تبليغاتX
(?why ask why) سرخور

(?why ask why) سرخور

صفحه ای برای قتل ثانیه های بی عرض،بی ارتفاع...ثانیه های نامیرم

 

"این خفاش رادار قوی داره"

                                                                                 ساخته ی :مارتین برست

                                                                                  محصول:۱۹۹۲                                                                                                                                            GiGaImage.com Free Image Hosting , Upload Your Image For Free

                      

بی شک هر یک از ما به افرادی برخورده ایم که نسبت به آنها دو حس متضاد داشته ایم.یعنی هم با تمام وجود ازشان متنفر شده ایم و در عین حال با تمام وجود دوستشان داشته ایم. یا اینکه احساس دلسوزی نسبت به آنها پیدا کرده ایم.بعضی وقتها حتی اتفاق می افتد که این گونه افراد را انسان های ابلهی می پنداریم ولی با این حال دوست داریم خودمان جای آنها می بودیم و یا برای خودمان هم شرایط آنها پیش می آمد. سرهنگ فرانک اسلید از این گونه شخصیت هاست. سرهنگی باز نشسته و کور. که ابتد به نظر مخاطب شخصیتی یک دنده و خودخواه به نظر می آید.ولی این قسمت بیرونی شخصیت است."مارتین برست" اگر فیلمش را همین گونه جلو می برد،یعنی از بیرون و بدون وجود شخصیتی دیگر،حتماً شکست می خورد.اما وجود چارلز که از یک خانواده ی فقیر است و با گرفتن بورسیه توانسته در یک کالج گران قیمت به تحصیل ادامه دهد،قسمت کامل کننده ی سرهنگ است.چارلز برای اینکه پول بلیط رفت و برگشت به شهرش را به دست آورد،مجبور می شود از سرهنگ مراقبت کند.و طی این مراقبت همراه سرهنگ راهی سفر می شود.

"آل پاچینو" با بازی در نقش سرهنگ و دریافت جایزه ی اسکار برای این نقش، یکبار دیگر با قاطعیت ثابت کرد چهره ،حرکات ،لحن و حتی نگاهش به تنهایی می تواند عامل موفقیت یک فیلم شود.در حالی که اگر بازیگر دیگری در نقش سرهنگ ظاهر می شد، می توان گفت فیلم،یک فیلم معمولی از آب در می آمد. پاچینو در "بوی خوش زن" شخصیتی را بازی می کند که می خواهد به آرزوهایش برسد و بمیرد.این آرزوها آخرین آرزوهای او نیستند،بلکه آرزوهای همیشگی او هستند که تبدیل به عقده شده اند.این سفر برای سرهنگ تور لذت هاست:

سرهنگ:" موندن تو یه هتل درجه یک...غذای مورد قبول خوردن...یه لیوان مشروب خوب خوردن...و برادر بزرگم رو دیدن.هیچ چیز خانواده نیست... و در نهایت عشق بازی با یک زن بی نظیر.بعد از اون ...روی تخت زیبا و بزرگم در والدورف دراز می کشم ...و مغزم رو منفجر می کنم..."

سرهنگ با پولی که جمع کرده،همراه با چارلز در یک هتل درجه یک می ماند و غذای مورد علاقه اش را می خورد و گران ترین مشروب را می آشامد.همراه چارلز به خانه ی برادرش می رود.تا این قسمت فیلم سرهنگ در نظر چارلز و مخاطب، انسانی است که به تمام گذشته ی خودش افتخار می کند . همین باعث می شود که مخاطب او را کمی دورتر از خودش و بالاتر احساس کند. و در نتیجه نسبت به او احساس خوبی نداشته باشد. اما در خانه ی برادرش ورق یکدفعه برمی گردد.برادر زاده اش تمام گذشته ی او را پوچ جلوه می دهد.و احساسی که بیننده نسبت به سرهنگ داشت، یکدفعه تبدیل می شود به ترحم و یک جور دوست داشتن.

