اول تبریک خدمت دوست خوب شاعرمان،"فرزاد رنود" که در گذرش به گیلان،در زمینه ی شعر برگزیده شناخته شد(فرزاد شیرینی یادت نره!)... .و بعد با تشکر از دوستانی که می یان و نظر می دن. این داستان هنوز بازنویسی نشده و هر نظری که بدهید حتماْ قابل بررسی خواهد بود :
بنفش
نگین که وارد شد، خنده ی مهمانها سالن را ترکاند.همه پشت به او می خندیدند.تنها زنی چاق بود سربرگرداند سمتش.قه قاهِ خنده توی گلویش خفه شد.قیافه اش رفت تو هم.دهانش را برد جلوی گوش مردی که سیگاری روی لب داشت و کراواتی زرشکی ،همرنگ کتش بسته بود.مرد نگاهش را چرخاند سمت نگین و لبخندی ماسید روی لبش.با دست زد پهلوی مرد کناریش و چیزی توی گوش او گفت.نگاه مهمانها یکی یکی چرخید سمت نگین.حتی دخترهای سیزده ،چهارده ساله ای که گوشه ای به صورت گروه های چند نفره و به نوبت می رقصیدند دست از رقص برداشته،خیره شدند به مهمان غریبه ای که تازه وارد شده بود.نگاه ها مانند کبریتی همدیگر را روشن کرده بودند.همه از هم می پرسیدند این دختر کیست،به هم شانه بالا می انداختند.صدای آرام وکشیده ی موسیقی پچ پچ مهمانها را می بلعید.مردی داشت اسپانیایی می خواند:
-"".LIvea Me EI Compas…
نگین وقتی وارد خانه شده بود برای درآوردن مانتو وروسری اش یکراست رفته بود توی اتاقی که دختری نشانش داده بود.وحالا در آستانه ی در بی حرکت ایستاده،موی سیاهش ریخته بود روی شانه اش. کت ودامن بنفش تنش بود.کتش دکمه های بزرگ داشت . پاهای برنزه ای باریکش از زیر دامن می زد توی چشم.قیافه ی مهمانها را می دید و چشم های نیمه بازشان را،خیره سمت خودش.وخنده ی قوی ونفس دار دل آنها را وقتی انگشت های بی انگشتری و گردن بی گردن بندش را می دیدند،می شنید.اعصابش طاقت تحمل نگاه ها را نداشت.می خواست هرچه زودتر کار را تمام کرده واز دست ثانیه هایی که توی رگش سیلی از درد به راه انداخته بودند خلاص شود.در حالی که ناخن انگشت شصتش را می جوید نشست روی صندلی.زن چاق با شانه ای کوچک مویش را داد عقب.النگوهایش تکان خورد و گوشت تنش لرزید.مردکنارش،خاکستر سیگار را تکاند توی جا سیگاری. دست انداخت دور گردن زن و با علامت دست مرد روبرویی را متوجه خود ساخت:
-"من از اول فیلم می دونستم همه ی کارا زیر سر اون مَرده ست."زیر چشمی نگاه انداخت به زن چاق که داشت با زنی حرف می زد.آهسته گفت:
-"دختره رو دیدی؟محشر بود.یه ساعت زدمش روstop...اوف...نمی دونی با موسیقی چه حالی می ده".
قاه قاهِ خنده ی مردها بلند شد. صدای موسیقی بین های وهوی مهمانها گم می شد دخترهایی که آن طرف تربودند،رقص را از سر گرفته،دست و پاهاشان را با ریتم منظمی تکان می دادند.نگاه نگین به دستمال کاغذی کثیفی بود جلوی پایش.می دانست باید قبلِ اینکه میزبان متوجه حضور او شود برود.و میزبان مست بود و سرگرم پذیرایی از مهمانهایش .وقتی دختری با یک ظرف سیب از جلویش رد می شد،نگین جرات کرده،سرش را بلند کرد.دختر که از جلویش رد شد،چشم نگین افتاد به دختر روبرویی اش ،جلوی پنجره . موی بلند و قهوه ای دختراز پشت بسته بود .جلویش را هم از فرق سر تا پیشانی به صورت زیگزاگ از وسط جدا کرده بود.صورتی داشت باریک وکشیده.با ابروهایی صاف وکم پشت .پیراهنی سفید تنش بود که چسبیده بود پهلوهاش.با حرکت آرام دستش دامنش را جمع کرده،نشست.با هر تکان دستش النگوهایش حرکت کرده،برق می زد.نگین ازبوی تلخ وبیات سیگار حالش به هم می خورد.ترسید بالا بیاورد.دست گذاشت جلوی بینی و دهانش.شروع کرد به شمردن النگوهای دختر.یک...دو...چهار...هفت...بوی عطری مردانه خورد صورتش. احساس کرد فشار خونش یکدفعه بالا آمد وگردن وسینه اش از تب می سوزد.کلماتی که مهمانها بین هم رد و بدل می کردند نا آشنا توی گوشش می پیچید.دستش را از روی بینی برداشته وبا نفسی بلند بوی عطر را توی بدنش هضم کرد.نگاهش افتاد به دختر روبرویی.دستش را گرفته بود بالای شانه .با لبخندی انگشتانش را چند بار باز کرد و بست.النگوها تکان خوردند.پسری که تکیه داده بود به دیوار پشت نگین،در حالی که سیبی را از این دست به آن دست می انداخت رفت پیش دختر.شلواری جین تنش بود با یک پیراهن راه راه زرشکی وسفید.جای ریشش سبز.وقتی از کنار نگین رد شد بوی عطرش تندتر شد.نگین دامنش را محکم چنگ زد تا حرکات دستش بیشتر نشود.پسر دست گذاشت روی زانو،نشست.پا انداخت روی پای دیگرش.نگین انگشتر دختر را دید و نگین درشت روی آن ، برق می زد.نگاه کرد دست خودش. انگشتر را توی انگشت خودش دید و برق آن را روی لاک بنفش ناخن هایش.صدای موسیقی بلند شد.این دفعه یک ترانه ی ایرانی بود:
-"خوشگلا باید برقصن...".
