تبليغاتX
(?why ask why) سرخور

(?why ask why) سرخور

صفحه ای برای قتل ثانیه های بی عرض،بی ارتفاع...ثانیه های نامیرم

 

 

حیف از گناهی که مرتکب نشدم:

آن سیبی که پشت پنجره

وسوسه ام می کرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 1:6  توسط لیلا نوروزی  | 

شعری ازبرادرم:داور نوروزی

چندمین شنبه است امروز

به قرار مجرمیت هفته

روزهای زندان و ثانیه های اعدام

60 ثانیه 60 دقیقه

نفرین به قرار داد ساعت 5 صبح

لعنت به شب و روز

و طلوع و غروب این انفرادی

بی ساعت

بی روزنه ای به تاریکی

نگهبان بی ساعت

و تمام خط های بسته بندی شده دیوار

دیوار دیوار دیوار

دو در سه متر

نفس های بریده و سینه های شکافته

به تقلای واپسین دم

سربهای منتظر

      و چارپایه ای برای خیانت

      ساعت چند است؟؟؟

     نگهبان؟؟؟

 

                                          رهی

                     شاعری کهن در عصری نو

ساقی بده پیمانه ای،زان می که بی خویشم کند       بر حسن شورانگیز تو،عاشق تر از پیشم کند

زان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم             غافل کند از بیش و کم،فارغ ز تشویشم کند

  نور سحرگاهی دهد،فیضی که می خواهی دهد      با مسکنت شاهی دهد،سلطان درویشم

  سوزد مرا،سازد مراسازد مرا در آتش اندازد مرا         وز من رها سازد مرا،بیگانه از خویشم کند

 

اگر اهل شعروادبیات باشید و غزل بالا را بخوانید،حتی اگر اسم شاعرش را نیز ندانید،باز به نظرتان آشنا خواهد آمد.شاید در ابتدا فکر کنید یکی از غزلیات شمس مولانا را خوانده اید که احتمالاً تصنیف آن را بارها و بارها  از رادیو و تلوزیون شنیده اید.اشتباه نکید این شعر متعلق به مولوی و حافظ نیست بلکه سراینده آن شاعر معاصر "رهی معیری" است.رهی از غزل سرایان مشهور و معاصر است که از شیوه ی کهن پیروی می کرده و از جهات مختلف تحت تاثیر شاعرانی همچون سعدی ،حافظ،مولوی،صائب و حتی در مواردی مسعود سعد سلمان قرار گرفته است.عشق و شیفتگی او به سعدی ،سخنش را از رنگ و بوی شیوه استاد برخوردار کرده  و همان سادگی و روانی و طراوت غزل های سعدی را در بر گرفته است.در پاره ای از غزل های رهی شور و حال مولانا به چشم می خورد با این تفاوت که در آنها آرایش لفظی و دقت در جمله بندی مراعات شده و می رساند  که این اشعار از مولوی نیست بلکه از شاعر هنرمندی ست که تحت تاثیر دم گرم و گیرای وی قرار گرفته است.حسن ترکیب،وقار تعبیر و مناعت روح که در بسیاری از غزل های رهی دیده می شود اثر محسوسی است که از حافظ گرفته تا آنجا که گاهی تعبیرات ویژه استاد را نیز به کار بسته است.رهی می گوید:

گه شکایت از گلی،گه شکوه از خاری کنم           من نه آن رندم که غیر از عاشقی کاری کنم

و حافظ می گوید:

من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم

رهی شاعری است که در عصری نو و پر آشوب به شیوه ای کهن و مرسوم به بهترین شکل شعر می سرود و یادگارهای ارزشمندی از او برجای مانده است

   اشکم ولی به پای عزیزان چکیده ام             خارم ولی به سایه گل آرمیده ام

  با یاد رنگ و بوی تو ،ای نوبهار عشق        همچون بنفشه سر به گریبان کشیده ام

 چون خاک در هوای تو از پا فتاده ام            چون اشک در قفای تو با سر دویده ام

من جلوه شباب ندیدم به عمر خویش             از دیگران حدیث جوانی شنیده ام

از جام عافیت می نابی نخورده ام                وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده ام

موی سپید را فلکم رایگان نداد                   این رشته را به نقد جوانی خریده ام

ای سرو پای بسته به آزادگی مناز               آزاده من که از همه عالم بریده ام

گر می گریزم از نظر مردمان رهی            عیبم مکن که آهوی مردم ندیده ام

زندگینامه

محمد حسن معیری در دهم اردیبهشت 1288 هجری شمسی در تهران متولد شد.خاندان معیری غالباً افرادی فاضل،ادیب و آشنا به شعر،موسیقی،خوشنویسی و نقاشی بوده اند که از میان آنان میرزا عباس فروغی بسطامی آوازه بیشتری دارد.رهی معیری که در محیط خانوادگی فرهیخته ای نشو و نما یافت از سال های کودکی و نوجوانی  علاقه وافری به شعر و موسیقی و نقاشی داشت و سرودن شعر را به طور جدی از سیزده سالگی شروع کرد و هنگامی که هفده سال داشت اولین سروده خود را به چاپ رساند.رهی پس از پایان تحصیلات متوسطه جذب مشاغل دولتی شد و از جمله در سال 1322 مدتی ریاست انتشارات و تبلیغات وزارت پیشه و هنر را به عهده داشت اما چون مشاغل اداری را با روحیه ی خود هماهنگ ندید ،عمر فعالیتهای اداری  وی چندان طولانی نشد و به صورت یکی از اعضای موثر انجمن موسیقی ملی و انجمن فرهنگستان ایران درآمد و چون از حدود سال 1306 به بعد فعالیت هایی را در زمینه ترانه سرایی شروع کرده و در این زمینه شهرتی مناسبی نیز کسب کرده بود به عضویت شورای شعر و ترانه رادیو درآمد  و از اولین همکاران داود پرنیا در زمینه تولید برنامه های گل های رنگارنگ رادیو بود.رهی معیری در همه حال از صفای باطن و آداب ظاهر،چیزی مخصوص به خود داشت  تا جایی که مردم گریزترین افراد در اولین برخورد ،مجذوب آن همه گیرایی،گرمی،فروتنی ،ادب و بردباری او می شدند.با این حال رهی تا پایان عمر 59 ساله اش مجرد ماند و نزدیکانش گفته اند دلیل تجردش آن بود که به شعر عشقی مفرطمی ورزید و زندگی اش در خواندن و نوشتن معنا شده بود.

اولین مجموعه سروده های معیری در سال 1344 تحت عنوان سایه عمر منتشر شد و مورد استقبال سخن دوستان قرار گرفت.از رهی معیری بعدها نیز مجموعه های دیگری همراه با ترانه ها و سایر سروده هایش به چاپ رسید.محمد حسن معیری که تخلص رهی به معنای بنده و خاک  راه را از طریق افتادگی برگزید،در 24آبان 1347پس از یک بیماری شدید به سرای جاوید شتافت و جسمش در مقبره ظهیرالدوله تجریش به خاک سپرده شد.روحش شاد.

هرچند رهی به شیوه ای کهن شعر می سروده و بیشترین حجم اشعار به جای مانده از او غزل های عاشقانه  و سروده های عارفانه  و حکیمانه است،اما او به مسائل سیاسی روز نیز بی توجه نبوده و هراز چند گاهی نظام سیاسی و اجتماعی حاکم را در قالب های شعری کهن به بوته نقد کشیده است:

مار اگر گوید که مورم،بشنو و باور مکن         دیو اگر گوید که حورم،بشنو و باور مکن

گر بگوید  روبه افسونگر نیرنگ باز             کز فریب و حیله دورم،بشنو و باور مکن

وربگوید مرده خورکفتار،که از بهرثواب        خادم اهل قبورم ، بشنو و باور مکن

وردغل بازی کند دعوی،که دولت خواه تو      درغیاب و درحضورم ،بشنو و باور مکن

وربگوید قاضی مسکین که در هنگام رای      دشمن ارباب زورم،بشنو و باور مکن

ور بفرماید وکیلی در بهارستان که من          سیر از این دارالغرورم ،بشنو و باور مکن

گروزیری گفت کز تیمار خلق آشفته است     بشنو و باور مکن زیرا که هذیان گفته است

 

                                                            با تشکراز برادرم داور نوروزی

                                                           چاپ شده در شماره 146 مجله خانه و خانواده

      

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 0:30  توسط لیلا نوروزی  | 

 

                                                                  

شعری از پرستوی کوچک من که نه سالشه:

من برگ می شوم

برگهای فصل پاییز

   من از درختان می ریزم

   هر صبح بیدار می شوم

                        می ریزم

 

 

دو شعراز مسعود کیمیایی

1-((چاقو))

تیغه چاقو

تیغه من بود

شب تولدم

از هر ستاره،یک چاقو می درخشید

تنها من و چاقو

آوازهای پنهان فلز را

با هم خواندیم

صدای شعر تیغه ات

نافرمان و رفیق است

تیغه ات به گل سرخ

شبنم می شد.

در آن سالها

انسان دو نیم بود

نیمی از او

در تخم چشم چاقو زندگی می کرد.

جهان را که گلوله و باروت،

ویران کرد

چاقو فقط یار عاشقان ماند

در تو

کنار ساحل تیغه ات می دوم ای یار

بعد از این همه سال از گم شدنت

گوش به صدای آوازت دارم

تا باز شود

مزرعه ای از هزاران تیغه باز

که خورشید در تمامشان،

یکدست،

نور باریده است.

می خواهم با اعتراض،

آواز تیغه های باز را

     بخوانم.

 

2-((سوال))

 

جواب ها پر از تقلبند

هنوز هم((سوال))،

پر از جوانی و خون و عمر از دست رفته است

عشق در سوال زنده می شود و

در جواب می میرد

هنوز هم برای فرار و دوری از نکبت زندگی به سوال زنده ام

همیشه به دست سوال گلی است که منتظر است

هنوز سوال جنگنده است...رفیق!

جواب ها پر از تقلبند

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 23:29  توسط لیلا نوروزی  | 

 

        

                                 آلفرد هیچکاک Alfered Hichkak 

شاید بتوان گفت هیچکاک بیش از هر کارگردان دیگری نزد مردم شناخته تر است.و این بیشتر به دلیل فیلم هایی بوده است که در آن هیچکاک با تم مخصوص خود ،یعنی قرار دادن شخصیت اصلی در محیطی که او را بدون گناه متهم  می کند همراه تصاویر ناب و موسیقی ،فضایی دلهره آور خلق کرده و با فریب مخاطب احساسات او را برمی انگیزد.