اما نکته ی دیگر و اساسی ترین نکته ی فیلم که از نام آن نیز پیداست زن است.سرهنگ با تمام وجود به زن علاقه دارد. با وجود کور بودن ،وجود زن را در اطرافش درک می کند و حتی به شخصیت درونی او نیز پی می برد.یکی از دیالوگهای زیبای فیلم که به شخصیت پردازی سرهنگ بسیار کمک کرده،به خوبی گویای نظر سرهنگ نسبت به زن است:

سرهنگ:"خانم ها.نظرت در مورد اونا چیه؟کی خلقشون کرده،خدا باید یه نابغه بوده باشه.موهاشون.بعضیا می گن مو همه چیزه. می دونستی؟تا به حال دماغت رو در اعماق موهاشون فرو بردی؟ و اینکه بخوای همونجا تا ابد خوابت بگیره؟یا لبهاشون...وقتی با لبهات تماس پیدا می کنن...مثل اون اولین جرئه از آب گوارا هستش که پس از گذر از یه صحرا می نوشی.سینه ها!بزرگشون.کوچیکشون.نوک سینه ها بهت خیره شدن...مثل چراغ قوه هایی که تا به حال مخفی بودن...".

سرهنگ وقتی به آرزوهایش می رسد روی تختش دراز کشیده و می خواهد بمیرد.چارلز برای اینکه سرهنگ و خودش را که وظیفه ی مراقبت از سرهنگ را دارد،نجات دهد همه کار می کند.و بالاخره یادش می افتد سرهنگ ماشین فراری را دوست دارد.سرهنگ بیمار با شنیدن ماشین فراری از تخت بلند می شود. و ماشین سواری می کند،با سرعت زیاد!

چارلز هر طور شده سرهنگ را سالم به خانه بر می گرداند.در دقایق پایانی فیلم چارلز به خاطر دیدن خرابکاری دوستانش ،در جلسه ی انضباطی مدرسه باید جوابگو باشد.و در حالی که با بی عدالتی توسط مسئولین چیزی نمانده اخراج شود،سخنرانی طولانی سرهنگ،باعث تغییر نتیجه می گردد. اینکه سرهنگ کی می میرد و یا اینکه آیا مغزش را منفجر خواهد کرد یا نه،معلوم نیست.اما در پایان ،روزنه ی امید،یعنی معلم سیاست چارلز هر بیننده ای را به ادامه ی زندگی سرهنگ امیدوار می کند:

سرهنگ اسلید خطاب به معلم:"باید بعضی وقتها همدیگه رو ببینیم و با هم راجع به سیاست حرف بزنیم".

 

برای اطلاع بیشتر از  آل پاچینو کلیک کنید.



روز نوشت:

"نگران نباش! وقتی  بمیریم.کلاغ ها که نمرده اند!سیگار تمام نشده امان را دود می کنند... مثل کلاغ!"

 برای نسیم که یعنی تولدت مبارک!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 22:5  توسط لیلا نوروزی  | 

 

 

 

                            یک طرح به وسیله ی زغال (اثر خودم)                

 

               GiGaImage.com Free Image Hosting , Upload Your Image For Free          

 

 (به  دلایلی چهار طرح رنگی از صفحه برداشته شد...)

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 12:14  توسط لیلا نوروزی  | 

 

          پرنس آندره ی در رمان جنگ و صلح:

                               "اگر همه از سر اعتقاد می جنگیدند،اصلاً جنگی در نمی گرفت"

                                                                        Free File Uploader

جنگ که همیشه بد نیست.حال چه نوع از جنگ مد نظر است،مهم نیست.

صلح هم بعضی وقتها،شاید هم بیشتر اوقات به درد نمی خورد.

 هر کس به اندازه ای که دوست دارد فکر می کند.هر کس توی فکرش به نتیجه ای می رسد که عقاید او را شکل می دهد.هر کس عقیده ای در رابطه با صلح و جنگ دارد از من دریغش نکند(لطفاً)...

 

 

                                                                       

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 20:35  توسط لیلا نوروزی  | 

      -" اینجا دیگه چه جهنمیه؟"                                                                                         

 

 

 

"پرچم های پدران ما" بر اساس کتابی از جیمز بردلی،توسط کلینت ایستوود ساخته شد.موضوع  فیلم جنگ جهانی دوم است.جنگی بین آمریکا و ژاپن که در جزیره ی ایووجیما اتفاق می افتد.روایت غیر خطی فیلم،که سه زمان مختلف را به تصویر در می آورد،نقطه ای است که به نظر می آید کارگردان می خواسته از ان برای پیوند دادن نسل امروز با گذشته استفاده نماید.دوره ای که جنگ است،دوره ای که سه سرباز جنگی برگشته اند و دوره ی سوم که به نظر می آید بیشتر برای ارتباط با مخاطب از آن استفاده شده است.

