنمش".

پیرمردی از جمعیت فریاد می کند:"ای غول، مگر صلیب همراه نداری و خدا را نمی شناسی؟"

دیگری علاوه می کند:"آیا دیده شده که همچو یابویی چنین باری ببرد."

سومی بانگ می زند:"می کشی؟"

-"دست نزن ،مال من است ؟هرچه بخواهم می کنم.باز هم سوار شوید!باز هم سوار شوید!همه سوار شوید! می خواهم حتماً بتاخت برود!...".

ناگهان صدای قه قهه بلند می شودو همه صداهای دیگر را در خود می گیرد؛یابوی بیچاره طاقت ضربات پی در پی را نمی آوردو از ناتوانی شروع به لگد اندازی می نماید. حتی پیرمرد هم طاقت نیاورد و تبسمی کرد.راستی هم چنین یابویی مردنی تازه جفتک هم می اندازد! دو نفر از جوانان جمعیت هر کدام شلاقی به دست می گیرند وبه سوی یابوی بیچاره می دوند تا او را از دو پهلو بزنند.هر کدام از طرفی می دود.

میکلکا فریاد می زند:" به پوزه اش،به چشم هایش شلاق بزن.به چشم ها!".

...حیوان آخرین کوشش خود را می کند،اما باز جفتک می اندازد.میکلکا در منتهای عصبانیت فریاد می زند:" مرده شویت ببرد".سپس شلاق را می اندازد،خم می شود و از ته گاری تیر مال بند بلند و ضخیمی را بیرون می کشد، با دو دست سر آن را می گیرد و با تمام قوا می خواهد بر یابوی بیچاره فرود آورد.اطرافیان فریاد می زنند:" خرد می کند"، "می کشد".اما میکلکا نعره می کشد :" مال خودم است!". و با شتاب تمام یکی از تیرهای مال بند را فرود می آورد. صدای ضربه ی محکمی بگوش می رسد. فریادهایی از جمعیت برمی آید:" بزنش،بزن چرا ایستاده اید!".                               

میکلکا بار دیگر  دست را بلند می کند و ضربه ی دیگری با شتاب تمام بر پشت یابوی بدبخت می زند.حیوان گویی می نشیند،اما باز برمی جهد و با آخرین قوا از هر سو شروع به کشیدن گاری می کند تا مگر آنرا براه اندازد.لکن شش شلاق از هر سو از او پذیرایی می کنند.تیر مالبند باز بلند می شود و برای بار سوم و بعد چهارم،با قوت و فاصله به فاصله فرود می آید.میکلکا از اینکه با یک ضربه نمی تواند حیوان را بکشد،نزدیک است دیوانه بشود.از اطراف فریاد می زنند:" چه جانی!".

یکی از تماشاچیان از میان جمع بانگ می زند:" بچه ها،الان می افتد،مرگش رسیده!".

سومی فریاد می کشد:" چرا معطلید،با تبر خدمتش برسید!کارش را یکسره کنید".

...میکلکا فریاد می زند:" کلکش را بکن!" و چنان از روی گاری به زمین می جهد که انگار از خود بیخود شده است.                                  

...-" آخر چرا به تاخت نرفت".

...-"مال خودم است".

... – "راستی گویا صلیبی به گردن نداری!"

...))

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 18:32  توسط لیلا نوروزی  | 

به 5/6:

 

                           سگ را هزار بار هم نان می دهم

                              من را مثل مادرم پارس می کند...

 

  ۱- من

 پس مانده ی هیچ ذهنی نیستم...

           سر راهی تر از یک هوس

                     بازیافت می شوم.

 

 

    ۲- می خواهم تا لبه ام

       از تو سرزیر شوم.

       سر به زیر شوم

       چهار طبع تنت را

       ساکن شوم

       معماری پیراهنت را

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 12:39  توسط لیلا نوروزی  | 

                                 (التماس می کنم نوشته ی مضحک این بنده ی عاجز و بی نوا را بخوانید)

به کلاه پالتوی الف:                 

                               

