تبليغاتX
(?why ask why) سرخور

(?why ask why) سرخور

صفحه ای برای قتل ثانیه های بی عرض،بی ارتفاع...ثانیه های نامیرم

    

کریستوفر نولان در سی جولای 1970 ،از پدری انگلیسی و مادری آمریکایی متولد شد. معروف ترین  فیلم های وی : بی خوابی (INSOMNIA)، آینده( Following )، شوالیه تاریکی (Dark Knight)و... می باشد.نشانی(Memento) محصول سال 2000 آمریکا است.داستان فیلم توسط خود کریستوفر و برادرش جاناتان نوشته شده است...

نشانی فیلم آدمی ست به دنبال خود.لئونارد شلبی ((Guy Pearce  مردی است که بعد از ضربه ای که قاتلان زنش بر مغزش وارد آورده اند،دیگر نمی تواند چیزی را در ذهن نگه دارد.و هر روز که از خواب بیدار میشود ،آخرین خاطره ای که به یاد می آورد زنش است.وی سعی می کند تا حافظه اش را با نوشتن نگه دارد.بر روی بدنش خالکوبی می کند و از اتومبیل و افرادی که با آن ها ارتباط دارد عکس می گیرد. همه ی این کارها برای پیدا کردن قاتل زنش است.

مطمئنناً در یک بار تماشا ی فیلم،مخاطب دچار سردرگمی خواهد شد.زیرا شکست های زمانی و فلاش بکهایی که وجود دارد به طور منظم و به دنبال هم نیست.در واقع می توان این فیلم را با بیشتر آثار پیکاسو که  سبک کوبیسم را داراست مقایسه کرد.ورود عامل چهارم یعنی بعد زمان همان طور که در آثار کوبیسمی،یکدستی و نظم را به هم می زند،در این فیلم نیز مخاطب باید خود دنبال اتصال مفاهیم و تصاویر باشد. این به این معنی نیست که کریستوفر نولان تصاویر را بدون هیچ طرحی که آن ها را به هم متصل می کند ،کنار هم قرار داده است.بر عکس،اگر خوب دقت کنیم،در بیشتر قسمت ها شروع هر حرکت ادامه ی قسمت بعد از خودش است.

شخصیت لئونارد،نمادی از انسان هایی است که تنها در بین دیگران گیر کرده اند.انسانهای بی هویتی که برای شناخت خودشان تلاش می کنند.و هر حرفی  و حرکتی از دیگران ممکن است بر آنها تاثیر گذارد.بنابراین باید هوشیار عمل کنند. واین انسان حتی اگر بی حافظه هم باشد نباید به دیگران اعتماد کند... .بی اعتمادی... .همان چیزی که بشر امروز را رفته رفته در خود فرو می برد و باعث تنهایی او می شود.نولان با ایجاد شخصیتی که فقط و فقط باید متکی به خود باشد این عدم اعتماد به هم نوع را به خوبی نشان داده.

از جمله دیالوگ هایی خوب این فیلم،جمله ای است که لئوناردو می گوید:" من لئوناردو شلبی هستم از فرانچیسکو".تضادی که در این جمله و لحن گفتاری اش وجود دارد،شک و تردید شخصیت را به خوبی نمایش می دهد.لئوناردو به دنبال اینکه به او می گویند حتی خودش را نمی شناسد این جمله را بر زبان می آورد.هر چند که خودش در هویت خودش شک دارد اما باز همان جریان اطمینان است که باعث می شود او جلوی دیگران شخصیت و هویت خود را زنده جلوه دهد.

وجود شخصیت دیگری به نام سمی که مخاطب و دیگر شخصیت های فیلم ،او را از گفته های لئوناردو می شناسند، قسمت دیگری از هویت لئوناردو را می سازد.سمی همان لئوناردو هست و یا اینکه لئوناردو تاوان اشتباهی را می دهد که در حق سمی کرده است. لئوناردو با همه از سمی می گوید.به طوری که این اسم رمزی می شود برای شناخت دوستانش. و خود به نوعی سمی دیگری ست که همه برای منافع خودشان می خواهند به او کمک کنند.قسمت بیشتری از جریان سمی توسط مکالمه ی لئوناردو توسط تلفن  در اتاقش، با مخاطبی که معلوم نیست کیست ،تعریف می شود. و این قسمت به صورت سیاه و سفید ارائه می گردد.اتاق سمی دنیای کوچک اوست که می تواند مسائل را با خودش بررسی کند و تصمیم بگیرد و نتایج را بر روی بدنش خالکوبی کند.دنیای سیاه و سفید تنهای او.

                              

و  فیلم با جمله ی"حالا کجا بودم" به پایان می رسد... .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 15:25  توسط لیلا نوروزی  | 

اولین عکس دنیا را چه کسی ثبت کرد؟

سوال بالایی اولین سوال کتاب درسی مان (عکاسی) بود.بعد دوسال که کتاب را برداشتم و خواستم برای کنکور مطالعه اش کنم،همان اول به ذهنم خطور کرد و گفتم:" ژوزف نیسفور نی ئپس " .