قهرمانان فیلم،شخصیت های نه غیر عادی،بلکه بسیار ملموسی می باشند.انسان هایی که می ترسند،انسان هایی که گریه می کنند،انسان هایی که با شنیدن موسیقی دگرگون می شوند و انسان هایی که ازدواج می کنند.اما باید توجه داشت که همین قهرمان ها سربازی بیش نیستند.خواسته یا ناخواسته وارد جنگی می شوند که رسیدن به هدفی جمعی ،هدف انها می شوند.در این فیلم ،هدف نه خود ژاپن بلکه جزیره ای است که اهتزاز پرچم آمریکا بر قله ی سوریباچی،پایانی است برای ان.در واقع جنگی که ملت امریکا از ان سخن می گویند ،با این پرچم پایان می یابد.

داستان حول یک عکس می چرخد.عکسی که در هنگام اهتزاز پرچم گرفته شده است و در ان تعدادی از سربازان از پشت دیده می شود.هرچند در نگاه اول ،و از دید شخصیت ها،نام افرادی که در عکس می باشند مهم هست،اما در ادامه می بینیم که هیچ فرقی نمی کند چه کسی توی عکس بوده باشد.قله ی سوریباچی بیشتر از ان که یک قله ی واقعی باشد،نمادی است از هدف هر شخص. در این فیلم،همان طور که قبلاً اشاره شد،هدف ،یک هدف جمعی است.اما چه چیزی باعث می شود تا این سربازها در کنار هم باشند و این گونه با اشتیاق بجنگند؟جواب این سوال در پایان فیلم،مستقیم به مخاطب داده می شود:"رفاقت".با اینکه آمریکا برای هریک از این سربازان یک هدف است،اما این احساس رفاقت است که انها را مثل زنجیر به هم پیوند می دهد.با این حال پایان فیلم نقطه ضعفی است که موجب می شود مخاطب خود دنبال جواب نباشد.ایستوود همه چیز را در کلمه ی "رفاقت" عرضه می کند و مجالی به مخاطب نمی دهد تا خود به واقعیت جنگ پی ببرد.شاید بتوان گفت کارگردان می خواسته مخاطب را در پایان به نتیجه ی دلخواه خود برساند، چیزی که از ابتدا تا انتهای فیلم ما بین سربازها می بینیم.

از معدود تصاویری که در این فیلم نظرم را جلب کرد،مردن مایک(سربازی که توی عکس هست ولی نامش برده نمی شود)و پس از ان بالا رفتن سه سرباز باقی مانده از قله ی نمایشی است:دو تصویرِ در تضاد.در هنگام مردن مایک ،جنگ است ،با این حال در چهره ی سربازها هیچ تردیدی وجود ندارد.همه اشان می دانند که در یک صحنه ی واقعی هستند.ولی در تصویر دوم که نمایشی است از اهتزاز پرچم،برای هرسه شخصیت همه چیز مثل یک خواب می باشد.هر سه مدتها پیش به هدف خود رسیده اند.مدتها پیش قهرمان شده اند. و حالا برای چندمین بار دارند ان را به صورت نمایش تکرار می کنند.در حالی که دیگر لذت اولیه را ندارد. از یاد بردن قهرمان ،در حالی که خود ملت انها را قهرمان ساخته اند،یک موضوع تکراری است که در بیشتر فیلم ها و داستان ها شاهد ان بوده ایم.در یک سوم پایانی فیلم نیز چیزی که بیش از همه مخاطب را رنج می دهد همین تکرار و در واقع نوعی پند دادن می باشد.سه سرباز از جنگ برگشته که اکنون در صلح زندگی می کنند،نمی توانند شغل مناسبی برای خود پیدا کنند.و در این میان یکی از این سه سرباز که سرخ پوست است و گرفتار نژادپرستی اطرافیانش ،دست به خودکشی می زند.شاید بتوان گفت این سرباز و سربازهایی که توی عکس بودند و می شد هرکسی را جای انها قرار داد،جنگ را دوست می داشته نه صلح... .

در کل می توان گفت فیلم نه خیلی عالی،بلکه حتی در حد متوسط نیز نمی تواند مخاطب خود را راضی کند.این در حالی است که ایستوود یکبار دیگر این فیلم را ساخته است،البته این بار به روایت ژاپنی ها...

