تبليغاتX
(?why ask why) سرخور

(?why ask why) سرخور

صفحه ای برای قتل ثانیه های بی عرض،بی ارتفاع...ثانیه های نامیرم

                                                                                                                    یا الله...

تصمیم گرفتم وقتایی که خودم چیزی برای گفتن ندارم چند...از سینماییون! بنویسم. ... هایی که برای من همیشه جالب بودن.ممنون می شم اگه نظری بدید در مورد تجربه ها و... های نوشته شده در سرخور،که اولین هدفش نشون دادن ذره ای از دنیای دیوانه وار هنرمندان سینماست...

آل پاچینو:

همه ی هنرها وسیله درسی هستند مخصوصاً هنر سینما. شما با کسی صحبت می کنید که تربیتش را از طریق تئاتر و از راه سینما به دست آورده و این موضوع به این علت است که باید یاد بگیرد که چه طور نقش های مختلف را بازی کند.بنابراین باید کسانی که نقش شان را بازی می کنم دنبال کنم و ببینم که اینها چه کسانی هستند و آنها در چه دنیایی کار می کنند و کلاً موضوع درباره چیست. من هیچوقت دانشگاه نرفته ام .هرچیزی هم که می دانم از همین هاست.

تارانتینو:

خدایا...من آرزو می کنم کاش در دوازده سالگی آنقدر می فهمیدم که بتوانم یک طرح فیلمنامه بنویسم.اما در واقع من اولین کارهایم همه به داستان نویسی ختم می شود... .وقتی یک رمان به دست می گیرم همه چیز را تصویری می بینم.بارها سعی کرده ام این خصوصیت را از خودم دور کنم اما همه چیز تصویری است.بعضی وقتها حتی چینش تصاویر روند اتفاقات را هم تغییر می دهد.همین وسوسه اقتباس را به وجود می آورد.

مسعود کیمیایی:

- کودکی،دوران سخت جنگ جهانی در سال های دهه بیست،شکافتن پوسته ای از پایین شهر برای رسیدن به سوی دیگر شهر،برای دیدن فیلم،آن هم زمانی که در محل ما،وقتی آقا تقی می رفت مسجد تمام رادیوها را خاموش می کردند وگرنه با عصا آنها را خرد می کرد.در آن سالها من یک بچه سیزده،چهارده ساله بودم که در جنوب شهر برای رسیدن به دلمشغولی هایم همه شهر را می شکافتم با همه بافت فکری اطرافیانم.آن روزها صفحه موسیقی سه یا چهار ریال بود.زیاد بود برای آن موقع.می خریدم تا در گرامی که با کار در آهنگری آن را خریده بودم ،موسیقی گوش بدهم.موسیقی کلاسیک بود و مادرم مدام می گفت:(( چرا یک چیز درست و حسابی  نمی خری؟))فکر کنید در خیابان ری،کوچه دردار،در سالهای سی،یک بچه ای رمان کرایه می کند،شبی  سه ریال،چهار ریال.پول برای اصلاح می گیرد ولی در عوض به سینما می رود یا فلوت می خرد،با بچه های کوچه نمی چرخد در حالی که باید بچرخد،باید بگردد وباید هردورا با هم داشته باشد و کم کم در این تنهایی دوستان خود را پیدا می کند و بعد این تنهایی ها ،یک جوری از توی کارهای او خودشان را می کشند بیرون.

- سینمای کمدی را برای آمریکا،هالیوود و تاریخ سینما خیلی دوست دارم اما سینمای کمدی را برای شرایط خودمان،شرایط همین طور در حال تعویض،شرایط تلخ و سیاه خودمان یک جور ریاکاری می دانم .آخرش هم می گویند لبخند باید به لب مردم بیاید و خنداندن مردم ثواب است...نه.نمی پسندم،دوست ندارم.از من برنمی آید.

ویل اسمیت:

زندگی آزادی و خوشبختی نیست بلکه دویدن به دنبال آزادی و خوشبختی است.

