تبليغاتX
(?why ask why) سرخور

(?why ask why) سرخور

صفحه ای برای قتل ثانیه های بی عرض،بی ارتفاع...ثانیه های نامیرم

 

   ((سرباز بلند قد))

 

((من جان فورد هستم.من وسترن می سازم))

این همان حرفی است که فورد در جلسه ای که بیشتر فیلمسازان حضور داشتند ،در معرفی خود به زبان می آورد.خود فورد می گوید وسترن فیلمی است درباره ی اسبها و برای اسبها.ولی در فیلم هایی مثل قلعه ی آپاچی ،جویندگان و مردی که لیبرتی والانس را کشت می بینیم وسترن می تواند موضوعات مختلفی را در بر داشته باشد.با همه ی اینها،گرچه فورد را به عنوان یک وسترن ساز می شناسیم ولی از شش اسکاری که وی گرفته هیچ یک از آنها متعلق به وسترن هایش نیست. و باید گفت که سینما ارزش چندانی برای فیلم های وسترن(هرچند که برتر هم باشند) قائل نیست.

من از چند فیلمی که از فورد دیده ام خوشه های خشم را بیشتر می پسندم.فیلمی که بر مبنای رمانی از جان اشتاین بک و با فیلمبرداری گرگ تولند ساخته شد.با اینکه به شخصه  عاشق نماهای درشت هستم و در این فیلم و بیشتر فیلم های فورد از این نما کمتر می توان یافت(زیرا خود فورداعتقادش بیشتربه نماها ی دور بود) ولی همین نماهای دور در خوشه های خشم سرگردانی ((اوکی ها))ها را بسیار زیبا وهنری به تصویر می کشد.تضاد روشنایی وتا ریکی  و نحوه ی نشان دادن آن که از ویژگی  فیلم های فورد است حسی رئال و در عین حال همراه با همدردی در بیننده ایجاد می کند.همین همدردی را در خود فورد نسبت به سرخپوستان  منطقه ناواخو می توان یافت.در این منطقه دره ای وجود دارد که تقریباً نُه فیلم فورد در آنجا ساخته شده است و به سرزمین فورد معروف است.هروقت سرخپوستان این منطقه دچار مشکل اقتصادی می شدند فورد پیدایش شده و شروع می کرد به ساختن فیلم. به این ترتیب شغل های زیادی نصیب آنها می شد.ناواخوها اسمی برای فورد گذاشته بودند:((ناتانی نز)) به معنی سرباز بلند قد.

ولز گفته است:((جان فورد یک شاعر است.یک کمدین)). و وقتی از او می پرسند کدام کارگردان آمریکایی را بیشتر دوست دارد،می گوید: (( از استادان قدیمی،منظورم جان فورد،جان فورد و جان فورد)).زاویه ی دیدی که فورد نسبت به دنیا دارد نه یک دید خشک و مختص به یک منطقه بلکه نگاهی است شاعرانه و جهانی .در ورای هر تصویر که مانند یک تابلوی نقاشی  با ترکیب بندی و ریتم و هارمونی و...استادانه، از جلوی چشممان رد می شود می توان مفاهیمی عمیق کشف کرد. فاصله ی فیزیکی که بین کاراکترها وجود دارد به نوعی فاصله ای را که ما در درون  و روح خودمان با دیگر افراد داریم، به صورت ملموس بیان می کند.این ها همه نشان از تجربه های بیشتر بصری  این کارگردان بزرگ دارد که خودش گفته است تنها استعدادش ترکیب تصویری بوده و از گفتگو خوشش نمی آمده .

فورد که تاثیر فراوانی از برادرش فرانک گرفته بود و از طریق او وارد سینما شد، گفته است هیچ وقت دلش نمی خواسته وارد سینما شود و گرسنگی بوده که او را به دنیای فیلمسازی وارد کرده است.

 

شناسنامه جان فورد:

نام اصلی: شون آلوی سیوس اوفینی

تولد: یک/ فوریه/ 1895(در ایالت مین)

مرگ : سی و یک / اوت /1973(در کالیفرنیا)

آخرین فرزند از سیزده فرزند خوانواده اش

 

فیلم شناسی:هفت زن(1966)- کسیدی جوان(1965)- پاییز قبیله شاین(1964)- جزیره داناوان(1963)- چگونه غرب تسخیر شد(1962)- میخ های درخشان (1962)- مردی که لیبرتی والانس را کشت(1962)- دوسوار(1961)-گروهبان راتلج(1960)- داستان کولتر کریون(1960)- سوارنظام(1959)- کُره(1959)- گیدئون اسکاتلندیارد(1959)- آخرین هورا(1958)- برآمدن ماه(1957)- داستان گرولر(1957)- بالهای عقابها(1957)- جویندگان(1956)- بهترین بازیگر جوان سال(1955)- صلیبی از چوب خیزران(1955)- آقای رابرتز( 1955)- صف سرخ و سفید و آبی(1955)- موگامبو(1953)- خورشید به روشنی می درخشد (1953)- مرد آرام(1952- برنده اسکار)- افتخار به چه قیمت(1952)- اینجا کره است(1951)- ریو گرانده(1950)- کاروانسالار(1950)-هنگامی که ویلی به سوی خانه قدم برمی دارد(1950)- دختری با روبان زرد(1949)- سه پدر خوانده(1948)- قلعه آپاچی(1948)- فراری(1947)- کلمنتاین عزیز من (1946)- آنان قابل چشم پوشی بودند(1945)- نیمه شب سفر می کنیم(1943)- هفتم دسامبر (1943- برنده اسکار)- گروه اژدر(1942)- نبرد میدوی(1942- برنده اسکار)- چه سرسبز بود دره من(1941- برنده اسکار)- بهداشت جنسی(1941)- جاده تنباکو(1941)- سفر دور و دراز به خانه(1940)- خوشه های خشم(1940- برنده اسکار)- طبل ها در طول موهاک(1939)- آقای لینکن جوان(1939)- دلیجان(1939)- گشت زیردریایی(1938)- چهار مرد ویک دعا(1938)- توفان(1937)- وی ویلی و نیکی(1937)- خیش و ستاره ها (1936)- مریِ اسکاتلند(1936)- زندانی جزیره شارک(1936)- خبرچین(1935- برنده اسکار)- کشتی بخار در خم رودخانه(1935)- تمام شهر صحبت می کنند(1935)- قاضی کشیش(1934)- تاریخ ادامه دارد(1934)- گروه گشت گمشده(1934)- دکتر بال(1933)- زیارت(1933)- جسم(1932)- پست هوایی(1932)- آرو اسمیت(1931)-بچه ی تخس(1931)- دریاهای زیر پای ما(1931)- در امتداد رودخانه(1930)- بی باک به دنیا آمده بود(1930)- مردان بدون زن(1930)- سلام(1929)- نگهبان سیاه(1929)- گردن کلفت(1929)- سرکار رایلی(1928)- سلمانی ناپلئون(1928)- خانه دژخیم(1928)- چهار پسر(1928)- ننه ماچری(1928)- رو به بالای رودخانه (1927)- عقاب آبی(1926)- 3 مرد خبیث(1926)- مسابقه ی ((شمراک هندی کپ))(1926)- تشکر(1925)- قلب جنگنده(1925)- غرور کنتاکی(1925)- رعدو برق(1925)- قلبهای بلوطی(1924)-اسب آهنین(1924)- چشم بند نقابدار(1923)- شمال خلیج هادسن(1923)- کامئو کربی(1923)- و.........................