مثل بیشتر هنرمندان،هیچکاک نیز نابغه ای بود که با وارد شدن خود به سینما،نوید دنیای کشف نشده ی جدیدی را می داد.ولی از آن جایی که اولین فیلم هایش اقتباس های ادبی بودند،هیچکاک نمی توانست با آزادی فکری دست به آفرینش بزند و سبک خود را عملی سازد.تا اینکه با فیلم حق السکوت در سال 1929 (که ابتدا به صورت فیلمی صامت و بعداً به صورت ناطق ساخته شد)جسارت خود را نشان داد.و همین فیلم بود که بهترین فیلم انگلستان تا آن زمان شناخته شد.

فیلم هایی که هیچکاک ساخت دارای تصاویری با معانی عمیق بودند.هرچند او به مسائل جدی اجتماعی بی توجه بود و همین مسئله باعث شده بود برخی منتقدان او را فیلم ساز بزرگی به حساب نیاورند،اما همین افکار شخصی بود که از بین سنت های تکرار یافته و پوسیده  سر بیرون آورد و سینمای جهان را به جلو راند و باعث ظهور فیلم هایی شد که تا کنون جزو فیلم های برتر جهانی محسوب می شوند.

فیلم شناسی:

توطئه خانوادگی(1976)،جنون(1972)،توپاز(1969)،پرده پاره(1966)،سرگیجه(1957)،بیمار روانی/روح(1956)،مارنی(1924)،شمال از شمال غربی(1959)،مردی که زیاد می دانست(1957)،دردسر هری(1954)پنجره رو به حیاط(1945)،حرف((م)) را به نشانه مرد بگیر(1954)،دستگیری یک دزد(1954)،اعتراف می کنم(1953)،طناب(1948)،در برج جدی(1949)،ترس صحنه(1949)،بیگانگان در قطار(1951)، خرابکاری       (1936)،  قضیه پارادین(1947)،بدنام(1946)،طلسم شده(1945)،ماجرای مالگاش(کوتاه،1944)،سفر به خیر(کوتاه،1944)،قایق نجات(1944)،سایه یک شک(1944)،خرابکار(1936)،سوءظن(1941)، میهمان خانه جامائیکا(1939)،ربکا(1940)،جوان و بی گناه(1937)،خانم ناپدید می شود(1938)، سی و نه پله(1935)،مامور مخفی(1936)،والس های وین(1933)،مردی که زیاد می دانست(1934)،یک ماجرای متغیر(کوتاه،1930)،ترفند(1931)،غنی و غریب(1932)،جنایت(1930)،حق السکوت(1929)،اهل جزیره مان (1928)،شماره سیزده(ناتمام،1922)،عقاب کوهستان(1926)،باغ لذت(1926)،سراشیب(1927)، مستاجر(1926)، سست عفاف(1927)،رینگ(1927)،همسر دهقان(1928)،شامپانی(1928).

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 23:25  توسط لیلا نوروزی  | 

                                                                                                             

 -((بیتا بیا با توکار دارن)).

می دانم با من کار دارند.گونه های برجسته و لبهای خیس و موی بلندم که وقتی می خواهد سرش را بگذارد روی شانه ام،صورتش را قایم کند،چشمش را گرفته.سرم بالا...نفسم جمع می شود توی دهانم.پیراهن زرشکی از شکمم فاصله گرفته،خط های سیاه عمودی اش راست می ایستد...هو...پیراهن می چسبد به شکمم.دستگیره را پایین می آورم.می روم بیرون.مادرم دستش را می گذارد روی دهنیه گوشی:

-((همون پسره ست.مودب حرف بزن.هرچی گفت قبول کن.اگه اینم پشیمون شه...))0

اسم پسره یادش رفته.شاید هم اسمش را اصلاً نمی دانسته.فرقی هم نمی کند اسمش چیست.گوشی را از دستش می گیرم.دو قدم می رود عقب.لبه ی پیراهنش را می گیرد توی دستش.می کشد روی میز.آرام.چند تار مویم را که ریخته روی شانه ام می پیچم دور انگشتم.نفس های خشک کیومرث از پشت تلفن...ماری که توی شکمم خوابیده بود بلند می شود.می پیچد به رگهای سرخ وخونی ام.چیزی از دهانم می خواهد بریزد بیرون.صدای قورت دادن آب دهانم.کیومرث می شنود.سلام می کند.صدایش آجری..می خواهد توی سرم برج بسازد.توی رگم.توی شکمم.یک خانه ی بزرگ.با آدم های زیاد.خودش هم می خواهد رئیس شود.بزرگ خانه.کور خوانده.نمی گذارم:

-((سلام)).

صدایم را که می شنود،می خندد.خنده اش هم خشک...آجری تر..دلم می خواهد مادرم دامنش را بگیرد جلوی دهانم تا من استفراغ کنم.حالم را می پرسد.قه قه ی مار تا توی دهانم بالا می آید.پشت لبم خفه...داد می زند باز هم دروغ بگو.نباید معطل کنم.هرچه زودتر بگویم بهتر است:

-((من...خوبم...خیلی خیلی خوبم)).

می گوید خدا را شکر.خدا را شکر که حالم خوب نیست؟یک احمق به تمام معنا...مار از خنده به سرفه می افتد.یک احمقِ..صدای به هم خوردن لب...مادرم...می گوید حالش را بپرس.می گویم خوب و بد بودن او به من چه ربطی دارد.با حرکات بی صدای لبم می گویم.چنگ می اندازد روی صورتش.لبش را گاز می گیرد.حالش را می پرسم...مکث...حتماً وقت پاک کردن شیشه ی عینکش رسیده.سر هر ساعت باید این کار را بکند.با دو انگشت درازش دستمالی برمی دارد.از توی جیبش.یک دستمال سفید اتو خورده.بعد شروع می کند به پاک کردن عینکش.بدون اینکه بداند عینکش کثیف هست یا نه.هر وقت هم که یادش می رود این کار را بکند کلی به خودش می خندد.ولی نباید کسی فراموشی اش را بداند.چون تنها همان موقع است که او را بزرگ ترین احمق دنیا فرض می کنند.صدایش می آید:

-((اگه تو خوب باشی منم خوبم)).

می زنم زیر خنده.توی دلم.به سرفه می افتم.چیزی فرو می رود توی بازویم.می خورد به استخوانم.انگشت های مادرم.ابرویش بالا وپایین می شود.لبخوانی...بهش...برمی خوره...می ره.به درک.بذار برود.من که از خدام است هرچه زودتر جوابش را بخواهد ومن بگویم نه.نفس گرم ولرزان مادرم می خورد به صورتم:

-((دختره ی احمق...می خوای بشینی ور دل من...)).

مزاحم...؟من دختر بچه ی او نیستم؟با یک چادر گلدار و عروسکی توی بغل...وقتی گریه می کنم توی آغوشش آرامم کند.نمی خواهد دیگر پیشش بمانم.صدایش بلند می شود:

-((وقتی هم منو بابات رو کُشتی خودت تنها زندگی کنی...می خوای بشی مرد خودت...))

مار کمربندش را محکم می کند.چند تار مویم را می گذارم بالای لبم.مادرم آنها را از دستم می کشد بیرون:

-((خودتو خر نکن...فکر می کنی می تونی؟...به من نگاه کن.قیافه مو ببین.الان جوونی وادعا داری.چند سال که بگذره تازه می فهمی قیافه ت چه قدر زشت شده و هیچ کس تحویلت نمی گیره...دخترک بیچاره)).

کلمه ی آخر را محکم تر می گوید.باید به آینه نگاه کنم.باید قیافه ام را ببینم.قیافه ی اجدادم.قیافه ی نسل هایی که شاید چهره ی خشک این دنیا را نبینند.شاید.اگر بگویم نه..مار آرام می گوید این کار را نکن.بیشتر وقتها که با تلفن حرف می زدم ،جلوی آینه می رقصیدم.باید همین جا باشد.پشت سرم.مار داد می کشد نگاه نکن.سرم را آرام برمی گردانم.تصویر پیراهنی زرشکی روبرویم...صدای خشک کیومرث:

-((فکراتو کردی؟...نمی خوای جوابمو بدی؟))

مار خودش را می کوبد این طرف وآن طرف.خال های روی پوستش را می کند.شبح خودم توی آینه..چیزی شانه ام را می درد ومی رود تو.شیهه می کشد.خودش را می کوباند به استخوانم.می رود پایین.چنگ می اندازد پهلویم.آن را خرچ خرچ جویده،بیرون که می رود تفش می کند توی دامن مادرم.مویم از دو طرف صورتم ریخته روی سینه ام.موی قهوه ای ام.نه...خاکستری...سفید.ابروهایم بلند می شوند ومی ریزند روی چشمم.صورتم اتو می خورد.چروک کی شود.مادرم می ایستد پشت سرم.توی آینه.چین وچروک پیشانی اش می رقصند.دستم را می گذارم روی دهنیه گوشی:

-((نه...نمی خوام...)).

مادرم از آینه می رود بیرون.برمی گردم ونگاهش می کنم.گوشه ی روسری را می گیرد توی دستش:

-((بگو نمی خوام یه بچه داشته باشم که وقتی نگاش می کنم یاد بابا و ننه م بیفتم.بگو...معطل چی هستی؟))

صدای هق هقش بلند می شود.برمی گردم طرف آینه.مار به ناله می افتد.مویم را از جلوی چشمم می زنم کنار.دستم کشیده می شود روی صورتم.پوستش صاف...دسته ی دیگر مویم را از پشت گوشم رد می کنم.انگشتهای کیومرث می رود لای آن.نوازشش می کند.سر می خورد روی سینه ام.پشت گردنم.آرام حرکت می کند.نفسش می خورد به صورتم.لبم گرم...صدای الو...الو..مادرم زل می زند توی چشمم.مار چیزی می گوید.صدایش توی شکمم خفه...کیومرث:

-((خب...چی می گی؟))

مردمک های چشم مادرم وسط سفیدیش می لرزند.گونه ام سرخ شده نوک انگشتانم می سوزد.مثل اینست که با پیچ گوشتی افتاده اند به جانم.نفسم را به زور بالا می آورم:

-((من...جوابم...بَ...بله ست)).