((رویا که مجسمه نیست این طوری ایستاده تو قاب در.بی هیچ حرکتی،حتی پلک زدن.دیروز خودم زنگ زدم و گفتم بیاید.نگفتم بیاید بایستد تو قاب در.گفتم فقط بیاید.حتی نگفتم کجا بایستد.این را هم نگفتم باید بایستد.می تواند بنشیند یا هر کار دیگری غیر از ایستادن تو قاب در بکند.خودش لابد این طوری دلش می خواهد.تا ایستاد چند بار نگاهش کردم که بگویم بنشیند.ولی حواسش جای دیگری بود.دیشب هم که گفتم بیاید،پرسید با ماشین یا پیاده.فکر کردم حواسش جای دیگری است.بعد فکر کردم شاید خودم بهش گفته ام هر وقت زنگ زدم و گفتم بیاید،بپرسد با ماشین یا پیاده.گفتم پیاده روی می کنیم. الان ایستاده.نگاهم نمی کند.سرش پایین است.همیشه فکر می کنم چرا رویا مویش را بیرون نمی دهد.روسری اش را طوری سر می کند که مویش بیرون نباشد.بعضی وقتها هم که توی خیابان از من می پرسد مویم دیده می شود، می گویم نه.همین طوری نمی گویم.اول نگاه می کنم،بعد می گویم نه.همیشه هم بعد جواب من خودش به آینه نگاه می کند و داد می زند که مویش دیده می شود و من بهش دروغ گفته ام.نمی دانم لابد دیده می شود. من فقط می زنم زیر خنده.خودش هم می خندد.می خندد و دست می گذارد روی شکمش.ولی من دست نمی گذارم.شکمم یک جوری می شود.می دانم که از قورت دادن قه قاه خنده است.همیشه سعی می کنم نخندم.ولی می خندم.برای همین همیشه سعی می کنم با صدای بلند نخندم.با صدای بلند نمی خندم .از خندیدن با صدای بلند خوشم نمی آید.زشت می شوم.صدایم هم زشت می شود.رویا می گوید مثل مردها می خندم.با اینکه از خنده ی مردها خوشم می آید ولی از حرف رویا می فهمم مردها از دختری که مثل خودشان بخندد بدشان می آید..می گویم" اینو بپوشم".رویا که دستش را گذاشته به دیوار،سر بلند کرده و زل می زند به مانتو قرمزم.می گوید بله و دوباره سر می اندازد پایین.نمی گوید مانتوام مثل تابلوی ادوارد مونک جیغ می کشد تا من هم بگویم مترجم تو کتاب به جای "جیغ" نوشته بود "فریاد".او هم بگوید بعضی مترجم ها هیچ چی از هنر نمی فهمند.من هم بگویم کل تابلو را با ترجمه اش خراب کرده بود.و رویا بگوید شبیه شخصیتی هستم که توی تابلو جیغ می کشد.من هم بپرسم لابد تو هم سایه ی من هستی که می روی؟رویا تایید کرده و بپرسد مگر تو دو تا سایه داری.من ساکت بمانم.معلوم هست که ندارم.یعنی امیدوارم نداشته باشم.از دست همین یک سایه هم نمی توانم خودم را خلاص کنم.شاید ادوارد مونک دوتا سایه داشته.اصلاً ادوارد مونک خودش گفته آن دو، دوستانش هستند که به راه خودشان روی پل ادامه می دهند.تازه گفته است که صدای جیغ را شنیده.پس آن شخصیتی که توی تابلو دست گذاشته رو گوشش و دهانش را باز نگه داشته جیغ نمی کشد.شاید فریاد می کشد.آن وقت دیگر تقصیر مترجم نیست.عیب از خود ادوراد مونک است که از ترس ابرهای شعله ور و سرخ ،خودش هم نمی داند صدای جیغ از کجا آمد توی سرش. فقط تکیه داده به نرده ها،من و رویا را عاشق پلی می کند که خودش را از دره هایی با خط های عمودی کج جدا کرده. مانتو را به زور می پوشم.می چسبد به تنم.توی آینه دلم می خواهد یکی باشد تا دستش را بیاندازد دور کمرم و سرش را بگذارد روی شانه هام.مویم را از روی شانه ام می دهم عقب و با کش می بندمش.کش شل است.باید از بالا ببندمش.نه آن وقت پف می کند.مثل موی دخترخاله ام که از پشت پف می کند.بازش می کنم و رهایش می کنم پشت سرم.روسری ام را سر می کنم.پسر همسایه هر وقت من را با این روسری می بیند بهم سلام می کند. من هم با لبخندی که مخصوص ناز کردن و دلبری هست جوابش را می دهم.می دانم که با این لبخند عاشقم می شود.نمی دانم اسم لبخند چیست.شاید اصلا اسمی ندارد.ولی یک جور دیگری است.مخصوص آنهایی که ازشان خوشم می آید. به بقیه پسرهای محله هیچی چی نمی گویم.حتی نگاهشان هم نمی کنم. هر وقت از کوچه رد می شوم نگاه همه اشان را رو تنم حس می کنم.همه زل می زنند به من.به کمرم.