 

منابعی که مطالعه کردم:

- سینمای جان فورد      مولف: پیتر باگدانوویچ     مترجم:امید روشن ضمیر

- جاودانه های سینما     مولف:نیل سینیارد           مترجم : بیژن اشتری

- مجله فیلم و سینما       شماره 188

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 23:47  توسط لیلا نوروزی  | 

         

                                                                                                     عروس آباد

  امروز می شدند چهار نفر.چند ماهی بود تعدادشان زیاد نمی شد.از همان موقع که جنگ تمام شد و دیگر هیچ کدام از سه نفر امیدی به بازگشت شوهرش از جنگ نداشت.هرچه داشتند و نداشتند فروختند ویکی یکی جمع شدند توی این ویرانه.هر سه تازه عروس بودند.اینکه از کجا همدیگر را پیدا کردند معلوم نبود.هیچ کدام از هم سوال نکردند.همین که یکی شان توی آن ویرانه پیدا شد،دومی هم آمد و دنبالش سومی.هرکدام چادری روی سر و بقچه ای توی دست با شکمی برآمده. زنهای شوهردار محله اسم ویرانه را گذاشته بودند عروس آباد.هر وقت می رسیدند آنجا چند ثانیه ای می ایستادند . اگر تنها بودند زیر لب خدا به دور می گفتند و الله هُم صل الا محمد و اله محمدشان تا دم در خانه اشان ادامه می یافت. اما وقتی با زنهای دیگر بودند تند تند صلواتی می فرستادند طوری که معلوم نمی شد محمد می گویند یا مهدی و وحید و سعید. بعد دعا می کردند  خدا شوهرانشان را حفظ کند که براشان آب و نان می آورند.اما اگر توپ یکیشان ازدست شوهرش که شبها خانه نمی آمد پر بود دعاهاشان تبدیل می شد به آه و ناله ونفرین که ان شا ا... بروند زیر ماشین و چلاق شده و بنشینند گوشه ی خانه. و همین طور راهشان را ادامه می دادند و می رسیدند خانه اشان که بوی غذای سوخته می داد.شام و نهارسه زن عروس آباد به جز وقتهایی که توی قابلمه مسی که رنگ و بوی خون می داد ،غذا درست می کردند هیچ بویی توی کوچه نمی پیچاند.موقع خوردن غذای بو دارشان سفره پهن می کردند و توی سکوت سرشان را می انداختند پایین.بدون اینکه نگاهشان به سیاهی و سفیدی چشم هم بیفتد شروع    می کردند به جویدن غذایی که بوی سوختگی می داد .از وقتی پا گذاشته بودند آنجا فقط سه بار توی قابلمه مسی غذا پخته بودند و با آن قارو قور شکمشان را فرستاده بودند جنگ تا شهید شود.اما فقط برای چند روز مفقود الاثرشده بود و وقتی خون باقیمانده ته قابلمه مسی را می لیسیدند  دوباره سرو کله اش پیدا شده و توی شکم هرسه سوت می کشید. حتی صدایش را توی خواب هم می شنیدند که توی ویرانه خروپف می کرد و از ترس اینکه مردی تو آمده باشد از خواب می پریدند.حالا مدتی بود به این صدا عادت کرده بودند.درست مثل شانه کردن موهاشان یا دوختن بند پاره  شده ی سینه بندشان که هر هفته پاره می شد و سینه ها آویزان می ماند و آنها دست می کشیدند نوک پستانشان که بچه اشان آن را مکیده بود. دیگر هیچ کدام حامله نبودند.با این حال صدای بچه ای از عروس آباد شنیده نمی شد،نه گریه می کردند ونه حتی دیده می شدند.

چهارمین زن که وارد شد سه تای دیگر که نشسته بودند سربرگرداندند سمت او.استخوان های صورتش زده بود بیرون. دو لکه ی سفید سمت راست صورت سوخته اش می زد توی چشم.چادر سرمه ای رنگش که خالهای کوچک سفیدی داشت از سرش سر خورد و افتاد زمین. سه زن نگاهشان را دوختند به شکمش.اگر پیراهن گشاد توی تنش نبود می توانستند استخوانهای چسبیده به پوستش را بشمارند که نشان می داد حامله نیست.به دستهایش نگاه کردند.توی دست آویزانش بقچه ای کوچک بود و توی آن یکی چیزی پیچیده به پارچه ای سفید با لکه های درشت قهوه ای و نارنجی که سرش روی شانه ی زن قرار داشت.زن دستی را که بقچه داشت بالا آورد و گذاشت روی چیزی که پیچیده شده بود به پارچه سفید:

- "...غذا آوردم... ".

تبسمی نشست گوشه ی لب  زن اول و سوم.دومی که داشت با کاموای سیاه رنگ بافتنی می بافت،لبش را گزید.اولی بلند شد و بقچه ی زن را از دستش گرفت:

-"واست دردسر درست می شد ...این طوری هم شکم مارو سیر می کنی هم خودت راحت می شی"

زن سوم که بلندتر از بقیه بود و سینه هایی درشت داشت بلند شد و رفت سمت زن چهارم.دستش را گذاشت روی شانه او:

- "حالا دیگه می تونی اینجا بمونی...بیا بریم آشپزخونه رو نشونت بدم"

او را کشید بیرون توی اتاق بدون سقف.زن اول بقچه را گذاشت گوشه ای  و آمد نشست.صدایی از اتاق بی سقف آمد:

-"قابلمه مسی کجاست؟

-" پشت پرده رو نگاه کن...همون جا باید باشه".

زن اول گفت. روسری اش را پهن کرد جلویش.موی سیاهش را ریخت یک طرف صورتش و شروع کرد به شانه زدن.دیگرصدایی نیامد.نه از اتاق بی سقف و نه ازاتاقی که دو زن نشسته بودند ویکی مویش را شانه می زد و دیگری بافتنی دستش بود.سکوت ویرانه درست مثل موقعی بود که مردهاشان تازه رفته بودند جنگ و آنها هر کدام تنها توی خانه خودشان بودند. توی سکوت جلو پنجره می نشستند و دست می گذاشتند روی شکمشان و آه می کشیدند.

سکوت قطع شد.اول قارو قور شکم یکی ازدو زن و بلند کردن قابلمه بود که فضا را برای چند ثانیه شکست.بعد صدای موتوری که دوژ دوژ کُنان رد شدو پس از آن بچه های همسایه بودند که هورا کشیدند.زن دوم  پایش را دراز کرد و تند تند کاموا را گره زد.با انگشتان لرزانش گره ها را از یک میل به آن یکی می انداخت.و با هر گره بسم الله می گفت. زیر لب.زن اول شروع کرد به خواندن:

- "لالا لا لا گل انجیر  اگه پاره بشه زنجیر...".

آوازش مثل دفعات قبل که قابلمه مسی را گذاشته بودند روی اجاق سوزناک بود.مثل آواز همه ی  مادرانی که شوهر وپسران خود را فرستاده بودند مرزهای کشور برای کشتن و کشته شدن  و خودشان داشتند توی خانه با مردهای همسایه می جنگیدند.آرام می خواند.زن سوم  که توی اتاق بی سقف بود ،بیرون آمد.روسری اش را باز کرده بود و موی کوتاه درهمش چسبیده بود به پوست سرش.سوراخ های توی گوشش بزرگ بود و خالی.می شد بالای شانه اش پارچه ی مثلثی شکلی را دید که پیچیده بودش به دعایی توی کاغذ و با سنجاق وصل کرده بود به پیراهنش. انگشت بزرگ پایش از جوراب زده بود بیرون.دو دستش را مالید به دامنش.بدون اینکه نگاهی به دوتای دیگر بیندازد از طاقچه نخ و سوزن برداشت و رفت گوشه ای نشست.جوراب سوراخ اش را در آورد و گرفت توی دستش:

- " خب...اینم غذای چند روزمون...بعد مدتها از خونه ی ما هم بوی غذا بلند می شه...بذار همسایه ها بگن..."

زن اول توپید:

- "همسایه ها...همسایه ها...همین همسایه هان که باعث شدن خون بخوریم...یه تیکه نون بهمون نمی دن..."

صدای ونگ ونگ بچه ای بلند شد.ازبیرون نبود.ازاتاق بی سقف بود که می آمد.زن اول دسته ای از مویش را ازبالای گوشش رد کرد و بعد همه را توی دست جمع کرده، با جوراب سیاه رنگ و رو رفته ای محکم از پشت بست.کف دستش را کشید روی روسری پهن شده ی جلویش و دسته ی مو را توی دستش گرفت. صدای گریه بچه بلندتر شده بود و بریده بریده.از پشت دیوارها صدای گریه زنی هم می آمد.گاهی بلند،گاهی آرام و گاهی هم قطع می شد.زن دوم بافتنی اش را انداخت توی دامنش و دو دستش را گذاشت روی گوشش:

-" لعنتی ها...لعنتی ها...لعنتی ها...".

زن سوم جورابش را برد جلوی دهانش و با دندانش نخ را پاره کرد . جوراب را پوشید:

- "تقصیر شوهرای ماست که رفتن...جنگ براشون بهانه بود.از دست سیر کردن شکم ما بود در رفتن..."

زن اول تند نگاهش کرد:

- "غذاتونو که گذاشتن...آمادست...الان میاد می خورین...".

روسری گلدارش را سر کرد و زیر لب گفت:

-" می خوریم...می خوریم...".

بچه جیغ بلندی کشید و گریه ی پشت دیوارهم بلندتر شد.لبهای زن دوم می لرزید.دعا می خواند.زن سوم بلند شد و رفت به دیوار اتاق بی سقف تکیه داد.نخ سفید به صورت زیگزاگ روی جوراب سیاهش دیده می شد.بچه جیغ دیگری کشید و دیگرصدایش نیامد.در عوض زن بود می نالید.زن اول با دسته موی مچاله شده در دست بلند شد.رفت سمت در و مو را گوشه ی دیوار بین آت و آشغالهای تلنبارشده انداخت.بو ازاتاق بی سقف بیرون آمده ،توی ویرانه می پیچید.بوی تند گوشت سرخ شده که می ماسید به در و دیوار و برای چند روز به مشام همسایه ها می رسید.ناله های زن حالا تبدیل شده بود به هق هق های بریده و نفس کشیدن های نامنظم.صدای برداشتن در قابلمه مسی. بوی گوشت سرخ شده بیشتر شد.بوی گوشت سوخته.لبهای زن دوم تا صدا را شنید بسته شد.بلند شده ،آمد کنار سومی  ایستاد.انگشتان دستش را تا کرده گرفت جلوی دهانش. زن اول داشت توی اتاق قدم می زد.صدای زن چهارم آمد:

-" آما...دَ...س".

- " زود سفره رو بندازین...من بشقاب و قاشق میارم".

سومی بود.رفت توی اتاق بی سقف پیش زن چهارم.سفره را زن دوم انداخت. بوی نان کپک زده ،زد بیرون.زن اول دستمالی برداشت وچند بار کشید به سفره.دو زن نشستند روبروی هم و چشم دوختند به اتاق بی سقف.زن چهارم قابلمه ی مسی در دست و سرش رو به پایین آمد بیرون.به دنبال او زن سوم با بشقاب و قاشق:

- "اینم غذا...بَه بَه...".

هردو نشستند.قابلمه جلوی زن چهارم بود.هر سه زن چشم دوخته بودند به او که صورتش سرخ شده بود و دو لکه ی سفید خودش را بیشتر نشان می داد.زن سوم دهانش را باز کرد.زن اول پرید جلوی حرفش:

- "دیگه هیچکی حرفی نزنه...سرتونو بندازید پایین و غذاتونو کوفت کنین...".

و رو کرد به زن چهارم که بی حرکت زل زده بود به در قابلمه و دو دستش را توی دامنش به هم قلاب کرده بود :

- "تو هم زود غذا رو بکش تو ظرفا...همه چی تموم شده...راحت شدی...".

نگاه ها پرید به در قابلمه.زن چهارم دستش را آرام از روی دامنش برداشت.دستش می لرزید.در حالی که انگشتانش را به هم می مالید،آن را برد سمت قابلمه.دستش خشکید:

- "بچم...بچم...".

- " ساکت...غذاتو بکش...".

زن اول بود.زن چهارم بغضش را فرو داد و در قابلمه را برداشت.بخار بلند شد و بوی گوشت سوخته زد توی صورت چهار زن و از بین آنها رد شد و رفت بیرون .سه زن بشقابهاشان را گرفتند کنار قابلمه.زن چهارم در حالی که هق هقش را توی سینه خفه می کرد دست کرد توی قابلمه و جثه ی کوچک سوخته ای را تیکه تیکه کرده و با دستی که خون ازآن می چکید توی هر بشقاب چند تیکه گذاشت.هر چهار تا سرشان را انداختند پایین .فقط صدای خرچ خرچ جویدنِ گوشت بود و صدای ساییده شدن دندان به استخوان. این صدا تا چند روز وقت شام ونهار توی عروس آباد می پیچید وتا چهار زن می خواستند به آن عادت کنند صدای قار قور شکمشان بودکه بلند می شد.

دو زن شوهر دار محله که از آنجا رد می شدند به هم نگاه کردند:

 - " خوبه... دیگه نمی یان در خونه مون دنبال نون"

- " تا چند روز از دستشون راحت شدیم"

                                                              ده/ آبان /۸۷  

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 23:50  توسط لیلا نوروزی  | 

 

* سوررئالیسم(عالم خیال،رویا و کابوس):به معنای ورای واقعیت است.در این سبک واقیعت برتر همان واقیعتی است که در اعماق ضمیر ناخودآگاه و نیمه خوآگاه انسان پنهان است و واقعیت آدمی تنها در رویاها و اوهام او ظاهر می شود و هنرمند می خواهد واقیت و رویا را به هم بیامیزد و واقعیتی تازه خلق کند.زیبایی حقیقی پس از ویرانی واقیعت های ظاهری و با پیدایش واقعیت های برتر و ناشناخته بدست می آید.از فیلم های این مکتب:ویریدیانا، سگ آندلسی،بی نان(مستندی درباره ی فقر اسپانیا)عصر طلایی،خون شاعر،ستاره دریایی و...می شود را نام برد.معروفترین نقاشان این سبک نیز خوان میرو،مارک شاگال و سالوادور دالی می باشند.

* رئالیسم:یا واقع گرایی یا((واقع نمایی)).رئالیسم در وهله ی اول ضد جریان هنر برای هنر بود.در این دوره هنر برای مردم مطرح شد:((تو می توانی شاعر باشی اما باید شهروند باشی)). هنرمندان رئالیسم با خیا لبافی دست به آفرینش نمی زنند بلکه کار آنها دیدن محیط  وانتقال واقعی آن در اثراست.مکتبی است عینی و برونی.نویسندگان شاخص این سبک: بالزاک(پیشوای رئالیسم)فلوبر،گی دومو پاسان،شروود اندرسون،جان اشتاین بک،هنری جیمس،چارلز دیکنز،تورگینف و...

* کلاسیسم:در لغت به معنای کهن می باشد.و در معنای عمومی به آثاری گفته می شود که ادبیات یک کشور را نشان می دهد.این مکتب در قرن هفدهم در فرانسه متولد شد. و بازگشتی بود به هنر یونان و روم باستان.در این دوران هنر برای تفریح نیست بلکه باید به اخلاق خدمت کند.از ویژگی های این مکتب :تقلیدطبیعت،تعلیم و زیبایی،ایجاز و وضوح،حقیقت نمایی،نزاکت ادبی،قانون سه وحدت (موضوع،زمان،مکان)، خرد گرایی و ایمان به عقل،وضوح و ایجاز.در نظر کلاسیکها هنر اصلی هنرمند رعایت این قوانین بود.و انتقاد از سیاست و مذهب ممنوع بود. از نویسندگان کلاسیک:بوالو،راسین، مولیرو دولافایت را می توان نام برد.

*رمانتیسم:بیان احساسات ومطرح شدن فرد.رمانتیسم در تقابل با کلاسیسم بود که دارای قانون و چارچوب بود.رمانتیکها ،انسانهای سر خورده ی دوران کلاسیک بودند که از دنیای خشک و قانون مند خود به دنیای خیال فرار کردند.رمانتیکها دنبال کشف دنیای جدید بودند و انسان پر شور را به انسان خشک و معقول ترجیح می دادند.در هنر رمانتیک،امور متضاد به هم نزدیک شده و شور و هیجان را برمی انگیزد.هنرمند رمانتیک در مورد آنچه هست نمی گوید بلکه در مورد آنچه باید باشد می گوید. دلاکروا،فریدریش،گویا و میله از نقاشان این سبک هستند.

* ناتورالیسم:بنیان گذار آن امیل زولا،نویسنده ی فرانسوی است.این مکتب معتقد است تمام پدیده های هستی در طبیعت در محدوده ی دانش عملی و تجربی جای دارند و هیچ چیز در ورای ماده وجود ندارد.در این مکتب انسان حیوانی است برتر از دیگر جانوران که سرنوشتش را وراثت و محیط اجتماعی رقم می زند و تابع نیروی اجتماعی و اقتصادی است که بر خانواده و طبقه اش حاکم است.از نمونه های این مکتب:((غرور و تعصب)) اثر جین آستین و(( ژرمینال)) اثر امیل زولا

* سمبولیسم(نماد گرایی): کلمه ای بودکه برای اولین بار منتقدان آن را برای نقاشی های ون گوگ و گوگن به کار بردند. در این سبک واقعیت را به صورت نماد ارائه می دهند.سمبولیسمها می خواستند هنر را از هرگونه کیفیت سودمند بزدایند و شعار هنر برای هنر را ترویج دهند..از ویژگی های این مکتب:آهنگ کلام و کاربرد نماد در بیان،هیجان از شعر اندوه بار و مناظر نگران کننده،انکار واقعیت و...می باشد.

* نئوکلاسیسم: ر ضد هنر رکوکو ،اشرافیت و موضوعات پر سرو صدا برخاست و در آلمان عکس العملی بود بر ضد ناتورالیسم و امپرسیونیسم.این واژه به احیای سبک کلاسیک و نظر داشتن به ادبیات قدیم اطلاق می شود.در این سبک انسان هدف هنر است و هنر بازتاب زندگی انسان که باید جنبه ی ارشادی داشته باشد.

* امپرسیونیم: ین سبک بر محور زندگی ذهنی انسان جریان دارد و در پی ثبت لحظات زودگذر زندگی است.امپرسیونیسم در تقابل با نیروهای واپس گرای آکادمیسم رو به زوال سده ی نوزدهم بود.زندگی پرتحرک و پرهیاهوی معاصر موضوع کار هنرمندان این سبک است. مانه،رنوار،دگا ، پیسارو ،سیسلی  و مونه از نقاشان این سبک به شمار می روند.

* اکسپرسیونیسم: نرمند اکسپرسیونیسمی جهان را از طریق عواطف و احساسات می نگرد.توصیف و شرح دادن در این سبک با اغراق و تحریف همراه است.فیلم((دانشجوی پراگی))از اولین فیلم های اکسپرسیونیستی است.از فیلم های این سبک می توان:((نوسفراتو))یا سمفونی وحشت اثر ویلهم مورنائو ،متروپلیس،جلادان نیز می میرندو...را نام برد.از هنرمندان این سبک نیز می توان به امیل نولده،ماکس بکمن،کته کل ویتس و بیکن اشاره کرد.

* دادائیسم: اژه ی دادا در فرانسه به معنی مسخرگی است.مکتبی است پوچ گرا.هدف دادائیست ها  از نوشتن ثبت رویاها و کشف دنیای ضمیر ناخودآگاه و بیان این عوالم به وسیله ی کلمات رها شده و نامربوط است.این سبک که ناشی از جنگ جهانی اول بود گرایشی بود ضد هنر و انکارگرایانه(نیهیلیستی).هنرمندان این سبک ارزش های عصر خود را پوچ می شمردند و آن را مسخره می کردند.

* کوبیسم: ر این سبک بعد چهارم (زمان ) وارد می شود و هنرمندان می خواهند کلیت یک پدیده را در آنِِ واحد دیده و جوهر موضوع را انتخاب کرده و آن را در یک سطح دوبعدی ارائه نمایند.برای همین آثار این سبک اغلب مغشوش و دارای سطوح هندسی است.کوبیسم ها به دنبال برقراری روابط متفاوتی بین عناصر تصویری سه بعدی بودند.هنرمند معروف این سبک پابلو پیکاسو می باشد.

                                                     منابع:

-         کارگاه هنر 1 و 2( مولف: سید مهدی حسینی)

-         سیر هنر در تاریخ 1 و 2( مولف: دکتر امیر حسین ذکرگو)

-         مکتبهای ادبی( مولف: رضا سید حسینی)

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 23:45  توسط لیلا نوروزی  | 

                                       

۱- ماه تقسیم می شود بین ناخن هایم

ماه می میرد

وقتی من به تو نمی رسم

خورشید حق ندارد لب به ماه بزند!                                                                                                                              

 

۲-تمام چیزی که بدم می آید:

تو

تو

تو

تو

تو

تو

تو

تو

.

.

.

تمام چیزی که خوشم می آید:

تو

تو

تو

تو

تو

تو

تو

تو

.

.

.

من همیشه تنهایی ام را تو صدا می زنم.

 

3-سکوت هایم

فقط سکوت هستند

بد تعبیر نکن خلوتم را

این همه اجبار برای رضایت؟

  

4- من آدم ابلهی نیستم

اگر قامت استوار تنهایی ام قمارباز شده است

این را به برادران کارامازوف هم بگویید

 

5- برای هم بازی کودکی ام که دو سال پیش گیلاس سیاه خدا را چید:

دلم می خواست دستانت را داد بزنم

همسایه دیوار به دیوار دلخوشی هایم

گیلاس های لبت

گونه ام را سرخ می کرد

و من دلم می خواست لبت را داد بزنم

وقتی می دویدیم و می دویدیم و...

می خوردیم زمین

و گیلاسهای لبت...

دلم می خواست سیاهی چشمانت را داد بزنم

گودال عمیق وسوسه انگیز

سیاهی تار و پود های تنم را

و هق هق ناشیانه ی بلوغم زیر لحاف

که از خون می ترسید

تو

غرقِ خون

دلم می خواست اندام مچاله شده ات را داد بزنم

و آن دستها ،

گیلاس های سرخ ،

گودال عمیق

دلم می خواهد تمامشان را داد بزنم

حالا که مرده ای

 

۶- کدام قتل؟

کدام اعتراف؟

من فقط یک فندک دارم

آقا یک سیگار...

تو در یک پک جان می دهی

هر شب

تنهایی ام پف می کند و گرد می شود

تنهایی ام حامله می شود

بچه های نامشروع تنهایی ام...

گور پدر شما و تمام آنهایی که بیرون مربع من

خاموش می شوند

دشنه هایی که فرو می روند توی شکم تنهایی ام

   ...

کدام قتل؟

کدام اعتراف؟

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 23:44  توسط لیلا نوروزی  | 

                              همشهری کین

چه کسی معنی غنچه ی رز را می داند؟

                           کارگردان:اورسن ولز

                                    فیلمنامه نویس:هرمن منکه ویتس و اورسن ولز                              

                                     فیلمبردار: گرگ تولند

                                      موسیقی:برنارد هرمن

                                     بازیگران:اورسن ولز،جوزف کاتن،آگنس مورهد،درووتی کامینگور

                                     سیاه و سفید- 1941

این فیلم را من چند روزپیش دیدم.شنیده بودم یکی از شاهکارهای سینمایی است  و از آن جایی که می دانستم اولین تجربه ی سینمایی اورسن ولز است خیلی دلم می خواست ببینمش.واقعاً شاهکار است.اولین فیلم یک کارگردان،آن هم در بیست و پنج سالگی!مسلم است که وقتی کسی این چنین فیلمی می سازد انتظارها از او بیشتر می شود.