استیون اسپیلبرگ:

خوب است که سینما در حال تغییر باشد.باید که بلند پرواز باشد و خطر کند اما دیجیتال ،انقلابی اساسی است. تا آن اندازه که هفتاد و پنج درصد فیلم ها به این شیوه  ساخته خواهند شد. البته همه به جز فیلم های من!می ماند شیوه مصرفی سینما. من فیلم را روی مانیتور کوچک نگاه نمی کنم.سینمای آرمانی من همچنان دیدن بر روی پرده عریض در سالن تاریک است.اما ما نمی توانیم  جلوی این انقلاب را بگیریم...هیچ چیز بهتر از دیدن یک فیلم روی پرده نیست....  .خیلی دوست داشتم جزو موج نوی سینما فرانسه بودم.بزرگترین آرزوی من این بود که ای کاش می توانستم برای "فرانسوا تروفو" سر صحنه فیلم هایش قهوه درست کنم!

رابرت ردفورد:

بعد از دبیرستان عذرم را خواستند و گفتند باید تحصیلاتم را ترک کنم دلیلش را نمی دانم یا به خاطر فقیر بودنم بود و یا اعتقادم به الکل.وقتی هجده ساله بودم تصمیم گرفتم به اروپا سفر کنم تا تاریخ ها و فرهنگ های دیگر را تجربه کنم.با خواندن کتابهایی درباره هنرهای اروپایی و موفقیت مهاجرینی که سال ها پیش به پاریس سفر کرده بودند خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم. این مطالعات و حضور در جمع دانشجویان روشنفکر در جهت گیری زندگی من نقش بسزایی داشت.بعد از آنکه به فرانسه و ایتالیا رفتم به دنبال یک محل ارزان قیمت برای زندگی بودم.چون پول زیادی در بساط نداشتم مجبور بودم در میان طبقات پایین اجتماع زندگی کنم.بالاخره در بوهم پاریس اتاق کوچکی اجاره کردم.دانشجویان زیادی در آنجا جمع بودند.ما با هم رابطه ی خوبی داشتیم و مدام در مناظره بودیم.بیشتر بحث آنها درمورد سیاست بود.گاهاً از من سوالاتی می پرسیدند که در کمال شرمندگی جواب هیچ کدام را نمی دانستم.این چنین شد که تصمیم گرفتم از زاویه ای دیگر به کشورم نگاه کنم .حدوداً اواخر دهه پنجاه بود و در بحبوحه جنگ الجزایر،تب آن در فرانسه داغ داغ بود و من در میان این افراد که با دنیای سیاست زندگی می کردند از همه بی خبرتر بودم و دیدگاهی نسبت به جنگ نداشتم.به هر حال در همین نشستها بود که برخلاف هم وطنان آمریکایی ام نگاهی چند بعدی نسبت به جنگ و اساساً دنیا پیدا کردم.

مل گیبسون:

ما اکنون در عصرMTV زندگی می کنیم. وقتی به فیلم های دهه 1960 نگاه می کنید،کند و بی روح به نظر می رسند ولی در آن زمان هیچ کس آنها را این طور نمی دید.واقعاً امروزه خیلی ها چه در زمینه روایت قصه  و چه در زمینه تکنیک های فیلمبرداری متخصص شده اند. راستش را بخواهید حالا هیچ کس فیلم خودش را نمی سازد. هیچ کس از دیگر فیلم ها و استعدادها بی نیاز و مستقل نیست.بدون اینکه متوجه باشیم همیشه از چیزی تاثیر می گیریم.یک روز همه اینها به شکلی غیر قابل تفکیک  از همدیگر درخواهد آمد.چون این روند را نمی توانید قطع کنید.هرکاری که می کنیم وام گرفتن از کسی در گذشته است.حتی بعضی وقتها چیزهایی را هم از خودمان وام می گیریم.اما فیلم ها هم هر اندازه که تماشاگران مطلع تر می شود،پیچیده تر می شوند.باید راه های جدید برای انتقال پیام کشف کرد.باید اول جزمی را کنار گذاشت و با هم کنار آمد.

