تبليغاتX
(?why ask why) سرخور

(?why ask why) سرخور

صفحه ای برای قتل ثانیه های بی عرض،بی ارتفاع...ثانیه های نامیرم

 

                   من

                  ممنوعه ترین خورشید بهشتم!

                                     تنم را ابر باش...

 

                                         ممنوعه

 

 

        خدا فکر نیست

        سدی ست کاغذی

                 بین من

                                   وانتهای هوس هایم!

  

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 11:7  توسط لیلا نوروزی  | 

ایندفعه با داستانی از دوست خوبمان نسیم اسمعیل زاده رسیدیم  خدمتتون. منتظر نظرات و انتقادات سازنده تون هستیم:

 ((مورچه های سرباز))

 مرد دهنی گوشی را برد نزدیکتر:می خوام رو سرم مو بکارم!

صدای زن از میان هیاهویی که مرد فقط توانست کلمه های پرونده و امضا را از بینشان تشخیص دهد گفت:چی؟

- می خوام ...رو سرم...مو بکارم!

خنده خشدار زن پیچید میان ناله های دوری که تو سر مرد وز وز می کرد:

- تو هیچ وقت دست از این شوخی هات برنمی داری!

مرد این روزها بوی خاک زیر دماغش بود.

مرد روزها در خانه تنها بود.صبح که چشم باز می کرد یکی دو ساعتی از رفتن زنش به اداره می گذشت.دخترش هم مثل همیشه لقمه صبحانه را زیر رومیزی پنهان کرده و در را پشت سرش باز گذاشته و رفته بود مدرسه. مرد با پیژامه گشاد راه راه و بلوز دکمه دار بلندی که به تن لاغر و خمیده اش زار می زد،در خانه را می بست.برای خودش چای کمرنگ می ریخت و منتظر می ماند تا سرد سرد شود،روی تختش چارزانو می نشست و میان خس خس نفس های کوتاهش آنرا مزه مزه می کرد. گاهی آلبوم بزرگی از زیر تخت بیرون می کشید و با انگشتهای کشیده و لاغرش لبخند تار آنهایی را که با لباس خاکی رنگ کنارش ایستاده بودند نوازش می کرد.مفصل های انگشتان مرد با هر حرکت روی عکس ها،ترق ترق صدا می کرد.گاهی هم مجله ها و روزنامه های تاریخ گذشته را که اطراف تختش پراکنده بودند ورق میزد و مقاله های پزشکی اشان را می خواند.

آسمان صبح رنگ سرب داغ بود.مرد زبان خشکش را روی زخم های شور داخل دهان چرخاند و تلخی قرص را بلعید. هوای مانده اتاق بوی رخوت و خواب می داد.سیگار نیم سوخته ای را که لای خودکارهای توی قلمدان پنهان کرده بود بیرون کشید، گیراند و گذاشت تا ته بسوزد.کانال تلوزیون را عوض کرد.نشست روی تخت و نرمه دود باریکی را که جلوی چشمهاش می رقصید تماشا کرد.چیزی توی گلوش گر گرفت.اتاق با تخت خواب و کپسول های اکسیژن و ساعت کوچکی که روی دیوار می نالید دور سرش چرخید.به سرفه افتاد.از روی تخت پایین آمد.لای پنجره را باز کرد.بوق ماشین های خیابان زیر پنجره با بوی سوخته دود میان خرخر سرفه های مرد نشست.پنجره را بست و تاقباز افتاد رو یتخت.صورتش کبود شد،سرفه هاش به شماره افتاد و نفسش پس رفت.ماسک اکسیژن را گذاشت روی ورت و دم گرفت.رگهای برآمده شقیقه هاش آرام آرام  زیر پوسته های سفیدک زده صورتش خوابیدند و کبودی چهره اش به سفیدی نشست.آتشی میان سینه اش الو می کرد و می سوخت.چرکابی را که قطره قطره از گوشه چشمهاش میچکید با پشت دست گرفت و خس خس نفس های بریده اشرا ریخت میان دیالوگ های هنرپیشه های فیلمی که از تلوزیون پخش می شد:

- عشق یعنی چی؟

-عشق یعنی دادن و باز هم دادن

- و هوس؟

- هوس یعنی گرفتن و باز هم گرفتن...

موهای بلند و لخت هنرپیشه ها را باد با خودش می برد و آنها مدام انگشتانشان را فرو می کردند لای موهاشان.موهاشان زیر تیغ آفتاب برق می زد و از لای انگشتانشان می سرید.

سرفه های مرد آرام تر شده بود. چشم از تلوزیون برداشت و سر چرخاند سمت نقاشی های دخترش که به دیوار اتاق چسب شده بود.نقاشی های رنگارنگی که تو یکی از انها مرد کچلی تفنگ بزرگی به دوش گرفته بود و با امام دندان هایش می خندید. تو دیگری مرد کچل تانک بزرگی را وارونه کرده بود و دست گرفته بود به لوله کج و معوج تانک.تو دیگری مرد کچل مثل مورچه های سرباز توی کارتون ها،کلاه فلزی گردی به سر گذاشته بود و چند نفر را که سبیل کلفت و لباس پلنگی داشتند اسیر کرده بود و لوله تفنگش را که زیادی دراز بود ،به سمتشان نشانه می رفت،باز با تمام دندان هایش می خندید.توی آخری دختر کوچکی سر مرد کچل را که لباس راه راه آبی پوشیده بود و روی تخت خواب دراز کشیده بود،نواش می کرد. و مرد می خندید،شاید هم گریه می کرد.با ردیف دندان هایی که دو قطره آبی اشک رویشان می افتاد.