از همان دوران اولیه زندگی بشر،تصویر به نوعی در زندگی انسان وجود داشت و برای برقراری ارتباط و افزایش نیرو برای رفتن به شکار استفاده می شد.انسان ها تصویر موجودات را روی دیوار غارها می کشیدند و با تیراندازی سمت آن نیرو پیدا کرده و با قدرت به شکار می رفتند.تصاویری که از غارهای شمال اسپانیا و جنوب فرانسه به دست آمده گویای این سخن است.اما تنها برقراری ارتباط و افزایش نیرو نبود که باعث به وجود آمدن تصاویر میشد.چرا که با اختراع خط و توانایی انسان به تکلم نیز تصاویر ادامه یافتند.زبان های مختلفی که در سراسر دنیا برای برقراری ارتباط استفاده می شد این نیاز را هم در کنار خود داشت که یک زبان همگانی وجود داشته باشد و تصویر به عنوان زبانی که انسان های سراسر دنیا قادر به فهم آن هستند مورد استفاده قرار گرفت. و از طرفی بسیاری از احساسات و عواطف تنها به وسیله تصویر بود که می توانست انتقال یابد.

اتاقک تاریک قبل اینکه در عکاسی مورد استفاده قرار گیرد،در قرن یازدهم توسط حسن ابن هیثم برای مشاهده ستاره ها و مطالعه خسوف و کسوف به کار گرفته می شد.این وسیله جعبه ای بود با یک روزنه که نور از آن عبور کرده،تصویری وارونه اما واضح ر سطح مقابل تشکیل می داد.در سال 1550 اتاقک تاریک به یک عدسی محدب مجهز شده و باعث واضح تر شدن تصویر شد.اما جریانی که باعث به وجود آمدن عکاسی گردید،در سال 1727 اتفاق افتاد. و آن افتادن تصادفی برگ درختی بر روی کاغذ آغشته به نیترات نقره و آهک بود. به خاطر نرسیدن نور زیر برگ،آن قسمت روشن مانده،بقیه جاها تیره شده بود.در نتیجه تصویر برگ به صورت سفید باقی مانده بود. ولی عمر این تصویر بسیار کم بود و در اثر برخورد نور از بین می رفت.همین اتفاق بود که باعث شروع عکاسی شد و تلاش هایی که در ادامه افرادی چون " نوماس و ج وود" و " سرجان هرشل " انجام دادند باعث شد سرانجام ژوزف نیسفور نی ئپس پس از هشت ساعت نوردهی به مواد حساس در اتاقک تاریک،اولین عکس دنیا را در سال 1826 ،در املاک شخصی خود واقع در دهکده سن لو دو وارن به ثبت رساند.او اسم این روش را هلیو گرافیHeliography  نام گذاشت.پس از نی ئپس لویی ژاک مانده داگر کار او را ادامه داده  و روش داگرئوتیپ را به وجود آورد.هرچند با این روش تصاویر زیادی به وجود آمد ولی عکس ها قابل تکثیر نبودند و مشکلاتی نیز به همراه داشت. در ادامه افرادی چون فوکس تالبوت شیوه های جدیدتر و آسان تری همچون کالوتیپ و کلودیون را به وجود آوردند.

عکاسی در زمان محمد شاه قاجار و به درخواست شاه از دولت روسیه وارد ایران شد.دربار ایران که آوازه یای پدیده جالب توجه به گوشش رسیده بود ،می خواست با این پدیده نوظهور آشنا گردد.و عکاسی در زمانی وارد تهران شد که در این شهر جمعیتی نزدیک یکصد هزار نفر سکونت داشتند و شش دروازه ی ورورد و خروج داشت.بدین ترتیب دولت روسیه وسایل عکسبرداری را همراه با شخصی به نام نیکلای پاولوف به ایران فرستادو اولین عکس در ایران،تصویر شاه و برخی دیگر از افرادش بود که در یکی از کاخ ها به شیوه داگرئوتیپ ثبت شد.تاریخ ثبت این عکس ،سال 1258 ق( 1842)،یعنی سه سال پس از اعلام موجودیت عکاسی در فرانسه است.

علاقه ای که ناصرالدین میرزا از دوران نوجوانی به عکاسی داشت باعث گردید پس از به سلطنت رسیدنش عکاسی در ایران پیشرفت چشمگیری داشته باشد.دو شیوه ی کالوتیپ و کلودیون در دوران وی در ایران رواج یافت.لوییجی پشه،افسر ایتالیایی با این روش عکس های بسیاری ثبت کرد.عکس هایی از مراسم سلام نوروزی،مراسم ورود نظامیان به میدان مشق تهران،منظره هایی از کاخ گلستان،از شهر تهران،سفارتخانه های انگلیس،فرانسه و روسیه،بازار،مسجد،کوه البرز،مدرسه نظام و ... .همچنین ناصرالدین شاه به دلیل علاقه شدیدش به عکاسی ،شخصی به نام فرانسیس کارلهیان را استخدام کرده بود و توسط او به طور عملی به عکاسی می پرداخت.

نخستین عکاس حرفه ای ایرانی آقا رضا عکاس باشی بود. وی عکاسی پر کار در دربار بود و بسیاری از سفرها، مراسم و اتفاقات دوران حکومت ناصرادین شاه را به تصویر درآورد.از دیگر عکاسان بعد آقا رضا عکاسباشی ، ،میرزا حسنعلی عکاس،میرزا احمد عکاسباشی،میرزا ابراهیم عکاسباشی ،آقا یوسف عکاس،امیر خان قاجار،عبداله قاجار،ژوزف پاپازیان،خان بابای حسینی و آنتون سوریوگین بودند.