نگین دوباره نگاه کرد دست خودش.رگهاش زده بود بیرون.پوستش سفت وخشک بود.با خودش گفت مثل دست یک زن چهل و پنج ساله.چشمش را دوخت به انگشتر دختر که توی انگشتش،روی شانه ی پسر بود.پسر چرخشی به شانه اش داد وسیب توی دستش را برد جلوی دهانش.موسیقی آرام شده بود.پسر سیب را گاز زد.دور لبش خیس شد.نگین نفسش را جمع کرد توی دهانش ویک دفعه داد تو. با خودش فکر کرد بوسیدن لبهای پسرچه حسی دارد.خون دوید روی گونه اش.لبش را مالید به هم.پسر دهانش را برد جلوی گوش دختر.نوک بینی اش خورد به صورت دختر.نگین نفس گرم پسر را قاطی عطرش روی صورت دختر حس می کرد.مردمکهایش گشاد شد.نفسش را بریده بریده داد بیرون.انگشتانش را فرو کرد لای مویش .آن را ریخت سمت چپ صورت و روی چشم وپیشانیِ خیس عرقش سایه انداخت.از بین تار موهای آویزان جلوی چشمش،پسر و دختر را دید که خیره شده بودند به هم.لب پسر تر بود و خنده ای روی آن.زنی از جلوی نگین رد شد.همان زن چاق بود،زنی که نگین را نشان بقیه داده بود.صدای به هم خوردن النگوهایش تپید توی گوش نگین.زن موی کوتاهش را ریخته بود روی گوشش. گوشواره ها از زیر آن برق می زدند.گوشت لرزان پایش از چاک دامن دیده می شد.نگین دید النگوهای زن تا آستین کوتاه پیراهنش می رسید.زن دری را باز کرد ورفت تو.نگین نگاه کرد اطرافش.دخترها هنوز می رقصیدند.پسر و دختر روبرویی اش تو گوش هم پچ پچ کرده، می خندیدند.مردی که کنار زن چاق نشسته بود دست گذاشته بود روی کراواتش. نخ سیگاری که دست به دست می گردید رسید به او.پکی به سیگار زده،دودش را فوت کرد طرف سقف.آن را داد به زنی که آن طرف صندلی خالی زن چاق نشسته بود.نگین نگاه کرد سمت دری که زن پشت آن بود.بلند شد.صدای تکان خوردن صندلی اش را شنید.در حال کندن لاک انگشتش یک قدم رفت جلو. کفش توی پاش لق می زد. نگاهش به دخترهایی بود که می رقصیدند.پایش گیر کرد به میز کوچکی که شش ،هفت لیوان خالی رویش بود.لیوانها لرزیدند.دستش را گذاشت روی دیوار.رفت سمت در.دستگیره را پایین آورده، رفت تو.در را بست و صدای موسیقی قطع شد.زن چاق جلوی آینه ایستاده بود.داشت رژی قرمز می مالید لبش.نگین شیر آب را باز کرد ودستش را گرفت زیر آن.زن نگاهش کرد:
-"اوه می بینی دختر...مردا رو می گم.همچین که می رن یه مهمونی باید دو سه بطری خالی کنن تو شکمشون...بعد هم حالیشون نیس چی می گن...کافیه الان یه عده پلیس بریزه اینجا و...".
بلند خندید.نگین صدای زن را می شنید که خس خس می کرد.نگاهش را دوخته بود به دست او که انگشتر را از انگشتش در می آورد.یک انگشتر کلفت با چند نگین کوچک در کنار ناخن های کوتاه ومرتب.زن انگشتر را در آورده، گذاشت لبه ی روشویی.انگشتر افتاد. برداشته نگاهی اطرافش انداخت.رو کرد سمت نگین:
-"دختر...اینو چند لحظه نگه دار".