حامد بهداد:

- خیلی از کاراکترهای ماندگار تاریخ سینما ،جلوه های پررنگی ازشرارت را به همراه داشته اند.بازیگران بزرگ زیادی هستند که نقش هایی را بازی کرده اند که در نگاه اول ممکن است منفی به نظر برسند.منتها این نقشها ترکیبی هستند از جنبه های مثبت و منفی...            

- زبان،ملیت،اختلاف جغرافیایی مسائلی نیستند که بازیگر از آنها خوف داشته باشد و در انتخاب نقش توسط بازیگر دلایل منفی و بازدارنده قلمداد شود.نقش در هر شکل و متعلق به هرجای دنیا که باشد بازیگر می تواند آن را به خود نزدیک کند.

ویل اسمیت:

وقتی نقش یک شخصیت واقعی را بازی می کنید،آن فیلم فقط برای تماشای یک خانواده ساخته نمی شود.با این حال یک فیلم معمولی هالیوودی نیست،زندگی آنهاست.شخصیت های آنها را به امانت می گیرید و زمانی که آن را فقط یک بار برای دیگران به نمایش می گذارید،امکان پس گرفتن و تصحیح آن را ندارید.چیزی نیست که به سادگی بشود از کنار آن رد شد.اگر کسی به تو اطمینان کرد و اسم خودش،اسم فرزندش و تجربیاتش را امانت داد،مسئولیت بزرگی را قبول کرده اید.

جودی فاستر:

تنها تاسف من این است که می توانستم پربارتر از این که اکنون هستم باشم.لبریز از لحظات پرهیجان،سرگرم کننده تر و سفرهای بیشتر و تجربه های افزون تر بر روی صحنه.اما حسم به من می گوید همه اینها را داشته ام.بله داشته ام.

جرج کلونی:

من چیزهای پیش پا افتاده را دوست دارم.همین چیزهاست که برایم یک خانه زیبا در ایتالیا به ارمغان آورده.این جور فیلم ها را دوست دارم.اگر فیلم پرفروشم دسته یازده نفره اوشن است،مشکلی ندارم و خوشحالم. اما اگر بتمن و رابین باشد،چندان راضی نخواهم بود.

راسل کرو:

من همیشه برای نقش کارگردان در سینما ارزش فوق العاده ای قائل بوده ام.کارگردانی در سینما علاوه بر اینکه عملی به شدت خلاقانه است به مقدار زیادی پول نیاز دارد.من اما با اینکه می دانم کسانی هستند که می توانند زمینه فیلمسازی ام را فراهم کنند اما با این حال بازیگری را ترجیح می دهم.چرا که در بازیگری چیزی وجود دارد که در سایر زمینه های زندگی نمی توانم به آن برسم.می دانم که شخصیت عجیبی دارم اما کیست که نداند سینما روی دست آدم های عجیب می چرخد.

نیکول کیدمن:

آن سالهایی که بازیگری را تازه شروع کرده بودم،تلقی ام از سینما چیز دیگری بود.من هم مثل همه فکر می کردم که خوب رویی کلید ورود به سینما است.این فقط تلقی من نبود.چیزی بود که فکر می کردم سینما می خواهد.وقتی بچه بودم و به سینما می رفتم بازیگرهایی را روی پرده می دیدم که در خوب رویی نظیر نداشتند.مثل این بود که کارگردان در روزنامه ها آگهی داده و خوش روترین آدم ها آمده اند تا فیلم او را زیبا کنند.وقتی وارد کار بازیگری شدم این تلقی کم کم تغییر کرد.آن وقت بود که دیدم بازی ربطی به زیبایی ندارد.مهم این است که بازی کردن را بلد باشی.حالا اگر قیافه ات خوب هم باشد بهتر است.می دانید در سینمای این سالها زیبایی نقش مهمی ندارد.مهم این است که بازیگر تیپ خوبی داشته باشد.صورتی جذاب و رفتاری قابل ستایش.من از اینکه خوش رو هستم خوشحالم.اما فکر نمی کنم که ظاهر من به درد هر نقشی بخورد.و تازه ،من عاشق بازی کردن هستم.حتماً شما هم در سالهای بچگی تغییر قیافه داده اید.نقاب های بچگانه ای که آدم وقتی بچه است فکر می کند بزرگترها هم ازش می ترسند.اصلاً معنای بازی کردن این است که شکل خودتان نباشید.اگر قرار است درهمه فیلم ها با یک قیافه و گریم و رفتارحضور داشته باشید،پس بازی چه معنایی دارد؟... من این مسائل را با خودم حل کرده ام.بنابراین موقعی که بهم پیشنهاد شد در فیلم ساعت ها بازی کنم،به اولین چیزی که فکر کردم دماغ گنده ویرجینیاوولف بود.جلوی آینه ایستادم و گفتم قرار است چه شکلی شوی؟!

 (راستی اگه وقت داشتید نظری هم در مورد تصویری که تو معرفیم گذاشتم بذارید.این تصویر ذهنیمه از خودم که اجراش کردم برای دیدن...ممنون می شم از لطفتون...)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 20:53  توسط لیلا نوروزی  | 

 

 

۱-((و))

ارثیه ی من                                                            

یک سیب خواهد بود و                        

نود و نه قانون

ارثیه ی مادرم

یک سیب بود و

صد قانون

 

2-(( آتش بس ))

 تمام سیاست های عقلم باطل شد

دروغ

دروغ

دروغ

هیچ سلولی رای اعتماد نمی دهد

زندانی های خون

تولد

دروغ

دروغ

....

تظاهرات توی دلم

شورش

هرج و مرج

سرکوب...

هیچ علاقه ای فرمان عقب نشینی نمی دهد

زنجیری های عشق

هوس

دروغ

دروغ

...

نیزه های عقل

گلوله های دلم

خون

قتل

دروغ

دروغ

...

                                                

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 21:37  توسط لیلا نوروزی  | 

 

((دو هزار سال بعد اخلاق،عادات، احساسات و همه ی وضع زندگی بشر به کلی تغییر کرده بود.آنچه را که عقاید و مذاهب مختلف در دو هزار سال پیش به مردم وعده می داد،علوم به صورت عملی درآورده بود.احتیاج تشنگی،گرسنگی، عشق ورزی و احتیاجات دیگر زندگی برطرف شده بود،پیری ،ناخوشی، و زشتی محکوم انسان شده بود.زندگی خانوادگی متروک و همه ی مردم در ساختمانهای بزرگ چندین مرتبه مثل کندوی زنبور عسل زندگی می کردند. ولی تنها یک درد مانده بود،یک درد بی دوا و آن خستگی و زدگی از زندگی بی مقصد و بی معنی بود...)).

دنبال صادق بودم که به این داستانش رسیدم.درست است بوف کور شاهکار این نویسنده است و حتی می توان گفت شاهکار داستان نویسی ایران،ولی داستان کوتاه" س.گ.ل.ل" نیز یکی از داستانهایی است که بسیار قابل تامل است.هرچند هدایت در این داستان بیش از اینکه به تکنیک های داستان نویسی توجه کند مفهوم زندگی و مرگ را به صورت آزادانه تر بیان کرده است.و شخصیت های این داستان ابزاری هستند برای انتقال افکار هدایت.حرف من هم در مورد تکنیک نیست.در مورد قالبی به نام داستان هم نیست.بلکه روح کل اثر بود که مرا جذب کرد و مثل هر مخاطب دیگری باعث شد به آینده ی بشر فکر کنم.