اولین عکاسخانه عمومی در تهران به دستور ناصرالدین شاه در سال1285(1868)تاسیس شد که مدیریت آن بر عهده عباسعلی بیک بود. این اتفاق باعث شد عکاسی در بین مردم رواج پیدا کند.مدتی بعد در شیراز،تبریز،رشت،اصفهان و مشهد نیز عکاسخانه هایی به وجود آمدند.تاسیس عکاسخانه های مختلف از یک طرف،و ظهور دوربین های کوچک عکاسی کداک که در همه جای جهان باعث همگانی شدن عکاسی شد،باعث گردید عکاسی چه از جنبه صنعتی،چه علمی و چه هنری در زندگی مردم وارد شده و تاثیر فراوانی داشته باشد. یکی از این تاثیرها آشنایی مردم با دیگر کشورها بود که باعث می شد میل به تجدد و پیشرفت در آنها افزایش یابد و پیامد اساسی آن نارضایتی مردم از حکومت بود.

نکته ی جالب دیگر حضور زنان در عکاسی بود.در زمانی که عکاسی از زنان خلاف سنت بود،ناصرالدین شاه سنت را شکسته و از زنانش عکسبرداری کرد.از اولین زنان عکاس نیز می توان از برخی زنان ناصرالدین شاه،اشرف السلطنه همسر محمد حسن خان اعتماد السلطنه و... نام برد.

و حالا پس از سالها از ظهور عکاسی ،این حرفه چه در ایران و چه در کشورهای دیگر،وارد زندگی روزمره شده است، بر خلاف دوران اولیه اش که مردم آن را سحر و جادو می خواندند و بعضی روزنامه ها لقب آیینه حافظه دار را به آن داده بودند.هر چند جنبه ی صنعتی آن در درجه ی اول اهمیت قرار دارد،اما استفاده ی هنری،مخصوصاً در سال های اخیر ،باعث گردیده جزو یکی از هنرهای تاثیر گذار محسوب گردد.آشنایی با ساختمان دوربین ، زاویه دید،تنظیم نور،فیلم گذاری دوربین، نوع و حساسیت فیلم ها،مراحل مختلف ظهور فیلم،

چاپ عکس،کادر بندی، کاربرد لنزها، کاربرد فلاش ها و...، همگی جزو اصولی هستند که به عکاس کمک می کنند تا عکسی مناسب و هنری ارائه دهد. البته امروزه دوربین ها مجهز تر شده و همه روزه امکانات بیشتری را در اختیار مصرف کنندگان قرار می دهند.

 

ویلیام هنری فوکس تالبوت( کسی که شیوه ی کالوتیپ را ایجاد کرد) در رابطه با عکاسی گفته است:

" یک شعاع نور خورشید،یک درخت بلوط خشک شده یا یک سنگ پوشیده از خزه می توانند یک رشته افکار و احساسات و تصورات با شکوه را بیدار کنند".

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 22:9  توسط لیلا نوروزی  | 

می دونی دلم چی می خواد؟...تابستون,عید... یه هوای خنک .ومن تو طبیعت روستامون باشم. صبح با یه تیکه نون و پنیر از خونه بزنم بیرون.برم همون جایی که از بچگی ،با خونواده ی بابام سیزده به در می رفیتم و خوش می گذشت.فوتبال بازی می کردیم.بعضی سالها بارون می بارید و همه خیس می شدیم.بچه بودم .خوشیم بود آش دوغ و تخمه و پفک و بازی فوتبال.دلم می خواد برم همون جا و شب برگردم خونه.برم اونجا روی علفای سبز دراز بکشم.دلم می خواد علفاش بلند باشه تا کسی نبیندم.اونجا یه رود کوچولو هم داره. که بعد عید آبش زیاد می شه.دلم می خواد برم تو آب و تنم یخ بزنه.مثل همون موقع ها که آب پاهامو با خودش می برد.دلم می خواد برم اونجا و صبح تا شب زل بزنم به آسمون.فقط زل بزنم.نمی خوام بهش فکر کنم،به آبی بودنش،به بزرگ بودنش،به خداش.فقط زل بزنم و بوی  علفها رو حس کنم و گرسنه م که شد نون و پنیر بخورم.هیچ کتابی هم با خودم نمی برم.گور بابای کاغذ و قلم.دلم نمی خواد هیچ چی بنویسم.فقط دراز بکشم.تازه می خوام یه دوچرخه هم بخرم و مثل بچگیام سوارش شم و ،همه جا رو که نه،همون روستامون رو بگردم.آواز بخونم و باد بخوره صورتم.دلم می خواد برم خونه ی قدیمیه بابابزرگم که حالا خراب شده.برم همون زیر زمینی که ازش می ترسیدم و تاریک بود و پر از کتابای قدیمی. بابابزرگ قول می دم دیگه دست به اون کتابا نزنم.فقط می خوام بدونم اون پوستی که آویزون کرده بودی و ما ازش می ترسیدیم پوست چه حیوونیه.می خوام دست بکشم روش.می خوام باهات بیام هرجا که می ری.می خوام بیام سر همه ی زمینات و وقتی چکمه ی سیاهتو می پوشی و زمینا رو آب می دی نگات کنم.می خوام از اون لقمه هات که توی جیب جلیقه ت بود و توش پنیر بود و گردو به منم بدی.می خوام عینک بزرگ قهوه ایت رو از چشات بردارم و پاک کنم.کجایی بابا بزرگ؟ کجایی؟ بدجور دلتنگتم.مامان بزرگ رو هم که با خودت بردی و یه ماه بعد،یه سال می شه که دورم ازش. مامان بزرگ رو هم بردی...کاش برمی گشتیم به همون دورانی که تو خونه ی قدیمی بودین.به مامان که می گم می گه دوران سختی بود.می گه تو که نبودی ببینی،آب نداشت،برق نداشت،هیچی نداشت.می گم کاش برمی گشتیم همون دوران و زیر نور فانوس می نشستیم پیش بابابزرگ و اون برامون قصه می گفت.کاش برق اختراع نشده بود.کاش برق واسه همیشه قطع می شد. بابابزرگ می ترسم.مثل همه... .عروست نمی فهمه...مامان نمی فهمه چی می گم. بابا هم که این روزا بدجور تو خودشه.می زنم زیر گریه.کاش دستای خشک مامان بزرگ بود تا بغلم کنه.صورتم گر می گیره از گریه.

