تبليغاتX
.:: (why ask why?) سرخور ::.
(why ask why?) سرخور
صفحه ای برای قتل ثانیه های بی عرض،بی ارتفاع...ثانیه های نامیرم
» در این به ندرت، پیش از آنکه فکر کنی... پنجشنبه یازدهم تیر 1388 0:5
 دو شعر از "سعید احمدزاده اردبیلی"

 

-در این به ندرت 

من در ابدیت وحشت ناکی که از شما تمامی ندارد

 نمی توانم تعجب کنم                                                       

وگرنه پلک ام را از او به آخر رسیده ام    

که تو را در این به ندرت اتفاقن خندیدیم

اصلن حافظه ی من برای قسمتی از چاقو منجر شده

اما هنوز معلوم نیست از چه چیزی حرف می زنم

تو و من  و او و ما و شما و ایشان نصف شب از خواب پریدیم

برای همین مثلن  

تا جایی که یادم می آید فراموش کرده ام      

 و در این فاصله حتی اگر چند سال هم طول بکشد 

                          به یک چیز جدی می رسیم                                                                            

 شاید به طور اتفاقی    

ولی گفتنش راحت نیست                                               

                                                                                            

                                      

 

- پیش از آن که فکر کنی      

 

مثلن این که چند سطر اول

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                  هیچ اسمی از تو نمی میرم                                                                                                                                                     

  که بعد هم چرا اصلن       

فراموشی در بگیرد         

و از در دربروم تا از پلاک3 

ویا هر سه شنبه ای که پرچم

سرریز شده از حوصله ی دیوار      

بنابراین پول خردم را صدا برده است               

بوق بزند               

عابری ی که کروکی ی چشم های تو را بلد نیست            

تا بخندد و                

کیوسک زرد تنهایی ام را بالا بیاورد        

خیابان را همین جا کنار بزنید          

مرده شور حواسم را اشتباه عطسه می کند             

و همین طور از سر سطر       

قول می دهم کنار بیایم               

که مثل پیش از آن که فکر کنی         

تاسف و تاثر            

صحنه را زیر و رو کند                             

 

( سایت دیگری از سعید احمدزاده اردبیلی)

نوشته شده توسط لیلا نوروزی | موضوع: آثار دیگران | لينک ثابت |

» بچه ی حرام یعنی من. چهارشنبه دهم تیر 1388 23:26

 

هنوز هم ترجیح می دهم توی روسیه ،کشور قمار و شراب و فلسفه زندگی کنم.بعد انتخابات چند کتاب روسی گرفتم تا پس از فراغت از کنکور بنشینم توی اتاقم و در دنیایی دیگر زندگی کنم. یعنی ترجیح دادم به جای ایستادن جلوی آینه در نوزده سالگی و حسرت خوردن اینکه بقیه ی عمرم هم خیلی ساده حرام خواهد شد، دوباره مثل گذشته به دنیایی که دوست دارم پناه ببرم.ولی با همه ی اینها من یک بچه ی حرامم.چون جامعه ای که در ان زندگی می کنم من را به عنوان یک دختر خوب و نجیب قبول ندارد. حتی فامیل و آشنا هم که خیلی اوقات فکرم را تحسین می کند ،وقتی به ظاهر می رسند ناچار از روی عقاید و سنت و قانون و و دین! اشان ،نمی توانند من را به عنوان دختری خوب! به حساب بیاورند. حتی اگر فیلسوف، نویسنده، کارگردان و... قرن هم شناخته شوم، باز هم چون مثل دخترشان خوب نیستم می شوم "اَخ". می شوم" جلف".می شوم " حرام" . با این کلمه ی سومی مخالفتی ندارم. البته اگر ایهام داشته باشد.چون واقعاً هم دارم حرام می شوم! فکر خودشان است.ما را چه به فضولی؟توی دنیای روسی سیر می کنیم و هی برای خودمان خیال می بافیم و می بافیم تا آخر سر خودمان هم خیال شویم.البته این دفعه خیال بافی ام توی "جنایت و مکافات" کامل نشد. پایان عارفانه ای که از داستایوسکی بعید بود، همه ی خیالاتم را ریخت به هم. انتظار داشتم فلسفه به فلسفه ختم شود. ولی از اینکه فلسفه در نهایتِ داستان ، در چند صفحه ی پایانی یکدفعه با عرفان ختم به خیر شده بود ، کفری ام کرد. همه ی اینها برمی گردد به سیر تکاملی نویسنده.شاید داستایوسکی هنگام نوشتن این رمان، هنوز بین فلسفه و عرفان در شک بوده است.لحظه به لحظه ی داستان که شخصیت ها با دیالو گ های فیلسوفانه  جلو می برندش،گویای تفکر و اندیشه ی نویسنده است. اما چیزی که در این رمان بر خلاف دیگر نوشته های داستایوسکی وجود دارد و در نهایت پایان را متفاوت می کند،شخصیت زن است. در دیگر آثار این نویسنده، چون قمار باز و ابله،همواره یک زن سرکش و دل فریب وجود دارد. شخصیتی که به هیچ وجه نمی تواند در فضای عارفانه زندگی کند.و به هیچ چیز و هیچ کس وابسته نیست.یک زن آزاد. اما در جنایت و مکافات، دو شخصیت زن،سونیا و دونیا،هر دو به دین و مذهب خود وابسته اند. و حاضرند به خاطر دیگران از خود گذشتگی کنند. و همین دو زن هستند که باعث می شوند راسکلنیکف،شخصیت اصلی رمان و ناپلئون زمان خود که مرتکب قتل شده ،در نهایت به عشق ایمان بیاورد و زندگی را دوست داشته باشد. راسکلنیکف که در هفتصد صفحه از کتاب و در حدود یک سال با زجری فلسفی   زندگی می کند، در سی، چهل صفحه ی پایانی که هشت سال زندان را روایت می کند به خوشبختی ایمان می اورد!اما چیزی که بیشتر ناراحتم کرد عنوانی بود که در قسمتی از مقدمه ی کتاب به داستایوسکی داده شده بود و او را یکی از بزرگترین عرفا دانسته بودند. به نظرم اگر قرار باشد در کنار اسم این غول ادبیات جهان عنوان (یکی از) بزرگترین را قرار داد،آن عنوان فیلسوف است نه عارف.

 

هنوز هم یک بچه ی حرام هستم.

نوشته شده توسط لیلا نوروزی | موضوع: قصه های شخصی لیلا نوروزی | لينک ثابت |

» برهنه روی دیوار راه می روم جمعه پنجم تیر 1388 19:41

((یک سالترسیب گذشت))

 

برهنه روی دیوار راه می روم

((نشستن روی مبل هیچ لذتی ندارد.خودم را پرت می کنم تو نرمی اش و تا می توانم پام را از هم باز نگه می دارم."برای دیدن تو...تویی تویی..." سرم را می گذارم به پشتی اش.خانه ی کوچک و جمع و جور یعنی بهترین جای دنیا.چند در چند متر.چه فرقی دارد کوچک و بزرگ بودنش.خرت و پرتها هرقدر هم باشند یک جوری جا می شوند.مگر من جز یک اتاق چیز دیگری هم می خواستم.حالا عوض یک اتاق، یک خانه دارم با یک در.هیچ کدام اینها هم نبود یک صندلی کافی بود تا خالی اش شوم. این موها را باید کوتاه کنم.مدام می ریزند پشت گردنم و روی سینه ام.تنم می خارد. موی بلند به هیچ دردی نمی خورد. ففط برای خجالت کشیدن خوب است.اینکه لختی سینه هایت را قایم می کند.ولی از کی؟ "غریبه عجیبه ضریبه نگات...می دونم جدیده فریبه چشات...".اینجا حتی تنهایی هم حال آدم را به هم می زند.غریبه عجیبه اخلاق...به قول مریم تنهایی فقط همینش خوب است که می توانی لخت توی خانه ات قدم بزنی و هرچه دلت خواست توی آینه به برجستگی ها و فرورفتگی های بدنت نگاه کنی.سیگار بکشی. هر چند بسته دلت خواست.به کسی هم قول ندهی این آخرین نخ است.قول می دهم این آخرین نخ باشد امروز می کشم. به خودم قول می دهم...به این چهره ی تو هم که هزار بار توی آینه تکرار می شود؟به انگشتهام .به دندان هام.به کمرم.یا مثلا به چشم هام.اه...باز یادم رفت وقتی وارد خانه می شوم تندی عینک را از چشمم برندارم.باید عادت کنم.باید توی خانه هم به عینک آفتابی عادت کنم تا آن چشم ها ،آن چشم های بزرگ و مردمکهای گشاد مدام بهم زل نزنند. لعنتی مثل آدم روشن شو.این فندک هم همه اش گیر می کند. برو گم شو. باید به فندک هم قول بدهم...هه. زرشک.در برابر اعضای ناتنی خودم مسئولم.برای فندک و مبل و دیوار که مادر نیستم. اهنگ...آهنگ...اهنگ... .چرا نمی خواند این پدر مرده.هر مذخرفی می خواهد باشد فقط بخواند  . یکی دیگر از کارهایی که باید بهش عادت کنم.از سکوت سفید دیوارها که بهتر است.از کوبیده شدن کفش ها توی راه پله.اینها هم که نباشند یکدفعه تیک تیک ساعت می تپد تو سرم.مثل اینکه مدتها خاموش بوده یا مرده بوده و تا می فهمد تو اعصابت به هم ریخته بیدار می شود یا زنده می شود درحالی که هیچ وقت نمی میرد.آهنگ...آهنگ...آهنگ...                                                     