نگین که سمت نگاه زن را دید لب پایینی اش را گاز گرفت.رو کرد سمت زن.زن جمله اش را تکرار کرد وانگشتر را گرفت سمت او.نگین آب دهانش را به زحمت قورت داد.دست لرزانش را برد جلو.زن انگشتر را گذاشت توی دست او،رفت داخل دستشویی.انگشتر روی خط های کف دست نگین بود.خواست لبخندش را قایم کند.دندان های تو همش ،بیرون زد.دستش را مشت کرده،در را باز کرد برود بیرون.پسر را دید که بلند شده .دختر آخرین النگو را از دستش درآورده ،گذاشت توی کیف.انگشتر توی انگشتش نبود.نگین در را به اندازه ی پنج ،شش سانتی متر باز گذاشت وازپشت آن چشم دوخت به دختر و پسر.دختر مویش را باز کرده،رها یش کرد روی شانه اش.پسر سیب را برده بود جلوی دهانش.نوای موسیقی ملایم تر از قبل به گوش می رسید. یکی داشت می خواند.نگین سعی کرد بفهمد خواننده زن است یا مرد.نتوانست حواسش را جمع کند.فقط می فهمید یکی دارد با صدای آرام می خواند.صدا مثل باد بود،مثل نسیم بود توی گوش نگین:
-"I love you more than…
But you don’t look at me…
She will dance…she will dance…only for you she will dance..."
لب پسر آرام باز شد.دانه های عرق از زیر سینه بند نگین سر خورد روی شکمش.نفسش چنگ انداخته بود گلویش و بالا نمی آمد.پسر سیب را گاز زد.لبش هم مثل جای گازش روی سیب آبدار شد.آن را مالید به هم.نوک پستان نگین تیر کشید.انگشتش را آرام روی لبش گذاشت.لبش را تر کرد.مثل لب پسر که با ریتم موسیقی آرام باز و بسته می شد.دستی روی شانه اش نشست.موسیقی کوبیده شد توی سرش.تند برگشت. زن چاق بود:
-"اوه... دختر...داشتم می ترکیدم...راحت شدم...".
نگین مشتش را باز کرده و به انگشتر عرق کرده روی کف دستش نگاه کرد.یکدفعه یاد دختر و پسر افتاد.سر برگرداند سمتی که نشسته بودند.نبودند.نه پسر،نه دختر.روی صندلیشان کیف دختر بود وکنار پنجره سیبی که پسر گازش زده بود. نگین بدون نگاه به انگشتر توی دستش،آن را گرفت سمت زن.زن دستش را دراز کرد.:
-"اوم...خب ارزش زیادی نداره...طلا که نیست ...یه انگشتر بدله...ولی...".
نگین زل زد توی چشم زن.با خودش گفت" زنیکه ...خوب شد نرفتم."زن انگشتر را برداشت .در را باز کرد ورفت بیرون.نگین هم پشت سرش.زن رفت وتوی صندلی خالی نشست.صندلی مردی که کنارش نشسته بود خالی بود.این طرف هم به جای زنی که با او حرف می زد، مردی جوان با عینکی مستطیلی روی بینی ،نشسته بود و درمورد سیاست های دو نامزد پیر و جوان ریاست جمهوری امریکا با مرد دیگری حرف می زد.دخترهایی که گوشه ای به صورت گروهی می رقصیدند،آمده بودند کمی وسط.چند دختر هم با ظرف هایی توی دست وسط سالن این طرف وآن طرف می رفتند.نگین راه افتاد سمت کیف.ریتم موسیقی یکدفعه تند شد.نگین ایستاد.دلش خواست یک لیوان آب سرد بود تا آب دهانش را راحت قورت دهد.با تقلایی نفس بر پایش را برمی داشت.ایستاد جلوی پنجره.حالا می توانست با دراز کردن دست کیف را توی چنگ گرفته ،بزند بیرون.صدای تلپ تلپ قلبش مدام توی سرش بالا وپایین می رفت.دستش را دراز کرد.دخترها رسیده بودند وسط ،به صورت یک گروه پشت سر نگین با حرکاتی تند می رقصیدند.با آرام شدن صدای موسیقی دایره ای تشکیل داده،دستشان آرام رفت هوا.چرخی زد و آرام پایین آمد.نگین در حالی که تند تند نفسش را بیرون می داد از وسطشان رد شد.گونه اش سرخ بود ومردمک گشادش وسط سفیدی چشمش می لرزید.رفت بیرون.صدای پچ پچ وخنده و صدای موسیقی از ورای هم به گوش می رسیدند.دخترها همه به صورت تعظیم سرشان را پایین آورده،دستشان را وسط دایره به روی دست هم گذاشتند.پشت سر آنها کیف بود روی صندلی.کمی آن طرفتر جلوی پنجره جای رژی بنفش روی قسمت گاز گرفته شده ی سیب می زد توی چشم.
تیر ۸۷