یاد دوستای دوران بچگیم می افتم"نسیم،عفت،نادر، رضا."دلم برای همشون تنگ شده.نسیم که رفته دانشگاه،شاید. عفت سال پیش ازدواج کرد.نادر که فوتبالیست شده و این ور اون وره. و رضا...که دو سال پیش مرد.یاد رضا می افتم که مرد... .کاش می تونستم حرفاموهمین طور که می نویسم،به زبون بیارم.لعنت به همه ی نوشته ها.لعنت به همه ی داستانا.لعنت به همه ی شعرا.دلم هوای پرنده ایی رو کرده که بالای درختای روستامون خونه داشتن.هوای درختایی رو کرده که روشون کلی یادگاری نوشته بودیم.هوس درختی رو کرده که بالاش خونه بود،مثل خونه بود.بابابزرگ اون درخته دیگه نیست.بریدنش و حتماً با چوبش کاغذ ساختن.دلم واسه سیبای باغت تنگ شده.سیبای سرخ و سفید...آخ که چه قدر آبدار بود و گازش که می زدم کلی انرژی می گرفتم.کاش اون درختا بود.هیچ چی ازشون نمونده جز یه تنه ی پوسیده..دوست دارم فرار کنم به گذشته.ولی هیچ چی درست نمی شه.داریم همین طوری می ریم جلو. و من فقط پشت عکسای بچگیم قایم می شم.بچگی... داداشم با دوچرخه می اومد مدرسه دنبالم.برام پفک می خرید.مامانم واسم شال گردن می بافت و اسمم رو روش می نوشت.بابام بغلم می کرد و من از ریشش بدم می اومد.داداش بزرگم که ازمون دور بود، به ازای هرنامه ای که براش می نوشتم و پر بود از غلط املایی،واسم کتاب می خرید و پست می کرد.آبجیم مدام سرم داد می کشید که خونه رو به هم نریزم.هنوزم نفاشیام روی در و دیوار خونه مونده.هنوزم صدای ضبط شده م رو بعضی وقتا گوش می دم که مامانم می پرسه خدا چند تاست.می گم یکی.شعر تپلویم تپلو رو می خونم...یه توپ دارم قل قلیه... .کاش هنوز عید مثل گذشته بود.ذوق می کردم از پوشیدن لباس نو.از روشن کردن آتیشِ چهارشنبه سوری.می ترسیدم از بمب.چه کیفی داشت عیدی گرفتن...چه کیفی داشت شکستن قلک.چه کیفی داشت رفتن به مسجد تو شبای محرم...چه کیفی داد اون یه بار که با عفت نقشه کشیدیم تا قمقمه مون رو سوراخ کنیم تا یکی دیگه واسمون بخرن....چه کیفی داشت تعطیلیای زمستون.چه کیفی داشت زلزله ی سال 75 و سرماش و بازم تعطیلی. تو اون سرما با عفت سه بار رفتیم مدرسه.اولش گفتن تعطیله.برگشتیم.تو خونه همه فکر کردن دروغ می گیم.یه بار دیگه فرستادنمون.و بار سوم خودشون هم اومدن.چه مزه ای می داد نوشابه تو بچگی...چه قدر خوشمزه بود بستنی ...

می دونی دلم چی می خواد؟...بریم روستامون و دوتایی دراز بکشیم بین علفای بلند و نترسیم از اینکه لباسمون کثیف شه یا اینکه مار بیاد و نیشمون بزنه...خیره شیم آسمون... فقط خیره شیم.نه کتاب با خودمون ببریم.نه کاغذ نه قلم. نه بحث مکتب های ادبی باشه،نه داستان، نه شعر و نه... .فقط خیره شیم به آسمون و به هیچی فکر نکنیم.... یا اینکه دو تا دوچرخه بخریم و ... .

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 22:52  توسط لیلا نوروزی  | 

اول تبریک خدمت دوست خوب شاعرمان،"فرزاد رنود" که در گذرش به گیلان،در زمینه ی شعر برگزیده شناخته شد(فرزاد شیرینی یادت نره!)... .و بعد با تشکر از دوستانی که می یان و نظر می دن. این داستان هنوز بازنویسی نشده  و هر نظری که بدهید حتماْ قابل بررسی خواهد بود :  