آخرین نفس مار می خورد به رگهای سرخ وخونی ام.گوشه ی روسری مادرم از دستش می افتد.می آید طرفم.دستش را می اندازد دور گردنم.خنده ی خشک وزبر کیومرث...صدا از لای دندان های صاف وسفیدش بیرون آمده،آرام شروع می کند به جویدن روحم.

                                                                              هشت/مرداد/هشتادوهفت                                                             

                                                                                     

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 16:54  توسط لیلا نوروزی  | 

شعری ازسید علی صالحی

 

نترس نازنین

ما با هم خواهیم پرید،

من از روی رویاهایی که رو به باد وُ

تو از روی بوته هایی که باران پرست!

من با توام:

امید و علاقه ی من از تو،

اندوه و اضطراب تو از من،

سکوت،هراس و تنهایی تو از من،

واژه ها،سرخوشی و صبوری من از تو.

                                                                              

حضور،حیاط و حوصله ی من از تو،

تراخم،تشنگی و کسا لت تو از من.

هلهله،حروف،هرچه هست من از تو،

درد،بلا و بی کسی های تو از من.

 

زندگی کن شازده کوچولو!

من

فردا

باز پیش تو برمی گردم،

هردو با هم فال می فروشیم.

هر دو با هم فال می گیریم؛

تعبیر تمام ترانه های ما آزادی ست،

جایی نرو،

سیاره ی کوچک ما همین جاست،

گل سرخ،ستاره،جهان

همه...همین جا چشم به راه تواند:

فیل،کلاه،سلطان،مار،ماه

اِگزوپِری...!

 

  

شعری از محمود درویش

 

تو سیب من نیستی آیا؟

ای دوست داشتنی ترین ممنوعه ی مباح

آه،اگر بفهمند لبانت

سکوت لبان مرا

در شگفتم

چگونه بادها

تا پیشگاه رفیع تو

شکوه ام را رسانده اند

 

چرا دوستت دارم

آذرخش هایم

به تاریکی ات خیره اند

و بادهایم

بر بستر لبان تو خسته اند

 

آیا کبوتر می مانی بر بازوانم

کبوتری که زمینم بزند

برای پرواز!

و تکانم دهد

برای خواب!

و قلمم را در عطرش بتپاند!

و خانه ام را بر برج کبوتران سازد

پیش من باش

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 16:47  توسط لیلا نوروزی  | 

 

 ازکجا باید می دانستیم آن اتفاق می افتد وما مجبور می شویم یک شب بیرون لای علفهای سرد و گزنده ی زمینهای زراعی مچاله شده ،تا صبح نخوابیم ولبمان نجنبد و منتظر باشیم بریزند بالا سرمان .وروز بعد بفهمیم یکیمان زبانش بند آمده و دیگر نمی تواند حرف بزند.پدر بزرگ گفته بود خطرناک است.هر بار این جمله اش می تپید تو گوشمان،مو بر تنمان می سیخید و هشت مردمک سیاه اجدادیمان بزرگ تر.چهار نوه از چهار پسر:نسیم،سهراب،کسرا و لیلا. هر سال یک ماه تابستان می رفتیم ده ،پیش پدربزرگمان که پیرترین آدم ده بود و کلی زمین داشت و یک خانه ی گلی و برعکس بیشتر روستاییها که حالا یا تراکتور خریده بودند، یا موتور و یا ماشین،با الاغش این طرف و آن طرف می رفت و ما عکسهامان را که با الاغ انداخته بودیم به بچه شهری ها نشان می دادیم و خاطره تعریف می کردیم.هر سال پدر بزرگ ما را می نشاند کنار خودش ومی گفت آنجا خطرناک است،نزدیکش نشوید.می گفت اگر شب از جلوی درش رد شوید وگوشتان را نزدیک ببرید صداشان را می شنویدکه زوزه می کشند و می نالند.می گفت من خودم یکی از آنها را کشته ام.سر زمین داشلخ با هم دعوا کرده بودند و پدر بزرگ با چماق سرخش از پادر آورده بودش.یک زمین بزرگ بود که هر سال دوسه روز بعدِ آمدنمان به خیال پیدا کردن زیر خاکی آنجا سر می زدیم.بیرونِ ده بود و هیچ درخت و آبی نداشت.زمین داران آنجا زمین های خود را از موتور خانه ای که ووو...ووو صدا می داد وآب را از دل زمین بیرون می کشید،آب می دادند و در ازای هر ساعت آب پول می پرداختند.پدر هامان می گفتند وقتی بچه بودند و گاوها را می بردند داشلخ برای چریدن زیر خاکی پیدا می کردند.از کوزه سفالی لعاب دار و بدون لعاب گرفته ،تا منجق و چیزهایی مثل آن.پدر نسیم یک  شمشیر داشت که از داشلخ پیدا کرده بود،مادر سهراب هم از توی جواهراتش چند منجق رنگارنگ درآورده و گفته بود قبلِ ازدواجشان بابای سهراب اینها را پیدا می کرده و سرِ چشمه می داده به او.اولین بار وقتی پنج ،شش سالمان بود همراه پدرهامان رفتیم آنجا.چهار برادر افتاده بودند جان خاک و با پا لگدش می زدند.و مدام تکرار می کردند دیگر چیزی پیدا نمی شود.ما استخوانهایی را می دیدیم که با لگد آنها از زیر خاک بیرون می زد. کسرا پرسیده بود این استخوانها مال چه حیوانی هستند.باباش رو کرده بود به همه ی ما که بالا سر یکی از استخوانها ایستاده بودیم:

-"این کله ی یه آدمه".

هر چهار تا به هم نگاهیده ،با جیغ و داد دویده بودیم بیرون زمین.صدای خرد شدن استخوانها را زیر پامان می شنیدیم.کف کفش هامان را به خاک می مالیدیم و چندشمان می شد از کفش هایی که مرده ها را لمسیده بودند.سر راه که به خانه برمی گشتیم رسیدیم به همان جایی که پدربزرگ می گفت.اولین بار بود می دیدیمش.نگاهمان را از روی دیوار سراندیم بالا و شاخ و برگهایی را دیدیم آویزان.دری داشت که بزرگ بود وآهنی بود و زنگ زده بود...سیاه و قهوه ای. نسیم از موی بلندش که باد می چرخاند و به پشتش می کوبید ترسیده و گفته بود توی گلوی هوا چیزی گیر کرده که سیاه می شود و می خواهد از پشت ما را قورت دهد.باباهامان چند دقیقه جلوی در ایستاده  بودند.بابای لیلا دستی به ریشش کشیده بود  :

-"همون خونه ست،هیچ تغییری نکرده".

بابای کسرا دست به کمر ایستاده بود:

-"همیشه دوس داشتیم بریم این تو،یادتونه…".

بابای سهراب که از همه اشان بزرگ بود نزدیکتر رفته ،دستش را به دیوار گلی زده بود.تکه ای از دیوار کنده شده، مانده بود دستش.یکدفعه صدای فریاد بابای نسیم را شنیده بودیم که عقب عقب می رفت:

-"یکی بالای درختا بود.یه سفید پوش…".

و دست ما را گرفته بودند و دویده بودیم .تا خانه ی پدربزرگ دویده بودیم.

-"پدربزرگ گفته اونجا خطرناکه…اونایی که اونجان می خوان انتقام بگیرن."

این را نسیم گفت.روسری اش را که داشت از روی موی قهوه ای اش می افتاد آورد جلو.کسرا دکمه ی چراغ قوه اش را چند بار فشرد:

-"من می گم دخترا نیان،دردسر درست می کنن".

نگاهید به لیلا که زیپ کاپشنش را تا خرخره بالا کشید.مویش کوتاه بود وسوراخ گوشش که هیچ وقت گوشواره توی آن نمی انداخت مثل یک خال محو دیده می شد.با شلواری جین وکفش اسپورت. چراغ قوه اش را برداشت:

-"من آماده ام".

           

قیافه اش مصمم، رو کرد به نسیم که نشسته بود:

-"چی می شد اون موهاتو کوتاه می کردی؟"

نسیم  بلند شد:

-"گیرم کوتاه می کردم ...مگه می خواستم مثل تو بی روسری از خونه برم بیرون".

تبسمی نشست گوشه ی لب سهراب که بلندتر بود و شلوار را کشیده بوده روی پیراهن سیاهش.نسیم سرش را انداخت پایین. سرخی دوید روی دو گونه ی سفیدش. لبش را گازگرفت.دو گوشه ی روسری را برد پشت سرش و محکم بست.کسراکه ایستاده بود و سینه اش را داده بود جلو،موی پشت سرش را گرفت لای انگشتانش:

-"بریم؟"

سهراب انگشت اشاره اش را گذاشت روی بینی. با دست در را نشانمان داد.درباز شد وغیژغیژ صدا داد.سریدیم بیرون.ماه بود بالا سرمان که خونش را مکیده بودند و لاغر و نحیف آویزان اکبر و اصغر و پروین ،توی تاریکی معلق.صدای پارس سگها از دور می آمد. هرچه می رفتیم صدای سگ می بلندید. دیوارهای آجری و گهگاه گلی خانه ها نور زرد رنگی را قاب گرفته،کوبیده بودند روی خودشان.پاهامان قومب قومب روی زمین.سهراب چماق به دست جلوتر بود وسایه اش روی نسیم می شکست.گاهی برگشته و ما را می نگاهید.چیزی ویژ هوای جلومان را درید و رد شد.نسیم جیغید و محکم بازوی لیلا را گرفت.هر چهار تا ایستادیم. کسرا تکان نخورد و خیره شد به چیزی دور.سهراب نور چراغ قوه اش را انداخت روی درخت و دو چشم گرد و تیزجغدی را دیدیم ،آماده برای بلعیدن ما.نسیم سرش را گذاشت روی شانه ی لیلا و چشمش را بست.لیلا  بازویش را از بازوی نسیم کشید بیرون:

-"آبروی هرچی دختره بردی...".

نسیم دو قدم رفت عقب:

-"نشنیدین پدربزرگ گفت چند ماه پیش سه مُرده پیدا کردن که با گلوله کشته بودنشون و بعد تیکه تیکه کرده و انداخته بودنشون تو چاه آب...از قاتلا فقط جا پای بزرگشون بالای چاه مونده بوده...می خواین خون مارو هم جای آب با سطل از تو چاه بیرون بکشن ...".

کسرا پوزخندی زد:

-"نترس...اونایی که تو اون خونه ن اسلحه ندارن...اونا خیلی گرسنه ن...آدما رو می گیرن لای دندوناشون و خرچ خرچ می جونشون  و قورت می دن.تازه سر گوشت و خونت با هم دعوا می کنن نه اینکه بذارن همین جوری خونت هدر شه".