مرد روی پوست سفید سرش که جا به جا لکه های قرمز داشت رد انگشت های دخترش را گرفت که وقتی از مدرسه برمی گشت یکراست می آمد سر وقت او،می پرید روی تخت و صورتش را می بوسید.انگشتهایش را روی سر طاس مرد بازی می داد و همین طور که رد رگهای متورمش را پشت گردنش دنبال می کرد،می پرسید:

- بابا...،پس کی موهات درمی آن؟

گاهی هم روی تخت بالا و پایین می پرید و می خواند"کچل کچل کلاچه...روغن کله پاچه...". مرد می خندید و زن این وقتها همیشه زود سر می رسید،لب پایینش را می گزید و چشم می دراند سمت دخترک.

مرد با خودش فکر کرد حالا لابد دارد پشت نیمکت مدرسه املا می نویسد،شاید هم دفتر مشقشرا زیر خودکار معلم ورق می زند.صدای بلند موسیقی جازی که از طبقه بالا موج برمی داشت،توی دلش گومب گومب می کرد و وز وز ناله های توی سرشبلند و بلندتر می شدند، دست های خون آلودی که با نا امیدی به مچ پایش قفل می شدند و آب می خواستند، سوت کشدار خمپاره ها و گومب گومب توپخانه دشمن، فس فس نفس هایی که پشت فیلتر ماسک های طوسی و خاک آلود خاموش می شدند، بوی خون و سیر و بادام تلخ...صورت هایی که با چشم های درشت و پوزه سوراخ سوراخ برآمده،مثل مگس هایی که روی دو پا راه بروند و دستها را به هم بمالند،چشم بسته همه جا را به گلوله می بستند،مردهای کچلی که با تمام دندان هایشان می خندیدند و اشک می ریختند و می مردند و با لباس های گشاد توی نقاشی های روی دیوار راه می رفتند...

                                                                                  my    sexy     sexy     lover

my    sexy     sexy     lover                                                                                                                 

مرد این روزها بوی خاک به مشامش می رسید.

ته سیگار را از پنجره بیرون انداخت.روی تخت نشست و به لبخند تار صورتی خیره شد که میان صفحه زرد مجله انگشتانش را لای موهایش فرو کرده و با دست دیگر به اسم لابراتواری اشاره می کرد که با کمترین عوارض جانبی در کوتاه ترین مدت روی سر مو می کاشت.  

                                                                           

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 17:0  توسط لیلا نوروزی  | 

 ناراحت نشو اگه امروز تو سالگردت همه سیاه پوشیدن و گریه کردن،جز من.آخه من بین آدما نمی تونم گریه کنم.همش می خندم.( و اون وقت عروست چپکی نگام می کنه .می ترسه مردم فکر کنن دخترش دیوونه ست .)عوضش الان که می بینی...الان که نه مامان هست نه بابا.الان که همه جا تاریکه و من... .مامان بزرگ امشب درست یه ساله تنهام....تنهای تنها...

 .......................................... .  .   .    .      .       .         .              .                    .

                        

                                   اثری از کته کل ویتس

 

صبح:خداحافظ

شب:سلام

صبح:خداحافظ

شب:سلام

: دیالوگ ظرف ها.

کاراکتر تو در توی تمام آشپزخانه،

چه فرقی می کند نور از چپ بتابد یا راست

گریم صبحانه

گریم شام

یک فریم ساعتی

چند سکانس سانسور شده از شب

سکانس های تکرار

دیالوگ های عادت

صبح:خداحافظ

شب:سلام

صبح:خداحافظ

شب:سلام

شب:سلام

صبح:خداحافظ

شب:سلام

صبح:خداحافظ

شب:سلام

صبح:خداحافظ

شب:سلام

صبح:خداحافظ

شب:سلام

صبح:خداحافظ

شب:سلام

صبح:خداحافظ

شب:سلام

صبح:خداحافظ

شب:سلام

صبح:خداحافظ

شب:سلام

صبح:خداحافظ

شب:سلام

صبح:خداحافظ

شب:سلام

صبح:خداحافظ

شب:سلام

صبح:خداحافظ

شب:سلام

صبح:خداحافظ

شب:سلام

صبح:خداحافظ

شب:سلام

صبح:خداحافظ

شب:سلام

صبح:خداحافظ

شب:سلام

صبح:خداحافظ

شب:سلام

صبح:خداحافظ

شب:سلام

صبح:خداحافظ

شب:سلام

صبح:خداحافظ

شب:سلام

صبح:خداحافظ

شب:سلام

صبح:خداحافظ

شب:سلام

صبح:خداحافظ

شب:سلام

صبح:خداحافظ

شب:سلام

صبح:خداحافظ

شب:سلام

صبج:خداحافظ

شب:سلام

صبح:خداحافظ

شب:سلام

صبح:خداحافظ

شب:سلام

 (اگر حوصله اش را داشتید ادامه دهید...)

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 21:30  توسط لیلا نوروزی  |