"س.گ.ل.ل" داستانی ست که در دو هزار سال بعد اتفاق می افتد و از پیدایش بشر بر روی زمین بیست هزار سال می گذرد. راوی همه چیز را عجیب می بیند و انگار از دوران خودش مثل اصحاب کهف یکدفعه پرت شده به آینده ( و این بیشتر به خاطر مخاطب است تا گذشت زمان را از طریق مقایسه ی دنیای خودش و دنیای داستان حس بکند).شخصیت "تد" حلقه ی اتصالی است بین دو زمان که برای فرار از واقعیت های کثیف دنیای خودش  از گذشته و سنت های آن حرف می زند:"...اقرار می کنم که قدیمی هستم،کاشکی مثل زمان قدیم شراب می خوردم می آمدم توی کوچه از پشت پنجره ی خانه ی گلی کوتاه،جلوی چراغ سایه ی تو را می دیدم و همان جا تا صبح پشت پنجره ی تو می خوابیدم".او هنوز گرفتار بیماری ناعلاج خستگی نشده است.و به عشق حتی اگر از روی هوس هم باشد اعتقاد دارد.خواب می بیند و به خاطر مرگ ناراحت می شود.در مقابل او سوسن قرار دارد که مجسمه ساز است.مجسمه نماد انسان های این داستان هست.انسان های خشک بی روح و بی احساس.که وجود مادی دارند. و حتی نمادی از خود سوسن:" قیافه ی او بی روح، بی احساسات،یک صورت جدی، خوشگل و بی حرکت بود و چنان به نظر می آمدکه با موم درست شده بود". در توصیفی که در مورد یکی از این مجسمه ها آمده،هدایت سه دوره از زندگی بشر را نشان داده است:"یک طرف آن یک کرم بزرگ روی برگ توت مشغول خوردن بود و روی پایه ی زیرش نوشته شده بود:((بچگی یا نادانی))،طرف دیگرش همین کرم در پیله دور خودش را تنیده و اطراف آن شاخ و برگ درخت توت بود،زیر آن نوشته بود:"تفکر یا عقل رسی" و به پهلوی سوم آن همان پیله به شکل پروانه طلایی درآمده  و به سوی یک ستاره ی کوچک پرواز می کرد.زیر آن نوشته بود:" مرگ یا آزادی"...".اگر بخواهم دوره ای را که در آن زندگی می کنم با این سه دوره مقایسه کنم شرمنده خواهم بود از اینکه بچه های نادانی هستیم.هدایت این دوره را دوره ی خوردن نام گذاشته.خوردنی که برای زنده ماندن است و ادامه ی نسل.در حالی که با پیش بینی هایی که هدایت در مورد آینده ی بشرکرده و هرکس دیگری می تواند با خواند این داستان و اندک تامل به این نتیجه برسد، ما هنوز در فکر ادامه دادن زندگی هستیم.نه اینکه بخواهم سنت ها را زیر سوال ببرم  زیرا همین سنتها دلخوشی ما برای ادامه دادن هستند.ولی این سوال همیشه برایم پیش می آید آیا فهمیدن  و درک کردن همه چیز خوب است چون باعث میشود بشر بر نیازهای خودش غلبه کند و پیروز از این نبرد که از ابتدای آفرینش با او بوده سر بلند بیرون بیاید و وقتی هیچ نیازی ندارد، به زندگی اش خاتمه دهد؟ یا نه،اینکه هیچ وقت هیچ چیز را درک نکنیم و خودمان را بدبخت فرض کنیم چون درآمدمان کم است و ماشین های آن چنانی سوار نمی شویم و تلاش کنیم برای زندگی بهتر؟مادیت دنیای "س.گ.ل.ل"برای بشر امروزی بهشت محسوب می شود:بدون پرداخت پول از امکانات استفاده می کنند،در کمترین زمان مسافت های طولانی را طی می کنند، ناخوشی ها از بین رفته ،با ستاره ارتباط پیدا کرده اند و آرزوی جوانی ابدی برای همه عملی شده.و در واقع می توان گفت انسان به همه ی آن چیزی که می خواسته رسیده  و لذت های روحی که در پی کشف می آید وجود ندارد:" مگر طبیعت چه به انسان داده بود؟هیچ،گرما،سرما،گرسنگی،پیری،ناخوشی و جنگ با عناصر.امروزه انسان در این کشمکش فتح کرده و به آنچه آرزو می کرده رسیده است".