                          بنفش               

نگین که وارد شد، خنده ی مهمانها سالن را ترکاند.همه پشت به او می خندیدند.تنها زنی چاق بود سربرگرداند سمتش.قه قاهِ خنده توی گلویش خفه شد.قیافه اش رفت تو هم.دهانش را برد جلوی گوش مردی که سیگاری روی لب داشت و کراواتی زرشکی ،همرنگ کتش بسته بود.مرد نگاهش را چرخاند سمت نگین و لبخندی ماسید روی لبش.با دست زد پهلوی مرد کناریش و چیزی توی گوش او گفت.نگاه مهمانها یکی یکی چرخید سمت نگین.حتی دخترهای سیزده ،چهارده ساله ای که گوشه ای به صورت گروه های چند نفره  و به نوبت می رقصیدند دست از رقص برداشته،خیره شدند به مهمان غریبه ای که تازه وارد شده بود.نگاه ها مانند کبریتی همدیگر را روشن کرده بودند.همه از هم می پرسیدند این دختر کیست،به هم شانه بالا می انداختند.صدای آرام وکشیده ی موسیقی پچ پچ مهمانها را می بلعید.مردی داشت اسپانیایی می خواند:

-"".LIvea  Me  EI  Compas…

نگین وقتی وارد خانه شده بود برای درآوردن مانتو وروسری اش یکراست رفته بود توی اتاقی که دختری نشانش داده بود.وحالا در آستانه ی در بی حرکت ایستاده،موی سیاهش ریخته بود روی شانه اش. کت ودامن بنفش تنش بود.کتش دکمه های بزرگ داشت . پاهای برنزه ای باریکش از زیر دامن می زد توی چشم.قیافه ی مهمانها را می دید و چشم های نیمه بازشان را،خیره سمت خودش.وخنده ی قوی ونفس دار دل آنها را وقتی انگشت های بی انگشتری و گردن بی گردن بندش را می دیدند،می شنید.اعصابش طاقت تحمل نگاه ها را نداشت.می خواست هرچه زودتر کار را تمام کرده واز دست ثانیه هایی که  توی رگش سیلی از درد به راه انداخته بودند خلاص شود.در حالی که ناخن انگشت شصتش را می جوید نشست روی صندلی.زن چاق با شانه ای کوچک مویش را داد عقب.النگوهایش تکان خورد و گوشت تنش لرزید.مردکنارش،خاکستر سیگار را تکاند توی جا سیگاری. دست انداخت دور گردن زن و با علامت دست مرد روبرویی را متوجه خود ساخت:

-"من از اول فیلم می دونستم همه ی کارا زیر سر اون مَرده ست."زیر چشمی نگاه انداخت به زن چاق که داشت با زنی حرف می زد.آهسته گفت:

-"دختره رو دیدی؟محشر بود.یه ساعت زدمش روstop...اوف...نمی دونی با موسیقی چه حالی می ده".

 قاه قاهِ خنده ی مردها بلند شد. صدای موسیقی بین های وهوی مهمانها گم می شد دخترهایی که آن طرف تربودند،رقص را از سر گرفته،دست و پاهاشان را با ریتم منظمی تکان می دادند.نگاه نگین به دستمال کاغذی کثیفی بود جلوی پایش.می دانست باید قبلِ اینکه میزبان متوجه حضور او شود برود.و میزبان مست بود و سرگرم پذیرایی از مهمانهایش .وقتی دختری با یک ظرف سیب از جلویش رد می شد،نگین جرات کرده،سرش را بلند کرد.دختر که از جلویش رد شد،چشم نگین افتاد به دختر روبرویی اش ،جلوی پنجره . موی بلند و قهوه ای دختراز پشت بسته بود .جلویش را هم از فرق سر تا پیشانی به صورت زیگزاگ از وسط جدا کرده بود.صورتی داشت باریک وکشیده.با ابروهایی صاف وکم پشت .پیراهنی سفید تنش بود که چسبیده بود پهلوهاش.با حرکت آرام دستش دامنش را جمع کرده،نشست.با هر تکان دستش النگوهایش حرکت کرده،برق می زد.نگین ازبوی تلخ وبیات سیگار حالش به هم می خورد.ترسید بالا بیاورد.دست گذاشت جلوی بینی و دهانش.شروع کرد به شمردن النگوهای دختر.یک...دو...چهار...هفت...بوی عطری مردانه خورد صورتش. احساس کرد فشار خونش یکدفعه بالا آمد وگردن وسینه اش از تب می سوزد.کلماتی که مهمانها بین هم رد و بدل می کردند نا آشنا توی گوشش می پیچید.دستش را از روی بینی برداشته وبا نفسی بلند بوی عطر را توی بدنش هضم کرد.نگاهش افتاد به دختر روبرویی.دستش را گرفته بود بالای شانه .با لبخندی انگشتانش را چند بار باز کرد و بست.النگوها تکان خوردند.پسری که تکیه داده بود به دیوار پشت نگین،در حالی که سیبی را از این دست به آن دست می انداخت رفت پیش دختر.شلواری جین تنش بود با یک پیراهن راه راه زرشکی وسفید.جای ریشش سبز.وقتی از کنار نگین رد شد بوی عطرش تندتر شد.نگین دامنش را محکم چنگ زد تا حرکات دستش بیشتر نشود.پسر دست گذاشت روی زانو،نشست.پا انداخت روی پای دیگرش.نگین انگشتر دختر را دید و نگین درشت روی آن ، برق می زد.نگاه کرد دست خودش. انگشتر را توی انگشت خودش دید و برق آن را روی لاک بنفش ناخن هایش.صدای موسیقی بلند شد.این دفعه یک ترانه ی ایرانی بود:

-"خوشگلا باید برقصن...".