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 23:59  توسط لیلا نوروزی  | 

                (شیدای کوچک توی پارک)

 

 اینکه چه قدر ادم خیال پردازی هستم،شاید به نظر احمقانه باشد.البته وقتی می فهمم خیال پردازی ام چه قدر احمقانه بوده،کلی حرص می خورم. ولی بعضی وقتها که نه،بیشتر اوقات همین خیال پردازی هست که به دادم می رسد.مخصوصاً وقتی که به طور اجباری مجبور می شوم توی یک جمعی باشم که هیچ نقطه ی مشترکی با آنها ندارم و در برابر هر کلمه اشان لبخندی تحویل می دهم.چون اگر حرف بزنم همه ی جمع!بدون استثنا ،با نگاهشان می افتند توی سرم و هرچه هم بگویم قبول نمی کنند.بعدش مجبور می شوم ... .تو فکر کن که مجبور باشی یک هفته،شب و روز با این جمع! یکجا زندگی کنی... ..توی چهارمین یا پنجمین و شاید هم ششمین و هفتمین روز دیگر طاقتم تمام شد. باید برای فرار از دستشان  نقشه ای می کشیدم. همین که بساط نهار آماده شد،و صدای ظرف و زن و های و هوی بچه ها بلند شد،جیم شدم.نه خیلی راحت.بلکه خیلی خیلی راحت.پالتو ام را پوشیدم و کلاهش را هم انداختم روی سرم و بعد از اتاقی که  9در 5 یا 6 متر بود و هفده نفر توی آن پا دراز کرده بودند،زدم بیرون.اگر هنگام کشیدن نقشه به این نتیجه نرسیده بودم که باید بروم قمارخانه،شاید توی راه پله که وحید را دیدم و زیر چشمی به هم نگاه کردیم،از قمارخانه منصرف می شدم و مثلا با وحید می رفتیم کافی شاپ یا مجلس رقص و چیزی شبیه این.ولی باید می رفتم قمارخانه.چون شنیده بودم که مادربزرگ خوب می برد.این را وقتی شنیده بودم که مادربزرگ خودم از درد پایش ، توی اتاق 9 در 5 یا 6 متر می نالید.وحید که داشت از پله ها بالا می آمد مویش را داد عقب و نگاهم کرد.نخندیدم.نباید می خندیدم.وگرنه فکر می کرد دارم التماسش می کنم که... .بیرون که می رفتم معلم را دیدم.نمی دانم معلم بود یا نه.ولی قیافه اش شبیه معلم ها بود.در یک هفته ای که هر روز می دیدمش شبیه معلم ها بود.بیشتر وقتها که وحید توی حیاط بود و من هم،،معلم چپکی نگاهم می کرد و من رو نمی گرداندم سمت وحید تا چشم تو چشم هم شویم.بعد از بیرون آمدن مستقیم رفتم قمارخانه.مستقیمِ مستقیم هم نه.سر راه یک چیپس سرکه ای خریدم و بعد مستقیم رفتم.مادر بزرگ آنجا بود.جثه ای کوچک داشت و پشت میزقمار نشسته بود(از ان جایی که هیچ تصور درستی در رابطه با میز ندارم،هیچ توصیف رئالی نمی توانم  بدهم).چند مرد درشت هیکل و سبیلو هم جمع بودند کنارش. این را یادم آمد میز سبز رنگ بود.هم رنگ چشم های مادربزرگ.رفتم و دورتر از جمع ایستادم و شروع کردم به چیپس خوری. دنبال الکسی ایوانوویچ بودم.اولش که ندیدم فکر کردم از دست مادربزرگ  ناراحت شده و رفته پی پولینا. ولی چند دقیقه بعد با دوبسته چیپس سرکه ای پیدایش شد.همین که مادربزرگ داد زد: (( الکسی ایوانوویچ کدام گوری هستی؟))، قلب من از جا کنده شد.البته نه کامل.حدود شصت و پنج درصد.هیچ فکر نمی کردم که الکسی عزیز به این شکل و قیافه باشد.پالتوی مشکی بلندی تنش بود و موهایش ان قدر کوتاه بود که لازم نبود بزندش کنار تا کسی را نگاه کند.صورتی گرد و سبز داشت. یادم می آید صورتش آنقدر سبز بود که دلم خواست گره اش بزنم و سیزده بدر بندازمش توی آب.