-"می مونی...می مونی...اما رفتی و نموندی...نموندی ....نموندی...تیک تیکه....تیک تیک تیک تیکه".

تیک تیکه...مریم از این ترانه ها حالش به هم می خورد.می گوید هیچ حرفی ندارند.برای اینکه هیچ حرفی ندارند گوش می دهم.هیچ نقطه ی مشترکی بین خودم و این ترانه ها پیدا نمی کنم.خوشم می آید که شبیه من نیستند.خوشم می آید مثل اینها یک چیز را از دست نداده ام.یک دفعه همه چیز را ول کرده ام و آمده ام جایی که هیچ کس و هیچ چیزش را نمی شناسم.یک دفعه توی هوا معلق شدن...تیک تیکه...نموندی...کی رفت و نماند؟مگر کسی بود نماند.احساس می کنم اگر دستم را بکشم به جای خالی کنارم کسی را لمس خواهم کرد.فکر می کنم کسی نشسته .دستهایم می لرزند.چشم هایم را بسته، دستم را آرام از روی پوست نرم شکمم سر می دهم سمتی که یکی نشسته.حتماً یکی هست.یکی که پوست دارد.اگر دستش را بگیرم توی دستم می توانم نبضش را حس کنم.ولی اگر نباشد.باید دستهای یکی را توی دستم فشار دهم.دستم را دراز می کنم.شاید مریم باشد.می مونی...می مونی...مریم پسر است یا دختر؟خودش می گوید دختر.ولی نوشته هایش....بالاخره یا پسر است یا دختر....تیک تیکه...تیک تیکه... . نه کسی نیست.می خواهم باشد.نیست.باید باشد.نیست.اگر نباشد.نیست. دستم می رسد به دسته ی مبل..تیک تیکه...میزنم روی NEXT .دسته ی مبل را محکم می فشارم. یک اهنگ تکراری شروع می شود. سر می گذارم روی لختی شانه ام و مویم می ریزد روی صورتم.اگر از بالا به خودم نگاه کنم تکان خوردن شانه ام را می بینم.تکان خوردن پستان هام را. و لرزیدن پاهام.

-" فقط اگه برگشتی من نبودم گله نکن...بی خیال همه شدم بی خیال تو و دنیا ... یادت باشه که دلمو له کردی تو به زیر پا...گفتم...گفتم...اگه...برو...".

می مونی...تیک تیکه...خوشحالم دوربین فیلبرداری نیستم تا از بالا خودم را ببینم.خواستم خودم بشم خواستم...از پایین خودم را ببینم.آهنگها پشت سر هم تمام می شوند . شروع می شوند.شانه ام خیس خیس است.مویم را می دهم عقب .می دانم اگر به روبرو نگاه کنم باز آن دو چشم بزرگ و مردمکهای گشاد را خواهم دید .زل زده ... .دلم نمی خواهد رو برو را ببینم.از کمد بدم می آید.از دیوار بدم می آید.به دلم مونده یه بار...از دو چشم گشاد،از کپی مونالیزا و کپی گئورنیکا.از کپی و اصل دختری توی آینه با ان رنگهای تو در تویش حالم به هم می خورد.مرد هی می خواند و می خواند:

-" برای تو من می میرم...عشقتو حرفتو رنگتو عکستو اشکتو برای من عزیزه...ندیده...به ترانه هام تو دادی...".