نگین دوباره نگاه کرد دست خودش.رگهاش زده بود بیرون.پوستش سفت وخشک بود.با خودش گفت مثل دست یک زن چهل و پنج ساله.چشمش را دوخت به انگشتر دختر که توی انگشتش،روی شانه ی پسر بود.پسر چرخشی به شانه اش داد وسیب توی دستش را برد جلوی دهانش.موسیقی آرام شده بود.پسر سیب را گاز زد.دور لبش خیس شد.نگین نفسش را جمع کرد توی دهانش ویک دفعه داد تو. با خودش فکر کرد بوسیدن لبهای پسرچه حسی دارد.خون دوید روی گونه اش.لبش را مالید به هم.پسر دهانش را برد جلوی گوش دختر.نوک بینی اش خورد به صورت دختر.نگین نفس گرم پسر را قاطی عطرش روی صورت دختر حس می کرد.مردمکهایش گشاد شد.نفسش را بریده بریده داد بیرون.انگشتانش را فرو کرد لای مویش .آن را ریخت سمت چپ صورت و روی چشم وپیشانیِ خیس عرقش سایه انداخت.از بین تار موهای آویزان جلوی چشمش،پسر و دختر را دید که خیره شده بودند به هم.لب پسر تر بود و خنده ای روی آن.زنی از جلوی نگین رد شد.همان زن چاق بود،زنی که نگین را نشان بقیه داده بود.صدای به هم خوردن النگوهایش تپید توی گوش نگین.زن موی کوتاهش را ریخته بود روی گوشش. گوشواره ها از زیر آن برق می زدند.گوشت لرزان پایش از چاک دامن دیده می شد.نگین دید النگوهای زن تا آستین کوتاه پیراهنش می رسید.زن دری را باز کرد ورفت تو.نگین نگاه کرد اطرافش.دخترها هنوز می رقصیدند.پسر و دختر روبرویی اش تو گوش هم پچ پچ کرده، می خندیدند.مردی که کنار زن چاق نشسته بود دست گذاشته بود روی کراواتش. نخ سیگاری که دست به دست می گردید رسید به او.پکی به سیگار زده،دودش را فوت کرد طرف سقف.آن را داد به زنی که آن طرف صندلی خالی زن چاق نشسته بود.نگین نگاه کرد سمت دری که زن پشت آن بود.بلند شد.صدای تکان خوردن صندلی اش را شنید.در حال کندن لاک انگشتش یک قدم رفت جلو. کفش توی پاش لق می زد. نگاهش به دخترهایی بود که می رقصیدند.پایش گیر کرد به میز کوچکی که شش ،هفت لیوان خالی رویش بود.لیوانها لرزیدند.دستش را گذاشت روی دیوار.رفت سمت در.دستگیره را پایین آورده، رفت تو.در را بست و صدای موسیقی قطع شد.زن چاق جلوی آینه ایستاده بود.داشت رژی قرمز می مالید لبش.نگین شیر آب را باز کرد ودستش را گرفت زیر آن.زن نگاهش کرد:

-"اوه می بینی دختر...مردا رو می گم.همچین که می رن یه مهمونی باید دو سه بطری خالی کنن تو شکمشون...بعد هم حالیشون نیس چی می گن...کافیه الان یه عده پلیس بریزه اینجا و...".

بلند خندید.نگین صدای زن را می شنید که خس خس می کرد.نگاهش را دوخته بود به دست او که انگشتر را از انگشتش در می آورد.یک انگشتر کلفت با چند نگین کوچک در کنار ناخن های کوتاه ومرتب.زن انگشتر را در آورده، گذاشت لبه ی روشویی.انگشتر افتاد. برداشته نگاهی اطرافش انداخت.رو کرد سمت نگین:

-"دختر...اینو چند لحظه نگه دار".

نگین که سمت نگاه زن را دید لب پایینی اش را گاز گرفت.رو کرد سمت زن.زن جمله اش را تکرار کرد وانگشتر را گرفت سمت او.نگین آب دهانش را به زحمت قورت داد.دست لرزانش را برد جلو.زن انگشتر را گذاشت توی دست او،رفت داخل دستشویی.انگشتر روی خط های کف دست نگین بود.خواست لبخندش را قایم کند.دندان های تو همش ،بیرون زد.دستش را مشت کرده،در را باز کرد برود بیرون.پسر را دید که بلند شده .دختر آخرین النگو را از دستش درآورده ،گذاشت توی کیف.انگشتر توی انگشتش نبود.نگین در را به اندازه ی پنج ،شش سانتی متر باز گذاشت وازپشت آن چشم دوخت به دختر و پسر.دختر مویش را باز کرده،رها یش کرد روی شانه اش.پسر سیب را برده بود جلوی دهانش.نوای موسیقی ملایم تر از قبل به گوش می رسید. یکی داشت می خواند.نگین سعی کرد بفهمد خواننده زن است یا مرد.نتوانست حواسش را جمع کند.فقط می فهمید یکی دارد با صدای آرام می خواند.صدا مثل باد بود،مثل نسیم بود توی گوش نگین:

-"I love you more than…

But you don’t look at me…

She will dance…she will dance…only for you she will dance..."

لب پسر آرام باز شد.دانه های عرق از زیر سینه بند نگین سر خورد روی شکمش.نفسش چنگ انداخته بود گلویش و بالا نمی آمد.پسر سیب را گاز زد.لبش هم مثل جای گازش روی سیب آبدار شد.آن را مالید به هم.نوک پستان نگین تیر کشید.انگشتش را آرام روی لبش گذاشت.لبش را تر کرد.مثل لب پسر که با ریتم موسیقی آرام باز و بسته می شد.دستی روی شانه اش نشست.موسیقی کوبیده شد توی سرش.تند برگشت. زن چاق بود:

-"اوه... دختر...داشتم می ترکیدم...راحت شدم...".