و اگر مقنعه سر نکنم و روسری سرم باشد به برآمدگی سینه ام.می گویم کاش پسر همسایه توی کوچه باشد.دعا می کنم که باشد.می گویم ((جون هرکی دوست داری یه کاری کن که باشه...فقط همین یه بار)).وقتهایی هم که منچستر یونایتد از تیم رقیب عقب می افتد می گویم "تو رو جون هرکی دوست داری یه گل بزنیم". و بعد که مثلاً داور ضربه ی آزاد اعلام می کند یا کرنر می گیرد،یا اینکه بازیکنان حتی دفاع ها با دریبل وپاس های پی در پی خط دفاعی حریف را می شکنند چیزی یا کسی بهم می گوید "همین گُله".می دانم راست می گوید.و گل می زنیم.برای همین است هر وقت بازی منچستر را می بینم،می بریم.یک جورِعجیب می بریم.ولی هیچ کس نمی فهمد چه قدر عجیب برده ایم.هیچ کس .نه فرگوسن نه رونالدو نه داور نه اکبر میثاقیان که مثل من عاشق جاهای بلند است. رویا هم که هنوز سرش پایین است نمی فهمد.رویا هیچ چیز از فوتبال سرش نمی شود .فقط بلد است از من بپرسد رنگ لباس تیمی که با آنها بازی داریم  چه رنگی است و بعد همه اش از آن رنگ تعریف کند،تا بازی بعد که رنگ عوض می شود.الان هم که ریمل زده و رژگونه.یعنی من هم بزنم؟کیف آرایشم  باید یک جایی همین جاها باشد.نمی دانم کجا گذاشتمشان.من فقط وقتی می روم عروسی از اینها به صورتم می مالم .شاید هم می زنم.اسم خیلی هاشان را نمی دانم.بیشترشان را رویا برایم کادو گرفته.وقتی ازش اسمشان را می پرسم می زند زیر خنده و می گوید " دختر بچه هام اسم اینا رو می دونن" و مویم را به هم می ریزد . من هم بیشتر وقتها سرش داد می کشم.یا داد می زنم.ولی حالا هیچ کدام را پیدا نمی کنم.از بویشان هم بدم می آید.بوی آرایشگاه می دهند.بوی عروسی. بوی روسری سبزم را که رقیه خانم توی عروسی دختر خاله ام سرش کرد. و من دیگر هیچ وقت سرم نکردم.رقیه خانم خواهر شوهر خاله ام بود و دوست قدیمی مامانم که آن روز همدیگر را پیدا کرده بودند و مدام با هم می رقصیدند.نمایش بازی می کردند.مادرم زن شده بود .رقیه خانم با ماژیک سبیل گذاشته بود.کلاه لبه دار پدربزرگم را هم گذاشته بود سرش. ناکس همه اش مادرم را بغل می کرد.دلم می خواست بروم بابام را صدا کنم  تا ببیند زنش چه ادایی در می آورد. از مادرم بدم آمده بود.شده بود شبیه طاهره  همسایه امان ،که همه می گفتند از وقتی شوهرش مرده، هر روز تو بغل یک مرد می خوابد.زنهای محله ازش بدشان می آمد. وقتی با بابام از جلو درشان رد می شدیم،بابام زیر چشمی دور از چشم ما نگاه می کرد به پنجره خانه ی طاهره. مامانم  هر وقت از طاهره چیزی می گفت منتظر می ماند بابام حرفهایش را تایید کند و بگوید که زن فاحشه ای ست.ولی بابام هیچ وقت هیچ چی نمی گفت.فقط چشم هایش برق می زد.مامانم شده بود طاهره و رقیه خانم مثل مردها می رقصید.همه ی مهمانها فکر می کردند مرد است.من هم اولش فکر کردم مامانم با مرد می رقصد .ولی بعد که داماد آمد تو و رقیه خانم روسری خواست فهمیدم که نه، زن بوده.مامان زود روسری من را داد بهش.اگر روسری ام را سرش می کرد کرم صورتش می خورد به آن.رژش هم می خورد آن وقت روسری ام بوی زن می داد.سبیلش نمی خورد.ماژیک فقط با آب پاک می شود.این را پسر خاله ام گفته بود.به مامان گفتم من روسری ام را می خواهم.مامان حتی بهم نگاه هم نکرد.توی دلم گفتم "باشه...منم دیگه سرم نمی کنم".من از همان اولش با روسری مشکل داشتم.مامانم به زور روسری سرم می کرد. می گفت شوهر خاله ام از دخترهای بی روسری بدش می آید.من از شوهر خاله ام متنفر بودم.با آن چشمهای قورباغه ای اش. از رقیه خانم هم بدم آمد.دعا می کردم نگاهم کند تا با اخمم بهش بگویم ازش بدم می آید و باید به جای روسری ام یک چیز دیگر برایم بخرد.اگر نگاهم می کرد حتماَ می فهمید.آخر من همیشه خوب اخم می کنم.کلاس اول دبستان که بودیم معلممان گفت :"همه تون اخم کنید تا ببینم کی خوب اخم می کنه".یک طوری اخم کردم که همه ازم ترسیدند.