تبليغاتX
(?why ask why) سرخور

(?why ask why) سرخور

...در روشنای کوچک این شهر...

                                                                                                                    یا الله...

تصمیم گرفتم وقتایی که خودم چیزی برای گفتن ندارم چند...از سینماییون! بنویسم. ... هایی که برای من همیشه جالب بودن.ممنون می شم اگه نظری بدید در مورد تجربه ها و... های نوشته شده در سرخور،که اولین هدفش نشون دادن ذره ای از دنیای دیوانه وار هنرمندان سینماست...

آل پاچینو:

همه ی هنرها وسیله درسی هستند مخصوصاً هنر سینما. شما با کسی صحبت می کنید که تربیتش را از طریق تئاتر و از راه سینما به دست آورده و این موضوع به این علت است که باید یاد بگیرد که چه طور نقش های مختلف را بازی کند.بنابراین باید کسانی که نقش شان را بازی می کنم دنبال کنم و ببینم که اینها چه کسانی هستند و آنها در چه دنیایی کار می کنند و کلاً موضوع درباره چیست. من هیچوقت دانشگاه نرفته ام .هرچیزی هم که می دانم از همین هاست.

تارانتینو:

خدایا...من آرزو می کنم کاش در دوازده سالگی آنقدر می فهمیدم که بتوانم یک طرح فیلمنامه بنویسم.اما در واقع من اولین کارهایم همه به داستان نویسی ختم می شود... .وقتی یک رمان به دست می گیرم همه چیز را تصویری می بینم.بارها سعی کرده ام این خصوصیت را از خودم دور کنم اما همه چیز تصویری است.بعضی وقتها حتی چینش تصاویر روند اتفاقات را هم تغییر می دهد.همین وسوسه اقتباس را به وجود می آورد.

مسعود کیمیایی:

- کودکی،دوران سخت جنگ جهانی در سال های دهه بیست،شکافتن پوسته ای از پایین شهر برای رسیدن به سوی دیگر شهر،برای دیدن فیلم،آن هم زمانی که در محل ما،وقتی آقا تقی می رفت مسجد تمام رادیوها را خاموش می کردند وگرنه با عصا آنها را خرد می کرد.در آن سالها من یک بچه سیزده،چهارده ساله بودم که در جنوب شهر برای رسیدن به دلمشغولی هایم همه شهر را می شکافتم با همه بافت فکری اطرافیانم.آن روزها صفحه موسیقی سه یا چهار ریال بود.زیاد بود برای آن موقع.می خریدم تا در گرامی که با کار در آهنگری آن را خریده بودم ،موسیقی گوش بدهم.موسیقی کلاسیک بود و مادرم مدام می گفت:(( چرا یک چیز درست و حسابی  نمی خری؟))فکر کنید در خیابان ری،کوچه دردار،در سالهای سی،یک بچه ای رمان کرایه می کند،شبی  سه ریال،چهار ریال.پول برای اصلاح می گیرد ولی در عوض به سینما می رود یا فلوت می خرد،با بچه های کوچه نمی چرخد در حالی که باید بچرخد،باید بگردد وباید هردورا با هم داشته باشد و کم کم در این تنهایی دوستان خود را پیدا می کند و بعد این تنهایی ها ،یک جوری از توی کارهای او خودشان را می کشند بیرون.

- سینمای کمدی را برای آمریکا،هالیوود و تاریخ سینما خیلی دوست دارم اما سینمای کمدی را برای شرایط خودمان،شرایط همین طور در حال تعویض،شرایط تلخ و سیاه خودمان یک جور ریاکاری می دانم .آخرش هم می گویند لبخند باید به لب مردم بیاید و خنداندن مردم ثواب است...نه.نمی پسندم،دوست ندارم.از من برنمی آید.

ویل اسمیت:

زندگی آزادی و خوشبختی نیست بلکه دویدن به دنبال آزادی و خوشبختی است.

استیون اسپیلبرگ:

خوب است که سینما در حال تغییر باشد.باید که بلند پرواز باشد و خطر کند اما دیجیتال ،انقلابی اساسی است. تا آن اندازه که هفتاد و پنج درصد فیلم ها به این شیوه  ساخته خواهند شد. البته همه به جز فیلم های من!می ماند شیوه مصرفی سینما. من فیلم را روی مانیتور کوچک نگاه نمی کنم.سینمای آرمانی من همچنان دیدن بر روی پرده عریض در سالن تاریک است.اما ما نمی توانیم  جلوی این انقلاب را بگیریم...هیچ چیز بهتر از دیدن یک فیلم روی پرده نیست....  .خیلی دوست داشتم جزو موج نوی سینما فرانسه بودم.بزرگترین آرزوی من این بود که ای کاش می توانستم برای "فرانسوا تروفو" سر صحنه فیلم هایش قهوه درست کنم!