نگین مشتش را باز کرده و به انگشتر عرق کرده روی کف دستش نگاه کرد.یکدفعه یاد دختر و پسر افتاد.سر برگرداند سمتی که نشسته بودند.نبودند.نه پسر،نه دختر.روی صندلیشان کیف دختر بود وکنار پنجره سیبی که پسر گازش زده بود. نگین بدون نگاه به انگشتر توی دستش،آن را گرفت سمت زن.زن دستش را دراز کرد.:

-"اوم...خب ارزش زیادی نداره...طلا که نیست ...یه انگشتر بدله...ولی...".

نگین زل زد توی چشم زن.با خودش گفت" زنیکه ...خوب شد نرفتم."زن انگشتر را برداشت .در را باز کرد ورفت بیرون.نگین هم پشت سرش.زن رفت وتوی صندلی خالی نشست.صندلی مردی که کنارش نشسته بود خالی بود.این طرف هم به جای زنی که با او حرف می زد، مردی جوان با عینکی مستطیلی روی بینی ،نشسته بود و درمورد سیاست های دو نامزد پیر و جوان ریاست جمهوری امریکا با مرد دیگری حرف می زد.دخترهایی که گوشه ای به صورت گروهی می رقصیدند،آمده بودند کمی وسط.چند دختر هم با ظرف هایی توی دست وسط سالن این طرف وآن طرف می رفتند.نگین راه افتاد سمت کیف.ریتم موسیقی یکدفعه تند شد.نگین ایستاد.دلش خواست یک لیوان آب سرد بود تا آب دهانش را راحت قورت دهد.با تقلایی نفس بر پایش را برمی داشت.ایستاد جلوی پنجره.حالا می توانست با دراز کردن دست کیف را توی چنگ گرفته ،بزند بیرون.صدای تلپ تلپ قلبش مدام توی سرش بالا وپایین می رفت.دستش را دراز کرد.دخترها رسیده بودند وسط ،به صورت یک گروه پشت سر نگین با حرکاتی تند می رقصیدند.با آرام شدن صدای موسیقی دایره ای تشکیل داده،دستشان آرام رفت هوا.چرخی زد و آرام پایین آمد.نگین در حالی که تند تند نفسش را بیرون می داد از وسطشان رد شد.گونه اش سرخ بود ومردمک گشادش وسط سفیدی چشمش می لرزید.رفت بیرون.صدای پچ پچ وخنده و صدای موسیقی از ورای هم به گوش می رسیدند.دخترها همه به صورت تعظیم سرشان را پایین آورده،دستشان را وسط دایره به روی دست هم گذاشتند.پشت سر آنها کیف بود روی صندلی.کمی آن طرفتر جلوی پنجره جای رژی بنفش روی قسمت گاز گرفته شده ی سیب می زد توی چشم.

        تیر ۸۷                                                                 

                                                       

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 15:44  توسط لیلا نوروزی  | 

            ... تولدت مبارک...                                                   یا الله...

بوس،دولب،التهاب،ترس...بوس و کات

من اینجا چه می کنم عزیز؟بگو...بوس و کات

چسبیده به تنت بوی هوس می دهد دو پستانم

این تب،صدای نفس نفست...بوس و کات

این یک اتاقک تاریک،یک فیلم،یک سکانس

تو چسبیده به تنم؟!...عزیز...بوس و کات

یک سیب تر شدی و گاز...گاز می زنم تورا

حواترم،آدمم شو،تنم شو،...بوس و کات

تلخ،قهوه ی بنفش،سرخ،رنگ شهوتت به روی لب

برای چند بوسه می چشمت...آه...بوس و کات

هی کات می دهد هوسم این کارگردان لعنتی

لعنت به لبت،بوسه ات،خودت و خودت...بوس و کات

لعنت به تنم،عکسی که ظهور شد از لبم به لبت

این یک اتاقک تاریک بود ...

                                      ...

                                          ...

                                              بوس و کات

                     ۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳

مدتی بود خودم را برای این پست آماده می کردم.آخر قرار بود یک جشن مفصل بگیرم.برای یک موجود خیالی متولد دهم دی... .حتی چند تا از دوستانم را هم دعوت کرده بودم.منتهی اتفاقی که برایم افتاد باعث شد این جشن خلاصه و خشک( طوری که مشاهده می کنید) برگذار شود. و آن اتفاق دیدار با ملیحه،شخصیت اول داستان سرخور که بسیار مدیونش هستم می باشد.( اگر این داستانم را نخوانده باشید به احتمال زیاد متوجه حسی که پیدا کردم نخواهید شد).