من کلاً خوب اخم می کنم.ولی آن شب رقیه خانم نگاهم نکرد.ولی به جای او پسرش تلافی کرد.همه اش برایم زبانش را در می آورد.پسر بامزه ای بود.ان وقت کلاس سوم بودم.او هم کلاس چهارم. آن شب هیچ کس تا صبح نخوابید.من هم نخوابیدم.مامان که همه اش حرف می زد ، توی خیالش فکر می کرد خوابیده ام.من و پسر رقیه خانم دراز کشیده بودیم.او سرش روی پای مامانش بود،من هم سرم روی پای مامانم.به هم نگاه می کردیم و می خندیدیم.یادم نمی آید توی نگاهمان به هم چی می گفتیم.او هم لابد یادش نیست.الان اگر من را ببیند نمی شناسد. من هم نمی شناسمش.رویا می گوید "پاشو...تموم نکردی".چرا تمام کرده ام.نمی دانم باید پالتوام را بپوشم یا نه.از روی صندلی برش می دارم.قبلاً اگر رویا می دید مسخره ام می کرد که توی این گرما پالتو به چه درد می خورد.من هم می گفتم به خاطر کلاهش تنم می کنم.آخر کلاهش را خیلی دوست دارم.در واقع فقط به خاطر کلاهش پالتو را خریدم.رویا هم می گفت"آهان...می خوای با کلاهش دل صد نفر دیگه رو ببری".می خندید.اما نه طوری که دست بگذارد روی شکمش.می پوشمش و کلاهش را طوری پشت سرم درست می کنم که بیشتر به چشم بیاید. راه می افتیم. یعنی پسر رقیه خانم چه شکلی شده؟ چشم هایش هنوز درشت و سیاه اند؟چشم هایش هنوز می خندد؟شلوار جین می پوشد و پیراهن تنگ.مویش را هم بلند می کند .شاید هم کچل شده.مامانم می گوید پسرها کم کم کچل می شوند.می گوید همه اشان ژل می زنند و موشان می ریزد. به برادرم می گوید.به من بیشتر از برادرم می گوید و بعد پسر عمویم را مثال می آورد که موی فرق سرش می ریزد.هر وقت از پسر عمویم چیزی می گوید به این فکر می کنم که چه قدر شبیه او هستم.شبیه پسرعمویم.ازش خوشم می آید.این را به هیچ کس نگفته ام.حتی به رویا.چون فکر می کنم همین طوری ازش خوشم می آید،چون پسر عمویم است. ولی مامان انگار می داند من از پسرعمویم خوشم می آید.شاید دلیلش را هم می داند.مامان هرچند باری که من احساس کرده ام عاشق شده ام،زودتر از من باخبر شده.زن باهوشی است.وقتی می خواهند با دوست و فامیل بروند جایی که من خوشم نمی آید،به من می گوید او هم می آید.می دانم منظورش پسر عمویم است.برای همین دلم می تپد.با صدای بلند.نه مثل دل بقیه ی دخترها.دلم هم مثل صدایم مردانه است.یا حداقل زنانه نیست.کلفت می تپد.خشن می تپد.و خودخواه. خودم را می زنم به یک راهی که نمی دانم به کجا می رسد و می پرسم "اون یعنی کی".می گوید پسر عمویم. اولش بهانه می آورم که نه.حوصله ندارم.بعد می گویم بیایم چه کار. و در آخر با گذاشتن شرط می روم که یعنی من دلم نمی خواست بروم.ولی اگر پسر عمویم کچل شود هیچ جا نمی روم.مامان می گوید پسر های قدیم کجا و ... .آخرش را یا او می خورد یا من گوش نمی دهم.یکبار عکس دایی ام را از توی صندوقچه اش که همیشه قفل است درآورد و نشانم داد.من دایی ام را ندیده ام.دایی ام شهید شده.ولی توی عکس اصلاً شبیه شهید ها نیست.نه ریش دارد و نه بد قیافه است.مامان می گوید از آن پسرهایی بوده که هزار کشته مرده داشته.بعضی وقتها فکر می کنم  دروغ می گوید .فکر می کنم او هم یکی از کشته مرده هایش بوده و عکسش را توی صندوقچه قایم می کند تا بابام نبیند.تازه هرچه هم کشته مرده داشته باشد به پای پسر عمویم نمی رسد.فقط مو قشنگ است.یکبار توی خیابان یکی شبیه دایی ام دیدم.از پشت دیدمش.مویش از همان ها بود که مامان می گفت. پالتوی مشکی پوشیده بود.پالتو اش مثل پاتوی من کلاه داشت.کلاهش طوسی بود.از کلاهش خوشم آمد.با خودم گفتم کاش من هم از آن پالتوها می خریدم.با خودم فکر کردم که عاشقش شده ام.راه افتادم دنبالش. خیلی خوب راه می رفت.توی عمرم کسی را ندیده بودم مثل او راه برود.پایش را مثل جنتلمن هایی برمی داشت که رویا تو فیلم ها می دیدشان و برایم تعریف می کرد.از پشت دستش را می دیدم که توی هوا می چرخاند.یعنی اولش به سیگار بین انگشتانش پک می زد و بعد دستش را می چرخاند. دود سیگار توی هوا دور می زد مثل چرخ  فلک.مثل همه سیگار نمی کشید.یکجوری می کشید که دلم می خواست یک پک هم بدهد به من. هرچه تند راه می رفتم نمی توانستم بهش برسم.هواسم که جای خودش نبود،پای زن بیچاره را هم له کردم زیر کفش کتانی ام.ولی زن نشنید که گفتم معذرت می خواهم.همه اش فحش می داد.فحش هایش خیلی به دلم نشست.از آنهایی بود که آدم را وسوسه می کند.توی صدای فحش،رسیدم به پسر پالتو پوشِ سیگاریِ موقشنگ. من نرسیدم.خودش ایستاد جلوی دکه ی روزنامه فروشی .نفس نفس می زدم.می خواستم خودم را بچسبانم به پالتواش و دود سیگارش را یک نفس بدهم توی بدنم.گفتم که ،عاشقش شده بودم.از کلاه پالتواش بدجور خوشم آمده بود. چشمم فقط به کلاه بود.یک بسته سیگار خرید و گذاشت توی جیبش.اول خواست برود.ولی بعد ایستاد.احساس کردم فهمیده تعقیبش می کنم که نمی دانم چه بشود.سر برگرداند سمت من.سرش پایین بود.سیگاری گیراند.پکی زد و سرش را بلند کرد.صورتش را که دیدم فهمیدم عاشقش نشده ام.راه خودم را گرفتم و رفتم.آخ یادم رفت کوچه امان را نگاه کنم.شاید پسر همسایه آنجا بود.شاید نگاهم کرد و سلام داد. باید از رویا بپرسم.رو می کنم بهش.نگاهش به چند متر جلوتر است.از وقتی از خانه بیرون آمده ایم یک کلمه هم چیزی نگفته.همیشه کلی حرف می زد.کلی حرف می زدیم. و کلی هم می خندیدیم.باید یک چیزی بگویم تا دوباره بخندیم.باید یک چیزی باشد.مثل همیشه.یک چیزی ...یک چیزی... .ولی چیز خنده داری نیست.هیچ وقت نبوده.همیشه الکی می خندیدیم.خب امروز هم الکی بخندیم.مگر چه اشکالی دارد.یک چیز جدید...یک چیز جدید...بله. دیروز از دانشکده که بیرون آمدیم تنها برگشتم خانه.به رویا و بقیه ی بچه ها گفتم من کار دارم،شما بروید.می خواستم تنها بروم.از وقتی فهمیده ام مجید با هیچ کس قاطی نمی شود، تصمیم گرفته ام تنها بگردم.با خودم.تا مجید بفهمد من چه قدر شبیه او هستم.مجید از بچه های نمایش است.متفاوت ترین پسری است که تا حالا دیده ام.درست برعکس فرشاد که روزنامه نگار است و می گوید با همه فرق دارد و من می دانم با هیچ کس فرق ندارد.وقتی به رویا تفاوت مجید را می گویم جواب می دهد که برنارد شاو می گوید"عشق اشتباه فاحش یک شخص در تمایز فردی معمولی از سایر اشخاص معمولی ست".مجید به هیچ کس محل نمی گذارد.فقط سلام می دهد و رد می شود. عوضش همیشه توی نمایش می درخشد. نمایش نامه ها را خودش می نویسد.نمایش نامه هایش هم با بقیه فرق دارد.یکجور دیگری ست. توی همه اشان تنهایی موج می زند.ترس موج می زند.مثل من که آدم تنهایی هستم و می ترسم. توی نمایش نامه هایش خبری از عشق نیست.مثل من که هیچ وقت عاشق نشده ام.همه ی دخترها اولین بار که مجید را می بینند کشته مرده اش می شوند ولی بعد که با کم محلی اش روبرو می شوند می روند پی پسرهای دیگر.ولی من نمی روم.من آمده ام پی مجید. اولش فکر می کردم مثل فرشاد، که می گوید یک دل نه صد دل عاشقم شده،خجالتی است و نمی تواند با کسی رابطه برقرار کند.ولی بعد فهمیدم نه، این طور نیست.او خودش هم نمی خواهد با کسی رابطه داشته باشد.این طوری همیشه توی خودش است و توی خیالش با هرکسی خواست می تواند دوست بشود.چند روزپیش که باچند تا از بچه ها نشسته بودیم توی حیاط دانشکده وقتی آمد از کنارمان رد شد ،بهش سلام دادم .سر بلند کرد و با لبخندی جوابم را داد.بچه ها حسودی اشان شد.گفتند تا حالا به کسی این طور جواب نداده.من فکر می کنم مجید من را دوست دارد.البته همان طور که گفتم توی خیالش.نمی دانم شاید یک روز اظهار علاقه کند.به رویا گفته ام با اینکه مجید را بیشتر از بقیه دوست دارم ولی دلم نمی خواهد بهم اظهار علاقه کند.این طوری ابهتش برایم از دست می رود.رویا به کلمه ی ابهت می خندد.می گوید کلمات گنده تر از دهانم  به کار می برم.از این خنده هایش عصبانی می شوم. رو می کنم به رویا:

:" من مجید رو خیلی دوست دارم...دوست دارم اگه یه روز مُردم،قبلش اسم کوچیکم رو از زبونش بشنوم و بعد بمیرم".

تبسمی می نشیند گوشه ی لب رویا.یعنی اینکه خوشش آمده.یعنی اینکه اگر کمی ادامه دهم از خنده دست می گذارد روی شکمش و تو عرض پیاده رو این طرف و آن طرف می رود.من هم باید جلوی خنده ام را بگیرم.یعنی اینکه باید ادامه داشته باشد.ولی چه طور؟ ادامه ندارد.هرچی فکر می کنم چیزی به ذهنم نمی رسد.نه مجید...نه چیز خنده دار.فقط چشم دوخته ام به کلاغ ها که بالای درختند.این درختها همیشه کلاغ دارند.هیچ کس از کنارشان رد نمی شود.می ترسند کلاغ ها رو سرشان خرابکاری کنند.منو رویا هم که کلاغ دوست داریم ، می ترسیم. وقتی اینجا می رسیم سر بلند کرده و لانه هاشان را که روی هرشاخه دو سه تا هست نگاه می کنیم.صدای بوق و ترمز و ترکیدن بدنه ی اتومبیل ها از زور صدای باند شان نمی گذارد صدای قار قار را بشنویم. فقط می فهمیم که قار قار می گویند.مثل کلاغ های عباس معروفی که می گویند قار قار.یعنی برف برف. بعد یاد علی می افتیم که  فکر می کند فقط خودش ترکی بلد است و همیشه از کلاغ های معروفی استفاده یا سوء استفاده می کند و می گوید ((قار قار یعنی برف برف)).می خواهم لب باز کنم و به رویا بگویم دلم می خواست مجید هم اینجا بود.ولی نمی گویم.فکر که می کنم می بینم هیچ هم دلم نمی خواهد مجید اینجا باشد.حتی بیشتر که فکر می کنم می فهمم دلم نمی خواهد رویا هم اینجا باشد.ولی خودم بهش گفته ام با من بیاید برویم روی پل.مثل ادوارد مونک و سایه اش.چه فرقی دارد؟رفیقش.برویم و صدای جیغ بشنویم.نمی توانم بگویم برو.نمی فهمد چرا می گویم برو.با اینکه همیشه خیال می کنم رویا همه چیز را می فهمد.ولی حالا می فهمم هیچ چیز سرش نمی شود.فقط مثل سایه دنبالم می افتد و هرچه می گویم می خندد و هر پیشنهادی می دهم قبول می کند. هیچ وقت درباره ی خودش حرف نمی زند.ولی می دانم که خیلی حرف ها دارد برای گفتن.مثلاً فرشاد را دوست دارد.مثلاَ دلش می خواهد هرچه زودتر ازدواج کند.رویا می ترسد.از اینکه چند سال بعد هیچ کس حتی نگاهش هم نکند.وقتی می گویم ازدواج یعنی پایان همه چیز،مثل همیشه می خندد.ولی من می دانم خنده اش پر از تمسخر است.با خنده اش می گوید چند سال بعد که پیشانی ات چین افتاد و برای اینکه زیبا به چشم بیایی مجبور شدی از کرم و رژ و رژ گونه استفاده کنی،تازه می فهمی باید ازدواج کنی تا حداقل یک نفر تحویلت بگیرد.رویا سه سال از من بزرگتر است.فکر می کنم منم سه سال بعد مثل او سیاه می شوم و پشت یکی دیگرکه شاید دوست دختر واقعی مجید باشد روی زمین و دیوار سر می خورم و توی جوابش می خندم.و پنهان از او می گویم برو گم شو.رویا مدام می خواهد درباره ی فرشاد از زیر زبانم حرف بکشد.می خواهد بداند فرشاد هنوز هم دوستم دارد. می خواهد بداند من به فرشاد چه جوابی داده ام.من هم می گویم هیچ. کفری می شود و دوباره با من می آید،هرجا که می روم.از کنار ایستگاه اتوبوس که رد می شویم پیرزنی عصا به دست جلومان را می گیرد.