فیلم با نمایی عمومی شروع می شود و آرام به طرف شخصیت اصلی می رود.این هم یکی از همان کارهایی است که من در بیشتر شاهکارهای سینمایی دیده ام.یکدفعه نمی پرند توی شخصیت.آرام آرام فاصله ها را کم می کنند تا اینکه به فاصله ی شخصی می رسند. اما در این فیلم ما از دور شخصیت اصلی را می بینیم و شناخت ما از او از طریق اطرافیان است.خبرنگاری برای ساختن فیلمی از چارلز فاسترکین سلطان مطبوعات و میلیونرمعروف دنبال رمز کلمه ای است که کین در لحظه ی مرگش بر زبان آورده:"غنچه ی رز". برای همین پیش نزدیکترین آشنایان کین می رود و زندگی او از کودکی تا مرگ روایت می شود.یکی از تصاویر جالبی که من در این فیلم دیدم و به شخصیت پردازی کمک کرده بود صحنه ای بود که در آن چارلز کوچک بیرون از پنجره توی برف دیده می شود:برف را گلوله می کند و می کوبد به پنجره و می گوید:"بیا جلو".و برای چند بار می خورد زمین و بلند میشود.همین تصویر شخصیت کین را دز بزرگسالی نشان می دهد:انسانی لجباز و مغرور و جاه طلب که با وجود شکست به راه خود ادامه می دهد.و یا وقتی می گوید:"من اگه آدم پولداری نبودم ممکن بود شخصیت بزرگی بشم.به نظرم با توجه به زیرکی و هوشم وضعم خیلی بهتر می شد."ما اعتماد به نفس و شاید بتوان گفت خودخواهی کین را به وضوح می بینیم.قسمت جالب دیگر و شاید بتوان گفت اوج فیلم که بعد از آن به تزلزل در شخصیت و زندگی کین می انجامد جایی است که کین در دام رقیب خود گرفتار می شود و فقط یک راه برایش می ماند:کناره گیری از انتخابات.اما در این هنگام نیز کین با لجبازی خود ادامه می دهد:" تو دنیا فقط یک نفر می تونه برام تصمیم بگیره اونم خودمم...(با صدای خیلی بلند) من چارلز فاستر کینم".همین خصوصیت های کین است که شاید باعث می شود ما او را دوست داشته باشیم و خودمان را جای او تصور کنیم.

همان طور که در دقایق اول فیلم  تیتر روزنامه را می بینیم که نوشته"بالاخره مرگ به سراغ چارلز کین روزنامه نگار و ثروتنمند معروف هم رفت"هنگام جمع آوری وسایل کین از خانه اش نابودی وترس از آن به سراغ هر بیننده ای می رود.شخصیتی با آن همه عظمت می میرد و حتی خانه ی شخصی و  مجلل او زانادو،به دلیل نداشتن فرزند خالی میشود.سوالی که در ابتدای فیلم مطرح شده بود در پایان توسط خود بیننده مطرح می شود:چرا کین با آن همه ثروتی که داشت هنگام مرگ غنچه رز را بر زبان می آورد؟بازگشت به دوران کودکی و شور و شوق آن در هنگام مرگ شاید به سراغ خیلی ها برود.و غنچه ی رز دوست دوران کودکی کین است که هیچ کدام از اطرافیانش نتوانسته بودند بفهمند.

اورسن ولز که خود توسط اجرای نمایش جنگ دنیاها به شهرت رسیده بود فیلمی ساخت که برای سالها در صدر جدول بهترین فیلم ها فرار گرفت.با اینکه وقتی خبر ساخت فیلم پخش شده بود همه منتظر آن بودند اما بعد از اتمامش استقبال چندانی از آن نشد.و پس از چند شکست دیگر بود که فیلم طرفدار پیدا کرد و تا کنون توانسته است بین سینما دوستان خود را نشان دهد.قدرت ولز در تصویر کردن جاه طلبی ها،خودخواهی ها،عشق و حسرت خوردن های کین باعث تعجب بسیاری شده است.اما منتقدانی هم هستند که با این فیلم مخالفت کرده و آن را چیزی جز اداهای تئاتری نمی دانند و شخصیت اصلی را فقط فردی ادعا دار می شمرند که بدون ادعا هایش هیچ چیزجالب دیگری ندارد.اما باید گفت همین شخصیت و ادعاهای داستانی اش هستند که فیلمی با چنین قدرت تصویرکردن  ذات انسانی به وجود آورده اند.

از کارهای دیگر ولز می توان بیگانه،بانویی از شانگهای ،اتللو،ضربه های شیطان،مکبث و... را نام برد.                                                              

(دفعه ی بعد سعی خواهم کرد مطالبی در مورد جان فورد در سرخور بنویسم)

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 23:41  توسط لیلا نوروزی  | 

 

 

در نوزده سالگی زندگی می کنم و نوزده سال پیش در نمی دانم کدام یک از شنبه های مهر به دنیا امدم.اینکه شب بود یا روز فقط خدا می داند.چون نه پدر یادش مانده نه مادر.برای همین و برای خیلی از همین های دیگر، بعضی وقتها مثل خیلی های دیگر فکر می کنم من بچه ی پدرو مادرم نیستم و احتمال می دهم در مهر ماه 68 جنگی بین ایران و ناکجا کشور در گرفته و من از تلفات همان جنگم.

ان وقتها که نوشتن بلد نبودم فهمیدم باید یک نویسنده شوم.برای همین هرچه می دیدم و می شنیدم و می فهمیدم توی ذهنم جمع کردم.بعد که نوشتن یاد گرفتم هم می خواستم نویسنده شوم.ولی با این تفاوت که فکر نکردم چرا.حالا هم که چند سال است می نویسم (به صورت نیمه جدی ،نیمه ابری)هرچه فکر می کنم چرا می نویسم،یادم نمی آید.در واقع هنوز نمی دانم من دنبال نوشتن هستم یا نوشتن دنبال من.فقط همین را می دانم که خیلی وقتها از نوشتن بدم  آید.و بعد می فهمم من عاشق نوشتن نیستم.این کلمه ها هستند که به من دل باخته اند.من فقط ناز می کنم... .

از بچگی دوست نداشتم که پسر باشم.ولی همیشه همه به من می گفتند پسر.مادرها به بچه های خود من را نشان می دادند و می گفتند:"نیگا کن پسره رو...ببین گریه نمی کنه".دزدها هم صدایم زدند و می گفتند"آقا پسر...بیا از دیوار خونه ی ما برو بالا و درو باز کن".عجب دزد زرنگی بودند. ولی نمی دانستند این دختر بچه ای که کت و شلوار پسرخاله اش را پوشیده بود،چه قدربه انها می گوید دزد و دوچرخه اش را دو دستی می گیرد و می رود حیاط خودشان بازی کند.