رابرت ردفورد:

بعد از دبیرستان عذرم را خواستند و گفتند باید تحصیلاتم را ترک کنم دلیلش را نمی دانم یا به خاطر فقیر بودنم بود و یا اعتقادم به الکل.وقتی هجده ساله بودم تصمیم گرفتم به اروپا سفر کنم تا تاریخ ها و فرهنگ های دیگر را تجربه کنم.با خواندن کتابهایی درباره هنرهای اروپایی و موفقیت مهاجرینی که سال ها پیش به پاریس سفر کرده بودند خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم. این مطالعات و حضور در جمع دانشجویان روشنفکر در جهت گیری زندگی من نقش بسزایی داشت.بعد از آنکه به فرانسه و ایتالیا رفتم به دنبال یک محل ارزان قیمت برای زندگی بودم.چون پول زیادی در بساط نداشتم مجبور بودم در میان طبقات پایین اجتماع زندگی کنم.بالاخره در بوهم پاریس اتاق کوچکی اجاره کردم.دانشجویان زیادی در آنجا جمع بودند.ما با هم رابطه ی خوبی داشتیم و مدام در مناظره بودیم.بیشتر بحث آنها درمورد سیاست بود.گاهاً از من سوالاتی می پرسیدند که در کمال شرمندگی جواب هیچ کدام را نمی دانستم.این چنین شد که تصمیم گرفتم از زاویه ای دیگر به کشورم نگاه کنم .حدوداً اواخر دهه پنجاه بود و در بحبوحه جنگ الجزایر،تب آن در فرانسه داغ داغ بود و من در میان این افراد که با دنیای سیاست زندگی می کردند از همه بی خبرتر بودم و دیدگاهی نسبت به جنگ نداشتم.به هر حال در همین نشستها بود که برخلاف هم وطنان آمریکایی ام نگاهی چند بعدی نسبت به جنگ و اساساً دنیا پیدا کردم.

مل گیبسون:

ما اکنون در عصرMTV زندگی می کنیم. وقتی به فیلم های دهه 1960 نگاه می کنید،کند و بی روح به نظر می رسند ولی در آن زمان هیچ کس آنها را این طور نمی دید.واقعاً امروزه خیلی ها چه در زمینه روایت قصه  و چه در زمینه تکنیک های فیلمبرداری متخصص شده اند. راستش را بخواهید حالا هیچ کس فیلم خودش را نمی سازد. هیچ کس از دیگر فیلم ها و استعدادها بی نیاز و مستقل نیست.بدون اینکه متوجه باشیم همیشه از چیزی تاثیر می گیریم.یک روز همه اینها به شکلی غیر قابل تفکیک  از همدیگر درخواهد آمد.چون این روند را نمی توانید قطع کنید.هرکاری که می کنیم وام گرفتن از کسی در گذشته است.حتی بعضی وقتها چیزهایی را هم از خودمان وام می گیریم.اما فیلم ها هم هر اندازه که تماشاگران مطلع تر می شود،پیچیده تر می شوند.باید راه های جدید برای انتقال پیام کشف کرد.باید اول جزمی را کنار گذاشت و با هم کنار آمد.

حامد بهداد:

- خیلی از کاراکترهای ماندگار تاریخ سینما ،جلوه های پررنگی ازشرارت را به همراه داشته اند.بازیگران بزرگ زیادی هستند که نقش هایی را بازی کرده اند که در نگاه اول ممکن است منفی به نظر برسند.منتها این نقشها ترکیبی هستند از جنبه های مثبت و منفی...            

- زبان،ملیت،اختلاف جغرافیایی مسائلی نیستند که بازیگر از آنها خوف داشته باشد و در انتخاب نقش توسط بازیگر دلایل منفی و بازدارنده قلمداد شود.نقش در هر شکل و متعلق به هرجای دنیا که باشد بازیگر می تواند آن را به خود نزدیک کند.