یک مسئله ی دیگر،بازگشت به طبیعت است. هدایت در این داستان دست به طبیعت (منظورم طبیهتی که از ابتدای آفرینش تا کنون تغییری نکرده است) نزده.ماه همان ماه است وکوه همان کوه و جنگل هم همان جنگل.انسان های اولیه با نگاه کردن به ماه لذت می بردند و و آرامش می یافتند ،از دیدن کوه  احساس قدرت و مقاومت می کردند و از سبزی و ترو تازگی جنگل احساس نشاط به آنها دست می داد.و این عوامل در درون زندگی آنها وجود داشت و ادامه ی حیاطشان به آن وابسته بود.در زندگی امروزه نیز از دست دود  و صدا به طبیعت پناه می بریم و آرامش می یابیم. ولی این طبیعت همواره با ما نیست بلکه در مواقع زدگی از دنیای شهری وارد زندگیمان می شود.در "س.گ.ل.ل" نیزشاید تنها پناه آدم ها همین طبیعت دست نخورده است.ولی طبیعتی که هدایت خلق کرده،از دور دیده می شود و شخصیت ها فقط نظاره گر آن هستند وحتی می توان گفت از گذشتگان در ذهن آنها باقی مانده و چیزی جز خیال نیست.در واقع با دورتر شدن انسان از طبیعت و تسلط یافتن او بر نیازهایش که از نیازمند بودن او به طبیعت جلوگیری می کند، روح خسته و دلزده می شود ،در حالی که انسان خودش را پیروز فرض می کند.:" ...این شورش درونی بود،مثل اینکه خودش را محبوس و محدود شده حس می کرد،آرزو داشت فرار بکند،سر به بیابان بگذارد،برود در یک جنگل و خودش را پنهان بکند ...".شاید نظریه هگل که تقلید از طبیعت را کوششی بی فایده  می دانست و معتقد بود این تقلید چیزی پست تر از خود طبیعت ارائه می دهد در اینجا ثابت می شود.زیرا که انسان با تقلید باغ هایی را در بالای آسمان خراش ها می سازد که نه تنها روح را آرام نمی کند بلکه او را به پایان همه چیز می رساند.ولی روزنه ی امید یا همان روشنایی که به تاریکی معنا می بخشد در این داستان هنر است،هنر مجسمه سازی.چیزی که سوسن از آن لذت می برد.تمام نیازهای مادی بشر جواب داده شده ولی نیاز روحی او بیشتر و بدتر شده و در این میان این هنر است که به داد او می رسد... .

در پایان داستان به جای خودکشی عمومی و از بین بردن هوس و شهوت،یکبار دیگر با دخالت انسان شرایط بدتر می شود و " لختی ها" که خواهان ادامه ی زندگی هستند پیروز می شوند.اما پایان آرام و معنوی "سوسن" و "تد" در دنیای کثیف خودشان که خود تصمیم به خودکشی می گیرند بیشتر از هرچیز به فردیت هر شخص اشاره دارد که منتظر تصمیم دیگران نشده و خودش تمام می کند.

و اما ما که لذت بردن را در داشتن امکانات رفاهی می بینیم و و دنیای خودمان را به جهنم تشبیه می کنیم آیا باید به بهشت برسیم یا توی همین جهنم خوش بگذرانیم؟!در حالی که هیچ کدام پاسخ گوی ما نخواهد بود وفقط قدرت و ضعف ما را در برابر این زندگی "بی مقصد و بی معنی" نشان خواهد داد.

