عکس از رضا عیسی پور
خواستم داستان بنویسم، دیدم بدبختی مردم سرگرمی ندارد ...
۱- منو تاکسی (آفرین)
چند روز پیش بود که سوار تاکسی شدم.مسیر کوتاه بود و همیشه این مسیر را پیاده می رفتم. چند روز است که بی حوصله ام.چرایش را نمی دانم.یعنی وقت ندارم به چرایش فکر کنم...جلویم همه جور کتاب است .از تاریخ هنر گرفته تا آشنایی با میراث فرهنگی و هنری وانسان و زیر آسمان های جهان و... (این یعنی اینکه اولاً دارم برای کنکور می خوانم، در کنارش هم فلسفه و سیاست و ...! ) والبته همه ی این کتابها معلق اند توی مربع رنگی اتاقم و هیچ کدام را ،حتی ورق هم نمی زنم.توی تاکسی زنی نشسته بود و بغلش یک دختر بچه.نمی دانم از کجا فهمیدم دختر است.شاید روسری سرش بود.مثل روسری بچگی های من...عروسکی... .شاید هم سرش نبود... .باز هم مثل بچگی های من(آن موقع که هنوز مادرم نمی گفت عمویم از بی روسری ها بدش می آید.البته عموی واقعی ام نه.عموی واقعی ام از آن انسان های باحال! است و من خیلی دوستش دارم.عمویی که مادرم می گفت در واقع شوهر خاله ام بود و الان هم هست و من بچه که بودم ازش بدم می آمد و حالا هم که شاید بزرگ شده ام ازش بدم می آید).دخترک چشم های درشتی داشت و نگاهم می کرد و می خندید.من هم زبانم را برایش درآوردم.دخترک چپکی نگاهم کرد(الان که می نویسم یاد خاطره ای افتادم مربوط به چند ماه پیش.و آن خاطره ترساندن یک پسر بچه توی خیابان بود.پسر بچه توی آغوش مادرش بود ومادرش هم جلو من راه می رفت.پسر با نمکی بود و کلاه قرمزی بر سر داشت.دقیقا یادم نمی آید قیافه ام را برایش چه شکلی کردم که پسرک ترسید و ابرو در هم کرد و چشم و دهانش کج شدند و تند سر برگرداند جلو. اگر نسیم و( ! )نبودند که مادرش نمی فهمید کار من است.ولی این دوتا دوست فضولم زود به مادرش خبر دادند من بچه اش را ترسانده ام.و مادرش بدون اینکه سر بجنباند گفت فهمیدم!)اخم دخترک را که دیدم دست و پایم را گم کردم و چشم دوختم به مادرش.(کلاً انسان بیکاری هستم).زن چادری رنگ و رو رفته سرش بود.صورتی سیاه داشت با لکه های سفید. ابروهایش هم پر بودند از مو(مثل ابروی خیلی از زنها تو ماه محرم).بعد نگاه کردم به راننده که زل زده بود جلویش و گاهی دنده عوض می کرد و بر طبق عادت فرمان می چرخاند.زن دست مشت شده دخترک را گرفت تو دستش و آن را باز کرد.چند سکه توی دستش بود(سه سکه بود.یک بیست و پنج تومانی و دو تا ده تومانی که مدتی است دیگر خریدار ندارد!)زن سکه ها را از دست دخترک برداشت و چادر را کشید رو دستش.وسکه ها را برد سمت راننده:
-"آقا ...بفرمایید"
راننده دست دراز کرد و پول را گرفت.زن در حالی که دست گذاشته بود روی سر بی روسری یا با روسری دخترک گفت:
- " آفرین پولا رو گذاشته تو خونه و اینا رو برداشته نمی دونم چرا..."
پس اسم دخترک آفرین بود.اولین بار بود می شنیدم.البته صد آفرین شنیده بودم که آن هم مرد بود و تقریباً چهل سالی داشت(لابد هزار آفرین هم باید صد سالی داشته باشد).راننده بدون نگاه به سکه ها آنها را انداخت بین بقیه و صدای شق شق بلند شد.زن چادرش را که سر خورده بود روی شانه اش انداخت روی سر ،و سرش را نزدیک دخترک برد:
- "آفرین...دخترم...چرا اینا رو برداشتی...اینا که به درد نمی خورن...بقیه پولا رو کجا گذاشتی؟"
آفرین خندید و زنجیر پلاستیکی پستانکش را گرفت تو دستش.سر چهارراه که رسیدم از تاکسی پیاده شدم .در را که می بستم آفرین را دیدم که زبانش را برایم در می آورد.من هم برای اینکه تلافی کرده باشم برایش اخم کردم.(همین الان یادم آمد آفرین روسری داشت چون زنجیر پلاستیکی را زیر گوشه های روسری بازی می داد.فکر کنم صورتی بود.صورتی رنگ پریده.یا حداقل حاشیه اش صورتی بود.گل های روسری من هم صورتی است.یکی نیست به من بگوید این وقت شب،توی تنهایی که نه مرد هست و نه پلیس و نه قانون چرا روسری سرت کرده ای ؟ ).