ویل اسمیت:

وقتی نقش یک شخصیت واقعی را بازی می کنید،آن فیلم فقط برای تماشای یک خانواده ساخته نمی شود.با این حال یک فیلم معمولی هالیوودی نیست،زندگی آنهاست.شخصیت های آنها را به امانت می گیرید و زمانی که آن را فقط یک بار برای دیگران به نمایش می گذارید،امکان پس گرفتن و تصحیح آن را ندارید.چیزی نیست که به سادگی بشود از کنار آن رد شد.اگر کسی به تو اطمینان کرد و اسم خودش،اسم فرزندش و تجربیاتش را امانت داد،مسئولیت بزرگی را قبول کرده اید.

جودی فاستر:

تنها تاسف من این است که می توانستم پربارتر از این که اکنون هستم باشم.لبریز از لحظات پرهیجان،سرگرم کننده تر و سفرهای بیشتر و تجربه های افزون تر بر روی صحنه.اما حسم به من می گوید همه اینها را داشته ام.بله داشته ام.

جرج کلونی:

من چیزهای پیش پا افتاده را دوست دارم.همین چیزهاست که برایم یک خانه زیبا در ایتالیا به ارمغان آورده.این جور فیلم ها را دوست دارم.اگر فیلم پرفروشم دسته یازده نفره اوشن است،مشکلی ندارم و خوشحالم. اما اگر بتمن و رابین باشد،چندان راضی نخواهم بود.

راسل کرو:

من همیشه برای نقش کارگردان در سینما ارزش فوق العاده ای قائل بوده ام.کارگردانی در سینما علاوه بر اینکه عملی به شدت خلاقانه است به مقدار زیادی پول نیاز دارد.من اما با اینکه می دانم کسانی هستند که می توانند زمینه فیلمسازی ام را فراهم کنند اما با این حال بازیگری را ترجیح می دهم.چرا که در بازیگری چیزی وجود دارد که در سایر زمینه های زندگی نمی توانم به آن برسم.می دانم که شخصیت عجیبی دارم اما کیست که نداند سینما روی دست آدم های عجیب می چرخد.

نیکول کیدمن:

آن سالهایی که بازیگری را تازه شروع کرده بودم،تلقی ام از سینما چیز دیگری بود.من هم مثل همه فکر می کردم که خوب رویی کلید ورود به سینما است.این فقط تلقی من نبود.چیزی بود که فکر می کردم سینما می خواهد.وقتی بچه بودم و به سینما می رفتم بازیگرهایی را روی پرده می دیدم که در خوب رویی نظیر نداشتند.مثل این بود که کارگردان در روزنامه ها آگهی داده و خوش روترین آدم ها آمده اند تا فیلم او را زیبا کنند.وقتی وارد کار بازیگری شدم این تلقی کم کم تغییر کرد.آن وقت بود که دیدم بازی ربطی به زیبایی ندارد.مهم این است که بازی کردن را بلد باشی.حالا اگر قیافه ات خوب هم باشد بهتر است.می دانید در سینمای این سالها زیبایی نقش مهمی ندارد.مهم این است که بازیگر تیپ خوبی داشته باشد.صورتی جذاب و رفتاری قابل ستایش.من از اینکه خوش رو هستم خوشحالم.اما فکر نمی کنم که ظاهر من به درد هر نقشی بخورد.و تازه ،من عاشق بازی کردن هستم.حتماً شما هم در سالهای بچگی تغییر قیافه داده اید.نقاب های بچگانه ای که آدم وقتی بچه است فکر می کند بزرگترها هم ازش می ترسند.اصلاً معنای بازی کردن این است که شکل خودتان نباشید.اگر قرار است درهمه فیلم ها با یک قیافه و گریم و رفتارحضور داشته باشید،پس بازی چه معنایی دارد؟... من این مسائل را با خودم حل کرده ام.بنابراین موقعی که بهم پیشنهاد شد در فیلم ساعت ها بازی کنم،به اولین چیزی که فکر کردم دماغ گنده ویرجینیاوولف بود.جلوی آینه ایستادم و گفتم قرار است چه شکلی شوی؟!

 (راستی اگه وقت داشتید نظری هم در مورد تصویری که تو معرفیم گذاشتم بذارید.این تصویر ذهنیمه از خودم که اجراش کردم برای دیدن...ممنون می شم از لطفتون...)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 20:53  توسط لیلا نوروزی  | 

مطالب قدیمی‌تر