اتوبوسی پر از مسافر را نشانمان می دهد و چیزی می گوید.رویا بدوننگاه به اتوبوس می گوید " بله مادر جان.بله می ره" . پیرزن.راه می افتد سمت اتوبوس.می خواهم پیرزن را نگاه کنم.می ایستم.رویا هم می ایستد .می خواهم اتوبوس زود حرکت کند و پیرزن که لنگ لنگان خودش را با عصا می کشد سمتش نتواند سوار شود .دعا می کنم.می گویم"جون هر کی دوست داری بره".خیال می کنم شاید اشتباهی فکر کند که منظورم این است پیرزن برود سوار اتوبوس شود.می گویم"جون هرکی دوست داری اتوبوس حرکت کنه".پیرزن می رسد و سوار می شود.اول عصایش بعد هم هیکل نحیفش که سنگینی اش را آویزان عصا می کند و بالا می رود.سر برمی گردانم که راه بیفتم.رویا دارد می رود.چند قدم جلوتر است.لابد توی اتوبوس یکی بلند شده و جایش را داده به پیرزن. او هم از پشت شیشه با تمسخر به من نگاه می کند و می گوید"هه ...می بینی که...".بی اختیار نگاه می کنم به اتوبوس.پیرزن پشت هیچ پنجره ای نیست.دارد از پله ها پایین می آید.یعنی پله ها را می پرد.عصا را گرفته زیر بازویش و می پرد. پا که به زمین می گذارد عصا را می گیرد توی دستش و لنگ لنگان راه می افتد سمت نیمکت.خیلی خنده دارد.باید بخندم.به پریدن پیرزن. رویا هم باید ببیند و بخندد.ولی نمی خندم.راه می افتم سمت رویا.حرصم می گیرد از اینکه جلوتر از من راه می رود.می رسم بهش.یک قدم جلوتر از او ادامه می دهم.چیزی نمانده برسیم به پل عابر سواره.کاش پسر همسایه این طرف ها باشد و سلام بدهد.ولی هیچ کس نیست.فقط اتومبیل ها هستند. می آیند، می روند.رویا می پرسد که او هم بیاید.می گویم "خودت می دانی".می آید.می رویم بالای پل.همه بوق می زنند.آن دفعه که آمدیم تا به قول رویا پل را تست کنیم،گفتم الان می آیند جریمه امان می کنند.رویا خندید و گفت" اینجا جای آدما نیس.تا کسی بیاد بالا و جریمه مون کنه".پرسیدم "پس جای چیه؟".نخندید و گفت"جای سایه هایی که نمی میرن".فکر کردم خودش را می گوید."جای کلاغ هایی که هیچ وقت عاشق نمی شن".لابد من بودم.زدیم زیر خنده و صدای بوق کشیده شد تو سرمان.صدای جیغ را نشنیدیم.می ایستیم درست رو قسمتی که ماشین ها از زیرش حرکت می کنند.بالا سرمان اصلا شبیه تابلوی ادوارد مونک نیست.نه ابر سرخی دیده می شود و نه چیز ترسناکی.ابرها مثل پشمکهایی هستند که توی بچگی با پول توجیبی ام می خریدم و دور از چشم برادرم می خوردم.چون دلم نمی خواست به او بدهم.اگر می دید مجبور می شدم بدهم.اگر نمی دادم دهانش آب می افتاد و من می رفتم جهنم.اگر نمی دید نه دهانش آب می افتاد،نه من می رفتم جهنم و به جای دو نفر یک نفر پشمک می خورد.بدون اینکه اتفاقی برای نفر دوم بیفتد..تازه ممکن بود به بهشت هم بروم.می گویم: "تو نمی یای ؟ ".چیزی نمی گوید.نگاهش چند متر جلوتر روی سرعت گیر زرد است.خط سفید بریده بریده را وسط خیابان دنبال می کنم.می دانم تو واقعیت همه اشان به یک اندازه اند.ولی پرسپکتیو همه چیز را غیر واقعی می کند.