هم کلاسی های دوران راهنمایی و دبیرستانم را هم که نگو...بلایی بودند که نمی توانستند سر هیچ پسری بیایند جز من. شده بودم دوست پسرشان و دست می انداختند دور گردنم و... خلاصه طوری شده بود که پسرها را رفیق خودم می دانستم و دخترها را دوست دختر غیر شرعی!جلوشان خجالت می کشیدم و سرخ می شدم.ولی مگر گناه من چی بود؟هیچی .جز اینکه مادرم از دختر بدش می آمد ....البته شاید... .

ولی اگر پسر بودم هیچ وقت بعد از اینکه توانسته بودم بنویسم،نمی خواستم نویسنده بشوم.می شدم فوتبالیست.بازی ام هم خوب بود.با پسر عمویم  که فوتبال دو نفری بازی می کردیم،همیشه من می بردم. نه اینکه او بازیکن بدی بود،نه .اتفاقاً خوب بازی می کرد و الان هم بازیکن یکی از تیم های معروف لیگ برتر است(البت در رده ی جوانان).این من بودم که فوتبال را با تمام وجود دوست داشتم و دارم....ولی افسوس ...توی فوتبال هم به جای اینکه مثل بقیه پله ها را چند تا چند تا بالا برویم،ده تا ده تا پایین می آییم.... .

تا سال 85 توی جشنواره های آموزش و پرورش!چند مقام آورده بودم.و همه دوم... .توی داستان (که البته نه تنها داستان نبود بلکه حتی خاطره هم نبود) و شعر و تنیس روی میز.سال 85 به لطف استادانم که جا دارد از شان تشکر کنم (نام نمی برم!) فرق بین داستان و خاطره را یاد گرفتم و شدم سوگلی کارگاه داستان نویسی!و خلاصه اینکه از همان موقع نوشتن عاشقم شد و من از دستش فراری... .

 یک سالی هست شده ام عشق فیلم.و بیچاره نوشتن همه اش غصه می خورد و می خواهد رقیبش را به قتل برساند.

ولی چاره چیست؟وقتی یکی پالتو می پوشد و موهایش را همان طور که تو همیشه توی خیالت تصور می کردی درست می کند و با غرور می خندد و با غرور از جلوی همه رد می شود و به هیچ کس محل نمی گذارد،تازه می فهمی چه قدر باید خودت را بکشی و شب و روز از درد عشق! خوابت نیاید و مدام آن چشم های فریبنده ی سیاه و آن نگاه بی اعتنا جلوی چشمت باشد که وقتی بی اعتنا به همه از جلویت رد می شود و به تو که می رسد،چشمش را می چرخاند و عشوه گر لبخندی به تو می زند...بله تازه می فهمی  باید دستش را بگیری توی دستت  و او را به چنگ بیاوری .

 

الان پشت کنکوری ام.آن هم کنکور هنر...! ولی عاطل و باطل افتاده ام دنبال ان پالتو پوش (که پالتو اش کلاه هم دارد) بلند بالا و سیاه چشم و گندمی پوست.فرقی نمی کند توی کدام شنبه به دنیا آمده باشم و از تلفات کدام کشور و زاده شده از کدام زن.فرقی هم نمی کند کسی که صدایم می زند دزد باشد یا غیر ان.فقط دوست دارم ... .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 19:10  توسط لیلا نوروزی  | 

 

    داریوش مهرجویی                                

متولد 1318 تهران                                    

از نوجوانی با موسیقی ایران و کلاسیک غرب آشنا می شود.بعد از گرفتن دیپلم به آمریکا رفته و در رشته ی سینما به تحصیل می پردازد.اما بعد از مدتی سینما را رها کرده و دنبال فلسفه می رود و در سال 1344 لیسانس فلسفه دریافت می کند.پس از فارغ التحصیلی مدتی سردبیر نشریه ای می شود و بعد از مدتی به ایران برمی گردد.و ازسال 46 ساخت فیلم بلند را شروع می کند.علاقه ای که او به داستان و فلسفه دارد باعث شده کتابهایی نیز ترجمه کند.کتابهایی نظیر((بعد زیبایی شناختی و زیبایی شناسی از مار کوزه))،((جهان هولو گرافیک از مایکل تالبوت))، ((یونگ،خدایان و انسان مدرن از آنتونیو مورنو))،نمایش نامه های ((غرب واقعی ))و((کودک مدفون)) از سام شپارد و... .

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

بی شک می توان گفت داریوش مهرجویی یکی از چهار،پنج کارگردان برتر تاریخ سینمای ایران می باشد که با بیش از سه دهه حضور در این عرصه فیلم های متنوعی ساخته است.فعالیتهای مهرجویی در دو دوران متفاوت اتفاق می افتد:یکی قبل انقلاب با فیلم هایی همچون "گاو" و "دایره مینا" و دیگری بعد انقلاب با فیلم هایی مانند "هامون" و "لیلا".فیلم "گاو" را شاید بتوان بهترین و شاهکار این کارگردان دانست .فیلمی که در آن مهرجویی بیش از آنکه به فلسفه ی خود تکیه کند از روان شناسی غلام حسین ساعدی بهره برده و نشاه داده است یک انسان ،با توجه به شرایط و محیط می تواند حتی خصوصیات فیزیکی حیوان را داشته باشد."گاو" فیلمی است که تنها به کارگردان خود متکی نیست بلکه با داستان زیبای ساعدی و با بازی درخشان نصیریان،انتظامی و...توانست جایگاه خود را بین فیلم های برتر ایران تثبیت کند.

نکته ای که درباره ی مهرجویی می توان گفت همکاری او با غلام حسین ساعدی بود که تا زمان مرگ ساعدی ادامه داشت و تاثیر جدایی این دو هنرمند را در فیلم "شیرک" می توان دید.مهرجویی در این فیلم می خواست مثل "گاو"  یک فضای روستایی دیگر را خلق کند که نتیجه اش فیلمی متوسط و حتی می توان گفت ضعیف در کارنامه ی مهرجویی بود.که باعث شد بیشتر منتقدان به این نتیجه برسند که مهرجویی بدون ساعدی هیچ است.