داستان را که تمام کردم ناخودگاه یاد شعر برادرم داور افتادم که بهتر دیدم با آن به این نوشته های سردرگم و بی اساس پایان دهم:

 

                       کاش در بهشت کتابخانه هم بود

هوس حوریان باکره را نمی خواهد شاعر

قناعت به سیر ورقهای کاهی وتبسم حرف

زایش کلمه

                 درد

شکم خیکی حاجیان را نمی خواهد شاعر

کاش در بهشت تفکر هم بود

عسل و شیره بالا نشینان را نمی خواهد شاعر

کاش در بهشت دست پینه بسته پدر باز هم بود

ناز پرورده عبا پوش تخت نشین را نمی خواهد شاعر

.

.

.

.

 کاش بهشت نبود .

نتیجه ! :

 با توجه به اینکه ما به یک صدم پیشرفت های دنیای "س.گ.ل.ل"نرسیده ایم و بچه های نادانی هستیم بنابراین تا پایان دنیا و قیامت خیلی مانده و هر حرفی مبنی بر اینکه به روز قیامت چند روز بیشتر نمانده شایعه ای بیش نیست.پس بهتر است با خیالی آسوده دنبال اختراعات و پیشرفته تر کردن وسایل زندگی خود باشیم و هیچ غمی به دل راه ندهیم...

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 22:12  توسط لیلا نوروزی  | 

             جایزه ی ادبی امسال:

   ((سیصد و سی و سه سکه ی تمام بهار زندانی))

 



شعری از دوست خوب گیلانی ام:حسین اصدق پور هروی:

 

           تو هیچ دم نکشیدی و چای جوشید و

           کسی به جای لبت چای داغ نوشید و

           بلند شد- برود ، تو نگاه او کردی

           و توی چشم تو ابر سیاه پوشید و

           لباس کهنه ی سبزش به روی رختاویز

          برای دیده شدن،مثل تو نکوشید و...

          به ابر خیره شدی،توی بغض خود پیچید

          و از رگان تو - شعر سپید دوشید و...

          تو روی مبل نشستی،به رو نیاوردی

          و روزنامه ، غرور تو را نپوشید و

          لگد کن این ته سیگار را به جای کسی

         که صبح جای لبان تو چای نوشید و...

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 22:3  توسط لیلا نوروزی  | 

... و این منم

زنی تنها

            در آستانه فصلی سرد...



 

 

 

" بیضایی آبروی نسل ما و نسل های بعدی ست"

این را آیدین آغداشلو گفته است.نه،ایندفعه نمی خواهم حرفهایی را که دیگران گفته اند را بگویم و از زاویه دیگران نگاه کنم.ایندفعه عنصر زنانگی فیلم های بیضایی است که باعث شده بنویسم.و این نگاه بیشتر یک نگاه زنانه است که از سگ کشی و غریبه و مه و بیضایی می گوید.