خط ها رفته رفته کوچک شده و تبدیل می شوند به نقطه و در آخر حتی نقطه هم نیستند. با خودم می گویم کاش فقط یکبار اسم کوچکم را صدا می زد..می خواهم این را به رویا بگویم و بعد ازش بخواهم چند روز بعد بیاییم بالای پل.شاید تا آن موقع مجید من را با اسمم صدا بزند.رویا می گوید "زود باش".خط های عمودی کج و کوله ی جلو چشمم پل را از فضای سبز و خیابان و اتومبیل هایی که محو شده اند،جدا می کند.چه فرقی دارد با اسم کوچک.با اسم بزرگ.خودم بهتر از هرکسی می دانم اگر چیزی بهم بگوید ازش بدم می آید.می روم بالای نرده ها ومی نشینم روشان.صدای بوق ها بلند تر می شود.صدای ترمز هم می  آید. داد هم می زنند پشت سرم.رویا می گوید "اومدن".دستم را از روی نرده ها برمی دارم.فاصله ی میان این جا تا زمین را قبلاً حساب کرده ام.اول فکر کردم ممکن نیست بمیرم.فکر کردم فقط ناقص می شوم و می مانم روی دست خانواده ام.ولی بعد فهمیدم درجا می کشد.بدون درد.یکدفعه خلاصم می کند.مثل فلسفه نیست که ذره ذره روحم را می مکد و من سرم را می کوبم به دیوار. و سعی می کنم بخندم.درست هم فهمیده بودم.درجا مردم.اول صدای جیغ آمد و بعد من مردم.شاید هم اول مردم و بعدش صدای جیغ بود.مردن آن قدر ها هم که می گفتند سخت نبود. چند ثانیه می میری و بعد بلند می شوی.هیچ دردی هم ندارد.فقط یاد چشمهای سیاه و درشتی می افتی که وقتی بچه بودی بهت زل زده بودند و با نفرت قیافه ی مردی را که با مادرت رقصیده بود به یاد می آوری.اگر هم مثل من هیچ وقت درست و حسابی عاشق نشده باشی ،بین همه ی آنهایی که می شناسی دنبال یکی می گردی که از این به بعد با او عاشقی کنی.حتی به کسی که فقط یک بار، توی پاساژ آن هم توی شهری که هزار کیلومتر با تو فاصله دارد،دیده ای هم فکر می کنی. وبعد جسدت را می بینی ."همانجا ایستادم  و صدای جیغی بلند و پایان نایافتنی،جیغی که طبیعت را سوراخ می کرد شنیدم"*.  به راننده ای که از روی تنت رد می شود،لعنت می فرستی. مرتیکه...حیف از صورتم.مویم ریخت به هم.همه دارند جمع می شوند و لابد فکر می کنند وقتی مُردم خیلی زجر کشیدم.نمی دانند درست مثل این بود که کلاغ ها روی سرم خرابکاری کردند.می ایستم بالا سر جسدم و برایش فاتحه می خوانم.از بچگی دوست داشتم این کار را بکنم. همیشه مردها دور مرده را می گرفتند و مادرم نمی گذاشت من بروم پیششان.دست می گذارم توی جیب پالتو ام و از بین سکه هایی که پرت می شود سمت جسدم ، گذشته، راه می افتم توی پیاده رو. پاهایم دیگر توان رفتن ندارند.باید سوار تاکسی شده ،بروم خانه و کمی دراز بکشم .فردا شاید رفتم دانشکده و با مجید قدم زدم.))                                                                                                                                     

                                  اردیبهشت 88 – اردبیل

 -*" گفته ی ادوارد مونک در رابطه با تابلوی "جیغ"-از کتاب کارگاه هنر۱

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 0:9  توسط لیلا نوروزی  |