خونسردتر از آن چیزی که شنیده بودم ،خم شد و چیپس را گذاشت جلوی مادربزرگ.حتی وقتی خم می شد قامت استوارش هیچ تغییری نمی کرد و قلب من بیشتر از شصت و پنج درصد (نزدیکی های شصت و هشت،شصت و نه) از جایش کنده شد.مادربزگ به الکسی عزیز گفت در مدتی که تنها قمار بازی می کرده ،چه قدر از پولش باخته است.منتظر بودم تا قیافه ی الکسی عزیز تغییر کند اما صورت او همان طور سبز بود و لبهایش هیچ لرزشی نداشت.قمار بازها یکی یکی می آمدند و دور میز جمع می شدند طوری که من فقط می توانستم صورت الکسی ام را ببینم.و همان لحظه بود که الکسی سرش را برگرداند سمت من و چشم تو چشم شدیم. قلبم یکدفعه نزدیک به هشتاد درصد از جاکنده شد.و بعد همه جا شلوغ شد.یعنی اول یکی از در وارد شد و پشت الکسی ایستاد و بعد همه جا شلوغ شد.دعوا بود.یکی می زد.یکی می خورد.توی همین گیر و دار بود الکسی را دیدم با جیبهای پر از قمارخانه رفت بیرون.در را که می خواست ببندد برگشت و نگاهی به من انداخت و بعد رفت بیرون.داشتم راه می افتادم دنبالش که صدای مادربزگ آمد:(( الکسی عزیزم آمدی)).فکر کردم برگشته است.راه افتادم سمت مادربزگ.مردهای گنده را یکی یکی پس زدم و رسیدم به میز قمار.ولی الکسی نبود.یعنی بود.ولی الکسی من نبود.مادربزرگ دست مردی با دماغ گنده و پالتوی پوسیده و صورتی کشیده را گرفته بود تو دستش و مدام می گفت:((الکسی عزیز)).فهمیدم الکسی من همان مردی بوده که داستایوسکی نوشته بود سر مادربزرگ کلاه می گذاشته و پولش را می دزدیده.قلب کنده شده ام حدود بیست و سه درصد درصد ترمیم شد.ولی هنوز پنجاه و نصفی اش معلق بود. باید دنبالش می رفتم.در را باز کردم . نبود.شاید هم بود ولی بین آن همه حوا و آدم که داشتند خرید عید می کردند نمی شد پیدایش کرد.لابد رفته بود یک گوشه ای و داشت پول هایش را می شمرد.لازم هم نبود مویش را کنار بزند تا کسی را که چشم دوخته به پولهایش ببیند.چیپس توی دستم راه افتادم بین شلوغی خیابان.طعم سرکه ی دهانم را مزه مزه می کردم.توپی افتاد جلویم. پسر بچه ای دوید و توپ را برداشت و گم شد.نگاه به ساعتم کردم.پنج و نیم بود.وحید داشت با پسرها فوتبال بازی می کرد.سه روز بود که فهمیده بودم سر ساعت پنج  شروع می کنند.تندی از بین جمعیت عبور کردم .نه خیلی سخت.بلکه بیش از اندازه سخت.پیچیدم توکوچه. و بعد از در بزرگ که بالایش نوشته بود(...)رفتم تو.توپ زیر پای برادر وحید بود.پاس  داد به وحید.وحید ندید.وحید مویش را می داد عقب.ایستاده بو.توپ رسید به کریستیانو رونالدو.وحید ایستاده بود.نخندیدم.کریستیانو رونالدو رفت سمت دروازه و بوفون هم کاری از دستش برنیامد.صدای بچه ها بلند شد.وحید ایستاده بود.برادرش زد به پشتش.نخندیدم. رفتم توی سالن.مادرم داشت از پله ها می آمد پایین.نگاهم کرد.خندیدم.رفت بیرون.ایستادم پشت در و از پشت شیشه و نرده زل زدم به کریستیانو رونالدو که نیشش مثل همیشه باز بود و صورتش چروک شده بود.یکی با پای برهنه از کنارش رد شد.زمین خیس بود و آب شلپ شلپ پاشید روی کفش رونالدو.پسر بی کفش را نگاه کردم.وحید بود.دایی ام از کنارم رد شد و رفت بیرون.شکمم قارو قور می کرد.وحید رونالدو را دریبل زد.