نسیم یک قدم دیگر رفت عقب.نیم نگاهی پشت سر انداخت.نقطه های سیاه بودند که چشم را می کوریدند.دهانش خشکید. ما داشتیم می رفتیم.دوید و خودش را به ما رساند. دیوار گلی را که می پیچیدیم،مسجد ده بود، بعد گورستان ، و خانه مردگان.بعد آن هم رودخانه کم آبی بود که ده را از زمینهای زراعی  و داشلخ جدا می کرد.جز صدای سگ که ته دلمان را قرص می کرد و قدم هامان را محکم همه چیز خوابیده بود یا مرده بود.همه نور چراغ قوه هامان را انداخته بودیم جلو پامان و گاهی شیشه های ریز شکسته ای روی خاک برق می زدند.لیلا ایستاد.نگاهش دوخته شده بود به جایی که نور چراغ قوه روشنش کرده بود:

-"خون...".

نسیم که عقب بودایستاد پشت لیلا:

-"مال هموناست...حتماً باز یکی رو کشتن...خودشون هم زخمی شدن...ببین خون ادامه داره ...می بینی...بیایین برگردیم".

کسرا و سهراب که جلوتر بودند خودشان را رساندند به روشنایی چراغ قوه و رنگ قرمز زیر آن.هر چهار تا حالا نور چراغ قوه امان را انداخته بودیم روی خون و دنبال آن می رفتیم.دیوار گلی را پیچیدیم.صدای سگ بلند تر شده بود.پشت دیوار ها بودند و می پارسیدند.گاهی صدایشان می برید و بعد بلند می شد.نرسیده به مسجد خون یکدفعه تمام شد.خاک آنجایی که خون تمام شده بود بالاتر بود.کسرا دست به کمر زد:

-"روش رو پوشوندن کسی نفهمه کجا رفتن...عجب خبیثن...".

سهراب که خم شده بود صاف ایستاد:

-"شاید فقط خون یه حیوونه...مرغ ...خروس...گوساله...سرش رو بریدن...امروز عاشورا بود...".

-"شاید هم خون همون امامیه که مرده بود... یه دفعه با چند تای دیگه غیبش زد".

  نسیم بود که گفت.لیلا پوزخند زد و کسرا بلند خندید.سهراب بروبر نسیم را نگاه کرد:

-"بس کن دیگه...مذخرف نگو...".                                                                                                                                

نسیم سر انداخت پایین.صبح وقتی یکی از امام ها را که انگارمرده بود از میدان جلوی مسجد برده بودند سمت در آهنی ،ماهم دنبالش رفته بودیم.ولی تا نسیم را از بین دخترهای اسیر شمر صدا کنیم ، امام مرده و همراهانش غیب شده بودند.همان لحظه بود تصمیم گرفتیم از در آنی برویم تو.ولی چون صبح بود و اگر کسی می دیدمان نمی گذاشت،گذاشته بودیم برای شب.هرسه ایستاده هم دیگر را نگاه کردیم.کسرا بود راه افتاده بود.وقتی دید ما نمی رویم برگشت سمت ما:

-"منتظر چی هستین؟".

سهراب آرام و خونسرد نگاهش را از روی نسیم سر داد سمت کسرا:

-"شاید بهتر باشه دیگه نریم".

نسیم خودش را چسباند به سهراب و نگاهش را دوخت به کسرا.لیلا با نور چراغ قوه اش روی زمین دنبال خون بود.

-"بی جربزه ها ...ترسیدید...ها؟".

کسراگفت.لیلا نور چراغ قوه را انداخت صورت کسرا .راه افتاد سمت خانه ی مردگان.کسرا هم دنبالش.سهراب نسیم را نگاه کرد که از جاش جم نخورده بود.دستش را گرفت.یخ بود:

-"نترس...بیا...با من...".

و  صدایش را بلند کرد:

-"یار دبستانی من...با من و همراه منی... ".

هرچهارتا شروعیدیم به خواندن و پاهامان را لخ لخ روی زمین کشیدیم سمت قبرستان.هر بار می رفتیم آنجا پوست خشکیده ی مارها را می دیدیم بالا سر قبرها.چشم می دوختیم به مارهایی که بین علفهای هرز درکمین آنهایی بودندکه می نشستند و با سنگ های کوچک ،روی قبرهای سیمانی می کوبیدند.زیر لب چیزی می گفتند و از سر یک قبر به سر قبری دیگرمی رفتند. و ما نام خوانوادگیمان را می دیدیم ،روی قبرهای سیمانی ،گود افتاده .

-"مرده های خوب اینجا زندگی می کنن...زیر خاک...از تو قبرشون هم بیرون نمی یان... جز پنج شنبه ها...".

لیلا که گفت آواز قطع شد.گورستان تاریک بود و فقط دیوار گلی کوتاه اطرافش دیده می شد.مرده ها همه خواب بودند و ما بدون نگاه به قبرستان، روحی را می دیدیم که می خواست خودش را از زیر خاک بکشد بیرون.سهراب رو به نسیم کرد:

-"چشاتو ببند و به هیچ چی فکر نکن".

نسیم دو چشمش را محکم به هم فشرد.ما هم چشممان را بستیم و هر چند ثانیه یکبار آن را باز کرده و جلو پامان را نگاه       می کردیم.صدای پارس سگ بود هر لحظه بلند تر.انگار بوی مرده ها مشام تیزشان را می خاراند.مرده هایی که بیرون از قبرستان می پلکیدند و زیر پامان می حرکتیدند. ما گوشت مرده ی آنها را حس کرده و انگشتانمان را توی کفش جمع می کردیم.دیوار کوتاه گلی قبرستان تمام شده بود و حالا دیوار بلندی پیش رومان بود.دیوار بلند گلی . بالای آن شاخ و برگ سیاه درختان به صف کشیده شده بودند.می خواستند دست درازیده ،ما را از این طرف دیوار ببرند توی حیاط و تسلیم مرده ها کنند.با فاصله از دیوار راه می رفتیم و جرات نداشتیم سر بلند کرده و بالا را نگاه کنیم.از پشت سرمان بی خبر .کسی نمی توانست برگردد.مرده ها سایه هامان را تسخیر کرده بودند.هر لحظه ممکن بود یکی از سایه ها از زمین جدا شده،حمله کند به صاحبش.بقیه سایه ها هم بشورند و حتی سایه ی سگها هم  بریزد توی کوچه و دست وپای مارا بسته ،از لای در آهنی زنگ زده ببرندمان پیش مرده هایی با دهان  خونی و ناخن بلند و کثیفشان، منتظر برای انتقام گرفتن.در آهنی... .هرچهار تا ایستادیم.شانه به شانه ی هم.یک در آهنی بزرگ.میانش هفت،هشت سانتی متر باز بود وسیاه.صدای وهچیره بود و ناله های دل خراش توی سرمان. بیرون صدای سگ.مثل چهار مجسمه ی شیشه ای چشممان را دوخته بودیم به سیاهی که از آن فاصله می ریخت بیرون.جرات نداشتیم نور چراغ قوه را بیندازیم آنجا و ارواح ناپیدا که کاری به کارمان نداشتند یک دفعه مرئی شده ، بیفتند جانمان.حتی نمی توانستیم به چهره ی ترسناک هم نگاه کنیم.   

-"مَ...من تو کتاب خوندم...اینا خیلی سمجن...حا...حالا که دیدن ما دنبالشونیم و فهمیدیم قتلا کار او...اوناست  ول کنمون نیستن...ردمون و رو می گیرن و نِ...نفله مون می کنن".

صدای بریده ی کسرا بود نفس ها را توی سینه هامان حبسید.بدنمان یخید.ازلای دندانهای به هم چفت شده ی نسیم  صدایی شنیدیم:

-"برگردیم".

رویمان را چرخاندیم سمت قبرستان.سگها می پارسیدند و خِرخِر می کردند... بلندتر از همیشه. دنبال سایه هاشان بودند که بی اعتنا از دیوارهای گلی می سریدند تو کوچه.ارواح خبیث آنها را جمع می کردند توی قبرستان ومرده های دیگر را هم از زیر خاک فراری می دادند.و یک شبه اهالی روستا را قتل عام کرده ،خودشان می چپیدند توی خانه ها و گوشت اهالی را برای چند روز می خوردند.بعد حمله می کردند روستاهای دیگر وحتی  شهر هم با آن چراغهای سفید و زردش  و با آدم های عینکی و متمدنش جای امنی برای زندگی نمی شد. ارواح نامرئی... .یکی جیغید:

-"او...او...اونارو...".

سمت انگشت معلق تو تاریکی را که دنبال کردیم، رسیدیم قبرستان.دو اندام سفید پوش پشت دیوار کوتاه گلی راه می رفتند و می ایستادند و راه می رفتند.هر چهارتا، چشم به در آهنی جیغیدیم و با پاهایی که توی دستهای مرده ها به بدنمان سنگینی می کرد دویدیم سمت رودخانه.صدای پارس سگها نمی آمد .ته دلمان خالی بود و پشت سرمان دستهایی سیاه زوزه می کشیدند و با ناخن هایی بلند وکثیف می خواستند چنگ بیندازند لباسمان.

 

                                                              یازده/مهر/هشتادوهفت

                                                                                                      

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 16:43  توسط لیلا نوروزی  | 

 

*- ژرژ ملی یس(با استفاده از داستانهای ژول ورن، سینمای تخیلی را به وجود آورد. ملی یس را پدر داستان گویی فیلم می نامند. فیلم ها:سفر به ماه،فتح قطب،سیندرلا،ماجراهای دریفوس،سفر به ناممکن و...)

*-ادوین پورتر(به او لقب پدر تدوین فیلم را داده بودند.فیلم:سرقت بزرگ قطار)

*- کارل درایر(اهل دانمارک بوده است.فیلم :مصایب ژاندارک،خون آشام،گرترود و روز خشم.و...)

*- موریس اشتیلر( بازسازی دقیق وقایع تاریخی از ویژگی کارهای اوست. فیلم:گنج آقای آرنه،افسانه گوستابرینگ.و...)

*- شوستروم(فیلم:ارابه ران مرگ،نامه سرخ،باد و ...)

*- سیسیل دو میل(فیلم:ده فرمان،شوهر زن سرخ پوست و...)

*- توماس اینس(اولین تهیه کننده ی هالیوود بود.و...)