با پیروزی انقلاب همان طور که جامعه دچار تحولات فراوانی شد،ساخت فیلم نیز در مسیر تازه ای قرار گرفت.مشکلاتی از قبیل سانسور،توقیف فیلم و... باعث شد فیلمسازانی همچون مهرجویی مجبور شوند خود را با شرایط جدید وفق دهند.و شاید همین شرایط بود که مهرجویی را برای مدتی به فرانسه فرستاد و همان جا بود که فیلم"سفر به سرزمین رمبو" را که ساختاری مستند- داستانی داشت ،ساخت.

از فیلم های برجسته ی دوران دوم فعالیت مهرجویی "هامون" را می توان به عنوان بهترین آنها نام برد،فیلمی که بعد از "شیرک "ساخت.و مهرجویی  جدا از ساعدی به موفقیت رسید.در این فیلم مهرجویی با تکیه بر سابقه و تحصیلاتش مسئله ی عشق را به صورت گسترده مطرح نمود.عشقی خالص که هامون دنبال آن بود.در این فیلم مهرجویی می خواهد عشق،ایمان،تفکر و عرفان را در یک شخص به نقد بکشد.بعد از نظراتی که بر ضد زن بود "هامون" بیان شد،فیلم های مهرجویی به سمت زن محوری رفت.فیلم هایی چون "بانو"(اقتباسی از"ویریدیانا"ی بونوئل)،"سارا"(اقتباسی از نمایشنامه ای از ایبسن)،"پری"(اقتباسی از "فرنی و زویی" همراه با تلفیقی از چند داستان کوتاه دیگر سالینجر) و "لیلا "ساخته ی این دوران بود.

"سنتوری"،جدیدترین فیلم مهرجویی که حرف و حدیث های زیادی بابت اکران آن وجود داشت،به نوعی یاد آور فیلم "گاو" می باشد.گاو و سنتور دو معشوقه ی دو انسان در دو عصر متفاوت که آنها را تا مرز جنون می کشاند.علی سنتوری گرفتار سنت خانواده اش می شود(نتقابل سنت و مدرنیته که در بیشتر فیلم های ایرانی وجود دارد) و این تضاد او را به سمت اعتیاد می کشد.با توجه به تکرار این مضامین و تنها عوض شدن محیط و شرایط در دو فیلم "گاو "و "سنتوری "شاید بتوان گفت چیزی که منتقدان در مورد این کارگردان می گویند درست است.مهرجویی چیزی بر ساختار اضافه نمی کند تا آن را شکسته و تغییر دهد و حداقل مضمون های تکراری را در اختیار گرفته و پس از تغییر در مسیری جدید حرکت بدهد.آدم ها،رفتار و کنش در آثار مهرجویی کلیشه ای هستند و هیچ آشنا زدایی که هنر مدرن را منجر شود دیده نمی شود.و از این جهت شاید منتقدان حق داشته باشند فیلم سازهای دیگری را بین چهار،پنج فیلمساز برتر ایران قرار دهند.

فیلم ها:

  الماس33(1364)،گاو(1348)،آقای هالو(1349)،پستچی(1350)،دایره مینا(1353)،الموت(ناتمام1355) ،مدرسه ای که می رفتیم(1358)،سفر به سرزمین آرتور رمبو(1362)،اجاره نشین ها(1365)،شیرک       (1366)،هامون(1368)،بانو(1370)،سارا(1371)، پری(1373)،لیلا(1375)،درخت گلابی(1376)،دختر دایی گمشده(1378)،میکس(1378)،بمانی(1380)،مهمان مامان(1382)،فرش و فرشته(1385)سنتوری(1385).

افتخارات:

- برنده ی جایزه بهترین فیلم نامه از دومین جشنواره فیلم سپاس برای "گاو"

- برنده ی جایزه دوم بهترین فیلم از جشنواره بین المللی تهران برای "گاو"

- برنده جایزه منتقدان بین المللی ،از سی و دومین جشنواره ونیز برای "گاو"

- انتخاب "گاو" به عنوان بهترین فیلم تاریخ سینمای ایران در رای گیری منتقدان در سالهای 1377،73،67،51

- برنده جایزه اول بهترین فیلم از سومین جشنواره سپاس برای "آقای هالو"

- برنده جایزه مخصوص هیات داوران جشنواره بین المللی فیلم مسکو برای "آقای هالو"

- برنده جایزه مخصوص کلیسای پروتستان ها از جشنواره جهانی برلین برای "پستچی"

- برنده پلاک طلایی هیات داوران جشنواره جهانی فیلم برلین برای" پستچی"

- برنده جایزه بهترین فیلم در جشنواره جهانی فیلم رتردام برای "پستچی"

-"پستچی"  برگزیده منتقدان فیلم فرانسه در جشنواره فیلم کن

-"پستچی"  تقدیر شده در جشنواره جهانی فیلم ونیز

-"پستچی" فیلم هفتم از ده فیلم برگزیده سال توسط منتقدان انگلیسی سالنامه فیلم بولتن

- برنده جایزه ویِژه کاتولیک ها از جشنواره برلین برای " دایره مینا "

- برنده جایزه آنتن دو از جشنواره جهانی پاریس برای "دایره مینا "

- برنده سیمرغ بلورین بهترین کارگردانی از هشتمین جشنواره فیلم فجر برای " هامون "

- برنده  سیمرغ بلورین بهترین فیلمنامه از هشتمین جشنواره فیلم فجر برای " هامون "

- برنده سیمرغ بلورین جایزه وی-کارگردانی از هشتمین جشنواره فیلم فجر برای " هامون"

- برنده جایزه برنزی بهترین فیلم از جشنواره سینمای هیوستون برای " هامون "

- برنده سیمرغ بلورین بهترین فیلمنامه از یازدهمین جشنواره فیلم فجر برای" سارا "

- برنده سیمرغ بلورین بهترین کارگردانی از سیزدهمین جشنواره فیلم فجر  برای " پری "

- برنده جایزه بهترین فیلم  از جشنواره سن سباستین  برای " سارا "

- برنده تندیس بهترین کارگردانی از جشن خانه سینما  برای " لیلا "

- تقدیر شده به پاس یک عمر فعالیت پر بار هنری از بیست و یکمین جشنواره فیلم فجر

- برنده سیمرغ بلورین بهترین فیلم  از بیست و دومین جشنواره فیلم فجر برای"مهمان مامان"

                     منابع

                     -:عرفان و سینمای امروز نوشته ی علیرضارزازی فر

                      - شماره ۶۵ مجله شهروند

                    -  شماره ۱۷۹ مجله فیلم و سینما

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 0:35  توسط لیلا نوروزی  |