باید گوش بدهم.باید یک چیزی باشد.رو می کنم به دیوار پشت سرم.سر می گذارم به پشتی مبل.رنگ مبل می تپد توی سرم.سر برمی دارم و زل می زنم به سفیدی دیوار.خوب شد دیوارها را رنگ نزدم.دیوارها هیچ حرفی ندارند. همه اش خوابند.از وقتی به دنیا امده اند حرفی نداشته اند.نه.مثل آدمها نیستند.آدم ها وقتی به دنیا می آیند ساکتند.دیوارها وقتی رنگ می خورند خفه می شوند.پس یعنی قبل از رنگ خوردن فکر دارند.وقتی آجری اند.ناشناسی واسه من...ناشناسی واسه چشمام...منی که فکر می کردم... .وقتی رنگ می خورند،سفید می شوند دیگر فکر ندارند.پس فکرشان کجا می رود؟قایمش می کنند؟به کسی نگو ما رو دیدی...برو برو برو...با تو رسیدیم....یک سطح صافند.یکدست سفید.ولی نه. پر از نقطه اند.نقطه های ریز کوچک.لابد فکرشان را لای نقطه ها قایم می کنند.مثل یه حس غریبه...توی اون چشمای نازت...سایه به سایه...دیوارها فکر دارند.دیوارها فکر...دیوارها فکر دارند؟سرم بین دو دستم سنگین می شود.نقطه های ریز سفید زیر فشار فکر به حرکت در می آیند.خدای من دیوارها فکر دارند؟چشمم را می بندم.سرم پراز نقطه های سفید می شود.دستم چشمم را فشار می دهد.نقطه ها پف می کنند.بزرگ تر ...جز همون شایعه و روزای غمگین عزیزم ...دیگه برام هیچی نمونده...یاد چشمات که یه روز...سرم به جایی می خورد.صدای تقی بلند می شود.نقطه ها کج  می شوند.شایعه بود...شایعه بود...شایعه بود...مدام پشت سر هم صدای تق می آید .شایعه بود...باید عادت کنم.باید به عینک آفتابی عادت کنم.شایعه بود...ما دوتا... .یک جایی برای قایم شدن...تیک تیکه... نقطه های سفید توی سرم بزرگتر شده و می چسبند به هم.مثل دیوار.سرم دیوار می شود.سرم رنگ می خورد.تو دنیا عاشق مث ما زیاده...چه خوبه که...دستامونو...دیوارها زیاد می شوند.سرم اتاق می شود...تیک تیکه... تق...تق...یک چیزی الان منفجر می شود.سرم خانه می شود.اینجا هیچ کس را نمی شناسم.خیابانها را نمی شناسم. کوچه ها را اشتباهی می روم.همسایه ها فقط نگاهم می کنند .چیزی با خودشان زمزمه می کنند.شاید هم نگاهم نمی کنند.فقط چشم می چرخانند و رد می شوند .حواسشان جای دیگری است.شاید همان جا که حواس من است. حواس من کجاست؟هیچ جا.هیچ جا... در واقع هیچ جا.کلید را از جیبم در آورده و چیریک در باز می شود.چراغ را روشن می کنم.نه روشن نمی کنم.عینک را هم برنمی دارم.کیفم را پرت می کنم گوشه ای.یک چیزی روی دیوار سرم است.یک تابلوی بزرگ.یک چیزی می خندد.کسی لباسش را می کند .کسی می ایستد جلوی آینه .مویش را شانه می زند.شبا کنار پنجره...به انتظارت می شینم...واسه تو...دونه دونه...یکی یکی...کسی زل زده بهم. شاید مریم باشد.مریم پسر بود یا دختر؟مریم چشمهای درشتی داشت؟کسی با چشم های درشت زل زده بهم. مریم می گوید برای اینکه از یادت نرود باید هر روز تکرارش کنی.می گوید باید عادت کنی.تیک تیکه. کسی لخت می افتد روی مبل و شروع می کند به بازی با نوک پستانش.حالش از رنگ قهوای به هم می خورد.ساعت دیوار چشمام قلبم آلبوم گریه نامه عاشق گلدون...مریم می گوید باید به آینه و کمد و تابلو و دیوار و مبل و در و ساعت عادت کنی.کسی با مردمکهای گشاد زل زده بهم.تق...تق...الان منفجر می شود.منفجر می شود.دیوارها از هم جدا می شوند. دیوارها فکر دارند؟دیوارها می ریزند زمین.نقطه های ریز سفید می لولند تو هم.چشم های گشاد می افتند زمین.نقطه ها دیگر نفس نمی کشند.موهایم را باید کوتاه کنم. باید به عینک آفتابی عادت کنم. مریم پسر بود یا دختر؟ ))

 


Copyright © 2006 - Site bus: لیلا نوروزی