*-سیسیل .م.هپورث(فیلم:نجات یافته توسط رورور.و...)

*- دیوید وارگ گریفیث(ملقب به پدر فن و تکنیک فیلم. فیلم:تولد یک ملت،تعصب،قانون و...)

و...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 16:37  توسط لیلا نوروزی  | 

 

 

*- آلفرد هیچکاک(آمریکایی):حق السکوت،جنایت،مردی که زیاد می دانست،39 پله،خرابکاری،ربکا،خبرنگار خارجی

، طلسم شده،سوء ظن،مرد عوضی،سرگیجه،شمال از شمال غربی،روح،پرندگان،مارنی،جنون،پرده پاره،توطئه خانوادگی،پنجره عقبی،طناب(معروف به فیلم تک پلانی)،بدنام،حرف م را به نشانه مرد بگیر،دردسر هری،سایه یک شک

*- آلن رنه:هیروشیما عشق من،سال گذشته در مارین باد،گرنیکا،ونگوگ،کازابلانکا،سفر به بندر مارسی و...

*- جان فورد:اسب آهنین،جویندگان،چه قدر دره ام سبز بود،خوشه های خشم،دلیجان(توماس میچل با هنرنمایی در این فیلم جایزه اسکار را گرفت)،جاده تنباکو،سه پدر خوانده و...

*- چارلی چاپلین:فیلم های صامت:دوش فنگ،پسر بچه،ساعت یک نیمه شب،ولگرد،خیابان آرام،زندگی سگی،جویندگان طلا،سیرک،عصر جدید،روشناییهای شهر.  فیلم های ناطق:دیکتاتور بزرگ،موسیو وردو،لایم لایت،سلطان در نیویورک

*- ژان لوک گدار:از نفس افتاده،یک زن زن است،پایان هفته و...

*- فرانسواتروفو:چهرصد ضربه،کودک وحشی،عروس سیاه پوش،به پیانیست شلیک کنید و...

*- روبر برسون(فرانسوی):یک محکوم به مرگ گریخته است،دادرسی ژاندارک،خاطرات کشیش روستا،جیب بر،پول و...

*- اینگمار بگمن(سوئدی):پرسونا،مهر هفتم،توت فرنگیهای وحشی،نور زمستانی،سکوت،ساعت گرگ و میش،شرم، فریادها و نجواها،تخم مار،عطش،زندان و...

*- آکیرا کوروساوا(ژاپنی):افسانه جودو،سگ ولگرد،راشومون،زندگی هفت سامورایی،با ترس زندگی می کنم،در اعماق، سریر خون،ریش قرمز،آشوب،مادام دایو،رویاها،ابله و...

*- ماساکی کوبایاشی(ژاپنی):شرایط بشری،هاراگیری،مهمان خانه شیطان و...

*- تارکوفسکی(روسی):کودکی ایوان،آندره روبلف،آینه،ایثار،سولاریس و...

*- فرد زینه مان(آمریکایی):از اینجا تا ابدیت،کلاهی پر از باران،جولیا،ماجرای نیم روز (برنده  جایزه اسکار)،مردی برای تمام فصل،داستان راهبه و ...

*- الیا کازان(آمریکایی):شرق بهشت،اتوبوسی به نام هوس،در بار انداز و...

*- میلوش فورمن(آمریکایی):آمادئوس،دیوانه از قفس پرید،همه علیه لاری فیلت و...

*- فرانسیس فورکاپولا(آمریکایی):پدر خوانده و...

*- سرگئی پاراجانف(روسی):رنگ انار،عاشق غریب،سایه های نیاکان فراموششده ما و...

*- یلماز گونی(ترکیه): امید و راه

*- یاسو جیرواوزو(ژاپن):داستان توکیو،اوایل تابستان،یک بعد از ظهر پاییزی و...

*- کریستف کیشلوفسکی(لهستانی):زندگی دوگانه ورونیکا،آبی،سفید،سرخ و...

*- دیوید لین(انگلیسی):لورنس عربستان،آرزوهای بزرگ،اولیور تویست،دکتر ژیواگو،انتخاب آقای هابسن و...

*- استنلی کوبریک(انگلیسی):اسپارتاکوس،پرتقال کودکی،اودیسه فضایی 2001 و...

*- آندره وایدا(لهستانی):مرد مرمرین،مرد آهنین،همه چیز برای فروش،رهبر ارکستر،چشم انداز بعد از نبرد و...

*- پائولو پازولینی(ایتالیایی): دکامرون،ادیپ شاه و...

*- هاوارد هاوکز(آمریکایی):صورت زخمی،تنها فرشتگان بال دارند،جمعیت می خروشد و...

*- سام پکین پا(آمریکایی):این گروه خشن(این گروه وحشی)،سگ های پوشالی و...

*-بهرام بیضایی:سگ کشی، غریبه و مه،و...

*- رومن پولانسکی:بچه ی رزماری(1968)،محله چینی ها(1974)،ماه تلخ(1992)،مرگ دوشیزه(1995)،رقص خون آشامان ،چاقو در آب و...

*-  سیدنی لومت(آمریکایی):بعد از ظهر نحس،سمسار و...

*- اورسن ولز:همشهری کین،بیگانه،بانویی از شانگهای،اتللو،ضربه های شیطان،مکبث و...

*- آیزنشتاین:اکتبر(ده روز که دنیا راتکان داد)،ایوان مخوف،کهنه ونو ،زنده باد مکزیک و...

*- پودوفکین:مادر و...

*- دسیکا:دزد دچرخه،معجزه در میلان،مزد ترس،گوشه گیران دره آلتونا و...

*- روبرتو روسیلینی:رم شهر بی دفاع،آلمان سال صفر،پاییزا و...

*- فدریکو فلینی:جاده،هشت و نیم،ولگردان،شبح سفید،زندگی شیرین و...

*- میکل آنجلو آنتونیونی:کسوف،آگراندیسمان،فریاد،صحرای سرخ،شب و...

*- لوئیس بونوئل(سور رئالیسمی):ویریدیانا،جزابیت پنهان بورژوازی زمین،بی نان ،عصر طلایی،سگ آندلسی و...

*- روبرت وینه:مطب دکتر کالیگاری(1919-اکسپرسیونیسمی) و...

*- مسعود کیمیایی:خاک،رئیس،قیصر،بلوچ،گوزن ها،تیغ و ابریشم،ضیافت،سلطلن،مرسدس،غزل،ردپای گرگ،دندان مار، گروهبان،تجارت،رضا موتوری،داش آکل،پسر شرقی،اسب،فریاد،اعتراض،حکم،خط قرمز(براساس شب سمور) و...

*- بهمن فرمان آرا:شازده احتجاب،یک بوس کوچولو،خانه ای روی آب،سایه های بلند باد،

*- داریوش مهرجویی:سارا،پری،گاو،الماس 33،دایره مینا،بمانی ،مهمان مامان،سنتوری،آقای هالو،اجاره نشین ها،پستچی،الموت،مدرسه ای که می رفتیم،هامون،بانو،دختر دایی گمشده،میکس، فرش و فرشته،لیلا و...

*- آلن رنه:هیروشیما عشق من،ونگوگ و...

*- بزرگمهر رفیعا:بوف کور و...

*- امیر نادری:تنگسیر و...

*- ویکتور فلمینگ:بر باد رفته و...

*- و ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 16:35  توسط لیلا نوروزی  | 

 