برای سومین بار که فیلم سگ کشی را دیدم(اولین بار در سال هشتاد یا هشتاد و یک بود که دیده بودمش ولی از آنجایی که بچه بودم چیزی سر در نیاورده بودم جز همان اسم فیلم که منتظر بودم یک عده بریزند و سگها را قتل عام کنند!)اعتراف می کنم به زن بودن خودم افتخار کردم.فیلمی است که حادثه ی آن توسط دو شخصیت مرد،جواد مقدم(رضا کیانیان) و ناصر معاصر(مجید مظفری) اتفاق می افتد.و سومین شخصیت یعنی گلرخ کمالی(مژده شمسایی - همسر بهرام بیضایی)،زمانی وارد صحنه ی نمایشی که ناصر معاصر به راه انداخته می شود که یکی از این دو مرد جا زده و فرار می کند.فیلم نمایشی زنده از واقعیت زندگی یک زن است.زنی که شروع های دیگران را ادامه می دهد و به پایان رسانده و تحویل می دهد.شباهتی که این فیلم با فیلم دیگر بیضایی،غریبه و مه،دارد نه در عوامل فیزیکی و دکور و گریم شخصیت ها و ... است بلکه در روح و مفهومی است که در کل اثر وجود دارد و زمینه ی خلاقیت این فیلمساز رل در خود دارد.درست است شخصیت رعنا را در غریبه و مه پروانه معصومی بازی می کند و مژده شمسایی نقش گلرخ کمالی را در سگ کشی به عهده دارد اما اینها فقط اسم هایی است که یک زن می تواند داشته باشد و این دو فیلم یک  زن را در دوره ی زمانی متفاوت(از لحاظ مادی و فیزیکی) نشان می دهد که در هردو مردها از زیر مسئولیت های خود فرار می کنند. دیالوگی که مجید مظفری می گوید:"من اینجا زیر تیغ کسایی هستم که هر یکیشون به تنهایی ده تای منو اونو به تنهایی با هم حریفن" فاجعه ای را که گلرخ کمالی باید با آن روبرو شود به خوبی نشان می دهد.در فیلم مدام بازسازی بعد از جنگ شهر را می بینیم.حتی پشت پنجره اتاق گلرخ کارگرهایی دیده می شوند که مدام در حال جوش زدن میله ها به هم هستند.این بازسازی بیرونی و وصل کردن از یک طرف و پوسیده شدن روح و تنهایی آن از طرف دیگر،نه تنها کنتراست شدید بین روح و جسم را نشان می دهد بلکه پیشرفت و تجملات و زیاد شدن امکانات رفاهی را باعث تنهاتر شدن انسان می داند و شاید به نوعی کثیف تر شدن روح.در این فیلم آدمهایی که شاید روشنفکرتر هستند(در مقایسه با غریبه  ومه) ودر جامه ای مدرن که برای هر کار دلیلی دارد زندگی می کنند دست به جنایتی می زنند که هیچ قانونی نمی تواند آنها را متهم کند،در حالی که در غریبه و مه هر جنایتی از نادانی و ناآگاهی مردم سرچشمه می گیرد که هر پدیده ای را به سحر و جادو و...نسبت می دهند.مثل رمان((اهل غرق))منیرو روانی پور که با سبک رئالیسم جادویی اش سادگی و معصومیت شخصیت هایش را برخاسته از نادانی آنها می داند.به همین دلیل است که ما کاراکترهای غریبه و مه را بیشتر دوست داریم تا آدم های به ظاهر مدرنِ سگ کشی را.در حالی که اگر کسی سی ،چهل سال بعد با همچنین ذهنیتی بخواهد فیلم بسازد باز این روح است که در یک دوره ی زمانی دیگر نشان داده خواهد شد.

اگر بیضایی را یکی از نو آورترین و حتی می توان گفت نوآورترین کارگردان سینما می دانیم به دلیل نگاهی است که او دارد.یک سنگ در آثار او همان خصوصیت فیزیکی سنگ را دارد اما به دلیل آگاهی او از روح جهانی ، سنگ مفهومی جدید و در عین حال واقعی به خود می گیرد که آمیزشی است از مفاهیم اساطیری و  وضعیت کنونی و آینده ی بشر. و همین سنگ تبدیل می شود به نمادی تا مخاطب خود تفسیر و نتیجه گیری کند. بیضایی حسرت چیزهای از دست رفته را نمی خورد بلکه در مقابل هر کدام از این از دست رفته ها چرایی قرار داده و مخاطب را به تفکر وا می دارد.

آغداشلو گفته است:"بیضایی بر سر چهار راهی قرار گرفته که از سویی حلقه ی اتصال گذشته و حال و از سویی دیگر حلقه ی پیوند شرق و غرب است".

فیلم شناسی:

عمو سبیلو- رگبار- کلاغ- غریبه و مه- سفر- چریکه تارا- مرگ یزدگرد- باشو غریبه ای کوچک- شاید وقتی دیگر- مسافران- گفتگو با باد- سگ کشی

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 21:26  توسط لیلا نوروزی  |