((دو روز پیش مادرم آش پشت پا!درست کرده بود و باید به در و همسایه و فامیل و آشنا می دادیم.تا اسم ملیحه آمد و اینکه یکی هم باید به آنها آش ببرد(البته خود ملیحه مدتی بود توی تیمارستان نفس می کشید و بچه هایش در نبود پدرشان که فوت کرده تنها زندگی می کردند) بسیج شدم برای فضولی.و رفتم.درشان طبق عادت دیرینه باز بود.البته فقط چند سانتی متر.زنگ زدم...دو بار...سه بار...تا اینکه صدای خرت خرت دمپایی آمد.رضا بود،همان سرخور.ولی نه آن بچه ی موقرمز توی داستان که که با صدای سرخور بچه های کوچه بالا و پایین می پرید و دست میزد.دیگر بزرگ شده.یازده سال دارد.برای خودش و برای خواهرهایش مردی شده.دیدن رضا یک عادت تقریباً هرماهه بود و تعجبی نداشت.و من هم به او مثل یک شخصیتی که همیشه در دسترس است نگاه می کردم.سلام داد و آب دهانش ریخت بیرون.جوابش را داده، آش را دادم دستش.تشکر کرد و رفت.باید منتظر می ماندم ظرف را بیاورد.چشم گرداندم توی حیاطشان.همان حیاط بود...با دیوار سوخته و پیرمردی که جایش خالی بود(البته طبق آخرین تحقیقاتم پیرمرد هنوز زنده است و دور از نوه هایش زندگی می کند)و جای ملیحه هم خالی بود تا گیسش را بدهد دست پیرمرد و او هم روی زمین بکشدش و آخر سر کنار دیوار سوخته رهایش کند...جایت خالی بود پیرمرد تا کتت را پرت کنی روی آجرهای گوشه ی حیاط و من که نویسنده ی ترسویی بودم از ترس تو و تمام مردها فعلم را جویده و قورت دهم و همه سرم داد بکشند که چرا نوشته ام:"کتش را در آورده و پرت روی آجرهای گوشه ی حیاط...".جای تو هم چه قدر خالی بود ملیحه... . یکدفعه چشمم افتاد به زنی که کنار رضا پیدایش شد.شانه ی چپش افتاده تر بود.دامن سیاهی تنش بود با یک پیراهن گلدار... .نگاهش دوخته شده بود به آش توی دست رضا.نه... . یک لحظه مثل اینکه همه چیزش زوم شد توی سرم.سرش را بالا برده و نگاهم کرد.چیزی کوبیده شد به سرم.چیزی گرم و هر لحظه داغتر... خودش بود...ملیحه بود.نگاهم کرد.ملیحه نگاهم کردی...صدای آژیر ماشین پلیس...صدای فس فس مار...صدای جیغ ...آمده بودی توی من. من آمده بودم درون بدنت...شاید اصلاً از همان اول بودی در من.ملیحه ی داستانم خودم بودم .من... داشتم خودم را می نوشتم...خودم را زجر می دادم این همه مدت.تو می دانستی...تو از اول می دانستی.رفته بودی تیمارستان و این همه ماه...را به من می خندیدی.خنده دارد.بخند.خندیدی... نگاهم کردی.شایدهم نگاهم کردی و بعد خندیدی.و من این همه خودم را نزدیک تو دیدم.سلام دادم.گفتی بیا تو.گفتم ممنون.گره روسری ات را محکم کردی و با شانه ی آویزان مثل یک دختر بچه ی پنج ساله راه افتادی دنبال پسرت و دنبال آش.اگر می آمدم تو...ملیحه...من را می فرستادی تو حمام و سر پسرت را می جویدی و خونش را می ریختی روی کاشی ها و با آب قاطی می شد و بالا می آمد و خفه می شدم.خفه می شدیم.هردو با هم می جیغیدیم و می زدیم زیر گریه.سر روی شانه ی هم گریه می کردیم.ملیحه کاش می آمدم و گریه می کردیم.می رفتیم توی حمام و در را قفل می کردیم و گریه... .کاش می آمدم تا تمام این مدت را با هم خالی کنیم. به من هم می گفتند دیوانه...کاش می آمدم تا به من هم بگویند دیوانه... .من از دیوانه ها نمی ترسم ملیحه...دیوانه ترس ندارد... .من از پدرم میترسم...از مادرم...از همسایه مان...از همه ی آنهایی که توی پیاده رو راه می روند،پشت چراغ قرمز می ایستند،از همه ی آنهایی که سلام می دهند و فرار می کنند و تو می مانی و آنهایی که جواب سلامت را شنیده اند...می ترسم ، ملیحه میترسم.از دیوار می ترسم،از پنجره،از لباس های جدیدم، از لباس هایی که پوسیده شده اند،از کمد از جوراب.هفته ای یک بار از خانه بیرون می روم و خیابان ها را ول می گردم و شب...کابوس می بینم.ملیحه کابوس هایم پر خون است.اگر می توانستم حرف بزنم،نمی نوشتم و دیگر نیازی به خیابان،به همسایه و به هیچ چیز دیگر نداشتم.اگر می توانستم حرف بزنم و به تو بگویم...کاش تو می آمدی.کاش ظرف آش را می گرفتی توی دستت و مثل یک دختر بچه پنج ساله مویت را میدادی دست باد و دوان دوان می آمدی و با هم می رفتیم تمام کوچه ها را می دویدیم. و آن وقت دیگر این همه تنها نبودم.ولی رضا بود که آمد. سرخورِ من و تو.ظرف را داد دستم و رفت.درتان باز مانده بود و من به دیوار سوخته ای که تو را کنارش رها کرده بودند... .))

 همین جا داستانی را که شروع کرده ام و شاید یک روز تمام شود تقدیم می کنم به ملیحه .......................................................

و دوست خوبم(( م . ب )) که همیشه مشوق من برای نوشتن سیصدو سی و سه سرخور(واحد شمارش داستان های من) داستان بوده و هست.

                                                     

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 22:10  توسط لیلا نوروزی  |