بعدش یکی دیگر را.بعدش هم یکی دیگر را.نزدیک دروازه که رسید توپ را پاس داد به برادرش.وحید هورا کشید و مویش را داد عقب و ایستاد.چشمم را تندی ازش برداشتم و زل زدم به معلم که از کنارم رد می شد و می رفت بیرون.زل زدم به دیوار.زل زدم به هوا.وحید باز هم دریبل زد. ایندفعه مویش پرید هوا و توپ رفت توی دروازه.مادرم از کنارم رد شد.صدای پایش را شنیدم که داشت از پله ها می رفت بالا.وحید به توپ شوت زد و توپ رفت ایستاد کنار دیوار.دایی ام از کنارم رد شد و از پله ها رفت بالا.وحید داشت می خندید.صدایش کلفت بود.برادرش داد زد :((وحید)).همان لحظه بود که فهمیدم اسمش وحید است.وحید از کنارم رد شد.ایستاد و نگاهم کرد.بعد رد شد.خیس بود.بوی عرق تنش می آمد.بو را توی سینه حبس کردم و دادم تو.به  اتاق 9 در 5 یا 6 متر که برگشتم،سرم درد می کرد.دراز کشیدم .توی دلم خدا خدا می کردم که هرچه زودتر از این اتاق برویم بیرون.همه بروند پی کار خودشان.همه ای که دوست داشتند پیش هم باشند و با هم حرف بزنند.و من که نمی خحواستم با این جمع! باشم،کار دیگری نمی توانستم بکنم جز اینکه به مادرم بگویم هر حرکتی ازم سر زد تقصیر خودش است.دوست داشتم برگردم اتاق خودم.اتاقی که تا چند روز پیش برایم غیر قابل تحمل بود.ولی حالا شده بود نهایت هدفم.آخرین شب بود با آن جمع یکجا می خوابیدم. باید یک جور می گذراندم.یک جوری که نه خیلی احمقانه باشد نه خیلی خسته کننده.تازه باید یکجوری بود که بیخودی خنده ام نمی گرفت یا بیخودی نمی زدم زیر گریه تا جمع زل بزند به من و یکی از آن جمع که شوهرخاله ام باشد سرش را برای بقیه تکان دهد.حوصله ی این را نداشتم که نقشه ی بزرگتری بکشم.برای همین به این فکر افتادم که توی شب آخر با کسی که دوستش دارم خوش بگذارانم.ولی توی کشیدن نقشه نمی دانستم سخت ترین کار را انتخاب کرده ام.چه کسی را بیشتر از همه دوست داشتم.توی ذهنم به سراغ همه رفتم...همه... .از آنهایی که توی بچگی می شناختمشان و آن هایی که توی چهارده ،پانزده سالگی عاشقشان شده بودم .هم کلاسی هایی که فکر می کردم دوستشان دارم.معلم ها و عابرهای پیاده،مغازه دار ها.بقال سر کوچه ی مادر بزرگ،پسر کج و کوله ای که سیگار می فروخت،مرده ها،هری پاتر،پسر عمویم،پیرمرد خنزر پنزری ، براد پیت و نمی دانم که ها که ازناکجاآباد سر و کله اشان پیدا شده بود.شاید اگر نسیم پسر بود یا اینکه من پسر بودم،او را بیش از همه دوست داشتم.ولی حالا که دختر بود هیچ توفیری نداشت.نمی توانستم که باهاش برقصم.یعنی می توانستم ولی مزه ای نمی داد.مزه اش می شد مثل خوردن چیپس با ماست.نتیجه اش این بود که فهمیدم هیچ کس را بیشتر از کس دیگر دوست ندارم.همه را دوست داشتم.خیلی هم دوست داشتمشان. بدبختی ام این بود که نمیتوانستم با کسی که دوستش دارم بروم کافی شاپ یا برقصم.نمی دانم خواب بود یا شاید هنوز بیدار بودم و توی اتاق 9 در 6 یا 5 متر نفس می کشیدم،ولی خوب یادم هست که آخرین روز با الکسی ایوانووچ رقصیدم.الکسی صورتش سبز بود و اندامش استوار.دستش را انداخته بود دور کمرم و با ریتم آرام موسیقی می رقصیدیم... .

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 19:36  توسط لیلا نوروزی  |