از حمام که بیرون آمد صورتش خالی شده بود.سیاه نبود. مثل این چند سال سیاه نبود.مثل چند سالی که یا خیلی سیاه بود یا کمی.ایندفعه صورتی بود.مایل به زرد.میانگین رنگ صورت مردهای ایرانی.پوستش زیر ریش شاداب و جوان مانده بود.زن با لیوان شیری که هر صبح ساعت هفت و نیم (یا یکی دو دقیقه این طرف  و آن طرف تر)توی دستش بود،نگاهش کرد.صورت مرد را دید.مرد از چند ماه بعد از ازدواجشان ریشش را از ته نمی زد((برای شغلم این مناسبتره)).وقتی روی تخت دو نفره اشان دراز می کشیدند و مرد صورتش را می آورد سمت صورت زن و گونه اش را می بوسید،زن نمی توانست پوست او را لمس کند.چندشش می آمد وقتی ریش بلند شوهرش می خورد به پوست لطیفش.ولی حالا او را بدون ریش می دید. موی خیسش ریخته بود روی شقیقه ها و صورتش تر بود.زن می خواست دستش را روی صورت او بکشد و لبش را آرام بگذارد روی گونه اش.مرد در حالی که با حوله مویش را خشک می کرد آمد سمت او ولیوان شیر را از دستش گرفت((خیلی ممنون)).رفت توی اتاقش.زن نتوانسته بود لبش را به صورت شوهرش نزدیک کند یا حتی دستش را دور گردن او بیندازد،عطر مردانه ی صورت بی  موی او را حس کند.رفت توی آشپزخانه...بشقاب های چرب و چیلی شب...لکه های قهوه ای اطراف قوری که شب زیر نور چراغ و حالا زیر نوری که از پنجره ی لعنتی می آمد تو،به او چشمک می زدند.دستش را مالید به هم.زود آن ها را از خودش دور کرده ، توی هوا تکاند،مثل چیزی که بخواهد بیندازدش دور.نه.این دستهای خودش نبود.دستهایی که نرم بود و صورت شوهرش را می نوازید.حالا پوستش مثل کاغذ دفتر کاهی شده بود که بچگی ها مشق هایش را توی آن می نوشت و چه قدر خطش روی آن بد دیده می شد.در اتاق مرد باز شد و او آمد بیرون.زن جلوی شیر آب ظرف شویی ،او را مجسم کرد:شلوار پوشیده،کیف توی دست ،با موی مرتب. تنها صورتش با روزهای قبل فرق داشت.آماده بود تا زن برود و کتش را از رخت آویز کنار در بردارد و بدهد دستش.زن راه افتاد سمت در.کت را برداشت و گرفت سمت مرد.مرد دستش را دراز کرد.یعنی تنم کن.تنش کرد.پشتش گچی شده بود.آستینش را کشید روی دستش و پشت کت  شوهرش را پاک کرد.مرد در را باز کرده، در حالی که پشتش به زن بود گفت:((خداحافظ)). رفت بیرون .صدای پایش که روی پله ها کوبیده می شد رفته رفته کم شد.زن در را بست.تکیه داد به در.دو دستش بین در و پشتش قرار داشت.اتاق را دید که بوی مرد را می داد.بوی سیگار مرد،بوی جوراب مرد،بوی حوله ی خیس مرد.هرکدام یک طرف:روی مبل،بالای در،کنار گلدان بزرگ کنار پنجره.لیوان شیرش روی میز بود.خالی و سفید.رفت نشست روی یکی از مبل ها:((چه قدر سفت شدن)).جهازیه اش بودند.اولش خیلی راحت بودند.سفت نبودند.دوتایی می نشستند رویش.دوتایی.یادش افتاد که مویش بلند بود و آن را از پشت می بست.ولی وقتی اینجا می نشستند مرد همیشه گله  می کرد که چرا مویش را می بندد وبعد گیره ی آن را باز می کرد و می ریخت روی شانه ی زنش.شانه ی لخت زنش.آن موقع ها پوست شانه اش صاف و نرم بود.ولی زیر بند نازک سینه بندش همیشه سرخ بود.حالا نمی دانست پوستش چه قدر صاف است و یا اینکه جوش های ریز روی آن به چشم می زند یا نه.چشمش افتاد به بسته ی سیگار روی میز و جاسیگاری پر خاکستر.سیگارهایی که شبها شوهرش می دودید.شبهایی که کتاب می خواند و سیگار دود می کرد و کتاب می خواند.بیشتر وقتها بعد از شام می رفت توی اتاقش ومی نشست پشت میز.همیشه زودتر از زن غذایش را تمام کرده ، بلند می شد.زن در حالی که غذا را می جوید دست می برد به  پارچ آب .آن را همراه لیوان ها از روی میز برمی داشت.پارچ را از آب پر می کرد و می گذاشت تو یخچال.بعد هم شروع می کرد به جمع کردن بشقاب و چنگال و قاشق...و در آخر روی میز را دستمال می کشید.دو تا چای می ریخت تو استکان و می رفت پیش شوهرش که عینک زده و با خودکار زیر جملات خط می کشید.می ایستاد پشت سرش. چای را می گذاشت روی میز.مردکتاب را ورق می زد(( خیلی ممنون)).زن از اتاق می آمد بیرون.می نشست جلوی تلوزیون ومدام کانالها راعوض می کرد.تا اینکه سریال های خانوادگی شروع می شد.چای می خورد و می دید زن وشوهرهای تو فیلم  با هم در مورد همسایه ها،خانواده اشان ویا اتفاق هایی که در محل کارشان می افتدحرف می زنند و در مورد لباس و غذایی که استفاده می کردند اظهار نظر می کنند.می خندیدند و بعضی وقت ها مردها با صدای کلفتشان و زن ها با صدایی نازک  سر هم داد می کشیدند.شوهرش هیچ وقت سر او داد نکشیده بود.حرف هایشان همیشه توی جملاتی مثل خیلی ممنونم،خسته نباشی ،خواهش می کنم و این جور چیزها خلاصه می شد.جز چند مورد که مرد در مورد کتاب هایی که خوانده بود و یا مطالب روزنامه ها می گفت و زن فقط گوش می داد.هوس کرد یک نخ از سیگار شوهرش بردارد و بکشد.یاد سالها پیش افتاد. وقتی که دختر بود و دیپلمش را تازه گرفته بود.زن سرش را تکان داده،آهی کشید((پُش کنکوری)).با دوستش می رفتند کتابخانه و درس می خواندند.بعضی وقتها هم می رفتند توی فضای سبز اطراف کتابخانه،جای دنجی پیدا کرده شروع می کردند به سیگار کشیدن.تا وقتی که هر دو ازدواج کردند.زیاد نکشیده بودند.سه یا چهار بار.با هم می رفتند سیگار می خریدند.آدامس می خریدند.یکی با خودش فندک می آورد و یکی دیگر ادکلن،تا بوی سیگار را از لباس هاشان دور کنند.فقط تو اولین بارشان بودکه هر کدام یک بسته کبریت آورده بودند.سیگار را از پسر جوانی می خریدند که انگشتانش صاف نمی ماند.کج می شد،این طرف و آن طرف.یک طرف صورتش هم سوخته بود.می خندید.شاید هم نمی خندید.زن نفهمیده بود.توی دفعات دوم و سوم و حتی چهارم هم نفهمید پسر می خندد یا نه.بار اول که خواسته بودند سیگار را روشن کنند کلی خندیده بودند:((چه قد احمق بودیم...هه)).یکی کبریت روشن می کرد یکی سیگار را نگه می داشت.روشن نمی شد.سیگار را می گذاشتند روی لبشان.آتش نمی گرفت.چوب کبریتها اطرافشان پخش و پلا شده بود.چند چوب بیشتر نمانده بود که آتش گرفت. سیگار را گذاشت روی لبش.فندک را فشار داد . سیگار آتش گرفت.پکی به آن زد. دودش را پخش کرد روی پیراهنش.پیراهنش هم بوی مرد را داد.آن را چسباند به صورتش.بو را بلعید.دومین پک را که به سیگار زد،به سرفه افتاد.سرش را پایین آورد و با صدای بلند زد زیر گریه.مثل همان دفعه ی اولی که سیگار کشیده بودند((اولش خندیدیم...بَ...بعد...نخندیدیم)). بی صدا گریه کرده بودند.نباید کسی صدایشان را می شنید.بغضشان را قورت داده بودند..زن یاد سرمه ی چشمش افتاد.هر وقت می خواست گریه کند،یاد آرایش صورتش می افتاد((قیافه م زشت می شه)).دو دستش را مثل بادبزن جلوی چشمش تکاند.روزنامه ی مرد روی میز بود.جدول نا تمام مرد... .بیشترش حل شده بود،با خودکار سیاه.اما مثل همیشه چند خانه ی سفید داشت.تیتر بزرگی روی صفحه بود)):قیمت نفت دو و نیم دلار کاهش یافت)).همیشه تیترها را می خواند.اگر برایش جالب می آمد شروع می کرد به خواندن مطلب.ولی مرد تمام قسمت های روزنامه را می خواند.زیر بعضی جاها خط می کشید.زن همان طور که روزنامه را ورق می زد رسید به صفحه ی حوادث.عکس درشتی از یک زن بالای صفحه بود.زنی با موی بلند، چشم های درشت و گونه های برجسته.گردنش را کج کرده،روزنامه را نزدیک چشمش برد.از خودش پرسید شوهرش چند دقیقه به این عکس زل زده است.تیتر را خواند :((حبس ابد برای مادری که نوزادش را پخت)).استخوانها ، سر و دندان هایش تیر کشید.هوای لعنتی یک دفعه سرد شده بود.دستش را گذاشت روی شکمش .کمی بالا آمده بود((نکنه...نه)).ترسیده بود.درست مثل بچگی هایش.وقتی آب زیاد می خورد و شکمش بالا می آمد. مادرش گفته بود دخترها نباید با پسرها دوست شوند.حتی اگر دست پسری بهشان بخورد شکمشان بالا می آید و پدر ومادرشان آنها را می کشند.خاله اش سرش را به علامت تایید تکان داده بود.او هیچ وقت نمی گذاشت دست هم بازیهای پسرش به او بخورد.یکبار هم که داشت توپ پسر همسایه را می داد و دستش به او خورد،خواب دید عروسکش رفته توی شکمش و گریه می کند.او هم گریه می کرد .وقتی پدرش با چاقویی توی دست می آمد طرف او جیغ کشید.از خواب که پرید دعا کرد و گفت دیگر حتی به پسرها نگاه هم نمی کند. آن موقع هم که تازه با مرد آشنا شده بود،(همان روزهایی که می خواستند دور از چشم خانواده اشان همدیگر را بشناسند،)و توی سینما دست همدیگر را گرفته بودند،یکدفعه یاد حرف مادرش افتاد وترسید.دستش در آن لحظه یخ زده بود و مرد فقط نگاهش کرده بود.حالش به هم خورد.دوید تو دستشویی.چیزی توی گلویش گیر کرده ، بالا نمی آمد.صورتش را گرفت زیر آب. خیره شد به آینه.لکه های سیاه زیر مژه هایش می زد توی چشم((ای...این همون زنی نیست...)) همان زنی نبودکه توی این آینه برای اولین بار دیده بودش.دیگر آن موی بلند و لبخند شیطنت آمیز را نداشت تا بخواهد با دو چال کوچک روی گونه اش برای شوهرش ناز کند.هق هقش بلندتر شد.دلش می خواست همه چیز بخورد توی سرش و غیب شود.همه چیز.اتاق خوابها،تخت خواب، جوراب های نشسته ی مرد،ظرف های توی آشپزخانه،جارو برقی،مبل ها ،آینه و حتی قیافه ی خودش((یه آدم بی مصرف...که فقط باید بشوره و بپزه...مثل همه ی مادرا و... مادربزرگا یه مشت آدم تحویل بده...)).نفس نفس می زد.چیزی داشت توی شکمش ریشه می دواند و او توی دل و روده اش قارچ های سمی را حس می کرد.دستش را تکیه داد به دیوار و آمد بیرون((اون پنجره ی لعنتی هنوز بازه)).رفت سمت پنجره.هوا مه بود و  ساختمان های اطراف را پشت خودش قایم  می کرد. زنی که توی طبقه ی سیزدهم آپارتمان آنها با دو دختر و شوهرش زندگی می کرد،گیج ومنگ داشت توی محوطه ی اطراف ساختمان قدم می زد.گاهی سرش را را بالا آورده ،خیره می شد به چیزی روی دیوار. بعد نگاهش آرام آرام رو به پایین می سُرید.زن پنجره را بست.چشمش افتاد به عکس های عروسیشان.مرد ریش نداشت،مثل امروز.کت و شلوار تنش بود،مثل هر صبح.با لبهای بسته می خندید((مثل لبخندای همیشگیش)).لبخند خودش را هم دید.ردیف سفید و منظم دندان ها صورتش را برق می انداخت.یادش افتاد هیچ وقت نمی توانست با دهان بسته بخندد.دهانش را که می بست لب و چانه اش هر دو با هم می لرزیدند.خواست مثل توی عکس بخندد ولی تنها توانست دو ردیف دندانش را روی هم فشار دهد((من دندونامو مسواک می زنم)).صدای به هم خوردن ظرف ها را توآشپزخانه شنید. بعد صدای بلند خنده ی آنها... .ساعت را نگاه کرد.یک ساعت بیشتر به آمدن مرد نمانده بود. رفت آشپزخانه و جلوی  شیر آب ایستاد . خلس خلس پاک شدن ظرف ها ... ظرف هایی که تا به هم  می خوردند با صدای بلند همیشگیشان سلام و علیک می کردند.بعد زن صدای پچ پچشان را می شنید. یکی یکی آنها را گرفت زیر آب و گذاشتتشان تو سبد.شیرآب را بست و دستمال سفیدی برداشت.ظرف ها به نوبتی که شسته شده بودند یعنی از اولین ظرف شسته شده تا آخری  توی دست زن قرچ قرچ می کردند.هر کدام را برمی داشت دوست داشت بکوبد روی سر خودش((به تعداد دفعاتی که شستمتون)).می چیدشان تو جای ظرفی.قوری یادش رفته بود.بَرَش داشت و لکه های قهوه ای اطرافش را پاک کرد.گرفت زیر آب.انگشتش را کشید روی چشمش.سیاه شد((اَه...اگه قیافمو این طوری ببینه...))زود شیر آب را بست. در حالی که دستش را با گوشه ی بلوزش پاک می کرد رفت توی اتاق.جلوی میز آرایشش ایستاد و سرمه ی پخش شده ی چشمش را با دستمال کاغذی که طرح گل رز رویش بود پاک کرد.لبهایش را با فاصله از هم نگه داشته،رژی صورتی مالید به آن. سفید کننده، رژ گونه ،ریمل و... .صدای باز شدن در را که شنید دست برد به شانه و آن را سه بار لای مویش فرو برد.در حالی که می رفت سمت در ،شانه را پرت کرد.افتاد پشت میز.در اتاق را باز کرد.((سلام)).صدای خندان مرد بود.زن مثل صبح دلش خواست گونه ی مرد را ببوسد.صورت بی ریش مرد را.رفت جلو.((سلام)).کت را از دست مرد گرفت.مرد با لبهای بسته می خندید.دستش را گرفته بود پشتش.چیزی توی آنها بود.زن با خودش گفت حتماً یک انگشتر نگین دار است یا یک ادکلن فرانسوی.شاید هم فقط یک شاخه گل بود.در حالی که کت را آویزان می کرد زیر چشمی دست مرد را دید که آرام حرکت کرده وآمد جلو.کت را آویزان کرده و برگشت سمت مرد.توی یکی از دستهای مرد کیف بود و توی آن یکی ،یک ورق کاغذ تکان می خورد.کیفش را گذاشت زمین.آرام آمد سمت زن و دست گذاشت توی گودی کمرش.صورت بی ریش و عطر مردانه اش خورد به صورت زن که مات ومبهوت خیره شده بود به پنجره و موجودی پوشیده از یک مایع لزج و غلیظ سفید رنگ را توی شکمش حس می کرد.صدای جیغ و داد آمد.هر دو بدون معطلی دویدند سمت پنجره ،پهلو به پهلوی هم ایستادند.مرد پنجره را باز کرد.سرشان را بیرون بردند.جسد یک نفر را دیدند که توی محوطه ی جلوی ساختمان افتاده بود وخونش روی زمین جریان می یافت.زنی که توی طبقه ی سیزدهم آپارتمانشان زندگی می کرد خودش را از پنجره پرت کرده بود بیرون.مرد دستش را گرفت جلوی چشم زن و او را از جلوی پنجره کشید کنار((از این به بعد باید بیشتر مراقب خودت باشی)).پنجره باز مانده بود و زن خیره شده بود به نقطه های بی وزن مه که می آمدند تو.

                                                     شهریور/۸۷                         

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 16:32  توسط لیلا نوروزی  | 

 

1-   بادبانها را بکشید

من ازجزیره ای کشف نشده ام

برای نابودی کشف شده ها

لنگرها را بیندازید

صدا-

دوربین-

  آتش.

  

2-    بی تو

نه سیبم

نه سیبت

برگرد

زیر نور ماه

      نگاتیو کوچه های فلورانس را

          ظاهر می کنیم

 

 3- به سارای آبیم:

 به کلاغ ها سپرده ام

خودکاری آبی برایت بخرند

      تا عاشقشان کنی

 

 

4-       و دنیا تمام شد

تا مونالیزا هم گریه کند

به دادم برس

هنوز اول دامنت هستم

 

 5-   چشمانت مکان امنی ست

     برای یوسف

      بگذار آبرویم را ببرند

    که زلیخا در پوست گرگ بر سر چاه زوزه می کشید

 

 

6-   سر چه چیز به رویم اسلحه می کشی

    اینجا حوا و آدم

    هوس سیب هم نمی کنند

             چه رسد به یک خوشه گندم

  

                                                           A way: your eye  - ۷

                                                   I am going to paradise                                                    

By a green boat

                                      On surf

                                          And my paradise is your heart

۸-

نرسیده

می رسم به تو

نرسیده

رد می شوم از تو

نرسیده

می افتم

من سیب بی تجربه ای بودم

 

 ۹-

باید برگردم

باید چمدانهای دلم را خالی کنم

جاده نه تو را می خواهد

نه دعایت را

که توی چمدانم جا مانده بود.

 

۱۰-

معذرت می خواهم

دستهایم پشیمان شده اند

پس می زنند دستهایت را

من همیشه به دستهایم احترام می گذارم

 

۱۱-

مردم سینما را دوست ندارند

بوسه های تک پلانی ست که کارگردانان را نان می دهد

مردم خدا را دوست ندارند

از ترس خشکسالی ست نماز می خوانند

مردم حتی خودشان را هم دوست ندارند

فقط به خاطر همسایه است که بوی غذا از خانه اشان بلند میشود

...مردم باید در همان هابیل و قابیل منقرض می شدند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 14:23  توسط لیلا نوروزی  | 

                                                                                                                                 

میو...میو...میو..بروید کنار.من یک گربه ی اشرافی هستم.میو...راه را باز کنید.صاحب بزرگوار من آن جلوست.دارد می رود تشییع جنازه ی دوستش که مهندس است.میو...من دست به این آت و آشغال هایی که اینجا ریخته اید و با داد و فریاد مشتری جمع می کنید،نمی زنم چه رسد بخواهم به اربابم بگویم برایم از این چیزها بخرد.پس الکی جلویم را نگیرید.میو...نخیر. مثل اینکه باید از روی این سنگ های دراز کشیده بپرم.مثل کف خانه امان است.کف قصرمان.برق می زند.گربه رویش لیز می خورد.البته گربه های اشرافی.آن گربه های لات و بی سرو پا که سرکوچه می ایستند و دنبال این و آن میو ...میو می کنند کف پاشان انقدر کثیف است که می چسبد و می ماند رویش.راستش آنها را می بینم خجالت می کشم بگویم من یک گربه ام.چندشم می شود از ریخت و قیافه ی کثیفشان.حالم به هم می خورد و از آن جا که یک گربه ی اشرافی هستم صاحبم من را می برد پیش پزشک.آه ببخشید اشتباه کردم.پزشک را می آورد بالین من.و تا یک هفته مجبور می شوم قرص های گران قیمت بخورم.می بینید دوست عزیز مشکل ما گربه های اشرافی را.ولی خب چه می شود کرد.اَه میو ...بی فرهنگ...میو ...بی ادب...انگار خانواده ات یادت نداده اند با گربه های با شخصیت چه طور باید رفتار کنی.ایستاده کنار سنگ قبری که من رویش راه می روم و نزدیک بود بشاشد رویم.ببینم پسرک باید از این بچه های بی خانمان باشی که می آیند قبرستان و قبرها را می شویند و از مردم پول می گیرند.بله باید از آنها باشی و الا بچه هایی مثل پسر صاحب من اصلاً پاشان را این جور جاها نمی گذارند تازه اگر بیایند و ببخشید،رویم به دیواری که سوراخ موش نداشته باشد از آن کارها داشته باشندخودشان را به زور نگه می دارند تا برسند خانه و توی دستشویی خوشبو و خوش رنگشان خود را خالی کنند.نه همچین جایی که معلوم نیست چرا آدم با شخصیتی مثل مهندس را می خواهند تویش دفن کنند.البته باید بگویم آن قسمتی که برای مهندس آماده شده است جزو قبرهای درجه ی یک می باشد که کسانی مثل صاحب گرامی من ،توان خرید ش دارند.میو.این صدا چیست...میو...زیر پایم ...وای خدای بزرگِ گربه های اشرافی...میو...درست می شنوم؟از زیر این سنگ است؟ الهه ی خوش اندام گربه های اشرافی نگذار من دیوانه شوم...وای الهه ی مقدس اگر نگذاری دیوانه شوم  قول می دهم دو روز نصف موش های چاق و چله  و لذیذم را به این گربه های گدا و گشنه ی جلوی قصرمان بدهم.باشد...باشد...سه روز.اصلاً یک هفته...پشم های تنم سیخ ایستاده اند.الهه ی زیبارویِ من کاری کن.نمی توانم از روی این سنگ حرکت کنم.کسی که صدایش از آن پایین می آید پایم را گرفته.فرشته های مهربان گربه های اشرافی به دادم برسید.صدایش را  می شنوید.معلوم نیست چه می گوید. اوه خدای من صدای ویولون است  آن زیر.پناه می برم به شش گربه ی برگزیده ی خدای گربه های اشرافی.گوش کن...ناکس چه ملوس هم می نوازد...استادانه...اوه نه...آن یکی قبر ...از زیر آن هم صدای آواز می آید.مردک با چه صدایی هم می خواند.گوشم کر شد...((نَوایی نَوایی نَوایی نَوایی همه با وفایند تو گور بی وفایی)). صدای کف زدن .جشن گرفته اند.سوت هم می زنند.نمی توانم باور کنم.نه...نه...باید خواب باشد.ولی یک گربه ی اشرافی همیشه خوابش را خودش انتخاب می کند و تا آنجا که یادم هست هیچ وقت نخواسته ام همچین جای مذخرفی بیایم و همچین چیزهای مذخرف تری ببینم.همان چند سالی که اینجا سرگردان بودم کافی است.چند سال؟اِ...یعنی...اِ...اوم...شوخی کردم دوست عزیز.بله فقط یک شوخی.والا یک گربه ی اشرافی مثل من چه کاری می تواند اینجا داشته باشد.الان  هم همان طور که گفتم فقط به خاطر تشییع جنازه ی مهندس آمده ام.و حالا گیر افتاده ام بین این مرده ها که معلوم نیست مرده اند یا زنده.اُه ...نگاه ... حرف می زنند.خدایا دارند مثل چند گربه با هم حرف می زنند.الان نوبت یکیشان است که صدایش لطیف است و از آن وقار و متانت می بارد.مثل صدای صاحب من.حتماً مرد محترمی است. کراوات می زند .سیگارگران قیمت می کشد و از این ماشین های باکلاس ملوس دارد یا داشته. صدا از دو قبر آن طرفتر.بگذارید ببینم چه می گویند.

-"...می بینید این مک کین و اوباما چه رقابتی دارن.هر روز یکی از اون یکی جلو می زنه...واقعاً قلب آدم می ایسته".

یک صدای دیگر .کمی دورتر از این یکی.باید بروم نزدیکش...اوه نمی توانم حرکت کنم.صدایش شبیه صدای رئیس جمهور محترم کشورمان است.صدا از زیر آن قبر.قبر کوچکی است.نگفتم...حتی جثه اش هم مثل جثه ی رئیس جمهور محترممان کوچک است.

-"بله جناب دکتر...بله...شما درست می فرمایین.حالا مشکلش بیشتر اون روزیه که یکی انتخاب می شه و اون دیگری... من باشم سکته می کنم"

و این صدا...وَه...نکند مادر صاحب محترمم باشد .چند ماه پیش مرد.زنیکه...وای معذرت می خواهم...اوم...راستش چیز بهتری برای خطاب کردن آن زن ندارم. با من دشمنی داشت و من را گربه ی ولگرد صدا می زد.نمی دانم چه طوربه خودش جرات می داد با من که از خانواده ی اصل و نصب داری هستم ولی آنها را گم کرده ام ،اآن طور رفتار کند.باید ببینم اگر خودش باشد به آن پسر بچه بگویم هر روز بیاید و به جای آب ریختن ،روی قبرش بشاشد و پول بگیرد.البته احتمالش خیلی کم است خودش باشد چون اینجا قسمت درجه ی سه قبرستان هست و همان طور که گفتم صاحب بزرگوار بنده نمی گذارند مادرشان این قسمت دفن شود.وای...حرف زدنش را:

-"...انگار شما قبل مردنتان روزنامه نمیییی... خواندید. من با این پیریییی.... ام  هر روز خبرها را دنبال میییی... کردم و بیشتر خبرهای مربوط به مردن رو... .ایییی...ن روزها دیگه کسییی...سکته نمی کنه.یعنییی... از مُد افتاده.حالا همه خودشون رومی کشن تا بعدِ مردنشون همه شجاعتش رو تحسین کنن.واقعاًشجاعت مییی... خواد.می دونید که منم خودم رواز پله های خونه ام انداختم پایین.البته همه پشت سرم مذخرف بافتن و گفتن چون پیر بودم ونمییی... تونستم راه برم پام پیچ خورده و افتادم.ولییی... به جان خودم خودم،خودم روانداختم"

صدای قه قهه از توی بیشتر قبرها.زود خفه می شوند.واقعاً چه زن شجاعی.شجاعتش را فقط می توان توی اشراف زاده ها یافت.

- "این موش های لعنتی،عجب سمجند...اون جا از دست طلبکارا می کشیدیم اینجا از دست اینا.هر روز     می یان می ریزن و تیکه های بدنمون رو می خورن.شما نمی خواین یه کاری کنین؟".

صدای مردی بود از کنار قبر پیرزن .انگار موشی توی گلویش گیر کرده بود و او نمی خواست موش دربرود. موش...وای دهانم آب افتاد.البته نه موش خام...موشی که خدمتکار هر روز برایم سرخ می کند و تکه تکه اش کرده و می گذارد جلویم که کنار صاحبم روی میز نشسته ام .همراه با دسر و دوغ و نوشابه و ...0

-"شما می گین چی کار کنیم؟مگه کاری از دستمون برمی...".

رئیس جمهور محترم کشورمان.اُه مای گاد.چه شباهتی.حتی مثل اوجمله را ناتمام می گذارد. سه سرفه پشت سر هم.. پیر زن عجوزه:

-"من مییی... گم یه اعتراض بنویسیم و بدیم به حاج آقا...اون با رئیس انجمن مرده ها سلام و علیک داره.اون دفعه که یادتون هست...".

صدای خرچ خرچ موشها...وای چه طور می توانند تحمل کنند موجود بی ارزش و بی اصالتی مثل موش بیاید تن عزیز آدم یا گربه را بخورد و هیچ کاری نکنی...اَه...اَه...واقعاً چندش آور است.

"- بله...یادمونه.همون دفعه.هیچ کس هم ندونه،من که میدونم همش تقصیر تو پیرزن بود و حاج آقا صداش رو در نیاورد...می خواین بگم؟".

این صدا جدید است . معلوم نیست از قبر است یا از همین اطراف.

-" جوون بی شعور...جوون احمق...آدم با زنی هم سن من این طوری حرف می زنه...جوونای امروزی چه قدر جسارت دارن...مثل اینکه ننه ت زبونت رو با...با... کثافت سگ باز کرده".

اوه...اوه...گربه دلش نمی خواهد از این کلمه های زشت بشنود.چه زنی.معلوم شدمادر صاحب بزرگوارم نیست درست است که او زن قدر نشناسی بود و به من برچسب می چسباند ولی هرچه باشد یک اشراف زاده بود و از این حرف ها نمی زد.خاک توی سرت ای زن بد دهن.امیدوارم پسر جوان بگوید چه کار کرده ای و آبرویت برود.

-"حالا که این طور شد می گم.گوش کنین مرده ها... مرده های جناح راستی و مرده های جناح چپی این پیره اون دفعه که قرار بود آت و آشغالامون رو تو قبرای دیگرون نریزیم...یادتونه که...".

صدای سکسکه دار پیرزن:

-"اوه...نگو...پسرم...نگو...".

-"یادتونه یکی گوش نداده بود...وما رو تنبیه کردن..."

همهمه ای بلند می شود.چه قدر بلند...وای ...من می ترسم...نکند این مرده ها بخواهند از قبر بزنند بیرون.صدایشان تو هَم :

-" یادمونه...یادمونه...همون دفعه که تنبیه مون کردن...یادمونه...ناکسا...بد تنبیه مون کردن...من یادم نیست... کدومش رو می گین...بابا همون پنج شنبه ای که نذاشتن از قبرستون بریم بیرون .همون روزی که  تو قبرستون هود نصب کردن و از بوی هرچی خیرات و نذری بود محروم شدیم...وای یادم افتاد...هر وقت به اون روز فکر می کنم بدنم یخ می زنه...آره اَخوی پنج شنبمون سیاه شد...من که جسدم می لرزید...وای دماغ من گشنه ش شده بود... گور گور می کرد... من گور به گور شدم...آره...من...پنج شنبه...لعنت...مرده شور...".

گوشم کر شد.کلمه ها را نمی توانم از هم جدا کنم.صدا از همه جای قبرستان می آید.حتی از قسمت درجه ی دو و یک.و این هم جوانک جسور.زود باش.حرف بزن.بگو.

-"بله دوستای مرده ی من...دوستان...ساکت...یه لحظه ساکت باشین تا بگم چی شد...خواهش می کنم".

کلمه ها گم می شوند و مرده ها می نشینند توی قبرهاشان.خدا را شکر.خیالم راحت شد. دیگر نمی آیند بیرون.

-"خیلی ممنون...شما مرده های با شخصیتی هستید...مرده های محترم...حق شما نبود اون روز اون طوری زجر بکشید...ولی به خاطر یکی دیگه تنبیه شدید...و حاج آقا که می دونست کی قانون قبرستون رو زیر پا گذاشته زبونش رو بست و گذاشت همه مون رو تنبیه کنن".

صدایی از دور:

_ "یا الله بگو اون کیه...زود باش".

-"باشه می گم...اون ...همین پیرزنیه که ادعا داره خودکشی کرده...همون که با حاجی دوتایی پنج شنبه ها می رن به بستگانشون سر می زنن...اون روز کثافتش رو ریخته بوده تو قبریکی دیگه".

صدایی مثل زوزه بلند شده و خاموش.هیچ خبری از پیرزن نیست .شاید دوباره مرده است و این بار رفته به یک دنیای دیگر.پسر جوان ادامه می دهد:

-"ولی دوستان من...شما باید بدونید که همه ی اینا تقصیر اون حاج آقاست...اگه اون روز می گفت ما رو تنبیه نمی کردن...اون حاج آقای پدر سگ...".

نمی گذارند حرفش را ادامه دهد.صدا از همه طرف بلند می شود:

-" مرگ بر حاج آقا...مرگ بر حاج آقا...مرگ بر حاج آقا...".

ساکت می شوند.آخیش.صدای بلند رئیس جمهور کشورمان:

-"مرگ بر حاج آقا...مرگ بر...".

دوباره شروع می شود. نه...مثل اینکه اینها تا حاج آقا را هم به آن دنیا نفرستند راحت نمی شوند.وای...دارد می لرزد....زمین دارد می لرزد. مرده های لعنتی  گوربه گور شده...پدرسگها...مادرسگها...سگها...کثافت سگها...دارند می آیند بیرون.میو...خدای گربه ها...میو...الهه ی گربه ... میو...فرشته ی گربه ها...به دادم برسید...پایم چسبیده به سنگ قبر... .میو...خدای من.

               پایان 

                                                                              بیست و یک/مهر/هشتادو هفت

                                                 

                                                                       

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 16:59  توسط لیلا نوروزی  | 

سرود آشنایی

 

 کیستی که من

         اینگونه

            به اعتماد

نام خود را

باتو می گویم

کلید خانه ام را

در دستانت می گذارم

   نان شادی هایم را

با تو قسمت می کنم

 به کنارت می نشینم و

                       بر زانوی تو

                  این چنین آرام

                      به خواب می روم...

 

                                                      ((احمد شاملو))

 

....به تو می اندیشم و جهان را در می یابم

به تو می اندیشم

و زمان را لمس می کنم

         معلق و بی انتها

                   عریان...

             .........................

...جستجویی در مکان

و جستجویی  در زمان

      به جستجوی تو

        در معبر بادها می گریم

           در چار راه فصول... 

           ...........................     

...به انتظار تصویر تو

این دفتر خالی

تا چند

  تا چند

             ورق خواهد خورد...

        .............................

...آنان به آفتاب شیفته بودند

زیرا که آفتاب

تنهاترین حقیقتشان بود...                                                

 

 

                                                                 ((احمد شاملو))

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 16:51  توسط لیلا نوروزی  |