اثر دومیه
۲- منو تاکسی (مرد عباپوش)
این اتفاق(خاطره،قصه...یا هرچه شما دوست دارید اسمش را بگذارید) نسبت به اتفاق(خاطره،قصه...یا هرچه شما اسمش را گذاشته اید) آفرین کهنه تر است(چهار یا پنج روز).همان مسیر همیشگی ام بود که پیاده می رفتم.ولی ان روز سوار تاکسی شدم.نه اشتباه نکنید.ایندفعه حوصله داشتم ولی چون توی دستم تخته شاسی بود(50 در 70) و توی تخته هم صفحات نقاشی و هوا هم اگر درست یادم باشد برفی بود...یا بارانی و شاید هم طوفانی،مجبور شدم سوار تاکسی شوم.(البته سوار تاکسی شدن با تخته شاسی برای خودش یک مکافاتی دارد که این را بچه های هنر خوب می دانند).با کوبیدن در و تخته و خودم سوار شدم.اول تخته شاسی سوار شد.بعد من.دو تا مسافر دیگر هم تو صندلی عقب نشسته بودند.دو تا مرد.تخته را مردی که کنارم نشسته بود گرفت.و من خودم را جمع و جور کردم.چند ثانیه بعد متوجه شدم مردی که کنارم نشسته یک عبای قهوه ای تنش است و به سرش هم از همان هایی که نمی دانم اسمش چیست بسته است.(همان هایی که سفید است).خودم را بیشتر به در تاکسی چسباندم که مرد عبا پوش شروع نکند به پند و موعظه و... .ولی او راحت سر جایش نشسته بود و زل زده بود به تخته شاسی.(پشت تخته شاسی).ما(یعنی من و دوستان) وقتی تخته ی نو می خریم قبل از هر کاری پشتش را نقاشی می کنیم( شاید برای اینکه همه توی خیابان ببینند ...برای جلب توجه...خودنمایی...برای اینکه بگوییم ما بچه ی هنریم...شاید ...).مرد بعد از مدتی زل زدن رو کرد به من و پرسید:
- " این دیگه چیه؟"
خب لابد می خواست بگوید دین اسلام است و این صحنه های دخالت در طبیعت حرام است(لازم به توضیح است که نقاشی عبارت بود یا است از یک دست – درخت که چنگ زده به ماه سرخ رنگ و خونش را می ریزد).گفتم:
-" خب این ماهِ و این..."
به تته پته افتاده بودم.همیشه وقتی تخته شاسی ام کنارم است،دست و پایم را گم می کنم(شاید به خاطر اندازه اش باشد).مرد گفت:
- "اسمش چیه؟"
اسم نقاشی را می خواست.نقاشی که دیگر اسم ندارد.حداقل همه ی نقاشی ها اسم ندارد.شاید هم فقط نقاشی های من اسم ندارند.ماندم چه بگویم.بعد فکر کردم لابد سبکش را می خواهد بداند.در حالی که کلاهم (کلاه مال برادرم است و یکبار که سرم گذاشتم و بچه ها بهم گفتند "کارگردان" دست از سرش برنمی دارم...یعنی کلاه دست از سرم برنمی دارد. البته که کلاه دست ندارد...پا از سرم برنمی دارد....خب عزیز من درست است که نه دست دارد، نه پا ولی شما توی خیالت یک چیزی برای کلاه تصور کن...مثلاً چشم:چشم از سرم برنمی دارد)را درست می کردم گفتم:
- "سوررئالیسم"
مرد در حالی که سوررئالیسم را تلفظ می کرد سرش را بالا و پایین برد.کیف پولم را باز کردم و دنبال پول کوچک(به قول یک نفر!)بودم،ولی پیدا نکردم.کوچکترین پولم یک اسکناس پنج هزاری بود(فکرهای زیادی نکنید.من انسان پولداری نیستم.تنها دارایی ام همان پنج هزاری بود ).اسکناس را درآورده و گرفتم سمت راننده.راننده تا خواست پول را بگیرد نگاهش افتاد به عدد روی اسکناس (لابد یکی یکی صفرهایش را شمرد)و گفت :
- "پول کوچک بدید".
زور که نبود،نداشتم.در همین وقت بود که مرد عباپوش نمی دانم از کجای عبایش پول درآورد و گرفت سمت راننده.(عجب عباپوشی بودی مرد ،من که ازت خوشم آمد):
- "بفرمایید...پول این دختر خانوم رو هم حساب کنید"
خلاصه اینکه کلی شرمنده شدم و با کوبیدن خودم و تخته و در و مرد عباپوش از تاکسی پیاده شدم و زیر نمی دانم برف، باران یا شاید باد رفتم...
خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست